فروردین
۰۵

اوج بــخــشــنـدگـــی ! …

حاتم را پرسیدند که : هرگز از خود کریم تر دیدی؟
گفت : بلی، روزی در خانه غلامی یتیم فرودآمدم و وی ده گوسفند داشت.
فی الحال یک گوسفند بکشت و بپخت وپیش من آورد.
مرا قطعه ای از آن خوش آمد، بخوردم .
گفتم : والله این بسی خوش بود.
غلام بیرون رفت و یک یک گوسفند را می کشت وآن موضع را (آن قسمت) را می پخت و پیش من می آورد.
و من ازاین موضوع آگاهی نداشتم.
چون بیرون آمدم که سوار شوم دیدم که بیرون خانه خون بسیار ریخته است.
پرسیدم که این چیست؟
گفتند : وی (غلام) همه گوسفندان خود را بکشت (سربرید).
وی را ملامت کردم که : چرا چنین کردی؟
گفت : سبحان الله ترا چیزی خوش آید که من مالک آن باشم و در آن بخیلی کنم؟
پس حاتم را پرسیدندکه :« تو در مقابله آن چه دادی؟»
گفت : سیصد شتر سرخ موی و پانصد گوسفند.
گفتند : پس تو کریم تر از او باشی!

گفت : هیهات ! وی هرچه داشت داده است و من از آن چه داشتم و از بسیاری ؛ اندکی بیش ندادم.

هیچ دیدگاه

دیدگاهتان را بفرستید

دیدگاهی داده نشده است.

خوراک دیدگاه ها   نشانی بازتاب

دیدگاهتان را بیان کنید.