مرداد
۰۵

رها شده

کلاغان جیغ می کشند
و با صفیر بال هاشان به سوی شهر گسیل می شوند:
به زودی برف خاهد بارید
خوشا به حال آن که حالا، هنوز وطنی دارد!

اکنون ایستاده ای تو بی حرکت، مرده سان ،
به پشت سر نگاه می کنی، آه! زمانی بس طولانی!
از چه رو چنین سبکسری
که در آستانه ی زمستان به سوی جهان می گریزی؟

جهان یک دروازه
به هزار بیابان خاموش و سرد
کسی که از دست داده است،
آن چه را که تو از دست داده ای، هیچ کجا نخواهد ایستاد

اکنون ایستاده ای تو پریده رنگ،
نفرین شده به زمستان گردی
به سان دود
که هماره در پی آسمان های سردتر است

پرواز کن، پرنده، آواز کن، مکرر اما بی طنین
ترانه ات را در نوای پرنده ی بیابان
بپوشان، تو ای سبکسر!
قلب خونینت را در یخ و تمسخر!

کلاغان جیغ می کشند
و با صفیر بال هاشان به سوی شهر گسیل می شوند:
به زودی برف خاهد بارید
دردا آن که، وطنی ندارد!