آذر
۱۵

منجی بشریت

سال ها پیش وقتی که تازه آغاز به بیابان گردی کرده بودم در مسیر یک روستایی، در کوه پایه ی کوهی با جمعیت زیادی رو به رو شدم که در جلوی خانه ای صف کشیده بودند.
کنجکاو به طرف آنجا رفتم و از چند نفری که در انتهای صف ایستاده بودند جریان را جویا شدم.
آنها در حالی که غرق در صحبت و دود سیگارهایشان بودند رو به من کردند و یکی از آنها گفت: برای ملاقــــــــات با ” منجی ” منتظر ایستاده ایم، به تازگی عده ای به روستای ما آمده اند و در این خانه ساکن هســـــــتند کــــه مــیگویند ” منجی ” دنیا نیز با آنهاست. ما منتظریم تا فرصتی پیش بیاید و ” او ” را ببینیم.
نزدیک به یک ساعت گذشت و نوبت من شد تا به درون خانه بروم. وارد خانه شدم؛ خانه ی کوچکی بود و پیرزنی تنها در اتاق نشسته بود!!! با کنجکاوی نگاهش میکردم که با دستش به طرفی اشاره کرد که پارچه ای آویزان بود و گفــت: ” منجی ” پشت آن پارچه است.
با تعجب پیرزن را باری دیگر نگاه کردم و با تردید به طرف پارچه رفتم. پارچه را کنار زدم و به سمت دیگرش رفتم!!! خیره به آنچه چشمانم می دیدند به فکر فرو رفتم.
پشت پارچه یک آینه ی بزرگ بود که تصویر خودم را می دیدم !
و در زیر آن نوشته شده بود :
می توانی باور کنی، می توانی باور نکنی ! ! !