آذر
۱۴

قربانی اختلاف نظر ….

قورباغه به کانگورو گفت:
من می توانم بپرم و تو هم، پس اگر باهم ازدواج کنیم بچه ما می تواند از روی کوهها بپرد، یک فرسنگ بپرد و ما می توانیم اسمش را “قورگورو” بگذاریم.

کانگورو گفت:
عزیزم، چه فکر جالبی. من با خوشحالی با تو ازدواج می کنم اما درباره قورگورو بهتر است اسمش را بگذاریم “کانباغه”

هر دو بر سر «قورگورو» و «کانباغه» بحث کردند و بحث کردند.

آخرش قورباغه گفت:
برای من نه «قورگورو» مهم است و نه «کانباغه». اصلا من دلم نمی خواهد با تو ازدواج کنم!!

کانگورو گفت:
بهتر! ! !

قورباغه دیگر چیزی نگفت.
کانگورو جست زد و رفت.
آنها هیچوقت ازدواج نکردند، بچه ای هم نداشتند که بتواند از کوهها بجهد و یا یک فرسنگ بپرد!!
چه بد، چه حیف که نتوانستند فقط سر یک اسم توافق کنند!!

این قصه زیبا از شل سیلور استاین بار مفهومی مدیریتی جالبی دارد:
پتانسیل موجود برای دستاوردهای بزرگ، قربانی اختلاف نظرهای کوچک می شود…

۲ دیدگاه

دیدگاهتان را بفرستید

خوراک دیدگاه ها   نشانی بازتاب

دیدگاهتان را بیان کنید.