اسفند
۲۶

بیسکویت

یادمه هشت سالم بود.
یه روز از طرف مدرسه بردنمون کارخونه تولید بیسکوییت.
ما رو به صف کردن و بردنمون تو کارخونه که خط تولید بیسکویت رو ببینیم.
وقتی به قسمتی رسیدیم که دستگاه بیسکویت میداد بیرون،
خیلی از بچه ها از صف زدن بیرون و بیسکویتایی که از دستگاه می زد بیرون رو ورداشتن و خوردن !
من رو حساب تربیتی که شده بودم می دونستم که اونا دارن کار اشتباه و زشتی می کنن !
واسه همین تو صف موندم !
ولی آخرش اونا بیسکویت خورده بودن و منی که قواعد و رعایت کردم هیچی نصیبم نشده بود ! !
آلان پنجاه سالمه ،اون روز گذشت ولی تجربه اون روز بارها و بارها تو زندگیم تکرار شد ! !
خیلی جاها سعی کردم که آدم باشم و یه سری چیزا رو رعایت کنم.
ولی در نهایت من چیزی ندارم و اونایی که واسه رسیدن به هدفشون خیلی چیزا رو زیر پا می ذارن از بیسکویتای تو دستشون لذت می برن ! ! !
از همون موقع تا الان یکی از سوالای بزرگ زندگیم این بوده و هست که خوب بودن و خوب موندن مهمتره یا رسیدن به بیسکویتای زندگی ؟ !
اونم واسه مردمی که تو و شخصیتت رو با بیسکوییای توی دستت می سنجند ! ! ! ! ! ! !

خاطره ای از: پرویز پرستویی

هیچ دیدگاه

دیدگاهتان را بفرستید

دیدگاهی داده نشده است.

خوراک دیدگاه ها   نشانی بازتاب

دیدگاهتان را بیان کنید.