مرداد
۱۰

قربانی دیگرانیم و جلاد خویش

احتمالا یا شاید ناگزیر، در زندگی لحظه‌ای می رسد که دیگر هیچ چیز خوب نیست، دیگر هیچ چیز مطلوب نیست. این بدحالی گاهی دلیل خارجی دارد، مانند طلاق، ورشکستگی، بیماری شدید یا بدبیاری‌های گوناگون. گاهی هم منشأ آن درونی است و از خویشتن برمی‌خیزد که بسیار بدتر است، چرا که بهانه‌ای برای توجیه آن وجود ندارد. همه چیز در خارج خوب است. موفقیت حاصل است اما در درون احساس شکست باقی مانده و انگار سررشته زندگی از اختیار خارج شده است.

این احساس می‌تواند به شکل یک غم بزرگ، خستگی شدید، تحریک پذیری فزاینده یا بی میلی به زندگی تجلی کند. به قول لئونارد کوهنِ شاعر، احساس می‌کنیم با «شکستی لایزال» روبرو هستیم. احساسی که نمی‌توانیم آن را در درون خود نابود کنیم. احساسی که  ما را می دَرد، خراب می‌کند و زندگی‌مان را قطعه قطعه می‌کند.در این هنگام، وسوسه‌ی بزرگ ایفای نقش قربانی و متهم کردن دیگرانی همچون والدین، فرزندان و حتی حاکمیت بروز می‌کند. به خود می‌گوییم قاعدتا کسی نباید به خودی خود خوشحال یا بدحال شود و در این وضعیت غم انگیز دیگران هم نقشی دارند.

اما با نگاه به درون خودمان می‌توانیم این تصویر را وارونه کنیم. بله ما قربانی هستیم اما قربانی خودمان. می‌توانیم ببینیم که این خودمانیم که دیوارهای زندانمان را ساخته‌ایم و تا چه حد به زندگی خود پشت کرده‌ایم و با نادانیِ خود، درباره آنچه هستیم، مواجه شویم.

در واقع احوال ما به طور اتفاقی تغییر نکرده، همانگونه که طلاق، بیماری شدید یا حوادث ناگوار هم اتفاقی رخ نمی‌دهند. کم کم پی خواهیم برد که جریانی درونی که غالبا ناخودآگاه نیز هست، کشتی زندگی ما را غرق کرده است. عوامل خارجی تنها آن را آشکار می‌کنند. یعنی آنچه را در تاریکی وجود ما خفته است، ظاهر می‌کنند.

شاید از رخداد چنین وضعی ناراضی باشیم اما می‌توانیم از آنچه در این پرده دری ناگهانی زاده می‌شود، یعنی آگاهی، به عنوان مرحله نخست تلاش برای غلبه بر مشکلات استفاده کنیم.

کتاب قربانی دیگرانیم و جلاد خویش، با بهانه قراردادن یک اسطوره ی مصری به بررسی روانشناسانه احساسِ قربانی بودن می‌پردازد. این کتاب به طور مستقیم شما را مورد خطاب قرار می‌دهد و بر تاریکخانه وجود شما نور می‌افکند. دیدن آنچه در درون خود دارید و آگاهی از  انگیزه‌های ناخودآگاه تان آسان نخواهد بود. روشن شدن همراه با رنج است. اما روشن شدن آغاز تغییر است.

از کتاب: قربانی دیگرانیم و جلاد خویش

اثر: گی کورنو





اسفند
۰۴

تفاوت آدمها و انسان‌ها

آدم‌ها زندگی می‌کنند… انسان‌ها زیبا زندگی می‌کنند!
آدم‌ها می‌شنوند… انسان‌ها گوش می‌دهند!
آدم‌ها می‌بینند… انسان‌ها عاشقانه نگاه می‌کنند!
آدم‌ها در فکر خودشان هستند… انسان‌ها به دیگران هم فکر می‌کنند!
آدم‌ها می‌خواهند شاد باشند… انسان‌ها می‌خواهند شاد کنند!
آدم‌ها،اسم اشرف مخلوقات را دارند… انسان‌ها اعمال اشرف مخلوقات را انجام می‌دهند!
آدم‌ها انتخاب کرده‌اند که آدم بمانند… انسان‌ها تغییر کردن را پذیرفته‌اند، تا انسان شدند!
آدم‌ها می‌توانند انسان شوند… اما انسان‌ها نمی توانند آدم شوند…

جان سنفورد، کتاب “یار پنهان”





دی
۰۴

فقط دزدی نکن …

خالد حسینی تو رمان “بادباک باز” می نویسه :
در دنیا فقط یک گناه هست و آن دزدی ست !
مرد آهسته در گوش فرزند تازه به بلوغ رسیده اش برای پند چنین نجوا کرد :
پسرم در زندگی هرگز دزدی نکن !
پس متعجب و مبهوت به پدر نگاه کرد،
بدین معنا که او هرگز دست کج نداشته ……
پدر به نگاه متعجب فرزند لبخندی زد و ادامه داد :
در زندگی دروغ نگو، چرا که اگر گفتی، صداقت را دزدیده ای،
خیانت نکن، که اگر کردی، عشق را دزدیده ای،
خشونت نکن، اگر کردی، محبت را دزدیده ای،
ناحق نگو، اگر گفتی، حق را دزدیده ای،
بی حیایی نکن، اگر کردی، شرافت را دزدیده ای،
پس در زندگی فقط دزدی نکن ……





آذر
۲۰

گریز دلپذیر

همیشه صبر کردن،
بخشیدن،
ماندن و تحمل کردن به این معنا نیست که همه چیز درست می شود.
لازمه گاهی وقت ها دست از این تظاهر کردن برداری،
باید دست بکشی از بخشیدن کسی که هیچ وقت بخشیدنت را نفهمید،
ﺗﺎ ﺍﯾﻦ ﺑﺎﺭ ﺩﺭ ﺁﺭﺯﻭﯼ ﺑﺨﺸﺶ ﺗﻮ ﺑﺎﺷﺪ.
وقتی می مانی و می بخشی فکر می کنند رفتن را بلد نیستی.
ﺑﺎﯾﺪ ﺑﻪ ﺁﺩﻣﻬﺎ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﺩﺍﺩﻥ ﺭﺍ ﻣﺘﺬﮐﺮ ﺷﺪ.
آﺩﻣﻬﺎ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻧﻤﯽ ﻣﺎﻧﻨﺪ…
ﯾﮑﺠﺎ ﺩﺭ ﺭﺍ ﺑﺎﺯ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ ﻭ ﺑﺮﺍﯼ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻣﯽ ﺭﻭﻧﺪ !

گریز دلپذیر: آنا گاوالدا





آذر
۰۴

تشکر خشک و خالی

زندگی موهبتی الهی است.
ما زندگی را به دست نیاورده ایم و در حقیقت حتی شایستگی این زندگی را هم نداریم.
ما چنان موجودات ناسپاسی هستیم که حتی یک ” تشکر خشک و خالی ” هم نمی کنیم.
شکرگزار فرصتی که برای رشد یافتن، دیدن، عشق ورزیدن، خندیدن و لذت بردن از نغمه هستی و زیبایی دنیایی که در اختیارمان گذاشته شده نیستیم.
نه تنها شکرگزار نیستیم،
بلکه برعکس پیوسته شکوه و ناسپاسی می کنیم.
اگر به دعاهای که مردم می خوانند گوش کنی، شگفت زده می شوی.
دعاهای مردم سرشار از شکوه و شکایت است.
مردم اصلا شکرگزار نیستند.
بازهم بیشتر می خواهند.
پیوسته می گویند ” کافی نیست، کافی نیست” و در حقیقت، هیچگاه کافی نخواهد بود،
زیرا آدم فقیر بیشتر می خواهد،
آدم ثروتمند بیشتر می خواهد،
امپراتور بیشتر می خواهد،
همه و همه بیشتر می خواهند.
این زیاده خواهی نشانگر آن است که هرچه به تو داده شده کافی نیست.
” من شایسته بیشتر از اینها هستم. تو در حق من انصاف روا نداشته ای! ”
من این ناسپاسی را عین بی دینی می دانم.
بنابراین از نظر من تمام عبادتهایی که در معبدها و مساجد انجام می شوند دینی نیست.
عبادت واقعی همانا شکرگزار بودن است.
یک ” تشکر خشک و خالی “‌ کافیست.

مراقبه های اوشو





آذر
۰۳

شفای تن

هفت کلید طلایی آرامش در ارتباطات:
یک: قضاوت دیگران تاثیری بر زندگی من ندارد.
دو: مردم وظیفه ندارند مرا درک کنند.
سه: من مسول اصلاح یا تربیت کردن دیگران نیستم.
چهار: از کسی در برابر لطفی که به او می کنم توقعی ندارم وگرنه این لطف را در حق او نمی کنم
پنج: کسانی که رفتارناجوانمرادنه با من داشته اند توسط کائنات مجازات خواهند شد هرچند که من هرگز متوجه این نشوم.
شش: دنیا سخاوتمند تر از آن است که موفقیت کسی راه موفقیت مرا تنگ کند.
هفت: ملاک من رفتار شرافتمدانه و انسانی است نه مقابله به مثل.
از کتاب : شفای تن – اثر: لوییز هی





آبان
۱۹

لذت اول

زندگانی یک بار است و بیش از یک بار هم نیست؛

یک بار.

همان یک بار که نسیم صبح را به سینه فرو می دهیم،

همان یک بار که عطش خود را با قدحی آب خنک فرو می نشانیم،

همان یک بار که سیبی را گاز می زنیم و همان یک بار که تن در آب می شوییم؛

یک بار…

یک بار و نه بیشتر.

بعد از آن دیگر تمام عمر را ما دنبال همان چیزها می دویم،

در پی لذت اول…

 

کلیدر از: محمود دولت آبادی





آبان
۱۰

قوانین طبیعت

به یادم آمد بامدادی پیله کرم ابریشمی را بر تنه درختی مشاهده کردم،
درست لحظه ای بود که پروانه می کوشید تا پیله را شکافته و از آن خارج شود …
مدتی درنگ کردم تا مگر پیله باز شود …
انتظارم که به درازا کشید روی آن خم شدم و با نفس گرم خود بر آن دمیدم …
در نهایت سرعت نفس می کشیدم تا پیله گرم شود و پروانه بیرون بیاید . .
ناگاه در برابر چشمانم معجزه ای به وقوع پیوست…
پیله باز شد و پروانه به آهستگی از آن بیرون آمد.
ولی هیچگاه وحشت خود را از اینکه بالهایش چین خورده و چروکیده شده است،
فراموش نمی کنم.
پروانه بینوا با بدن لرزان خود می کوشید تا پرهایش را صاف کند.
بار دیگر کوشیدم تا با نفس گرم خود منظور حشره را بر آورده سازم،
ولی سعی ام بیهوده بود.
اصولا کارم از ابتدا هم غلط بوده .
پروانه می بایست سر فرصت و در موقع معین از محفظه خود بیرون بیاید،
در اینصورت صاف شدن بالهایش در برابر حرارت لطیف آفتاب به تدریج انجام می گرفت،
اما نفس گرم من موجب شد پروانه زود تر از موقع از پیله خارج شود.
ثانیه ای چند نومیدانه کوشید تا خود را به وضع طبیعی در آورد.
ولی همانجا بر کف دستم جان داد.

کتاب “زوربای یونانی” اثرنیکوس کازانتزاکیس – صفحه ۲۰۸

۱- نادیده گرفتن قوانین طبیعت و نقض آنها بزرگ ترین گناه غیر قابل عفوی است که انسانها مرتکب می شوند.
۲- برای رشد و تغییر باید زمانش برسه…نمی تونیم به زور باعث رشد و پیشرفت کسی بشیم.
۳- هر اتفاق ،هرچند خوب، زمانی خیلی خوبه که در موقعش اتفاق بیفته وگر نه می تونه به یک فاجعه تبدیل بشه.





مهر
۱۶

خانه تو

خانه ی تو آنجایی نیست که درآن متولد می شوی .
خانه ی تو آنست که وقتی به عقل می رسی
و می توانی تصمیم بگیری
که چه چیز را دوست داری
و چه چیز را دوست نداری،
خودت برای بقیه ی سال های عمرت انتخاب می کنی.

اوریانا فالاچی | پنه لوپه به جنگ می رود





مهر
۱۴

زندگی جای دیگری است

فکر می کنید گذشته برای این قابل تغییر نیست،
که دیگر گذشته و تمام شده ؟
وای ،
نه لباس گذشته،
از تافته ای هزار رنگ درست شده
و هر بار که به طرفش بر می گردیم،
آن را به رنگ دیگری می بینیم.
گذشته لباسی از تافته های هزار رنگ پوشیده است.

زندگی جای دیگری است / میلان کوندرا





شهریور
۱۳

شفای تن

هنگامی که در نقش قربانی گرفتار می شویم،
تصور می کنیم دیگران می خواهند ما را محبوس کنند.
ما تشخیص نمیدهیم فقط افکارمان است که ما را به این طریق محبوس می کند.
تصور می کنیم که دشمن در دنیای بیرون است، پس می جنگیم تا آزاد شویم.
جنگ را به دنیا و هر کس که در آن است بسط می دهیم.
با روابطمان، خدا و خودمان جدال می کنیم.
به این ترتیب تا زمانی که نقش قربانی بودنمان را به دنیا منعکس کنیم،
هر رابطه ای به فلاکت منتهی می شود و یا دست کم رضایت بخش نخواهد بود.
درست لحظه ای که تشخیص دهیم احساس قربانی بودن فقط انعکاس ذهن خود ماست، این حس ناپدید می شود.
ما زمانی از اسارت خود ساخته مان رها می شویم که مسئولیت افکار و اعمالمان را بپذیریم و نقش قربانی بودن را کنار بگذاریم.

قسمتی از کتاب : شفای تن نوشته لوییز هی





شهریور
۱۱

تو اگر دوست می خواهی مرا اهلی کن!

شازده کوچولو مودبانه گفت:سلام
شازده کوچولو گفت:بیا با من بازی کن. نمی دانی چقدر دلم گرفته است!
روباه گفت: نمی توانم با تو بازی کنم، آخرهنوز کسی مرا اهلی نکرده است.
شازده کوچولو گفت:من دنبال دوست می گردم. اهلی کردن یعنی چه؟
روباه گفت: “اهلی کردن” چیز بسیار فراموش شده ای است,
یعنی “علاقه ایجاد کردن…”
ولی تو اگر مرا اهلی کنی هر دو به هم نیازمند خواهیم شد.
تو برای من در عالم همتا نخواهی داشت و من برای تو در دنیا یگانه خواهم بود،
و اگر مرا اهلی کنی زندگی من همچون خورشید روشن خواهد شد.
من با صدای پایی آشنا خواهم شد که با صدای پاهای دیگر فرق خواهد داشت.
تو اگر دوست می خواهی مرا اهلی کن.





شهریور
۰۳

دردهای ما

تمامی درد و رنج های ما هدفی دارند،
آنها به ما آموزش می دهند،
راهنمایی می کنند و خرد لازم برای اهدای هدیه مان به جهان را به ما می بخشند.
بیشتر ما، زخمها و دردهایمان را بهانه می کنیم تا خودمان را تنبیه کنیم و اسیر و حقیر بمانیم.
اما وقتی رنج ها و نا امیدی هایمان بدرستی بررسی شوند و بعنوان ابزار آموزش ما …
به آنها توجه شود در خواهیم یافت که از هیچ راه دیگری ممکن نبود،
اینگونه عمیق،
درک کنیم و رشد و بالندگی را تجربه نماییم.

از کتاب : راز سایه – نوشته : دبی فورد





مرداد
۳۱

بابا لنگ دراز

Daddy-Long-Legs
شکر خدا که من هیچ خدایی را از هیچکس به ارث نبرده ام ! ! !
من آزادم که خدای خود را آنطور که دلم می خواهد مجسم و انتخاب کنم،
خدای من مهربان،
بخشنده،
دلسوز،
چیز فهم،
و اتفاقا خیلی هم شوخ است!

بابا لنگ دراز : جین وبستر





مرداد
۲۶

یازده دقیقه

من کشف کردم که چرا یک مرد به خاطر زن ها پول می پردازد:
او می خواهد که شاد باشد.
او هزار فرانک نمی پردازد که فقط یک ارگاسم را تجربه کند.
او می خواهد که شاد باشد.
من هم می خواهم، هر کسی می خواهد اما هیچ کس شاد نیست.
من چه چیزی به دست آورده ام که از دست بدهم، اگر برای یک مدت تصمیم بگیرم که… باشم.
این کلمه ی سختی است که بنویسم یا حتی در موردش فکر کنم… اما بگذار بی پرده باشیم.
من چه چیزی را از دست می دهم اگر تصمیم بگیرم برای یک مدت فاحشه باشم؟
شرف، شان، عزت نفس !
اگرچه، وقتی در موردش فکر می کنم، من هیچ وقت هیچ یک از آنها را نداشته ام.
من به خواسته ی خود به دنیا نیامدم، من هیچ وقت هیچ کسی را نداشتم که دوستم داشته باشد، من همیشه تصمیم اشتباه گرفته ام !
حالا به زندگی اجازه می دهم برای من تصمیم بگیرد.

یازده دقیقه : پائلو کوئیلو





مرداد
۱۶

جوانمرد ، نام دیگر تو

مردی به زیارت می رفت.
جوانمرد به او رسید و پرسید کجا می روی ؟
مرد گفت : به زیارت می روم ، به دیاری.
جوانمرد گفت : چه می خواهی و چه طلب می کنی از زیارت؟
مرد گفت : خدا را طلب می کنم !
جوانمرد گفت : خـــدای دیار خود را چه کرده ای که به دیار دیگر در طلبش می روی ؟
پیامبر ، ما را گفت : علم را به چین اگر باشد ، جستجو کنید اما نگفت برای جستجوی خدا نیز باید به جائی رفت !
جوانمرد می رفت و با خود می گفت : مردم ، خدا را در مسجد می جویند ،ما هر جا که هستیم مسجد است.
مردم ، مبــارکی را در رمضــان می یابند و ما ماههایمـان همه رمضــان است.
مردم ، عیــدشان آدینه است و ما هر روزمان عید و آدینه است …

عرفان نظرآهاری – از کتاب : جوانمرد ، نام دیگر تو





مرداد
۰۲

رهایی …..

ما تنها با گوشه ای از احساس خود زندگی می کنیم و هرگز با همه احساس خود به چیزی توجه نداریم.
آنگاه که به عظمت کوه می نگرید،
همه احساس شما درحال فعالیت می باشد،
لذا خود را فراموش می کنید.
وقتی به حرکت امواج دریا می نگریم و یا آسمان را با آن قرص ماه می بینیم،
توجه و آگاهی ما کامل است،
چون ما با همه وجود و با حضور باطن به این پدیده ها نظر می اندازیم،
لذا توجه مان، تمام و کمال است.
این توجه یعنی خاموشی و سکوت کامل ذهن…
دیگر فکر ما پرسه زنی نمی کند،
آرام ،
بی فاصله و درسکوت است.
سکوتی که از طریق ذهن مهیا نشده است.
آرامشی ست که ناشی از تلاش فکر بدست نیامده است.
در این سکوت است که همه چیز بی نام و نشان و بی زمان جریان دارد.
این آرامش و سکوت، رهایی ست.

شبکه فکری از :‎ جیدو کریشنا مورتی