اردیبهشت
۱۲

ظاهر

ﺍﺳﺘﺎﺩﯼ ﺍﺯ ﺷﺎﮔﺮﺩﺍﻥ ﺧﻮﺩ ﭘﺮﺳﯿﺪ:
ﺑﻨﻈﺮ ﺷﻤﺎ ﭼﻪ ﭼﯿﺰ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﺭﺍ ﺯﯾﺒﺎ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ؟
ﻫﺮﯾﮏ ﺟﻮﺍﺑﯽ ﺩﺍﺩﻧﺪ.
ﯾﮑﯽ ﮔﻔﺖ : ﭼﺸﻤﺎﻧﯽ ﺩﺭﺷﺖ .
ﺩﻭﻣﯽﮔﻔﺖ : ﻗﺪﯼ ﺑﻠﻨﺪ .
ﺩﯾﮕﺮﯼ ﮔﻔﺖ : ﭘﻮﺳﺖ ﺷﻔﺎﻑ ﻭ ﺳﻔﯿﺪ.
ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﻫﻨﮕﺎﻡ ﺍﺳﺘﺎﺩ ،
ﺩﻭ ﻟﯿﻮﺍﻥ ﺍﺯ ﮐﯿﻔﺶ ﺩﺭ ﺁﻭﺭﺩ،
ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﻟﯿﻮﺍﻥ ﻫﺎ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﻟﻮﮐﺲ ﻭ ﺯﯾﺒﺎ ﺑﻮﺩ ،
ﻭ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﺳﻔﺎﻟﯽ ﻭ ﺳﺎﺩﻩ،
ﺳﭙﺲ ﺩﺭ ﻫﺮ ﯾﮏ ﺍﺯ ﻟﯿﻮﺍﻥ ﻫﺎ ﭼﯿﺰﯼﺭﯾﺨﺖ.
ﺭﻭ ﺑﻪﺷﺎﮔﺮﺩﺍﻥ ﮐﺮﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ :
ﺩﺭ ﻟﯿﻮﺍﻥ ﺭﻧﮕﯿﻦ ﻭ ﺯﯾﺒﺎ ﺯﻫﺮ ﺭﯾﺨﺘﻢ ﻭ ﺩﺭ ﻟﯿﻮﺍﻥ ﺳﻔﺎﻟﯽﺁﺑﯽ ﮔﻮﺍﺭﺍ،
ﺷﻤﺎ ﮐﺪﺍﻡ ﺭﺍ ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ ﻣﯽ ﮐﻨﯿﺪ؟
ﻫﻤﮕﯽ ﺑﻪ ﺍﺗﻔﺎﻕ ﮔﻔﺘﻨﺪ : ﻟﯿﻮﺍﻥﺳﻔﺎﻟﯽ ﺭﺍ.
ﺍﺳﺘﺎﺩ ﮔﻔﺖ : ﻣﯽ ﺑﯿﻨﯿﺪ؟ ﺯﻣﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﺣﻘﯿﻘﺖ ﺩﺭﻭﻥ ﻟﯿﻮﺍﻥ ﻫﺎ ﺭﺍﺷﻨﺎﺧﺘﯿﺪ ﻇﺎﻫﺮ ﺑﺮﺍﯾﺘﺎﻥ ﺑﯽ ﺍﻫﻤﯿﺖ ﺷﺪ.





اردیبهشت
۱۱

قوانین زیبای زندگی

قانون یکم: به شما جسمی داده می‌شود. چه جسمتان را دوست داشته یا از آن متنفر باشید، باید بدانید که در طول زندگی در دنیای خاکی با شماست.
قانون دوم: در مدرسه‌ای غیر رسمی و تمام وقت نام‌نویسی کرده‌اید که “زندگی” نام دارد. در این مدرسه هر روز فرصت یادگیری دروس را دارید. چه این درس‌ها را دوست داشته باشید چه از آن بدتان بیاید، پس بهتر است به عنوان بخشی از برنامه آموزشی برایشان طرح‌ریزی کنید.
قانون سوم: اشتباه وجود ندارد، تنها درس است. رشد فرآیند آزمایش است، یک سلسله دادرسی، خطا و پیروزی‌های گهگاهی، آزمایش‌های ناکام نیز به همان اندازه آزمایش‌های موفق بخشی از فرآیند رشد هستند.
قانون چهارم: درس آنقدر تکرار می‌شود تا آموخته شود. درس‌ها در اشکال مختلف آنقدر تکرار می‌شوند، تا آنها را بیاموزید. وقتی آموختید می‌توانید درس بعدی را شروع کنید، بنابراین بهتر است زودتر درس‌هایتان را بیاموزید.
قانون پنجم: آموختن پایان ندارد. هیچ بخشی از زندگی نیست که در آن درسی نباشد. اگر زنده هستید درس‌هایتان را نیز باید بیاموزید.
قانون ششم: قضاوت نکنید، غیبت نکنید، ادعا نکنید،سرزنش نکنید،تحقیرو مسخره نکنید، وگرنه سرتون میاد. خداوند شما را در همان شرایط قرار می‌دهد تا ببیند شما چکار می‌کنید.
قانون هفتم: دیگران فقط آینه شما هستند. نمی‌توانید از چیزی در دیگران خوشتان بیاید یا بدتان بیاید، مگر آنکه منعکس کننده چیزی باشد که درباره خودتان می‌پسندید یا از آن بدتان می‌آید.
قانون هشتم: انتخاب چگونه زندگی کردن با شماست. همه ابزار و منابع مورد نیاز را در اختیار دارید، این که با آنها چه می‌کنید، بستگی به خودتان دارد.
قانون نهم: جواب‌هایتان در وجود خودتان است. تنها کاری که باید بکنید این است که نگاه کنید، گوش بدهید و اعتماد کنید.
قانون دهم : خیرخواهِ همه باشید تا به شما نیز خیر برسد.





اردیبهشت
۱۰

فرصت رو غنیمت شمارین

اگه بگن یه روز واسه زندگی کردن فرصت دارین ،
اگه اعلام کنن دنیا داره تموم می شه،
تمام خطوط تلفن اشغال می شه،
واسه دوستت دارم گفتن ها .
یعنی در آخرین لحظات تازه به اون کسی که واقعا دوستش داریم ابراز علاقه می کنیم !
در همان یک روز دست بر پوست درخت می کشین …
روی چمن می خوابین کفشدوزک ها رو تماشا می کنین …
سرتونو را بالا می گیرین …
و ابرها را می بینین.
انگار که بار اوله اونهارو می بینین ،
و به آنهائی که نمی شناسین سلام می کنین.
غصه نباید بخورین …
وگرنه همین یه روز رو هم با غصه خوردن از دست می دین …
شما در همان یک روز آشتی می کنین،
و می خندین،
می بخشین.
تازه می فهمین عاشق بودین،
و نمی دونستین این قدر که غرق در زندگی بودین هیچوقت نه به کسی محبت کردین،
و نه اجازه محبت کردن رو به کسی دادین ……..
پس فرصت رو غنیمت شمارین ……





اردیبهشت
۰۹

برای ماندگارها تلاش کنیم

فردی که متوجه مردن خود شده بود خدا را دید که نزدیک می آید با یک چمدان در دست !
خوب فرزندم، زمان رفتن فرا رسیده !
مرد با تعجب گفت : قربان به همین زودی !
کلی نقشه داشتم که ناتمام مونده !
متأسفم وقت وقت رفتنه.
در آن چمدان چه دارید ؟
هرآنچه به تو تعلق دارد !
منظور متعلقات و لوازم من ، لباسهام ، پولم ؟
آنهائیکه می گی متعلق به زمین هستند و نه تو !
خاطرات من هستند ؟
خیر. آنها هیچگاه از آن تو نبوده و به زمان تعلق داشتند .
استعدادهای من؟
آنها هرگز به تو تعلق نداشتند، بلکه متعلق به شرایط زندگی ات بودند .
دوستان و خانواده ام؟
متأسفم آنان نیز به تو تعلق نداشتند بلکه از آن مسیر زندگی ات بودند.
همسر و فرزندانم؟
آنان نیز هرگز از آن تو نبودند آنان متعلق به قلبت بودند.
پس تن من است؟
خیر تن تو به گرد و غبار تعلق داشت.
پس روح من است؟
نه روحت که از آن من است.
با ترس شدید چمدان را از خدا گرفت و با وحشت در آنرا باز نمود و با کمال تعجب آنرا کاملا خالی یافت !
با چشمانی گریان گفت : پس من هیچ چیز از خود نداشتم !
خدا پاسخ داد : کاملا درست است ، تنها لحظاتی که زنده بودی به تو تعلق داشتند، زندگی تنها یک لحظه است که به تو تعلق دارد.
از اینرو بهتر است تا زمانیکه آن را در اختیارت گذاشته ام از آن لذت ببری، نگذار هیچ چیز تورا از این لذت محروم کند.
نه افسوس از گذشته و نه نگرانی از آینده.
در حال زندگی کن و زندگی ات را قدر بدان،
از شادی دوری نکن که تنها چیز با ارزشی است که به تو داده ام .
هرآنچه از مادیات که برایشان جنگیدی در زمین می مانند،
هیچ کدامشان را با خود نمی بری ……





اردیبهشت
۰۵

هرگاه …..

هرگاه کسی خشم داشت بدانید که: به نوازش و کلام مهرآمیزی نیازمند است.
هرگاه کسی نومید بود آگاه باشید که : به کلماتی که سپاس او را ابراز کنند محتاج است.
و هرگاه کسی حسد می‌ورزید :نیاز دارد دیده شود.
اگر کسی شاکی و گله مند بود : نیاز دارد شنیده شود.
اگر کسی تلخ بود نیاز دارد: مهربانی دریافت کند.
و اگر کسی ستم می‌کند نیاز داشته است که : دوست داشته شود.
اگر کسی بخل ورزد نیاز داشته است که : بخشیده شود.
و همه‌ی این سایه‌ها در “روح و روان” ما نیاز دارند که : عشق بر آن‌ها چون باران ببارد، ببارد و ببارد.





اردیبهشت
۰۴

قضاوت

پشت سرم حرف بود، حدیث شد !
می ترسم آیه شود !
سوره اش کنند به جعل !
بعد تکفیرم کنند این جماعت نا اهل ! ! !
قبل از این که بخواهی در مورد من و زندگی من قضاوت کنی،
کفشهای من را بپوش و در راه من قدم بزن.
از خیابانها، کوهها و دشت هایی گذر کن که من کردم،
اشکهایی را بریز که من ریختم.
دردها و خوشیهای من را تجربه کن،
سالهایی را بگذران که من گذراندم،
روی سنگهایی بلغز که من لغزیدم،
دوباره و دوباره برپاخیز و مجدداً در همان راه سخت قدم بزن.
همانطور که من انجام دادم.
بعد ، آن زمان می توانی در مورد من قضاوت کنی …..





اردیبهشت
۰۳

زندگی کوتاه است

این زندگی از آن توست.
هرآنچه دوست داری انجام بده و آنرا به کرّات انجام ده.
اگر چیزی را دوست نداری تغییرش بده.
اگر شغلت را دوست نداری، ترکش کن.
اگر وقت کافی نداری، از تماشا کردن تلویزیون خودداری کن.
اگر عشق زندگی ات را جستجو می کنی، دست نگه دار!
آن زمان که تو آنچه دوست داری انجام دهی، آنها خود در انتظارت خواهند بود.
زندگی ساده است، بیش از حد تجزیه و تحلیلش نکن تمام احساسات زیبا هستند.
وقتی غذا می خوری، قدر هر لقمه را بدان.
ذهنت را، دستانت را، و قلبت را به روی اتفاقات و مردم جدید باز کن، ما انسانها همگی در تفاوتهایمان متحدیم.
از اولین نفری که می بینی علایقش را سوال کن، و رویاها و آرزوهای امیدبخشت را با او در میان بگذار.
مرتب سفر کن؛ گم شدن کمک می کند خودت را پیدا کنی.
برخی فرصتها فقط یکبار در زندگی پیش می آیند، از دستشان نده.
زندگی در انسانهایی که می بینی و چیزهایی که با آنها می سازی معنا پیدا می کند، پس برو و شروع به ساختن کن.
رویاهایت را زندگی کن و علایقت را با دیگران در میان بگذار.
زندگی کوتاه است.





اردیبهشت
۰۲

داستان زندگی …..

بعضی وقتها دلت می خواهد داستان زندگی تو هم قصه توی کتابی بود ،
کتابی چند جلدی چند فصلی،
” برباد رفته ” مثلا،
گاهی دستت می گرفتی،
ورقش می زدی،
برمی گشتی به فصل های قبل تر،
آدمهای بیخود توی قصه ات را پیدا می کردی،
برایشان توضیح می دادی چقدر عمرت را بیهوده به خاطرشان تلف کردی،
چقدر بیخود برایشان اشک ریختی،
گریه کردی،
چقدر وقتت را به پایشان هدر کردی.
بعد ورق های مربوط به ” بیخودی “ها را پاره می کردی و دور می ریختی!
جوری که وقتی کاغذ پاره های مچاله شده را می دیدند،
می فهمیدند نبودنشان فرقی با بودنشان نمی کرده،
می دیدند تو بدون آنها هم داستان دیگری نوشته ایی،
زیباتر،
خواندنی تر،
که بدون آنها نمرده ایی ،
زنده ایی هنوز،
راه می روی،
نفس می کشی،
می خندی…
بعضی وقتها آدم دلش چه چیزها که نمی خواهد ……





اردیبهشت
۰۱

امکان ندارد ….

همه ی مردانی که جنس مونث را کمتر از جنس مذکر می دانند،
از خانواده هایی می آیند که در آنها “مادر” نقش کمرنگ و ضعیفی داشته است.
افراد مردسالار ، در زندگی شخصی خود الگویی از زن موفق ندیده اند !
بیشتر آنها مادرانی با کمترین میزان تحصیلات و درجه اجتماعی را داشته اند.
مردی که همسرش را کتک می زند و یا به او بی احترامی می کند ،
به احتمال بسیار زیاد از خانواده ای می آید که پدر ،
دستش را به روی مادر بلند می کرده است.
پسری که رانندگی زنها را مسخره می کند و رانندگی را استعدادی مردانه می داند ،
از خانواده ای می آید که در آن مادرش گواهینامه نداشته ،
و چیزی از رانندگی و نحوه هدایت آن نمی دانسته!
امکان ندارد ،
خانواده ای که در آن یک زن موفق وجود داشته باشد ،
فرزندی مردسالار و تبعیض گر تربیت کند.
امکان ندارد …..





فروردین
۳۱

من کیستم ؟

من« دوشیزه مکرمه» هستم، وقتی زن ها روی سرم قند می سابند و همزمان قند توی دلم آب می شود،
من «همسری مهربان و مادری فداکار» هستم، وقتی شوهرم برای اثبات وفاداری اش! البته تا چهلم ! آگهی وفات مرا در صفحه اول پرتیراژترین روزنامه شهر به چاپ می رساند !
من «زوجه» هستم، وقتی شوهرم پس از چهار سال و دو ماه و سه روز به حکم قاضی دادگاه خانواده قبول می کند به من و دختر شش ساله ام ماهیانه فقط بیست و پنج هزار تومان ، بدهد !
«خوشگله» هستم، وقتی پسرهای جوان محله زیر تیر چراغ برق وقت شان را بیهوده می گذرانند…
من «مجید» هستم، وقتی در ایستگاه چراغ برق، اتوبوس خط واحد می ایستد و شوهرم مرا از پیاده رو مقابل صدا می زند…
من «ضعیفه» هستم، وقتی ریش سفیدهای فامیل می خواهند از برادر بزرگم حق ارثم را بگیرند !
من «مادر» هستم، وقتی مورد شماتت همسرم قرار می گیرم ، چون آن روز به یک مهمانی زنانه رفته بودم و غذای بچه ها را درست نکرده بودم…
من «زنیکه» هستم، وقتی مرد همسایه، تذکرم را در خصوص درست گذاشتن ماشینش در پارکینگ می شنود…
من «یک کدبانوی تمام عیار» هستم، وقتی شوهرم آروغ های بودار می زند و کمربندش را روی شکم برآمده اش جابه جا می کند …
من «بانو» هستم، وقتی از مرز پنجاه سالگی گذشته ام و هیچ مردی دلش نمی خواهد وقتش را با من تلف بکند …
من در ماه اول عروسی ام؛ «خانم کوچولو، عروسک، ملوسک، خانمی، عزیزم، عشق من، پیشی، قشنگم، عسلم، ویتامین و…» هستم…
من در ادبیات دیرپای این کهن بوم ؛ « دلیله. محتاله، نفس محیله مکاره، مار، ابلیس، شجره مثمره، اثیری، لکاته و…» هستم !
من « مادر فولادزره » هستم، وقتی بر سر حقوقم با این و آن می جنگم. ..
مادرم مرا به خان روستا « کنیز » شما معرفی می کند ! ! !
من کیستم ؟ ؟ ؟ ؟





فروردین
۲۹

بدون درب زدن …..

بعضی ﻭﻗﺘﻬﺎ ﺑﻌﻀﯽ ﺁﺩﻣﺎ ﺑﺪﻭﻥ ﺩﺭب ﺯﺩﻥ ﻭﺍﺭﺩ ﺯﻧﺪﮔﯿﺖ می شن !
آﻧﻘﺪﺭ ﺧﻮﺑﻦ ﮐﻪ ﭼﺸﻢ ﺑﺎﺯمی کنی می بینی ﯾﻪ ﻓﺼﻠﯽ ﺍﺯ ﺯﻧﺪﮔﯿﺖ ﺷﺪﻥ !
ﺑﺎﻫﺎﺕ ﺁﻓﺘﺎﺑﯽ می شن !
ﺑﻌﻀﯽ ﻭﻗﺘﺎﻡ ﮐﻪ ﺩﻟﺖ ﮔﺮﻓﺘﻪ ،
ﺑﺎ ﺗﻮ می باﺭﻥ !
ﺑﺪﻭﻥ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺑﻔﻬﻤﯽ ﻓﻘﻂ ﺩﻭﺳﺸﻮﻥ ﺩﺍﺭﯼ !
ﺍﻧﻘﺪﺭ ﺑﻮﺩﻧﺸﻮﻥ ﺗﻮ ﻟﺤﻈﻪﻫﺎﺕ ﭘﺮﺭﻧﮕﻪ،
ﮐﻪ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﯼ ﻫﻤﻪٔ ﻋﺎﺷﻘﺎﻧﻪﻫﺎﺗﻮ ﺑﺮﺍﺷﻮﻥ ﺑﻨﻮﯾﺴﯽ !
ﺍﯾﻨﺎ ﻫﻤﻮﻧﺎﯾﯿﻦ ﮐﻪ ﻣﺜﻞ ﺧﻮﺍﺑﻬﺎﯼ ﮐﻮﺩﮐﯽ ﺷﯿﺮﯾﻨﻦ،
ﺍﻣﺎ ﺣﯿﻒ ﺧﯿﻠﯽ ﮐﻮﺗﺎﻩ ﺑﺪﻭﻥ ﺩﺭ ﺯﺩﻥ ﻣﯿﺎﻥ ،
ﯾﻮﺍﺷﮑﯿﻢ می رﻥ !
ﺍﯾﻨﺎ ﻫﻤﻮﻥ ﺁﺩﻣﺎﯾﯿﻦ ﮐﻪ ﻫﯿﭽﻮﻗﺖ ﺗﮑﺮﺍﺭﯼ نمی شن،
ﻓﻘﻂ ﺑﺎ ﺭﻓﺘﻨﺸﻮﻥ ﯾﻪ ﻓﺼﻞ ﺳﺮﺩ،
ﺧﯿﻠﯽ ﺳﺮﺩ ﺍﺯ ﺯﻧﺪﮔﯿﺖ ﺷﺮﻭﻉ ﻣﯽﺷﻪ …….
هر وقت تونستی به کسی آرامش ببخشی ..
بدان که عاشق شدی ….





فروردین
۲۸

داشتن ها و نداشتن ها …

“داشتن‌ها” همیشه به انسان کمک نمی‌کنند؛ گاه این “نداشتن‌هاست” که موجب خلق آثار می‌شوند:
آ» : «آرامش» وقتی به سراغت می‌آید که «تلاش» کرده باشی.
ا» : «اعتماد به ‌نفس» یک «سرمایه» است نه یک «کلمه« !
ب» : برای «بهتر» شدن زندگی‌ات، «بهتر» فکر کن! «
پ» : چرکنویس‌های زندگی‌ات گاهی به «پاکنویس» احتیاج دارند! «
ت» : «تفاهم»، درک کردن نیازهای طرف مقابل است نه دانستن نیازهای خود! «
ث» : «ثابت‌قدم بودن»، یکی از راه‌های «موفقیت» است. «
ج» : «جرأت» با داشتن «ترس» به‌وجود می‌آید. «
چ» : «چگونگی برخورد با مشکلات و ناکامی‌ها» مهم است، نه خود مشکلات و ناکامی‌ها! «
ح» : «حاصل» هر زحمتی، رحمت است؛ مطمئن باش! «
خ» : «خداوند» دنیا را به تو نشان ‌می‌دهد؛ تو خودت را به خداوند نشان بده! «
د» : «داشتن‌ها» همیشه به انسان کمک نمی‌کنند؛ گاه این نداشتن‌هاست که موجب خلق آثار می‌شوند. «
ذ» : «ذره‌ ذره‌ی» زندگی‌ات را شکرگزار باش! «
ر» : «رهاشدن» از درد، ابتدای پذیرفتن درد است. «
ز» : «زشت یا زیبا»؛ این بستگی به نگاه تو دارد. «
ژ» : «ژولیدگی و آشفتگی ظاهری» می‌تواند دلیلی بر ژولیدگی و آشفتگی درونی نیز باشد؛ از پایه شروع کن تا به اصل برسی. «
س» : «سلامتی»، ثروتی‌ست که ثروت‌های دیگر را جذب می‌کند. «
ش» : «شکرگزاری» یعنی رسیدن به «شادکامی. «
ص» : «صادقانه» زندگی کن؛ صادقانه جواب بگیر. «
ض» : جلوی ضرر را از هر جا بگیری، منفعت است. «
ط» : «طاقت‌داشتن» در برابر سختی‌ها یعنی روزه داشتن تا هنگام افطار (سختی‌ها می‌روند و جسم و روح پیروز می‌شوند)« .
ظ» : «ظاهر» و باطن اگر به هم نزدیک شوند، آینه می‌شوی! «
ع» : «عشق» به زندگی‌ست نه عادت به زندگی. «
غ» : «غصه ‌خوردن» همچون سبزی نشسته است؛ غصه‌ها را بشور! «
ف» : «فاتح» فردای خود شدن، «امروز» را می‌طلبد. «
ق» : «قدرت» در دیدن معایب نیست؛ در گفتن محاسن است. «
ک» : «کمک کردن» به دیگران در حقیقت، یک نوع کنترل دردهای خودمان نیز هست. «
گ» : «گاهی» شعری زمزمه کن، عکس بگیر، مهمان دعوت کن، یادداشتی بنویس، گاهی از گله و غصه دوری کن؛ ضرر نمی‌کنی! «
ل» : «لحظه‌های» قشنگ زندگی‌ات را تکرار کن! «
م» : «محبت» هم‌چون مادر، منتظر دعوت نمی‌ماند. «
ن» : «ناامیدی» از ندانستن است! «
و» : «وفای‌ به‌ عهد» اولین نشانه برای اعتماد دو قلب است. «
ه» : «هدیه‌ی» خداوند به انسان، «عقل» اوست. «
ی» : «یاور» همیشه همراه، موبایل نیست؛ خداوند است!





فروردین
۲۶

اسارت آدمیزاد!

مردی کنار بیراهه ای ایستاده بود.
ابلیس را دید که با انواع طنابها به دوش درگذر است.
کنجکاو شد و پرسید: ای ابلیس ، این طنابها برای چیست؟
جواب داد: برای اسارت آدمیزاد !
طنابهای نازک برای افراد ضعیف النفس و سست ایمان ،
طناب های کلفت هم برای آنانی که دیر وسوسه می شوند،
سپس از کیسه ای طناب های پاره شده را بیرون ریخت و گفت : اینها را هم انسان های باایمان که راضی به رضای خدایند و اعتماد به نفس داشتند، پاره کرده اند و اسارت را نپذیرفتند.
مرد گفت طناب من کدام است ؟
ابلیس گفت : اگر کمکم کنی که این ریسمان های پاره را گره زنم،خطای تو را به حساب دیگران می گذارم.
مرد قبول کرد.
ابلیس خنده کنان گفت : عجب ، با این ریسمان های پاره هم می شود انسان هایی چون تو را به بندگی گرفت !





فروردین
۲۲

آنچه در دل ….

روزی ثروتمندی سبدی پر از غذاهای فاسد به فقیری داد.
فقیر لبخندی زد و سبد را گرفته و از قصر بیرون رفت.
فقیر همه آنها را دور ریخت و به جایش گلهایی زیبا وقشنگ در سبد گذاشت و بازگردانید.
ثروتمند شگفت زده شد و گفت: چرا سبدی که پر از چیزهای کثیف بود، پر از گل زیبا کرده ای و نزدم آورده ای ؟!
فقیر گفت: هر کس آنچه در دل دارد می بخشد ….





فروردین
۲۱

چه برسرمان آمده ؟

بدون اهمیت روزها را می گذرانیم ،
کم می خندیم …
تند رانندگی می کنیم …
زود عصبانی می شویم …
زود قضاوت می کنیم …
برای اثبات خود ،
پشت سر دیگران بدگویی می کنیم ،
تا دیروقت بیدار می مانیم ،
خسته از خواب برمی خیزیم ،
کم مطالعه می کنیم …
بیشتر اوقات تلویزیون نگاه می کنیم ،
و به ندرت دعا می کنیم ،
مایملک بسیار داریم ،
اما ارزشهایمان کمتر شده اند ،
بسیار صحبت می کنیم و بسیار دروغ می گوییم !
و به اندازه کافی دوست نمی داریم ….
براستی چه بر سرمان آمده ؟





فروردین
۲۰

با عشق زندگی کن

شخصی بود که تمام زندگی‌اش را با عشق و محبت پشت سر گذاشته بود و وقتی از دنیا رفت همه می‌گفتند: به بهشت رفته‌است.
آدم مهربانی مثل او حتماً به بهشت می‌رفت.
در آن زمان بهشت هنوز به مرحله کیفیت فراگیر نرسیده بود.
استقبال از او باتشریفات مناسب انجام نشد!
دختری که باید او را راه می‌داد، نگاه سریعی به لیست انداخت و وقتی نام او را نیافت، او را به دوزخ فرستاد !
در دوزخ هیچ کس از آدم دعوت‌نامه یا کارت شناسایی نمی‌خواهد،
هرکس به آنجا برسد می‌تواند وارد شود.
آن شخص وارد شد و آنجا ماند.
چند روز بعد، ابلیس با خشم به دروازه بهشت رفت و یقه پطرس قدیس را گرفت !
پطرس که نمی‌دانست ماجرا از چه قرار است پرسید چه شده است؟
ابلیس که از خشم قرمز شده بود گفت: آن شخص را که به دوزخ فرستاده‌اید آمده و کار و زندگی ما را به هم زده‌است !
از وقتی که رسیده نشسته و به حرفهای دیگران گوش می‌دهد،
در چشم‌هایشان نگاه می‌کند و به درد و دلشان می‌رسد،
حالا همه دارند در دوزخ با هم گفتگو می‌کنند،
یکدیگر را در آغوش می‌کشند و می‌بوسند.
دوزخ جای این کارهانیست!
بیایید و این مرد را پس بگیرید.
وقتی راوی قصه‌اش را تمام کرد با مهربانی به من نگریست و گفت:
با چنان عشقی زندگی کن که حتی اگر بنا به تصادف به دوزخ افتادی، خود شیطان تو را به بهشت بازگرداند.





فروردین
۱۹

رقصیدن با زندگی ….!

گاهی بادهای شدید بر درختان چنان می‌وزند که آدمی خیال می‌کند هر لحظه، آن‌ها از ریشه به در خواهند آمد.
اما درختان، خود را جمع کرده و تا حد ممکن خود را خم می‌کنند تا آن مصائب را از کنارشان بگذرانند و سپس باز می‌شوند و سرافراز می‌ایستند و همچنان به خدمت کردن و محبت بی‌دریغ‌شان ادامه می‌دهند.
گاهی موجهای سهمگین، چنان بر علف‌ها و بوته‌های کنار رودخانه سیلی می‌زنند که آدمی دلش برایشان می‌سوزد که دچار اینهمه بی رحمی طبیعت شده‌اند اما آنها خود را نرم می‌کنند و موج بلا از سرشان رد می‌شود و سپس بدون هیچ گله و فغان، خود را مرمت کرده و خود را خرج باشنده‌های دیگر می‌کنند.
گاهی پرندگان دریایی چنان در طوفانهای دریایی، گیج و مضطرب می‌شوند که آدمی آرزوی کمک به آنها را می‌کند، اما آنها با صبر و متانت، خود را از مرکز طوفان رهانیده و در کنار آن‌، به زندگی‌شان ادامه می‌دهند و می‌دانند که آماده‌ طوفانهای سهمگین‌تر دیگری هم هستند.
درختی که خود را جمع‌وجور نکند و به‌اصطلاح با مشت در مقابل درفش بجنگد، از کمر می‌شکند و خود را از خدمت کردن و عشق به آن، محروم می‌کند.
علفی که خود را نرم نکند، از ریشه کنده می‌شود و خود را از رقص با باد‌های بهاری محروم می‌کند.
پرنده‌ی دریایی که بازی شطرنج جهان را به‌خوبی یاد نمی‌گیرد، مات می‌شود و خود را از شادی و آواز محروم می‌کند.
آری! اجداد و نیاکان ما که میلیون‌ها سال با رقص زندگی رقصیده‌اند، می‌دانند که تمام باد و باران‌های سهمگین و تمام طوفانهای زندگی، تجاربی است که باید یاد بگیرند و اگر بتوان کلمه «رنج» را بر آن اطلاق کرد، باید رنج را متحمل شوند تا گنج زندگی، نصیب‌شان شود.
اگر دریایی، موج نداشته باشد و همیشه آرام باشد و هیچ اتفاقی در آن نیفتد، تبدیل به مردابی متعفن خواهد شد.
گر در زندگی هیچ اتفاقی نیفتد و همه ‌چیز حل‌ شده و آماده باشد، بدتر از جهنمی است که ما از آن می‌ترسیم و اگر انسان خیال کند که از روز اول به این دنیا آمده تا هیچ اشتباهی مرتکب نشود و با هیچ مشکلی برخورد نکند، باید اسم انسان را از خود سلب کند …..





فروردین
۱۸

فاصله مشکل یک فرد تا راه چاره آن!

روزی دو مرد جوان نزد استادی آمدند و از او پرسیدند: فاصله بین دچار مشکل شدن تا راه حل یافتن برای حل آن مشکل چقدراست؟
استاد اندکی تامل کرد و گفت: فاصله مشکل یک فرد و راه نجات او از آن مشکل برای هر شخصی به اندازه فاصله زانوی او تا زمین است!
آن دو مرد جوان گیج و آشفته از نزد او بیرون آمدند و در بیرون مدرسه با هم به بحث و جدل پرداختند.
اولی گفت : من مطمئنم منظور استاد معرفت این بوده است که باید به جای روی زمین نشستن از جا برخاست و شخصا برای مشکل راه حلی پیدا کرد. با یک جا نشینی و زانوی غم در آغوش گرفتن هیچ مشکلی حل نمی‌شود.
دومی کمی فکر کرد و گفت : اما اندرزهای پیران معرفت معمولا بارمعنایی عمیق‌تری دارند و به این راحتی قابل بیان نیستند. آنچه تو می‌گویی هزاران سال است که بر زبان همه جاری است و همه آن را می‌دانند. استاد منظور دیگری داشت.
آن دو تصمیم گرفتن نزد استاد بازگردند و از او معنای جمله‌اش را بپرسند.
استاد با دیدن مجدد دو جوان لبخندی زد و گفت: وقتی یک انسان دچار مشکل می‌شود، باید ابتدا خود را به نقطه صفر برساند.
نقطه صفر وقتی است که انسان در مقابل کائنات و خالق هستی زانو می‌زند و از او مدد می‌جوید.
بعد از این نقطه صفر است که فرد می‌تواند برپا خیزد و با اعتماد به همراهی کائنات دست به عمل زند.
بدون این اعتماد و توکل برای هیچ مشکلی راه حل پیدا نخواهد شد.
باز هم می‌گویم فاصله بین مشکلی که یک انسان دارد با راه چاره او، فاصله بین زانوی او و زمینی است که برآن ایستاده است !





فروردین
۱۷

حرف های گفته نشده

می گــــذرند روزهایی که باید بگــــذرند و می مانند چــــیزهایی که باید بمانند !
و دگـــــرگــــون می شوند چیزهایی که باید دگرگون شوند،
و در گـــــذر این ســـــکــوت مـــمتد آدم ها ، حــــــــرف ها جا می مانند،
و فکـــــــــر ها دگرگون می شوند،
و تو می شوی عابرِ ماندگار حرف های گفته نشده ……





فروردین
۱۶

ظاهر آدمها

بعضی ها را ظاهرشان را بگیری، هیچ ندارند !
ظاهر هم که ماندنی نیست،
پس وای وای وای!
گویند: هارون الرشید از بهلول می پرسد: من چقدر می ارزم ؟
بهلول می گوید: مثلاً فلان مبلغ …… !
هارون می گوید: این که گفتی فقط قیمت لباسهای من است !
بهلول نیز می گوید : من هم قیمت آنها را حساب کردم و گفتم وگرنه خودت که هیچ ارزشی نداری …….





فروردین
۱۳

تماشای ذهن

ذهنت را برای چند روز تماشا کن و ببین که چه چیز بیشترین انرژی تو را صرف می کند؟
حسادت؟
شهوت برای قدرت؟
نفس؟
فقط آنچه را بیشترین انرژی تو را می گیرد تماشا کن و ویژگی اساسی خودت را خواهی یافت و این ،
دشمن شماره یک توست ،
چیزی که همیشه فکر می کردی دوست شماره یک توست !
این ویژگی برای کسی ممکن است طمع باشد ،
برای دیگری شاید خشم باشد ،
برای دیگری شاید جنسیت سرکوب شده باشد ،
برای دیگری ممکن است عقده حقارت باشد یا عقده خودبزرگ بینی ،
مهم نیست که چه باشد.
پیدا کردن آن یعنی نیمی از پیروزی ،
و فقط خودت می توانی آن را پیدا کنی.





فروردین
۰۶

ریشه دار باش

ریـــشه ی تو،
آگاهی توست یک سنگ به اندازه ای بالا می رود که نیرویی پشت آن باشد.
با تمام شدنِ نیرو، سقوط و افتادن سنگ طبیعی است.
ولی یک گیاه کوچک را نگاه کن!!
که چطور از زیر خاک ها و سنگ ها سر بیرون می آورد و حتی آسفالت ها و سیمان ها را می شکند و سربلند می شود.
اگر تو به اندازه ی این گیاه کوچک،
ریـــشه داشته باشی،
از زیر خاک و سنگ،
و از زیر عـــــادت و غـــــــریزه و از زیر حـــــرف ها و هــــــــــوس ها سر بیرون می آوری و افتخار می آفرینی.
ریـــشه ی تو، همان فـــــهم تو، عـــلاقه ی تو و انتــــخاب توست.





فروردین
۰۵

اشک

اشک ها سرداران بی چون و چرای صورت اند!
فرماندهان بی بدیلی که امر، امر آنهاست.
کافی است اراده کنند، آنگاه بخندی، نخندی، برایشان فرقی نمی کند !
می آیند و می ریزند و می روند.
مخصوصاً همان مواقع که عاجزانه از آنها می خواهی از تو فاصله بگیرند، بیشتر با تو صمیمی می شوند و تنهایت نمی گذارند.
گاهی از سر دلسوزی کنار چشم هایت چنبره می زنند و کسب اجازه می کنند برای دلداری.
گاهی خودشان را شریک شادی هایت می کنند و به پهنای صورتت می ریزند.
گذشته از تمام لحظه هایی که دستت را پیش این و آن رو می کنند، اما بگذار آرام درِ گوشت بگویم دوستشان دارم !
همین فرماندهان بی شرمی که هیچ وقت من را به حال خودم رها نکرده اند را می گویم.
اشک ها همیشه هم بد نیستند.
گاهی برای سبک شدن از سنگینی یک حرف، یک نگاه، یک دلتنگی لازم است بیایند و همراهت باشند.
گاهی برای درک خوشحالی ام از بازگشت دوباره ات به خواب هایم لازم است اشک بریزم.
شاید لازم است گاهی از مرز هایی که برای خودم ساخته ام عبور کنم و همه چیز را بسپارم به این فرماندهان کوچک.
ﺑﺎﻳﺪ ﺑﺎﻭﺭ ﻛﻨﻴﻢ ﺑﻌﻀﻰ ﺗﺠﺮﺑﻪ ﻫﺎ ﺁﻧﻘﺪﺭ ﻋﻤﻴﻘﻦ ﻛﻪ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺍﻭﻥ ﻫﺎ ﺩﻳﮕﻪ ﻫﻴﭽﻮﻗﺖ ﺁﺩﻡ ﺳﺎﺑﻖ ﻧمیﺸﻴﻢ.





فروردین
۰۴

و مامان …..

مامان و بابا داشتند تلویزیون تماشا می کردند که مامان گفت: “من خسته ام و دیگه دیر وقته، میرم که بخوابم.”
مامان بلند شد،
به آشپزخانه رفت و مشغول تهیه ساندویچ های ناهار فردا شد،
سپس ظرف ها را شست،
برای شام فردا از فریزر گوشت بیرون آورد،
قفسه ها را مرتب کرد،
شکرپاش را پرکرد،
ظرف ها را خشک کرد و در کابینت قرار داد و کتری را برای صبحانه فردا از آب پر کرد،
بعد همه لباس های کثیف را در ماشین لباسشویی ریخت،
پیراهنی را اتو کرد و دکمه لباسی را دوخت.
اسباب بازی های روی زمین را جمع کرد و دفترچه تلفن را سرجایش در کشوی میز برگرداند.
گلدان ها را آب داد،
سطل آشغال اتاق را خالی کرد و حوله خیسی را روی بند انداخت،
بعد ایستاد و خمیازه ای کشید،
کش و قوسی به بدنش داد و به طرف اتاق خواب به حرکت درآمد،
کنار میز ایستاد و یادداشتی برای معلم نوشت،
مقداری پول را برای سفر شمرد و کنارگذاشت و کتابی را که زیر صندلی افتاده بود برداشت،
بعد کارت تبریکی را برای تولد یکی از دوستان امضا کرد و در پاکتی گذاشت،
آدرس را روی آن نوشت و تمبر چسباند.
مایحتاج را نیز روی کاغذ نوشت و هر دو را در نزدیکی کیف خود قرار داد.
سپس دندان هایش را مسواک زد.
باباگفت: “فکرکردم گفتی داری میری بخوابی!”
و مامان گفت: “درست شنیدی دارم میرم.”
سپس چراغ حیاط را روشن کرد و درها را بست.
پس از آن به تک تک بچه ها سر زد،
چراغ ها را خاموش کرد،
لباس های به هم ریخته را به چوب رختی آویخت،
جوراب های کثیف را در سبد انداخت،
با یکی از بچه ها که هنوز بیدار بود و تکالیفش را انجام می داد گپی زد،
ساعت را برای صبح کوک کرد،
لباس های شسته را پهن کرد،
جا کفشی را مرتب کرد و شش چیز دیگر را به فهرست کارهای مهمی که باید فردا انجام دهد، اضافه کرد.
سپس به دعا و نیایش نشست.
در همان موقع بابا تلویزیون را خاموش کرد و بدون اینکه شخص خاصی مورد نظرش باشد گفت: “من می رم بخوابم” و بدون توجه به هیچ چیز دیگری، دقیقاً رفت و خوابید!!!!!!!؟





فروردین
۰۳

دنیا

بازیچه بودن این دنیا را زمانی درک خواهی کرد،
که از کف بدهی،
هرآنچه را که فکر می کنی،
بدون آن زندگی ممکن نیست…
آنگاه،
تنها آنگاه خواهی فهمید هنوز زند ه ایی،
و هنوز آسمان آبی است…
و لذت احساسی است بی قید و شرط…
ترسِ از کف دادن،
ریشه تمام رنج های بشری است…
چه محدود انسانهایی که قواعد بازی را فهمیدند و رنج بیهوده نبردند…
و چه بسیار ابلهانی که هر روز از کف می دهند و شاکی روزگار هستند…
به سانِ کودکانی که بازیچه اشان را دیگری برداشته و رفته
… اسباب بازی ها تغییر کرده،
وگرنه هنوز همان کودک شش ساله اند !





فروردین
۰۲

زندگی

هرجا که باشید، همیشه در آغاز کارید.
به همین دلیل، زندگی اینقدر زیبا، جوان و تازه است.
به محض اینکه فکر کنید چیزی کامل شده است، مرده اید؛ کمال مطلق یعنی مرگ.
کمال گرایان، در حال خودکشی اند.
هیچ چیز به کمال مطلق نمی رسد.
هیچ چیز نمی تواند به کمال برسد؛ زیرا زندگی جاویدان است.
همیشه قله های جدیدی در انتظار شماست.
پس از فتح هر قله ای، قله ای جدید شما را بسوی خود فرا می خواند.
همیشه به یاد داشته باشید که هرجا که هستید، تازه در آغازید.
پس همیشه بکر و تازه، همانند یک کودک باقی بمانید و هنر زندگی همین است، همیشه تازه، جوان و جدید باقی ماندن.
به یاد داشته باشید که هر لحظه دری جدید باز می شود.
غیر منطقی به نظر می رسد؛ همیشه فکر می کنیم که اگر آغازی وجود دارد، باید پایانی نیز وجود داشته باشد.
ولی چه می توان کرد !
زندگی از منطق بویی نبرده؛ شروع دارد، ولی بی پایان است.
هرچه واقعا زنده است؛ پایانی ندارد …….





اسفند
۲۹

نگاهی به وبلاگ هفت ساله

اگه فرصتی بود می نویسم……..





اسفند
۱۵

تاوان دوست داشتن

زن و شوهر جوانی که تازه ازدواج کرده بودند برای تبرک و گرفتن نصیحتی از پیر دانا نزد او رفتند.
پیرمرد دانا به حرمت زوج جوان از جا برخاست و آنها را کنار خود نشاند.
او از مرد پرسید: تو چقدر همسرت را دوست داری!؟
مرد جوان لبخندی زد و گفت: تا سرحد مرگ او را می پرستم! و تا ابد هم چنین خواهم بود.
از همسرش نیز پرسید: تو چطور! به همسرت تا چه اندازه علاقه داری!؟
زن شرمناک تبسمی کرد و گفت: من هم مانند او تا سرحد مرگ دوستش دارم و تا زمان مرگ از او جدا نخواهم شد و هرگز از این احساسم نسبت به او کاسته نخواهد شد.
پیر عاقل تبسمی کرد و گفت: بدانید که در طول زندگی زناشویی شما لحظاتی رخ می دهند که از یکدیگر تا سرحد مرگ متنفر خواهید شد و اصلا هیچ نشانه ای از علاقه الآنتان در دل خود پیدا نخواهید کرد.
در آن لحظات حتی حاضرنخواهید بود که یک لحظه چهره همدیگر را ببینید.
اما در آن لحظات عجله نکنید و بگذارید ابرهای ناپایدار نفرت از آسمان عشق شما پراکنده شوند و دوباره خورشید محبت بر کانون گرمتان پرتوافکنی کند.
در این ایام اصلا به فکر جدایی نیافتید و بدانید که “تاسرحد مرگ متنفر بودن” تاوانی است که برای “تا سرحد مرگ دوست داشتن” می پردازید.
عشق و نفرت دو انتهای آونگ زندگی هستند که اگر زیاد به کرانه ها بچسبید، این هردو احساس را در زندگی تجربه خواهید کرد.
سعی کنید همیشه حالت تعادل را حفظ کنید و تا لحظه مرگ لحظه ای از هم جدا نشوید.





اسفند
۱۴

دیوانه

از ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ ﺍﯼ ﭘﺮﺳﯿﺪﻧﺪ : چه کسی ﺭﺍ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﯼ ؟
ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ خندید و ﮔﻔﺖ: “ﻋﺸﻘﻢ” ﺭﺍ ….
ﮔﻔﺘﻨﺪ : “ﻋﺸﻘﺖ” ﮐﯿﺴﺖ ؟؟
ﮔﻔﺖ : “ﻋﺸﻘﯽ” ﻧﺪﺍﺭﻡ !!
ﺧﻨﺪﯾﺪﻧﺪ ﻭ ﮔﻔﺘﻨﺪ : ﺑﺮﺍﯼ “ﻋﺸﻘﺖ” ﺣﺎﺿﺮﯼ ﭼﻪ کارها ﮐﻨﯽ….؟
ﮔﻔﺖ : ﻣﺎﻧﻨﺪ ﻋﺎﻗﻼﻥ ﻧمی شوﻡ،
ﻧﺎﻣﺮﺩﯼ ﻧﻤﯽ ﮐﻨﻢ…،
خیانت نمی کنم…
دور نمی زنم….
وعده سر خرمن نمی دهم…
دروغ نمی گویم..
خیانت نمی کنم….
و ﺩﻭﺳﺘﺶ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﺩﺍﺷﺖ،
ﺗﻨﻬﺎﯾﺶ ﻧمی گذﺍﺭﻡ،
می ﭙﺮﺳﺘﻤﺶ …..
ﺑﯽ ﻭﻓﺎﯾﯽ ﻧمی کنم،
ﺑﺎ ﺍﻭ ﻣﻬﺮﺑﺎﻥ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﺑﻮﺩ …
برایش فداکاری خواهم کرد…
ناراحت و نگرانش نمی کنم…
غمخوارش می شوم…
ﮔﻔﺘﻨﺪ : ولی ﺍﮔﺮ ﺗﻨﻬﺎﯾﺖ ﮔﺬﺍﺷﺖ …،
ﺍﮔﺮ ﺩﻭﺳﺘﺖ ﻧﺪﺍﺷﺖ ..،
اﮔﺮ ﻧﺎﻣﺮﺩﯼ ﮐﺮﺩ ،
ﺍﮔﺮ ﺑﯽ ﻭﻓﺎ ﺑﻮﺩ..
اگر ترکت کرد، ﭼﻪ…؟
اشک بر چشمانش حلقه زد و ﮔﻔﺖ : ﺍﮔﺮ ﺍﯾﻨﮕﻮﻧﻪ ﻧﺒﻮﺩ ﮐﻪ ﻣﻦ “ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ” ﻧمیﺸﺪم.





اسفند
۱۳

مسئولیت ازدواج

قبل از ازدواج و تصمیم به بچه دار شدن از خود بپرسید: آیا من انرژی و حوصله اینکه نزدیک به ۲۰ سال از عمرم را صرف انسان دیگری کنم را دارم؟
آیا امنیت شغلی و درآمد من این اجازه را به من می دهد که بتوانم همه ی نیازهای کودکم را تأمین کنم؟
آیا مشغله ی من به قدری کم هست که همیشه فرصت مطالعه و به روز کردن اطلاعاتم درباره ی تربیت کودک را داشته باشم؟
آیا به سلامت روان کافی رسیده ام که بتوانم یک محیط شاد و سالم برای رشد و بالیدن یک انسان دیگر را تأمین کنم؟
و آیا از خطراتی که در جامعه من وجود دارد آگاه هستم و قدرت حفظ کودکم در مقابل این خطرات را دارم؟
اگر حتی یک جواب شما منفی بود بهتر است منصرف شوید.
مادر و پدر شدن در تولید مثل نیست.
در تربیت صحیح است.
همواره یادتان باشد شما در برابر فردی که به جامعه تزریق می کنید مسئولــــــید.