فروردین
۱۱

قاشق های دسته بلند زندگی

یک مردِ روحانی، روزی با خداوند مکالمه ای داشت: “خداوندا! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلی هستند؟”
خداوند آن مرد روحانی را به سمت دو در هدایت کرد و یکی از آنها را باز کرد؛ مرد نگاهی به داخل انداخت. درست در وسط اتاق یک میز گرد بزرگ وجود داشت که روی آن یک ظرف خورش بود؛ و آنقدر بوی خوبی داشت که دهانش آب افتاد!
افرادی که دور میز نشسته بودند بسیار لاغر مردنی و مریض حال بودند. به نظر قحطی زده می آمدند. آنها در دست خود قاشق هایی با دسته بسیار بلند داشتند که این دسته ها به بالای بازوهایشان وصل شده بود و هر کدام از آنها به راحتی می توانستند دست خود را داخل ظرف خورش ببرند تا قاشق خود را پُر کنند. اما از آن جایی که این دسته ها از بازوهایشان بلند تر بود، نمی توانستند دستشان را برگردانند و قاشق را در دهان خود فرو ببرند.
مرد روحانی با دیدن صحنه بدبختی و عذاب آنها غمگین شد. خداوند گفت: “تو جهنم را دیدی!”
آنها به سمت اتاق بعدی رفتند و خدا در را باز کرد. آنجا هم دقیقا مثل اتاق قبلی بود. یک میز گرد با یک ظرف خورش روی آن، که دهان مرد را آب انداخت!
افرادِ دور میز، مثل جای قبل همان قاشق های دسته بلند را داشتند، ولی به اندازه کافی قوی و تپل بوده، می گفتند و می خندیدند. مرد روحانی گفت: “نمی فهمم!”
خداوند جواب داد: “ساده است! فقط احتیاج به یک مهارت دارد! می بینی؟ اینها یاد گرفته اند که به همدیگر غذا بدهند، در حالی که آدم های طمع کار تنها به خودشان فکر می کنند!”





فروردین
۱۰

۱۲ قدم تا شادی

وین دایر میگوید ما در زندگی یک ماموریت داریم (( ماموریت برای شادی )) . تحقیقات نشان میدهد کسانی که در جستجوی شادی هستند شادی را بیشتر تجربه می کنند . شادی سراغ کسی نمی آید باید آنرا خلق کرد.
اهمیت شادی
شادی در جنبه های مختلف زندگی تاثیر دارد .مادر شاد روش تربیتی اش با مادری که شاد نیست فرق دارد . رابطه بهتری با فرزندان برقرار میکند. تنبیه کلامی و غیر کلامی کمتری دارد و این در سلامت بچه ها موثر است. شادی در سلامت جسم هم موثر است شادی در تفکر هم اثر دارد . افراد شاد راحت تر فکر میکنند راحت تر یاد میگیرند و راحت تر به یاد می آورند به طور کلی شادی در همه جنبه های زندگی اثرات مثبت دارد.
فرمول شادی چیست؟
به محور مختصات زیر نگاه کنید. افراد با چهار واژه در چهار راس این محور قرار گرفته اند که مختصرا توضیح داده میشوند.
۱- با ثبات : افراد با ثبات رنگ غم ، اضطراب و خشم را کمتر می بینند . دیرتر پرخاشگر میشوند و کمتر غمگین می شوند.
۲- برونگرا : افراد برونگرا ارتباط زیادی با دیگران دارند و از تنهایی گریزان هستند. دوست دارند با دیگران باشند. افراد برونگرا خوشحال هستند.
۳- روان رنجور : افراد روان رنجور زود عصبانی میشوند ، ناراحت میشوند و در وجودشان علائم غم وجود دارد.
۴- درون گرا : این افراد عاشق تنهایی هستند و تمایل چندانی به حضور در جمع ندارند بیشتر دوست دارند درون خودشان باشند . افراد درونگرا ناراحت نیستند اما خوشحال نیز نمی باشند.. حال با توجه به این ۴ واژه و با توجه به محور مختصات افراد در یکی از ۴ منطقه قرار میگیرد.
۱- افراد با ثبات – درونگرا: این افراد ضمن اینکه تمایل زیاد به حضور در جمع و ارتباط با دیگران دارند کمتر هم خشمگین شده و مضطرب میگردند.
۲- افراد برونگرا – روان رنجور: اینها افرادی هستند که زود ناراحت میشوند زود به آنها برمیخورد ولی دوست دارند با دیگران هم باشند.
۳- درون گرا – روان رنجور : این افراد که سرنوشت آنها با ناشادی رقم خورده هم تمایل کمی به جمع دارند هم ناراحت و غمگین هستند و زود به آنها برمیخورد و خشمگین میشوند.
۴- درون گرا – با ثبات : این افراد عاشق تنهایی هستد ولی احساسات آنها دارای ثبات میباشد کمتر ناراحت و خشمگین میشوند.
با توجه به آنچه که گفته شد بهترین وضعیت را افراد قسمت ۱ یعنی برونگرا – باثبات و بدترین وضعیت را افراد درونگرا – روان رنجور دارند .
شما جایگاه خود را در این محور مشخص کنید و ببینید کجا هستید؟
اما فرمول شادی چیست ؟ اگر افراد از درونگرایی به سمت برونگرایی و از روان رنجوری به سمت باثباتی حرکت نمایند شادی آنها افزایش می یابد با برداشتن ۱۲ قدم میتوان به سمت افزایش شادی قدم برداشت.
قدم ۱ : افزایش فعالیت
بین فعالیت و شادی رابطه وجود دارد هرچه فعالیت بیشتر باشد شادی بیشتر است . از بین فعالیتها ، فعالیت بدنی اهمیت بیشتری دارد. سعی کنید روزانه ۲۰ تا ۳۰ دقیقه فعالیت بدنی نسبتا شدید داشته باشید به طوری که قلب شما تند تند بزند و به نفس نفس بیفتید . در جهت افزایش فعالیت خوابتان را کمتر کنید . بهترین وقت خواب از نظر روانشناسان ۱۱ شب تا ۶ صبح میباشد . کارهایی که فعالیت کمی در آنها میباشدمثل دیدن تلویزیون را کاهش دهید.
قدم ۲ : کاهش توقعات
توقع یک ایده است که این کار باید انجام شود یا نشود . توقع باعث میشود از زندگی لذت نبریم . هرچه توقع افراد از زندگی بیشتر میشود ، شادمانی آنها هم کمتر میشود . توقع باعث میشود خود را با دیگران مقایسه کنیم . سعی کنید توقع خود را از دیگران کاهش داده و توقع نداشته باشید دیگران آنگونه که شما می خواهید رفتار کنند زندگی را همانگونه که هست بپذیریدو دوستش داشته باشید وتوان خودرا نیز در نظر بگیرید .خواسته هایتان را با توانمندی هایتان هماهنگ کنید.
قدم ۳ : شناخت احساسات و بیان آنها
طول عمر زنان بیشتر از مردان است یکی از دلایل این است که زنان احساسات خود را بیشتر و زودتر بیان میکنند . افراد در طول روز احساسات مختلفی دارند شما با این احساسات چقدر آشنا هستید و با آنها چه میکنید ؟ احساسات مختلف خود را مثل غم ، خشم ، تنفر ، حسادت و … را بشناسید ، با آنها صادق باشید و آنها را بپذیرید . همه این احساسات رفتار انسانی هستند . احساسات را سرکوب نکنید بلکه آنها را بیان کنید . هرچه در بیان احساسات شجاع تر باشیم احساسات مخفی کمتر شده و شادی بیشتر میشود . گاهی افراد احساسات را پنهان کرده و به شکل دیگری مانند قهر و تحویل نگرفتن نشان میدهند . اگر خسته اید ، عصبانی هستید آنها را بیان کنید مثلا بگویید ناراحت شدم ممکن است عیب از من باشد اما به هر حال ناراحت شدم ، اگر نتوانستید احساس خود را بیان کنید آنها را بنویسید حتی اگر شده روی کاغذی بنویسید و آنرا پاره کنید.
قدم ۴ : افزایش فعالیت اجتماعی
مطالعات بلند مدت ۲۰ ساله در آمریکا نشان داده اند کسانیکه روابط کمی دارند اگر بیمار شوند زودتر میمیرند . پژوهش های پزشکی نشان میدهد که حتی سرما خوردگی افرادی که روابط اجتماعی بیشتر دارند سریعتر بهبود می یابد به نظر میرسد که
روابط اجتماعی سیستم ایمنی بدن را تقویت میکند . سعی کنید در طول هفته چند رفت و آمد داشته باشید با دیگران بیشتر حرف بزنید و شبکه های ارتباط اجتماعی خود را گسترش دهید برای این کار لازم است تشریفات را کم کرده ، مهارتهای ارتباطی خود را گسترش دهید و توان تحمل دیگران را داشته باشید.
قدم ۵ : مثبت اندیشی
پژوهش ها نشان میدهد که افراد خوشبین زخمهای بدنشان زودتر خوب میشود . بعضی افراد وقایع را به شکل بدبینانه نگاه میکنند و در اکثر مواقع فقط جنبه منفی اتفاقات را می بینند .سعی کنید به اتفاقاتی که رخ نداده، منفی نگاه نکنید. تمرین کنید در مورد افراد و موقعیتها حتی در موقعیت های سخت و دشوار به جنبه های مثبت توجه کنید . حتی سعی کنید مسائل منفی بیرونی را در ذهن خود مثبت کنید تا احساس بهتری داشته باشید.
قدم ۶ : فرار از احساسات منفی
ما میتوانیم احساسات را انتخاب کنیم . اگر احساسی را دوست ندارید میتوانید آنرا تغییر دهید میتوانید شادمانی را انتخاب کنید .همین الان چند لحظه ای احساس شادی را انتخاب کنید . به طور کلی بیش از سه روز در یک احساس منفی نمانید و احساسات خود را دوبله نکنید . برای فرار از احساسات منفی نیازمند انجام فعالیتی هستید تا احساس شما عوض شود پس فعالیتهایی را تمرین کنید مثل خطاطی ، نقاشی ، درک موسیقی ، امور مذهبی ، شعر خواندن ، آواز خواندن ،‌کمک کردن به دیگران تا موقع هجوم احساسات منفی بتوانید بدین وسیله احساس خود را تغییر دهید.
قدم ۷ : خود بودن
در بسیاری از مواقع جامعه نمیخواهد که ما خودمان باشیم و ما مجبوریم نقش بازی کنیم یا رفتاری انجام دهیم که در آن تظاهر و ریا باشد. افرادی که خودشان نیستند ، ریاکار و تشریفاتی هستند ، زود رنج اند و وقتی از آنها تعریف میشود خوشحال و در صورت انتقاد ناراحت میشوند . انرژی زیادی صرف میکنند تا دیگران از آنها تمجید کنند . دقت میکنند تا اشتباه نکنند زیرا خوب بودن آنها زیر سؤال میرود . سعی کنید در کارها تظاهر نکنید ، خودمانی باشید ، از اینکه خودتان هستید شاد باشید و هیچگاه آرزو نکنید مانند فرد دیگری باشید هرچه رفتار از خودتان باشد شادتر خواهید بود.
قدم ۸ : خلاقیت
بسیاری از رفتارهای ما قالبی و یکنواخت است . درس خواندن ، حال و احوال کردن با دیگران و حتی ظرف شستن ساده نیز در یک قالب تکرار میشوند . واقعیت این است که مغز ما قدرت بسیار زیادی دارد ولی بسیاری از مواقع ما از آن استفاده نمی کنیم . انجام کارهای تکراری باعث خستگی میشود . از امروز تصمیم بگیرید مغز با این عظمت را محدود نکنید . محدود کردن مغز ، شادی و لذت را کم میکند . از امروز فکر کنید و به فکرتان اجازه دهید به شکلهای دیگر فکر کند و سپس رفتارتان را نیز از تکراری و کلیشه ای بودن تغییر دهید . در مرحله اول اجازه دهید هر چیزی به مغزتان بیاید لازم نیست
شیک و قشنگ باشد ، عجیب تر از همه ، بهتر از همه است ، سپس به بعضی از آنها شکل دهید . از امروز سعی کنید اینگونه فکر کنید که هزار شکل برای یک حال و احوال ساده و سایر کارها وجود دارد ، به آنها فکر کنید و عمل کنید.
قدم ۹ : صمیمیت
برای افزایش صمیمیت لازم است که نقش بازی کردن را کنار بگذارید و به کمیت رابطه هایتان توجه کنید. پس برای ایجاد صمیمیت ابتدا کمیت رابطه با دیگران را افزایش دهید.
به دیگران اعتماد کنید برای ایجاد و حفظ صمیمیت باید بتوانیم به دیگران اعتماد کنیم . جوی را فراهم کنید تا بتوانید احساس خود را به دیگران بیان کنید . بیان احساس خود به دیگران موجب افزایش صمیمیت میشود.
قدم ۱۰ : زندگی در زمان حال
بیشتر افراد در حال فکر کردن به گذشته و آینده هستند . افکار اجازه نمی دهند رفتار ما در زمان حال باشد. بسیاری از ما غذا می خوریم ، راه میرویم ، گوش میدهیم ولی فی الواقع اینجا نیستیم . برای زندگی در زمان حال سعی کنید تمام جنبه های شخصیت ( جسم ، رفتار ، فکر ) درزمان حال باشد . در هر لحظه که هستید هوس جدا شدن از آن لحظه را نداشته باشید . عادت کنید فکر و رفتارتان یکی باشد ، موقعیت ها را بپذیرید و با آنها سر جنگ نداشته باشید . برنامه ریزی کنید که از زمان حال لذت بیشتری ببرید و به یاد داشته باشید: بزرگترین سرمایه انسان لحظه ای است که در آن زندگی میکند.
قدم ۱۱ : برنامه ریزی
داشتن برنامه ریزی و انجام به موقع کارها نیز باعث افزایش شادمانی میشود . برای اینکار وقت خود را تنظیم کنید . بین خود و دیگران مرزهایی داشته باشید که دیگران نتوانند هر موقع خواستند مزاحم وقت و کار شما شوند. جرات داشته باشید و بعضی کارها را رد کنید لازم نیست همه از دست شما راضی باشند. پر حرفی باعث هدر رفتن وقت میشود . برای کارهای ثابت زمان بگذارید ،‌کارهای روزمره را در زمان خودش انجام دهید . بعضی کارها را تفویض اختیار کنید ، به اشیاء نظم دهید و خلاقانه فکر کنید که چگونه میتوان کارها را با کمترین انرژی انجام داد.
قدم ۱۲ : اولویت دادن به شادی
همیشه آنچه در توان دارید برای شاد بودن انجام دهید شاد بودن را هدف اصلی زندگی خود قرار دهید . ترجیح دهید زندگی ساده ولی شادی داشته باشید.





فروردین
۱۰

چقدر راحت می‌‌شود زورگو بود

همین چند روز پیش، «یولیا واسیلی‌‌‌‌اِونا » پرستار بچه‌‌‌هایم را به اتاقم دعوت کردم تا با او تسویه حساب کنم .
به او گفتم: بنشینید«یولیا واسیلی‌‌‌‌‌اِونا»! می‌‌‌‌دانم که دست و بالتان خالی است امّا رودربایستی دارید و آن را به زبان نمی‌‌‌آورید. ببینید، ما توافق کردیم که ماهی سی‌‌‌روبل به شما بدهم این طور نیست؟
– چهل روبل .
– نه من یادداشت کرده‌‌‌‌ام، من همیشه به پرستار بچه‌‌هایم سی روبل می‌‌‌دهم. حالا به من توجه کنید. شما دو ماه برای من کار کردید .
– دو ماه و پنج روز
-دقیقاً دو ماه، من یادداشت کرده‌‌‌ام. که می‌‌شود شصت روبل. البته باید نُه تا یکشنبه از آن کسر کرد همان طور که می‌‌‌‌‌دانید یکشنبه‌‌‌ها مواظب «کولیا»نبودید و برای قدم زدن بیرون می‌‌رفتید. و سه تعطیلی … «یولیا واسیلی‌‌‌‌اونا» از خجالت سرخ شده بود و داشت با چین‌‌های لباسش بازی می‌‌‌کرد ولی صدایش درنمی‌‌‌آمد .
– سه تعطیلی، پس ما دوازده روبل را می‌‌‌گذاریم کنار. «کولیا» چهار روز مریض بود آن روزها از او مراقبت نکردید و فقط مواظب «وانیا»بودید فقط «وانیا »
و دیگر این که سه روز هم شما دندان درد داشتید و همسرم به شما اجازه داد بعد از شام دور از بچه‌‌‌ها باشید .
دوازده و هفت می‌‌شود نوزده .
تفریق کنید… آن مرخصی‌‌‌ها… آهان… چهل ویک‌‌روبل، درسته؟
چشم چپ«یولیا واسیلی‌‌‌‌اِونا» قرمز و پر از اشک شده بود. چانه‌‌‌اش می‌‌لرزید . شروع کرد به سرفه کردن‌‌‌‌های عصبی. دماغش را پاک کرد و چیزی نگفت .
– و بعد، نزدیک سال نو شما یک فنجان و نعلبکی شکستید. دو روبل کسر کنید .
فنجان قدیمی‌‌‌تر از این حرف‌‌‌ها بود، ارثیه بود، امّا کاری به این موضوع نداریم. قرار است به همه حساب‌‌‌‌ها رسیدگی کنیم. موارد دیگر: بخاطر بی‌‌‌‌مبالاتی شما «کولیا » از یک درخت بالا رفت و کتش را پاره کرد. ۱۰ تا کسر کنید. همچنین بی‌‌‌‌توجهیتان باعث شد که کلفت خانه با کفش‌‌‌های «وانیا » فرار کند شما می‌‌بایست چشم‌‌هایتان را خوب باز می‌‌‌‌کردید. برای این کار مواجب خوبی می‌‌‌گیرید .
پس پنج تا دیگر کم می‌‌کنیم . …
در دهم ژانویه ۱۰ روبل از من گرفتید .
« یولیا واسیلی‌‌‌‌‌‌اِونا» نجواکنان گفت: من نگرفتم
– امّا من یادداشت کرده‌‌‌ام .
– خیلی خوب شما، شاید …
– از چهل ویک بیست و هفتا برداریم، چهارده تا باقی می‌‌‌ماند .
چشم‌‌‌هایش پر از اشک شده بود و بینی ظریف و زیبایش از عرق می‌‌‌درخشید. طفلک بیچاره !
– من فقط مقدار کمی گرفتم .
در حالی که صدایش می‌‌‌لرزید ادامه داد :
من تنها سه روبل از همسرتان پول گرفتم … نه بیشتر .
– دیدی حالا چطور شد؟ من اصلاً آن را از قلم انداخته بودم. سه تا از چهارده تا به کنار، می‌‌‌کنه به عبارتی یازده تا، این هم پول شما سه‌‌‌تا، سه‌‌‌تا، سه‌‌‌تا … یکی و یکی .
یازده روبل به او دادم با انگشتان لرزان آنرا گرفت و توی جیبش ریخت .
به آهستگی گفت: متشکّرم
جا خوردم، در حالی که سخت عصبانی شده بودم شروع کردم به قدم زدن در طول و عرض اتاق .
پرسیدم: چرا گفتی متشکرم؟
– به خاطر پول.
– یعنی تو متوجه نشدی دارم سرت کلاه می‌‌گذارم؟ دارم پولت را می‌‌‌خورم؟ تنها چیزی می‌‌‌توانی بگویی این است که متشکّرم؟
– در جاهای دیگر همین مقدار هم ندادند .
– آن‌‌ها به شما چیزی ندادند! خیلی خوب، تعجب هم ندارد. من داشتم به شما حقه می‌‌زدم، یک حقه‌‌‌ی کثیف حالا من به شما هشتاد روبل می‌‌‌‌دهم. همشان این جا توی پاکت برای شما مرتب چیده شده .
ممکن است کسی این قدر نادان باشد؟ چرا اعتراض نکردید؟ چرا صدایتان درنیامد؟
ممکن است کسی توی دنیا این قدر ضعیف باشد؟
لبخند تلخی به من زد که یعنی بله، ممکن است.
بخاطر بازی بی‌‌رحمانه‌‌‌ای که با او کردم عذر خواستم و هشتاد روبلی را که برایش خیلی غیرمنتظره بود پرداختم .
برای بار دوّم چند مرتبه مثل همیشه با ترس، گفت: متشکرم .
پس از رفتنش مبهوت ماندم و با خود فکر کردم در چنین دنیایی چقدر راحت می‌‌شود زورگو بود!

آنتوان چخوف





فروردین
۰۹

شریک

در یک شب سرد زمستانی یک زوج سالمند وارد رستوران بزرگی شدند. آنها در میان زوجهای جوانی که در آنجا حضور داشتند بسیار جلب توجه می کردند.
بسیاری از آنان، زوج سالخورده را تحسین می کردند و به راحتی می شد فکرشان را از نگاهشان خواند:
«نگاه کنید، این دو نفر عمری است که در کنار یکدیگر زندگی می کنند و چقدر در کنار هم خوشبختند .»
پیرمرد برای سفارش غذا به طرف صندوق رفت. غذا سفارش داد ، پولش را پرداخت و غذا آماده شد. با سینی به طرف میزی که همسرش پشت آن نشسته بود رفت و رو به رویش نشست.
یک ساندویچ همبرگر ، یک بشقاب سیب زمینی خلال شده و یک نوشابه در سینی بود.
پیرمرد همبرگر را از لای کاغذ در آورد و آن را با دقت به دو تکه ی مساوی تقسیم کرد.
سپس سیب زمینی ها را به دقت شمرد و تقسیم کرد.
پیرمرد کمی نوشابه خورد و همسرش نیز از همان لیوان کمی نوشید. همین که پیرمرد به ساندویچ خود گاز می زد مشتریان دیگر با ناراحتی به آنها نگاه می کردند و این بار به این فــکر می کردند که آن زوج پیــر احتمالا آن قدر فقیــر هستند که نمی توانند دو ساندویچ سفــارش بدهند.
پیرمرد شروع کرد به خوردن سیب زمینی هایش. مرد جوانی از جای خو بر خاست و به طرف میز زوج پیر آمد و به پیر مرد پیشنهاد کرد تا برایشان یک ساندویچ و نوشابه بگیرد. اما پیر مرد قبول نکرد و گفت : « همه چیز رو به راه است ، ما عادت داریم در همه چیز شریک باشیم . »
مردم کم کم متوجه شدند در تمام مدتی که پیرمرد غذایش را می خورد، پیرزن او را نگاه می کند و لب به غذایش نمی زند.
بار دیگر همان جوان به طرف میز رفت و از آنها خواهش کرد که اجازه بدهند یک ساندویچ دیگر برایشان سفارش بدهد و این دفعه پیر زن توضیح داد: « ما عادت داریم در همه چیز با هم شریک باشیم.»
همین که پیرمرد غذایش را تمام کرد ، مرد جوان طاقت نیاورد و باز به طرف میز آن دو آمد و گفت: «می توانم سوالی از شما بپرسم خانم؟»
پیرزن جواب داد: «بفرمایید.»
– چرا شما چیزی نمی خورید ؟ شما که گفتید در همه چیز با هم شریک هستید . منتظر چی هستید؟ »
پیرزن جواب داد: « منتظر دندانهــــــا !»





فروردین
۰۸

سه دقیقه از زمان

.:: خواندن کل این متن بیشتر از ۳ دقیقه زمان شما را نخواهد گرفت. پس لطفا بخوانید ::.

١٨ سال پیش من در شرکت سوئدى ولوو استخدام شدم . کار کردن در این شرکت تجربه جالبى براى من به وجود آورده است.  اینجا هر پروژه‌اى حداقل ٢ سال طول می‌کشد تا نهایى شود، حتى اگر ایده ساده و واضحى باشد. این قانون اینجاست. جهانى شدن (globalization)  باعث شده است که همه ما در جستجوى نتایج فورى و آنى باشیم. و این مشخصاً با حرکت کند سوئدی‌ها در تناقض است. آن‌ها معمولاً تعداد زیادى جلسه برگزار می‌کنند، بحث می‌کنند، بحث می‌کنند، بحث می‌کنند و خیلى به آرامى کارى را پیش می‌برند. ولى در انتها، این شیوه همیشه به نتایج بهترى می‌انجامد. به عبارت دیگر :
۱- سوئد در حدود ۴۵۰۰۰۰  کیلومتر مربع وسعت دارد .
۲- سوئد حدود ۹ میلیون جمعیت دارد .
٣ – استکهلم، پایتخت سوئد که به پایتخت اسکاندیناوی نیز مشهور است حدود  ۷۸۰۰۰ نفر جمعیت دارد .
۴- ولوو، اسکانیا، ساب، الکترولوکس و اریکسون برخى از شرکت‌هاى تولیدى سوئد هستند .

اولین روزهایی که در سوئد بودم، یکى از همکارانم هر روز صبح با ماشینش مرا از هتل برمی‌داشت و به محل کار می‌برد. ماه سپتامبر بود و هوا کمى سرد و برفى. ما صبح‌ها زود به کارخانه می‌رسیدیم و همکارم ماشینش را در نقطه دورى نسبت به ورودى ساختمان پارک می‌کرد. در آن زمان، ٢٠٠٠ کارمند ولوو با ماشین شخصى به سر کار می‌آمدند.
روز اول، من چیزى نگفتم، همین طور روز دوم و سوم. روز چهارم به همکارم گفتم:  آیا جاى پارک ثابتى داری؟ چرا ماشینت را این قدر دور از در ورودى پارک می‌کنى در حالى که جلوتر هم جاى پارک هست؟
او در جواب گفت: براى این که ما زود می‌رسیم و وقت براى پیاده‌رفتن داریم. این جاها را باید براى کسانى بگذاریم که دیرتر می‌رسند و احتیاج به جاى پارکى نزدیک‌تر به در ورودى دارند تا به موقع به سرکارشان برسند. تو این طور فکر نمی‌کنی؟
میزان شرمندگى مرا خودتان حدس بزنید.

این روزها، جنبشى در اروپا راه افتاده به نام غذاى آهسته ( Slow Food ). این جنبش می‌گوید که مردم باید به آهستگى بخورند و بیاشامند، وقت کافى براى چشیدن غذایشان داشته باشند، و بدون هرگونه عجله و شتابى با افراد خانواده و دوستانشان وقت بگذرانند. غذاى آهسته در نقطه مقابل غذاى سریع ( Fast Food ) و الزاماتى که در سبک زندگى به همراه دارد قرار می‌گیرد. غذاى آهسته پایه جنبش بزرگترى است که توسط مجله بیزنس طرح شده و یک “اروپاى آهسته” نامیده شده است. این جنبش اساساً حس شتاب و دیوانگی به وجود آمده بر اثر نهضت جهانى شدن را زیر سوال می‌برد. نهضتى که کمیّت را جایگزین کیفیت در همه شئون زندگى ما کرده است.
مردم فرانسه با وجودى که ٣۵ ساعت در هفته کار می‌کنند امّا از آمریکائی‌ها و انگلیسی‌ها مولّدترند. آلمانی‌ها ساعت کار هفتگى را به ۲۸/۸ ساعت تقلیل داده‌اند و مشاهده کرده‌اند که بهره‌ورى و قدرت تولیدشان ٢٠ درصد افزایش یافته است. این گرایش به آهستگى و کندکردن جریان شتاب آلود زندگى، حتى نظر آمریکائی‌ها را هم جلب کرده است.

البته این گرایش به عدم شتاب، به معنى کمتر کار کردن یا بهره‌ورى کمتر نیست. بلکه به معنى انجام کارها با کیفیت، بهره‌ورى و کمال بیشتر، با توجه بیشتر به جزئیات و با استرس کمتر است. به معنى برقرارى مجدّد ارزش‌هاى خانوادگى و به دست آوردن زمان آزاد و فراغت بیشتر است.
به معنى چسبیدن به حال در مقابل آینده نامعلوم و تعریف نشده است. به معنى بها دادن به یکى از اساسی‌ترین ارزش‌هاى انسانى یعنى ساده زندگى کردن است. هدف جنبش آهستگى، محیط‌هاى کارى کم تنش‌تر، شادتر و مولّدترى است که در آن‌، انسان‌ها از انجام دادن کارى که چگونگى انجام دادنش را به خوبى بلدند، لذت می‌برند. اکنون زمان آن فرا رسیده است که توقف کنیم و درباره این که چگونه شرکت‌ها به تولید محصولاتى با کیفیت بهتر، در یک محیط آرامتر و بی‌شتاب و با بهره‌ورى بیشتر نیاز دارند، فکر کنیم.

بسیارى از ما زندگى خود را به دویدن در پشت سر زمان می‌گذرانیم امّا تنها هنگامى به آن می‌رسیم که بر اثر سکته قلبى یا در یک تصادف رانندگى به خاطر عجله براى سر وقت رسیدن به سر قرارى، بمیریم.

بسیارى از ما آنقدر نگران و مضطرب زندگى خود در آینده هستیم که زندگى خود در حال حاضر، یعنى تنها زمانى که واقعاً وجود دارد را فراموش می‌کنیم.

همه ما در سراسر جهان، زمان برابرى در اختیار داریم. هیچکس بیشتر یا کمتر ندارد. تفاوت در این است که هر یک از ما با زمانى که در اختیار داریم چکار می‌کنیم. ما نیاز داریم که هر لحظه را زندگى کنیم. به گفته جان ‌لنون، خواننده معروف: زندگى آن چیزى است که براى تو اتفاق می‌افتد، در حالى که تو سرگرم برنامه‌ریزی‌هاى دیگرى هستى.

به شما به خاطر این که تا پایان این مطلب را خواندید تبریک می‌گوئیم. بسیارى هستند که براى هدر ندادن زمان، از وسط مطلب آن را رها می‌کنند تا از قافله جهانى شدن عقب نمانند!





فروردین
۰۷

شما استثنایی هستید

شما استثنایی هستید
یک سخنران مشهور سمینارش را با در دست گرفتن یک اسکناس بیست دلاری شروع کرد.
او پرسید : چه کسی این بیست دلار را می خواهد ؟
او گفت : من این بیست دلار را به یکی از شما می دهم .
اما اول اجازه دهید کاری انجام دهم.
او اسکناس را مچاله کرد و پرسید چه کسی هنوز این را می خواهد ؟
باز هم دست ها بالا بودند !
او پول را روی زمین انداخت و با کفشهایش آن را لگد کرد ، سپس ادامه داد : اگر این کار را کنم چه ؟
بعد آنها را برداشت و گفت : مچاله و کثیف می باشد حالا چه کسی آن را می خواهد ؟
بازهم دستها بالا بودند ! ! !
دوستان من ، امروز شما درس بسیار با ارزشی یاد گرفتید.
برایتان مهم نبود که من با پول چه کردم ، شما هنوز هم آن را می خواستید ! چون از ارزشش چیزی کاسته نشده بود و هنوز بیست دلار می ارزید.
اوقات زیادی ما در زندگی رها می شویم، مچاله می شویم و با تصمیم هایی که می گیریم و حوادثی که به سراغ ما می آیند آلوده می شویم و فکر می کنیم که بی ارزش شده ایم .
اما هیچ اهمیتی ندارد که چه چیزی اتفاق افتاده یا چه چیزی اتفاق خواهد افتاد.
شما هرگز ارزش خود را از دست نمی دهید.
کثیف یا تمیز، مچاله یا چین دار شما هنوز برای کسانی که شما را دوست دارند بسیار ارزشمند هستید .
ارزش ما در کاری که انجام می دهیم یا کسی که می شناسیم نمی آید.
ارزش ما در این جمله است که ما که هستیم .
هیچ وقت فراموش نکنید که شما استثنایی هستید.





فروردین
۰۶

یک روز زندگی

دو روز مانده به پایان جهان تازه فهمید که هیچ زندگی نکرده است، تقویمش پر شده بود و تنها دو روز، تنها دو روز خط نخورده باقی بود
پریشان شد و آشفته و عصبانی نزد خدا رفت تا روزهای بیشتری از خدا بگیرد، داد زد و بد و بیراه گفت، خدا سکوت کرد، جیغ زد و جار و جنجال راه انداخت، خدا سکوت کرد، آسمان و زمین را به هم ریخت، خدا سکوت کرد.

به پر و پای فرشته ‌و انسان پیچید، خدا سکوت کرد، دلش گرفت و گریست ،آنگاه  خدا سکوتش را شکست و گفت: “عزیزم، اما یک روز دیگر هم رفت، تمام روز را به بد و بیراه و جار و جنجال از دست دادی، تنها یک روز دیگر باقی است، بیا و لااقل این یک روز را زندگی کن.”
لا به لای هق هقش گفت: “اما با یک روز… با یک روز چه کار می توان کرد؟ …”
خدا گفت: “آن کس که لذت یک روز زیستن را تجربه کند، گویی هزار سال زیسته است و آنکه امروزش را در نمی‌یابد هزار سال هم به کارش نمی‌آید”، آنگاه سهم یک روز زندگی را در دستانش ریخت و گفت: “حالا برو و یک روز زندگی کن.”
او مات و مبهوت به زندگی نگاه کرد که در گودی دستانش می‌درخشید، اما می‌ترسید حرکت کند، می‌ترسید راه برود، می‌ترسید زندگی از لا به لای انگشتانش بریزد، قدری ایستاد، بعد با خودش گفت: “وقتی فردایی ندارم، نگه داشتن این زندگی چه فایده‌ای دارد؟ بگذارد این مشت زندگی را مصرف کنم..”
آن وقت شروع به دویدن کرد، زندگی را به سر و رویش پاشید، زندگی را نوشید و زندگی را بویید، چنان به وجد آمد که دید می‌تواند تا ته دنیا بدود، می تواند بال بزند، می‌تواند پا روی خورشید بگذارد، می تواند ….
او در آن یک روز آسمانخراشی بنا نکرد، زمینی را مالک نشد، مقامی را به دست نیاورد، اما …
اما در همان یک روز دست بر پوست درختی کشید، روی چمن خوابید، کفش دوزکی را تماشا کرد، سرش را بالا گرفت و ابرها را دید و به آنهایی که او را نمی‌شناختند، سلام کرد و برای آنها که دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد، او در همان یک روز آشتی کرد و خندید و سبک شد، لذت برد و سرشار شد و بخشید، عاشق شد و عبور کرد و تمام شد.
او در همان یک روز زندگی کرد.
فردای آن روز فرشته‌ها در تقویم خدا نوشتند: “امروز او درگذشت، کسی که هزار سال زیست!”

زندگی انسان دارای طول، عرض  است؛ اغلب ما تنها به طول آن می اندیشیم، اما آنچه که بیشتر اهمیت دارد، عرض یا چگونگی آن است.
امروز را از دست ندهید، آیا ضمانتی برای طلوع خورشید فردا وجود دارد!؟





فروردین
۰۵

چه جوری می فهمی که آلان در سال ۲۰۰۸ هستی ؟

۱) You find out that your family that is not more than 3 people have 4 or 5 mobile telephone numbers.

یهو نگاه میکنی می­بینی خانواده ات که ۳ نفر بیشتر نیستن ؛ ۴ یا ۵ خط موبایل دارن

۲) You send an Email to a work colleague even though he/she is sitting at a desk right next to yours.

واسه همکارت ایمیل میفرستی  در حالی که میز بغل دستی تو نشسته

۳) Your relationship with family members and friends that have no Email gets worse and you hardly contact them.

رابطه ات با اقوام و دوستانی که آدرس ایمیل ندارن رو به وخامت میره و تو به سختی میتونی باهاشون ارتباط داشته باشی

۴) You park your car outside your house then use your mobile to phone the house to ask for assisstance with carrying the shopping in.

شما ماشینتون رو جلوی خونه تون پارک میکنین ..بعدش موبایلتون رو در میارین و به خونه زنگ میزنین که بیان کمک و چیزایی که خریدین رو از ماشین پیاده کنن .

۵) Every TV advert has an internet address at the bottom of the screen.

هر آگهی تلویزیونی یه آدرس اینترنتی هم  زیرش داره

۶) Leaveing the house without taking your mobile phone with you makes you really stress and rush back to pick it up even though you managed to live without one for 20 or 30 years of your life.

وقتی خونه رو بدون همراه داشتن موبایلتون ترک میکنین باعث میشه استرس تمام وجودتون رو بگیره و دوباره با عجله برگردین خونه تا ورش دارین در حالی که قبلا بدون موبایل ۲۰-۳۰ سال  از عمرتون رو گذروندین  و بدون هیچ مشکلی

۸) As soon as you wake up in the morning you check the internet even before you have your coffee.

صبحها قبل از خوردن چایی و قهوه تون تا بلند میشین اولین کاری که میکنین سر زدن به اینترنت هست

۹) You are now reading this, smiling and shaking your head.

شما الان در حالی که این ایمیل رو میخونین سرتون رو تکون میدین و لبخند میزنین ….

۱۰) You are so busy reading this that you didnt even notice that this list has no number 7.

و این قدر سرگرم خوندن این ایمیل بودین که حتی توجه نکردین که این لیست شماره ۷ نداشت ..

۱۱) You went back up to check that there is no number 7.

شما دوباره برگشتین تا چک کنین که شماره ۷ رو داشته یا نه؟

۱۲) I am sure if you scrolled up that you will find number 7, its just that you didnt notice it.

و من مطمئنم که اگه شما دوباره به بالا برگردین حنما شماره ۷ رو پیدا میکنین ….این مال اینه که شما بهش توجه نکردین

۱۳) You scorlled up again but you did not find number 7.
I am making fun of you of course, this goes to show that you have no trust in yourself and that you believe anything said to you.

شما دوباره بر میگردین بالا ولی باز هم شماره ۷ رو پیدا نمیکنین .. البته  که من با شما شوخی کردم و این نشون میده که شما به خودتون هم اعتماد نمیکنین و هرچی بقیه بگن
باور میکنین





فروردین
۰۴

ویلون نوازی در مترو

در یک سحرگاه سرد ماه ژانویه، مردی وارد ایستگاه متروی واشینگتن دی سی شد و شروع به نواختن ویلون کرد.
این مرد در عرض ۴۵ دقیقه، شش قطعه ازبهترین قطعات باخ را نواخت. از آنجا که شلوغ ترین ساعات صبح بود، هزاران نفر برای رفتن به سر کارهای‌شان به سمت مترو هجوم آورده بودند.

سه دقیقه گذشته بود که مرد میانسالی متوجه نوازنده شد. از سرعت قدم‌هایش کاست و چند ثانیه‌ای توقف کرد، بعد با عجله به سمت مقصد خود براه افتاد.

یک دقیقه بعد، ویلون‌زن اولین انعام خود را دریافت کرد. خانمی بی‌آنکه توقف کند یک اسکناس یک دلاری به درون کاسه‌اش انداخت و با عجله براه خود ادامه داد.

چند دقیقه بعد، مردی در حالیکه گوش به موسیقی سپرده بود، به دیوار پشت‌ سر تکیه داد، ولی ناگاهان نگاهی به ساعت خود انداخت وبا عجله از صحنه دور شد،

کسی که بیش از همه به ویلون زن توجه نشان داد، کودک سه ساله‌ای بود که مادرش با عجله و کشان کشان بهمراه می ‌برد. کودک یک لحظه ایستاد و به تماشای ویلون‌زن پرداخت، مادر محکم تر کشید وکودک در حالیکه همچنان نگاهش به ویلون‌زن بود، بهمراه مادر براه افتاد، این صحنه، توسط چندین کودک دیگرنیز به همان ترتیب تکرار شد، و والدین‌شان بلا استثنا برای بردن‌شان به زور متوسل شدند.

در طول مدت ۴۵ دقیقه‌ای که ویلون‌زن می نواخت، تنها شش نفر، اندکی توقف کردند. بیست نفر انعام دادند، بی‌آنکه مکثی کرده باشند، و سی و دو دلار عاید ویلون‌زن شد. وقتیکه ویلون‌زن از نواختن دست کشید و سکوت بر همه جا حاکم شد، نه کسی متوجه شد. نه کسی تشویق کرد، ونه کسی او را شناخت.

هیچکس نمی‌دانست که این ویلون‌زن همان (جاشوا بل ) یکی از بهترین موسیقیدانان جهان است، و نوازنده‌ی یکی از پیچیده‌ترین فطعات نوشته شده برای ویلون به ارزش سه ونیم میلیون دلار، می‌باشد.

جاشوا بل، دو روز قبل از نواختن در سالن مترو، در یکی از تاتر های شهر بوستون، برنامه‌ای اجرا کرده بود که تمام بلیط هایش پیش‌فروش شده بود، وقیمت متوسط هر بلیط یکصد دلار بود.

این یک داستان حقیقی است،نواختن جاشوا بل در ایستگاه مترو توسط واشینگتن‌پست ترتیب داده شده بود، وبخشی از تحقیقات اجتماعی برای سنجش توان شناسایی، سلیقه و الوویت ‌های مردم بود.

نتیجه: آیا ما در شزایط معمولی وساعات نا‌مناسب، قادر به مشاهده ودرک زیبایی هستیم؟ لحظه‌ای برای قدر‌دانی از آن توقف می‌کنیم؟ آیا نبوغ وشگرد ها را در یک شرایط غیر منتظره می‌توانیم شناسایی کنیم؟

یکی از نتایج ممکن این آزمایش میتواند این باشد،
اگر ما لحظه‌ای فارغ نیستیم که توقف کنیم و به یکی از بهترین موسیقیدانان جهان که در حال نواختن یکی از بهترین قطعات نوشته شده برای ویلون، است، گوش فرا دهیم ،چه چیز های دیگری را داریم از دست میدهیم؟





فروردین
۰۳

گروه ۹۹

پادشاهی که یک کشوربزرگ را حکومت می کرد، باز هم از زندگی خود راضی نبود؛ اما خود نیز علت را نمی دانست.
روزی پادشاه در کاخ امپراتوری قدم می زد. هنگامی که از آشپزخانه عبور می کرد، صدای ترانه ای را شنید. به دنبال صدا، پادشاه متوجه یک آشپز شد که روی صورتش برق سعادت و شادی دیده می شد.
پادشاه بسیار تعجب کرد و از آشپز پرسید: ‘چرا اینقدر شاد هستی؟’ آشپز جواب داد: ‘قربان، من فقط یک آشپز هستم، اما تلاش می کنم تا همسر و بچه ام را شاد کنم. ما خانه ای حصیری تهیه کرده ایم و به اندازه کافی خوراک و پوشاک داریم. بدین سبب من راضی و خوشحال هستم…’
پس از شنیدن سخن آشپز، پادشاه با نخست وزیر در این مورد صحبت کرد. نخست وزیر به پادشاه گفت : ‘قربان، این آشپز هنوز عضو گروه ۹۹ نیست!!! اگر او به این گروه نپیوندد، نشانگر آن است که مردخوشبینی است.’
پادشاه با تعجب پرسید: ‘گروه ۹۹ چیست؟؟؟’
نخست وزیر جواب داد: ‘اگر می خواهید بدانید که گروه ۹۹ چیست، باید این  کار را انجام دهید: یک کیسه با ۹۹ سکه طلا در مقابل در خانه آشپز بگذارید. به زودی خواهید فهمید که گروه ۹۹ چیست!!!’
پادشاه بر اساس حرف های نخست وزیر فرمان داد یک کیسه با ۹۹ سکه طلا را در مقابل در خانه آشپز قرار دهند..
آشپز پس از انجام کارها به خانه باز گشت و در مقابل در کیسه را دید. با تعجب کیسه را به اتاق برد و باز کرد. با دیدن سکه های طلایی ابتدا متعجب شد و سپس از شادی آشفته و شوریده گشت. آشپز سکه های طلایی را روی میز گذاشت و آنها را شمرد. ۹۹ سکه؟؟؟ آشپز فکر کرد اشتباهی رخ داده است. بارها طلاها را شمرد؛ ولی واقعاً ۹۹ سکه بود!!! او تعجب کرد که چرا تنها ۹۹ سکه است و ۱۰۰ سکه نیست!!! فکر کرد که یک سکه دیگر کجاست و شروع به جستجوی سکه صدم کرد. اتاق ها و حتی حیاط را زیر و رو کرد؛ اما خسته و کوفته و ناامید به این کار خاتمه داد!!!
آشپز بسیار دل شکسته شد و تصمیم گرفت از فردا بسیار تلاش کند تا یک سکه طلایی دیگر بدست آورد و ثروت خود را هر چه زودتر به یکصد سکه طلا برساند.
تا دیروقت کار کرد. به همین دلیل صبح روز بعد دیرتر از خواب بیدار شد و از همسر و فرزندش انتقاد کرد که چرا وی را بیدار نکرده اند!!! آشپز دیگر مانند گذشته خوشحال نبود و آواز هم نمی خواند؛ او فقط تا حد توان کار می کرد!!!
پادشاه نمی دانست که چرا این کیسه چنین بلایی برسر آشپز آورده است و علت را از نخست وزیر پرسید.
نخست وزیر جواب داد: ‘قربان، حالا این آشپز رسماً به عضویت گروه ۹۹ درآمد!!! اعضای گروه ۹۹ چنین افرادی هستند: آنان زیاد دارند اما راضی نیستند!





فروردین
۰۲

خواب قیامت

خواب دیدم قیامت شده است. هرقومی را داخل چاله‏ای عظیم انداخته و بر سرهر چاله نگهبانانی گرز به دست گمارده بودند الا چاله‏ی ایرانیان. خود را به عبید زاکانی رساندم و پرسیدم: «عبیدا این چه حکایت است که بر ما اعتماد کرده نگهبان نگمارده‏اند؟» گفت:
«می‌دانند که به خود چنان مشغول شویم که ندانیم در چاهیم یا چاله.» خواستم بپرسم: «اگر باشد در میان ما کسی که بداند و عزم بالا رفتن کند…» نپرسیده گفت:   گر کسی از ما، فیلش یاد هندوستان کند خود بهتر از هر نگهبانی لنگش کشیم و به تهِ چاله باز گردانیم





فروردین
۰۱

هیزم شکن

روزی، وقتی هیزم شکنی مشغول قطع کردن یه شاخه درخت بالای رودخونه بود، تبرش افتاد تو رودخونه. وقتی در حال گریه کردن بود، یه فرشته اومد و ازش پرسید: چرا گریه می کنی؟ هیزم شکن گفت که تبرم توی رودخونه افتاده. فرشته رفت و با یه تبر طلایی برگشت.
‘آیا این تبر توست؟’ هیزم شکن جواب داد: ‘ نه’ فرشته دوباره به زیر آب رفت و این بار با یه تبر نقره ای برگشت و پرسید که آیا این تبر توست؟ دوباره، هیزم شکن جواب داد : نه. فرشته باز هم به زیر آب رفت و این بار با یه تبر آهنی برگشت و پرسید آیا این تبر توست؟ جواب داد: آره.
فرشته از صداقت مرد خوش حال شد و هر سه تبر را به اوداد و هیزم شکن خوش حال روانه خونه شد. یه روز وقتی داشت با زنش کنار رودخونه راه می رفت زنش افتاد توی آب. هیزم شکن داشت گریه می کرد که فرشته باز هم اومد و پرسید که چرا گریه می کنی؟ اوه فرشته، زنم افتاده توی آب. ‘
فرشته رفت زیر آب و با جنیفر لوپز برگشت و پرسید : زنت اینه؟ هیزم شکن فریاد زد: آره!
فرشته عصبانی شد. ‘ تو تقلب کردی، این نامردیه ‘
هیزم شکن جواب داد : اوه، فرشته من منو ببخش. سوء تفاهم شده. می دونی، اگه به جنیفر لوپز ‘نه’ می گفتم تو می رفتی و با کاترین زتاجونز می اومدی. و باز هم اگه به کاترین زتاجونز ‘نه’ میگفتم، تو می رفتی و با زن خودم می اومدی و من هم می گفتم آره. اونوقت تو هر سه تا رو به من می دادی. اما فرشته، من یه آدم فقیرم و توانایی نگهداری سه تا زن رو ندارم، و به همین دلیل بود که این بار گفتم آره.

نکته اخلاقی: هر وقت مردی دروغ میگه به خاطر یه دلیل شرافتمندانه و مفیده





فروردین
۰۱

نوروز یک هزاروسیصدوهشتادوهفت

سال نومی شود .
زمین نفسی دوباره می کشد .
برگ ها به رنگ در می آیند و گل ها لبخند می زند و پرنده های خسته بر می گردند و دراین رویش سبز دوباره…من…تو…ما…کجا ایستاده اییم؟
سهم ما چیست؟..
نقش ما چیست؟…
پیوند ما در دوباره شدن با کیست؟…
زمین سلامت می کنیم و ابرها درودتان باد و …
سال نو مبارک …
چون همیشه امیدوار و سال نومبارک…