آبان
۲۹

شاهکار

به ابوسعید ابوالخیر، گفتند :
فلانی شاهکار می کند،
چرا که قادر است پرواز کند!
گفت : این که مهم نیست، مگس هم می پرد.
گفتند : فلانی را چه می گویی؟ که روی آب راه می رود!
گفت: اهمیتی ندارد، تکه ای چوب نیز همین کار می کند،
گفتتند : پس از نظر تو شاهکار چیست؟
گفت: این که در میان مردم زندگی کنی،
ولی هیچگاه به کسی زخم زبان نزنی،
دروغ نگویی،
کلک نزنی و سوء استفاده نکنی،
این شاهکار است.





آبان
۲۴

قصد رفتن به …..

انسانها وقتی به تنهایی قصد رفتن به بهشت را دارند،
عموما موجودات بی آزاری هستند.
دقیقا مشکل از آنجایی شروع می شود،
که عده ای نادان بر اساس تصورات غلط می خواهند،
سایرین را نیز با خود به بهشت ببرند
و در این باره به خشونت
و توحش هم متوسل می شوند.

مهاتما گاندی





آبان
۲۱

زندگی

وقتی من شروع به دوست داشتن خود کردم،
از خواست اینکه همیشه حق با من باشد دست کشیدم
و از اینکه همه کارهای من باید درست باشند
و به این ترتیب کمتر دچار اشتباه شدم.
امروز آن را تواضع می نامم.
وقتی من شروع به دوست داشتن خود کردم،
دیگر از اینکه در گذشته زندگی کنم
و نگرانی بخاطر آینده ام داشته باشم سرپیچی کردم.
حالا فقط در لحظه اکنون زندگی می کنم،
جائی که همه چیز در آن به وقوع می پیوندد،
و در حال حاضر هر روز اینچنین زندگی می کنم،
و آن را کیفیت می نامم.
وقتی من شروع به دوست داشتن خود کردم،
پی بردم که تفکرم می تواند سد و بیمار ساز باشد.
اما وقتی که با دلم یکی شدم،
ذهنم دارای یار ارزنده ای گردید.
من امروز این اتحاد را هوشمندی قلب می نامم.
ما دیگر از اختلافات،
درگیریها و مشکلات با خود و دیگران نمی هراسیم،
زیرا که ستاره ها هم گاهی با هم تصادف می کنند
و از این خرابی دنیای زیبای تازه ای تشکیل می گردد.
امروز این را زندگی می نامم .

چارلی چاپلین





آبان
۰۵

گذشته ایران از یاد رفت …

ﻣﺮﺩﯼ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺟﺮﻡ ﻗﺘﻞ ﻧﺰﺩ ﮐﻮﺭﻭﺵ ﺑﺰﺭﮒ ﺁﻭﺭﺩﻧﺪ، ﭘﺴﺮﺍﻥ ﻣﻘﺘﻮﻝ ﺧﻮﺍﻫﺎﻥ ﺍﺟﺮﺍﯼ ﻗﺼﺎﺹ ﺑﻮﺩﻧﺪ .
قاﺗﻞ ﺍﺯ ﮐﻮﺭﻭﺵ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﻣﺴﺌﻮﻟﯿﺘﯽ ﻣﻬﻢ ﺩﺭﻗﺒﺎﻝ ﺑﺮﺍﺩﺭﺵ ﺳﻪ ﺭﻭﺯ ﻣﻬﻠﺖ ﺗﻘﺎﺿﺎ ﮐﺮﺩ …
ﺷﺎﻩ ﭘﺮﺳﯿﺪ: ﭼﻪ ﮐﺴﯽ ﺿﻤﺎﻧﺖ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﮐﺮﺩ؟
ﻗﺎﺗﻞ ﺑﻪ ﻣﺮﺩﻡ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺍﺷﺎﺭﻩ ﻧﻤﻮﺩ : ﺍﯾﻦ ﻓﺮﻣﺎﻧﺪﻩ
ﺷﺎﻩ ﮔﻔﺖ: ﺍﯼ ﺳﭙﻬﺴﺎﻻﺭ ﺁﺭﺍﺩ ﺁﯾﺎ ﺍﯾﻦ ﻣﺮﺩ ﺭﺍ ﺿﻤﺎﻧﺖ می کنی؟
ﺁﺭﺍﺩ ﻋﺮﺽ ﮐﺮﺩ: ﺑﻠﻪ ﺳﺮﻭﺭﻡ
ﮔﻔﺖ : ﺗﻮ ﺍﻭ ﺭﺍ نمی شناسی ﻭ ﺍﮔﺮ ﻓﺮﺍﺭ ﮐﻨﺪ ﺣﮑﻢ ﺭﺍ ﺑﺮ ﺗﻮ ﺍﺟﺮﺍ می کنیم!
ﺁﺭﺍﺩ ﻋﺮﺽ ﮐﺮﺩ : ﺿﻤﺎﻧﺘﺶ می کنم.
ﻗﺎﺗﻞ ﺭﻓﺖ،
ﺳﻪ ﺭﻭﺯ ﻣﻬﻠﺖ ﺩﺭ ﺣﺎﻝ ﺍﺗﻤﺎﻡ ﺑﻮﺩ ﻭ ﻣﺮﺩﻡ ﻧﮕﺮﺍﻥ ﺁﺭﺍﺩ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﮐﻪ ﺣﮑﻢ ﺑﺮ ﺍﻭ ﺍﺟﺮﺍ ﻧﺸﻮﺩ.
ﺍﻧﺪﮐﯽ ﻗﺒﻞ ﺍﺯ ﻏﺮﻭﺏ ﺁﻓﺘﺎﺏ ﻗﺎﺗﻞ ﺑﺮﮔﺸﺖ ﻭ ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯿﮑﻪ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﺧﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩ،
ﺑﯿﻦ ﺩﺳﺘﺎﻥ ﺟﻼﺩ ﻗﺮﺍﺭ ﮔﺮﻓﺖ …
شاه ﺑﺰﺭﮒ ﭘﺮﺳﯿﺪ: ﭼﺮﺍ ﺑﺮﮔﺸﺘﯽ ! ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯿﮑﻪ می تواﻧﺴﺘﯽ ﻓﺮﺍﺭ ﮐﻨﯽ؟
ﻗﺎﺗﻞ ﺟﻮﺍﺏ ﺩﺍﺩ: ﺗﺮﺳﯿﺪﻡ ﮐﻪ ﺑﮕﻮﯾﻨﺪ ﻭﻓﺎﯼ ﺑﻪ ﻋﻬﺪ ﺍﺯ ﺑﯿﻦ ﻣﺮﺩﻡ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﺭﻓﺖ.
ﮐﻮﺭﻭﺵ ﺍﺯ ﺁﺭﺍﺩ ﭘﺮﺳﯿﺪ: ﭼﺮﺍ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺿﻤﺎﻧﺖ ﮐﺮﺩﯼ ؟
ﭘﺎﺳﺦ ﺩﺍﺩ : ﺗﺮﺳﯿﺪﻡ ﮐﻪ ﺑﮕﻮﯾﻨﺪ ﺧﯿﺮ ﺭﺳﺎﻧﯽ ﻭ ﻧﯿﮑﯽ ﺍﺯ ﺑﯿﻦ ﻣﺮﺩﻡ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﺭﻓﺖ.
ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﻫﻨﮕﺎﻡ ﭘﺴﺮﺍﻥ ﻣﻘﺘﻮﻝ ﻧﯿﺰ ﻣﺘﺄﺛﺮ ﺷﺪﻧﺪ ﻭ ﮔﻔﺘﻨﺪ:
ﻣﺎ ﺍﺯ ﺍﻭ ﮔﺬﺷﺘﯿﻢ ﺯﯾﺮﺍ می ترسیم ﮐﻪ ﺑﮕﻮﯾﻨﺪ ﺑﺨﺸﺶ ﻭ ﮔﺬﺷﺖ ﺍﺯ ﺑﯿﻦ ﻣﺮﺩﻡ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﺭﻓﺖ.
این مطلب رو گذاشتم زیرا می ترسم بگویند: گذشته ایران از یاد رفت …





آبان
۰۳

درس ظلم ستیزی

روز چهارشنبه دکتر حسابی سر کلاس به شاگرداش گفت:
بچه ها پنجشنبه امتحان تاریخ و جغرافیا داریم بصورت شفاهی…
همان روز دکتر گفت: اصلا همین امروز امتحان می گیرم و اونم کتبی…
بچه ها همه اعتراض کردند،
و دکتر گفت: همین که هست…
هر که نمی خواد بیاد جلو در بایسته…
از ۵۰ نفر،
۳ نفر اومدن جلو در،
و دکتر از بقیه امتحان گرفت،
و بعدش به بچه هایی که امتحان داده بودند رو کرد و گفت:
از همه ی شما ۱۰ نمره کم می کنم..
همه اعتراض کردند،
و دکتر گفت:
نمره امتحان این ۳ نفر را ۲۰ خواهم داد…
باز همه اعتراض کردند…
دکتر گفت:
بخاطر اینکه شما امروز زیر بار ظلم رفتید…
امروز درس ظلم ستیزی داشتیم….
” درود بر روانش”





مهر
۲۱

هنوز به دیدار خدا می روند

هنوز به دیدار خدا می روند خدا همین جاست ، نیازی به سفر نیست.
خدا همان گنجشکی است که صبح برای تو می خواند،
خدا در دستان مردی است که نابینایی رااز خیابان رد می کند.
خدا در اتومبیل پسری است که مادر پیرش را هر هفته برای درمان به بیمارستان می برد.
خدا در جمله ی “عجب شانسی آوردم” است.
خدا خیلی وقت است که اسباب کشی کرده و آمده نزدیک من و تو.
خدا کنار کودکی است که می خواهداز فروشگاه شکلات بدزد.
خدا کنارساعت کوک شده ی توست، که می گذارد ۵ دقیقه بیشتر بخوابی.
از انسانهای این دنیا فقط خاطراتشان باقی می ماند و یک عکس با روبان مشکی ،
از تولدت تا آن روبان مشکی ،
چقدر خدا را دیدی ؟
خدا را ۷ بار دور زدی یا زیر باران کنارش قدم زدی ؟
خدا همین جاست ،
نه فقط در عربستان.
خدا زبان مادری تو را می فهمد ،
نه فقط عربی را .

“فروغ فرخزاد”





مهر
۱۸

صدای درون تو

درون تو صدایی هست ،
که تمام روز در تو زمزمه می کند:
حس می کنم این درسته !
می دانم این یکی اما،
غلطه !
نه معلم
و نه واعظ …
نه پدر
و نه مادر،
نه دوست
و نه هیچ آدم عاقلی ،
نمی تواند بگوید:
چه چیز درست است و چه چیز غلط ؟
تنها به صدای درونت گوش کن .

شل سیلوراستاین





مهر
۱۳

در مکه …

درمکه که رفتم خیال می کردم،
دیگر تمام گناهانم پاک شده است،
غافل از اینکه تمام گناهانم گناه نبوده،
و تمام درستهایم به نظرم خطا انگاشته،
و نوشته شده بود.
درمکه دیدم خدا چند سالیست که از شهر مکه رفته و انسانها به دور خویش می گردند،
در مکه دیدم هیچ انسانی به فکر فقیر دوره گرد نیست،
دوست دارد زود به خدا برسد و گناهان خویش را بزداید،
غافل از اینکه آن دوره گرد خود خدا بود.
درمکه دیدم خدا نیست،
و چقدر باید دوباره راه طولانی را طی کنم،
تا به خانه خویش برگردم،
و درهمان نماز ساده خویش تصور خدا را در کمک به مردم جستجوکنم.
آری شاد کردن دل مردم همانا برتر از رفتن به مکه ایست که خدایی در آن نیست.

حسین پناهی





مهر
۱۱

وصیت نامه زیبای وحشی بافقی

روز مرگم هرکه شیون کند
از دور و برم دور کنید
همه را مست و خراب از می انگور کنید
مرد غسال مرا سیر شرابش بدهید
مست مست از همه جا حال خرابش بدهید
بر مزارم مگذارید بیاید واعظ
پیر میخانه بخواند غزلی از حافظ
جای تلقین به بالای سرم دف بزنید
شاهدی رقص کنان جمله شما کف بزنید
روز مرگم وسط سینه من چاک زنید
اندرون دل من یک قلم تاک زنید
روی قبرم بنویسید
وفادار برفت آن جگر سوخته ی خسته
از این دار برفت.





مهر
۰۸

آنچه که هستید

بسیار مهم است که بگذارید بعضی چیزها از بین بروند،
خودتان را از آنها رها سازید،
از دست شان خلاص شوید…
منتظر نباشید تا قدر تلاش هایتان را بشناسند و عشق تان را بفهمند.
در را ببندید،
آهنگ را عوض کنید،
خانه تکانی کنید،
گرد و غبارها را بتکانید،
از آنچه هستید دست بردارید،
و به آنچه که واقعاً هستید،
روی آورید…

پائولو کوئیلو





مهر
۰۵

توصیه های پیکاسو

تمام عددهای غیرضروری را از زندگیت بیرون بریز،
این عددها شامل سن،
قد،
وزن و سایز هستند.
بادوستان شاد و سرحال معاشرت کن.
به آموختن ادامه بده و همیشه مشغول یادگیری باش.
تا می توانی بخند.
وقتی اشک هایت سرازیر می شوند،
بپذیر،
تحمل کن و به پیشروی ادامه بده.
رنگ خاکستری رو از زندگیت پاک کن.
احساساتت را بیان کن تا هیچ وقت زیبایی هایی را که احاطه ات کرده اند از دست ندهی.





مهر
۰۴

سازگار با ضمیر

فردی به نام کالاماس از بودا پرسید:
تکلیف ما در برابر سخنان متناقض مدعیان حقیقت چیست و حقیقت با کدام آنها است؟!
ما با تردید و شک خود چه کنیم؟!
و بودا پاسخ داد: شک شایسته انسان است و سرگشتگی و حیرت از جمله گذرگاه های رسیدن به حقیقت است،
اما بدان ای کالاماس که تو نباید به خود اجازه دهی که به وسیله هیچ کدام از این سخنان راهنمایی شوی،
هرگز مگذار که کسی تو را هدایت کند و بگوید که مشاهدات ماورایی و استنتاجات روحانی او تضمین کننده سعادت و خوشبختی تو است،
و مگذار که کسی راهنمای تو شود و بگوید که از این تعالیم پیروی کن تا به حقیقت برسی،
بلکه همه آن سخنان را بشنو و با اندیشه خود بسنج،
آنها را انتخاب کن،
هرکدام را که با ضمیر درونی تو سازگار است بپذیر،
و هرکدام را که سازگار نیست،
رهاکن…
بیا و بنگر





مهر
۰۲

می دانی ؟

می دانی؟
یک وقت هایی باید روی یک تکه کاغذ بنویسی تـعطیــل است!
و بچسبانی پشت شیشه ی افـکارت.
باید به خودت استراحت بدهی،
دراز بکشی،
دست هایت را زیر سرت بگذاری،
به آسمان خیره شوی و بی خیال ســوت بزنی،
در دلـت بخنــدی به تمام افـکاری که پشت شیشه ی ذهنت صف کشیده اند،
آن وقت با خودت بگویـی : بگذار منتـظـر بمانند!

از :حسین پناهی





شهریور
۱۹

شرم از انسان بودن

دکترشریعتی می گوید:

ﺍﺯ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﺑﻮﺩﻧﻢ ﺷـــــﺮﻡ می کن!!
گاﻫﯽ می خواﻫﻢ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﻧﺒﺎﺷﻢ!
ﮔﻮﺳﻔﻨﺪﯼ ﺑﺎﺷﻢ ﭘﺎ ﺭﻭﯼ ﯾﻮﻧــــﺠﻪ ﻫﺎ ﺑﮕﺬﺍﺭﻡ!
ﺍﻣــــﺎ ﺩﻟـــــﯽ ﺭﺍ ﺩﻓﻦ ﻧﮑﻨﻢ!
ﮔﺮﮔﯽ ﺑﺎﺷﻢ ﮔﻮﺳﻔﻨﺪﻫﺎ ﺭﺍ ﺑﺪﺭﻡ ﺍﻣــــﺎ ﺑﺪﺍﻧﻢ،
ﮐﺎﺭﻡ ﺍﺯ ﺭﻭﯼ ﺫﺍﺕ ﺍﺳﺖ، ﻧﻪ ﻫـــــﻮﺱ!
ﺧﻔﺎﺵ ﺑﺎﺷﻢ،
ﮐﻪ ﺷﺒﻬﺎ ﮔﺮﺩﺵ ﮐﻨﻢ ﺑﺎ ﭼﺸﻤﻬﺎﯼ ﮐﻮﺭ…
اﻣﺎ ﺧـــــﻮﺍﺑﯽ ﺭﺍ ﭘﺮﭘﺮ ﻧﮑﻨـــﻢ!
ﮐﻼﻏﯽ ﺑﺎﺷﻢ ﮐﻪ ﻗﺎﺭﻗﺎﺭ ﮐﻨﻢ….
ﺍﻣﺎ ﭘﺮﻫﺎﯾﻢ ﺭﺍ ﺭﻧﮓ ﻧﮑﻨــــﻢ ﻭ ﺩﻟﯽ ﺭﺍ ﺑﺎ ﺩﺭﻭﻍ ﺑﺪﺳـــﺖ ﻧﯿﺎﻭﺭﻡ!
ﭼﻪ می دانیم ﺷﺎﯾـــﺪ…
ﺣﯿﻮﺍﻧﺎﺕ ﺑﻪ ﻗﺼﺪ ﺗﻮﻫﯿــــــﻦ…
ﻫﻤﺪﯾﮕﺮ ﺭﺍ “ﺍﻧﺴــــﺎﻥ” ﺧﻄﺎﺏ می کنند!





شهریور
۰۱

لازم نیست …

لازم نیست یکدیگر را “تحمل” کنیم،
کافیست همدیگر را “قضاوت” نکنیم.
لازم نیست برای “شادکردن” یکدیگر تلاش کنیم،
کافیست بهم “آزار” نرسانیم.
لازم نیست دیگران را ” اصلاح” کنیم،
کافیست به “عیوب” خود بنگریم.
حتی لازم نیست یکدیگر را “دوست” داشته باشیم،
فقط کافیست “دشمن” هم نباشیم !…
آری،
در کنار هم شاد بودن و با آرامش زیستن،
سخت ساده است.

“احمد شاملو ”





مرداد
۲۸

وصیت سیمین بهبهانی

Simin_Behbahani
وصیت کرده ام بعد از مرگم؛
همراه من دو تا فنجان چای هم دفن کنند !
شاید صحبت های من با خدا به درازا کشید !
بهرحال دلخوریها کم نیست،
ازبندگانش،
همانهایی که بی اجازه وارد شدند،
خودخواهانه قضاوت کردند،
بی مقدمه شکستند،
وبی خداحافظی رفتند…….





مرداد
۰۱

از دست دادن ها

ﺍﺯ ﺑﻮﺩﺍ ﭘﺮﺳﯿﺪﻧﺪ :
ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﻫﻤﻪ ﻣﺮﺍﻗﺒﻪ ﻭ ﺗﻮﺟﻪ ﺑﻪ ﺧﺪﺍ ، ﭼﻪ ﺑﺪﺳﺖ ﺁﻭﺭﺩﻩ ﺍﯼ ؟
ﺟﻮﺍﺏ ﺩﺍﺩ : ﻫﻴﭻ !!
ﺍﻣﺎ ، ﺑﻌﻀﯽ ﭼﯿﺰﻫﺎ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﺩﺍﺩﻩ ﺍﻡ !!
خشم،
ﻧﮕﺮﺍﻧﯽ ﻭ ﺍﺿﻄﺮﺍﺏ،
ﺍﻓﺴﺮﺩﮔﯽ،
ﺍﺣﺴﺎﺱ ﻋﺪﻡ ﺍﻣﻨﯿﺖ ﻭ ﺗﺮﺱ ﺍﺯ ﭘﯿﺮﯼ ﻭ ﻣﺮﮒ …
همیشه ﺑﺎ ﺑﺪﺳﺖ ﺁﻭﺭﺩﻥ ﻧﯿﺴﺖ ﮐﻪ ﺣﺎﻟماﻥ ﺧﻮﺏ می شود،
ﮔﺎﻫﯽ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﺩﺍﺩﻧﻬﺎ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺁﺳﻮﺩﻩ ﻭ ﺭﺍﺣﺘماﻥ می کند.





تیر
۳۰

بیست یا سی سالگی …..

بیشتر مردم در حقیقت در بیست یا سی سالگی می میرند
و اگر چه به ظاهر زنده می مانند،
اما دیگر چیزی یاد نمی گیرند
و انعکاسی از گذشته ی خود می شوند
و در سال های بعدی خودشان را تکرار می کنند
و ماشین وار آنچه را که بیش از بیست یا سی سالگی یاد گرفته اند،
ناشیانه و به شکلی بدتر به نمایش در می آورند …..

رومن رولان





تیر
۱۹

زندگی کن و لذت ببر

شکسپیر گفت:
من همیشه خوشحالم، می دانید چرا؟
برای اینکه از هیچکس برای چیزی انتظاری ندارم،
انتظارات همیشه صدمه زننده هستند ..
زندگی کوتاه است ..
پس به زندگی ات عشق بورز ..
خوشحال باش ..
و لبخند بزن ..
فقط برای خودت زندگی کن و ..
قبل از اینکه صحبت کنی ،
گوش کن قبل از اینکه بنویسی ،
فکر کن قبل از اینکه خرج کنی ،
درآمد داشته باش قبل از اینکه دعا کنی ،
ببخش قبل از اینکه صدمه بزنی ،
احساس کن قبل از تنفر ،
عشق بورز،
زندگی این است …
احساسش کن،
زندگی کن و لذت ببر





تیر
۱۵

حس تنهایی …

گاهی سکوت می کنی،
چون اینقدر رنجیدی که نمی خوای حرف بزنی ….
گاهی سکوت می کنی،
چون واقعا حرفی برای گفتن نداری ….
سکوت گاهی یک اعتراضه
و گاهی هم،
انتظار …
اما بیشتر وقتها سکوت برای اینه که :
هیچ کلمه ای نمی تونه غمی رو که تو وجودت داری توصیف کنه
و این یعنی همون حس تنهایی …………

خسرو شکیبایی





تیر
۰۹

آیا خدا جهان را ساخته است؟

هنگامی که به عمقِ اتم سفر می کنیم با یک سری پروتون مواجه می شویم که هر وقت که می خواهند “خود به خود” به وجود می آیند و به خودیِ خود، هر وقت که می خواهند نابود می شوند. ما آن را “مکانیک کوانتوم” نام گذارده ایم.
قوانین طبیعت به ما می گویند که نه تنها تمامِ جهان می تواند مانند پروتون ها به وجود بیاید بلکه برای پیدایش هم نیازمندِ علت نیستند، همچنین هیچ حادثه ای منجر به انفجار بزرگ “بیگ بنگ مهبانگ” نشده است … هیچ چیز …
“میدان گرانشی” و “جاذبه” در درون سیاه چاله به قدری است که نه تنها “نور”، بلکه “زمان” هم نمی تواند از میدان گرانشی آن فرار کند، لذا زمان از حرکت باز می ایستد. این به این دلیل نیست که ساعت از کار می افتد بلکه به این دلیل است که در داخل سیاه چاله “زمان” وجود ندارد.
به نظر من نقش زمان در آغاز جهان، آخرین کلیدی است که نیاز به یک طراح بزرگ را برای آفرینش از بین می برد و نشان می دهد جهان چگونه خودش را ساخته است. اگر به گذشته و به لحظه ی انفجار بزرگ برگردیم خواهیم دید که جهان کوچکتر و کوچک تر می شود تا جایی که تمام جهان فضایی بی نهایت کوچک و متراکم است، جایی که جهان یک “سیاهچاله” است. قوانین طبیعت به ما می گویند که در درون سیاه چاله زمانی وجود ندارد، شما نمی توانید به زمانی پیش از انفجار برگردید چون زمان پیش از انفجار بزرگ وجود ندارد، ما در نهایت چیزی را پیدا کردیم که علت ندارد، چون زمانی برای وجود علت نیست.
برای من این به معنای ناممکن بودن وجود خالق است، چون زمان برای خالق وجود نداشته است.
ما همگی آزاد هستیم تا آنچه را که می خواهیم بدست آوریم و به نظر من، هیچ خدایی وجود ندارد، هیچ کس جهان را خلق نکرده و هیچ کس ایمان ما را هدایت نمی کند، هیچ بهشت و هیچ زندگی پس از مرگی وجود ندارد.
ما همین یک زندگی را داریم تا از این طراحی زیبا طبیعت استفاده کنیم و من از این بابت بسیار سپاس گزارم …

استیون هاوکینگ

منبع :  Did God Create the Universe





تیر
۰۸

اشارت عشق

هنگامی که عشق به شما اشارتی کرد، ‌از پی‌اش بروید،‌ هرچند راهش سخت و ناهموار باشد.
هنگامی که بال‌هایش شما را در بر می‌گیرد، ‌تسلیمش شوید،‌ گرچه ممکن است تیغ نهفته در میان پرهایش مجروح‌تان کند.
وقتی با شما سخن می‌گوید باورش کنید،‌ … گرچه ممکن است صدای رؤیاهاتان را پراکنده سازد،‌ همان گونه که باد شمال باغ را بی‌بر می‌کند.
زیرا عشق همانگونه که تاج بر سرتان می‌گذارد، ‌به صلیبتان می‌کشد.
همان گونه که …شما را می‌پروراند، ‌شاخ و برگ‌تان را هرس می‌کند.
همان گونه که از قامت‌تان بالا می‌رود و نازک‌ترین شاخه‌هاتان را که در آفتاب می‌لرزند نوازش می‌کند، ‌به زمین فرو می‌رود و ریشه‌هاتان را که به خاک چسبیده‌اند می‌لرزاند.
عشق، شما را همچون بافه‌های گندم برای خود دسته می‌کند.
می‌کوبدتان تا برهنه‌تان کند.
سپس غربال‌تان می‌کند تا از کاه جداتان کند.
آسیاب‌تان می‌کند تا سپید شوید.
ورزتان می‌دهد تا نرم شوید.
آنگاه شما را به آتش مقدس خود می‌سپارد، تا برای ضیافت مقدس خداوند، ‌نانی شوید.

جبران خلیل جبران





خرداد
۰۴

اینک ای آدمیان گردهم آیید…

Ludwig van Beethoven

روزی است که همیشه دور از دسترس مانده.
روزی است که همیشه در سرزمین «ای کاش ها» ما جا مانده.
روزی است که به شب پایان می دهد؛
به جهل، به فقر و به جنگ پایان می دهد.
روزی است که در طول تاریخ،
زنان و مردانی عاشق و آزاده،
بابت طلوع خورشیدش،
خون دل ها خورده اند و زخم زبان ها شنیده اند و زخم ها خورده اند،
و تنهایی های عظیم بر دوش کشیده اند و چون شمع ذره ذره سوخته اند،
و سر بَر دار داده اند و تن به آتش ها سپرده اند!
روزی است که آدمیان گرد هم می آیند،
فارغ از نژاد و عقیده و مذهب و قومیت.
روزی که انسان ، خود را در آینه ی چشم همنوعش خواهد دید…
روزی که بشریت تن واحد خود را در آغوش می گیرد و قرن ها و هزاره های جدایی را پایان خواهد داد.

بتهون : سمفونی شماره ۹





خرداد
۰۲

چهار گام بسوی عشق

مرحله اول “حضور در لحظه” است، زیرا عشق تنها در حال ممکن است.
دومین قدم این است که “یاد بگیری چگونه سموم وجودت را به شهد تبدیل کنی”. عشق بسیار شکننده است اَیا با وجود خشم و تنفر و حسادت عشق می تواند جان سالم بدر ببرد؟
مرحله ی سوم “تقسیم کردن و بخشیدن” است. چیزهای منفی را برای خودت نگهدار ولی خوبیها و زیبایی ها را با دیگران قسمت کن.
و اما چهارمین گام در راه رسیدن به عشق “هیچ بودن” است.
عشق فقط در درون کسی به بیرون جاری می شود که کسی نباشد.
عشق در نیستی خانه دارد.

اشو





خرداد
۰۱

انتظار ….

William Shakespeare
من همیشه خوشحالم، می دانی چرا؟
چون از هیچکس انتظاری ندارم.
انتظارها همیشه پایان بدی دارند.
زندگی کوتاه است،
زندگیت را دوست بدار،
شاد باش،
لبخند بزن و به یاد داشته باش،
قبل از صحبت کردن،
گوش کن.
قبل از نوشتن، فکر کن.
قبل از آزردن، دیگری را هم در نظر بگیر.
قبل از تنفر، دوست داشته باش.
و قبل از مردن زندگی کن.
ویلیام شکسپیر‎





اردیبهشت
۳۰

می کشتند و می کشند …..

زمان سلطان محمود می‌کشتند که شیعه است،
زمان شاه سلیمان می‌کشتند که سنی است،
زمان ناصرالدین شاه می‌کشتند که بابی است،
زمان محمد علی شاه می‌کشتند که مشروطه طلب است،
زمان رضا خان می‌کشتند که مخالف سلطنت مشروطه است،
زمان پسرش می‌کشتند که خرابکار است ،
امروز توی دهن‌اش می‌زنند که منافق است و فردا وارونه بر خرش می‌نشانند و شمع‌آجین‌اش می‌کنند که لا مذهب است.
عرب‌ها می‌کشند که جاسوس صهیونیست‌ها است،
صهیونیست‌ها می‌کشند که فاشیست است،
فاشیست‌ها می‌کشند که کمونیست است‌،
کمونیست‌ها می‌کشند که آنارشیست است،
و چه قصاب خانه‌یی است این دنیای بشریت ….

احمد شاملو





اردیبهشت
۲۴

سکوت

وقتی سکوت می کنیم ، دست کم می گیرند ما را …
ولی نمی دانند فراتر از آنچه می گوییم ، می دانیم.
زیادتر از آنچه به زبان می آوریم ، می اندیشیم
و بیشتر از آنچه به نظر می آییم ، می فهمیم !…
مشکل از ما نیست ، از نفهمی بعضی هاست.

“داستایوفسکی”





اردیبهشت
۱۴

اگر پیامبر بودم …..

من اگر پیامبر بودم،
رسالتم شادمانى بود،
بشارتم آزادى
و معجزه ام خنداندن کودکان …
نه از جهنمى مى ترساندم
و نه به بهشتى وعده می دادم …
تنها مى آموختم اندیشیدن را
و “انسان” بودن را …

چارلی چاپلین





اردیبهشت
۰۸

اعتقاد

اعتقاد، انکار حقیقت است.
به خدا اعتقاد داشتن خداجویی نیست.
نه معتقدین و نه غیرمعتقدین خدا را نخواهند یافت.
چون واقعیت ناشناخته است و اعتقاد انسان یا عدم اعتقاد او چیزی است شناخته شده و فرافکنی صرف است، بنابراین حقیقت به شمار نمی آید.
می دانم که شما معتقدید و این را هم می دانم که این اعتقاد در زندگی شما معنایی بسیار ناچیز دارد.
افراد معتقد فراوان اند، میلیون ها نفر به پروردگار اعتقاد دارند و از او تسلی می طلبند.
اولاً چرا باید اعتقاد داشت؟
شما معتقدید زیرا این کار به شما رضایت خاطر، تسلی و امید می بخشد و می گویید که به زندگی شما مفهوم می دهد.
در واقع زندگی شما مفهوم چندانی ندارد، زیرا شما در عین اعتقاد استثمار می کنید.
در عین اعتقاد مرتکب قتل می شوید.
به یک خدای واحد عالمیان اعتقاد دارید و یکدیگر را قتل عام می کنید.
ثروتمندان نیز به خدا معتقدند و بی رحمانه چپاول می کنند، پول روی پول می گذارند و بعد معبدی برپا می کنند و افرادی بشر دوست می شوند.
کسانی که بمب اتمی را در هیروشیما انداختند می گفتند: که خدا با آنهاست.
آنها که از انگلستان به پرواز درآمدند تا آلمان ها را از میان ببرند می گفتند: خدا کمک خلبان آنهاست.
دیکتاتور ها، نخست وزیران، ژنرال ها، روسای جمهور، همه و همه از خدا حرف می زنند.
آنها ایمان شدیدی به خدا دارند، ولی آیا خدمتی انجام می دهند؟
آیا زندگی بهتری برای انسانها فراهم می آورند؟
آنهایی که می گویند به خدا ایمان دارند نیمی از دنیا را خراب کرده اند و دنیا در مصیبت کامل به سر می برد . . .
راستی درباره خدا یا حقیقت چه می دانید؟
شما در واقع هیچ چیز درباره حقیقت نمی دانید.
آنچه می دانید حرف است، تجارب دیگران است، یا لحظاتی از تجارب نامفهوم خودتان.
شکی نیست که این خدا نیست، این حقیقت نیست، این چیزی نیست که فراسوی زمان باشد . . .
خداوند، حقیقت یا هرچه نامش می نهید چیزی است که لحظه به لحظه اتفاق می افتد . . .
فقط وقتی ذهن در حالت شور و خلسه و در حالت سکوت است و از خود حرکتی ندارد،
بدون فرافکنی اندیشه ،
چه خودآگاه و چه ناخودآگاه ،
تنها در آن صورت جاودانگی حضور خود را اعلام می کند.

کریشنا مورتی





اردیبهشت
۰۷

وقتی …

وقتی می توانستم صحبت کنم، گفتند گوش کن…
وقتی می توانستم بازی کنم مرا کارکردن آموختند…
وقتی کاری پیدا کردم ازدواج کردم…
وقتی ازدواج کردم بچه ها آمدند…
وقتی آنها را درک کردم مرا ترک کردند…
وقتی یاد گرفتم چگونه زندگی کنم زندگی تمام شد ….

شکسپیر