اردیبهشت
۰۶

دوباره سلام

دوست داشتن ساده است.
همانقدر که نفرت دشوار است.
همیشه میان خودمان و همه آدمهایی که می توانیم دوست بداریم، خودمان مانع می شویم.
با زخم های مان که از سالها قبل بر تن مان نشسته، با زبان تلخی که زخم می زنیم بر تن دیگران.
با دستی که دراز نمی کنیم برای فشردن دستی که به دوستی دراز شده،
با ندیدن آنها که دوست مان دارند و چشمهای شان در چشمخانه ما را به میهمانی رفاقت دعوت می کند.
با مرزی که میان خودمان و دیگران می کشیم و بیهوده دشمن می پنداریم آنکه را نمی شناسیم.
همیشه فکر کرده ام آنها که در جنگ دشمنان شان را می کشند، آیا آنان را می شناسند؟
آیا این دشمن نمی توانست بهترین دوستت باشد؟
دوست داشتن سخت ساده است.
کافی است خانه دلت را برای میهمانی که از تنهایی خانه دلش گرفته است، آماده کنی.
کافی است به جای قضاوت کردن درباره دیگران، آنها را با بدی های شان بپذیری.
کافی است بپذیری همه آدمها مثل خودت می توانند بد باشند.
کافی است وقتی روی نیمکت نشستی مهربان تر بنشینی تا جای دیگران هم باشد.
کافی است وقتی شاد هستی خنده هایت را برای خودت پنهان نکنی.
کافی است نان ات را به تنهایی نخوری.
کافی است از یاد نبری که بدون دوستانی که جهان را قابل تحمل می کنند،
وزن زندگی سنگین تر از آن است که به تنهایی به دوش بکشی.
کافی است زخم های دیگران را فراموش نکنی و نگویی به من ربطی ندارد.
دوست داشتن سخت ساده است.
دیده ام بسیاری از دشمنانم را که می توانستم از فرط نفرت نابودشان کنم.
فقط یک دیوار، یک گفتگو، یک خیره شدن به چهره دشمن،
یک نادیده گرفتن عیبی که خودت هزار برابرش را داری و در دیگری یافته ای را انجام دهی تا تنها نمانی.
تنهایی مثل نفرینی است که گوئی آنان که قلب شان سخت می شود، محکوم به تحمل آن می شوند.
گاهی که فکر می کنم انگار هزاران رفیق در همه جای جهان دارم، چهره های آشنایی که مدتهاست گم کرده ام.
باید جستجو کنم که در کدام راه گم شدند، باید بیابم شان، باید دوباره سلام کرد.

احمد شاملو





فروردین
۳۰

گابریل گارسیا مارکز

Gabriel_Garcia_Marquez_by_ManuAlejo
اینکه اغلب بخندی و زیاد بخندی ،
اینکه هوشمندان به تو احترام بگذارند و کودکان با تو همدلی کنند ،
اینکه تحسین منتقدان منصف را بشنوی و خیانت دشمنان دوست نما را تحمل کنی ،
اینکه زیبایی را درک و تحسین کنی ،
در دیگران بهترین ویژگی ها را ببینی و بیابی ،
و دنیا را کمی بهتر از آنچه تحویل گرفتی ، تحویل دهی .
خواه با فرزندی خوب ،
خواه با باغچه ای سرسبز و خواه با بهبود شرایط اجتماعی ،
حتی اگر بدانی یک نفر ،
با بودن تو ،
ساده تر نفس کشیده است ،
تو موفق شده ای ! …





فروردین
۲۷

اندیشیدن ……

dolat-abadi

اندیشیدن به اندیشیدن دیگران؛
ترسیدن از اندیشیدن دیگران درباره ی تو؛
این حد بی خودی است.
که تو در خود چندان جلف و سبک شده ای،
که بیم داری از اینکه دیگران چگونه به تو خواهند اندیشید،
هم از این رو هیچت در اندیشه نیست !
جز اینکه به طبع دل دیگران خود را برقصانی و بچرخانی.
پس بی خود شده ای.
از آنکه نقطه ی اطمینان در خود را گم کرده ای،
از دست بداده ای و به اسارت داوری های این و آن درآمده ای.

محمود دولت آبادی | کلیدر





فروردین
۲۵

حرف دل

charlie-chaplin8
گاهی باید حرف نزد !
باید سکوت کرد و در سکوت فکر کرد،
به آدم ها ….
به حرف هایشان ….
به رفتن ها وآمدن هایشان ….
به حرف هایی که دارند و نمی گویند….
به حرف هایی که ندارند و می گویند…..
به روزها….
روزهایی که می آیند و نمی دانی از آنها چه می خواهی …..
روزهایی که گذشتند و نفهمیدی چه می خواستند بگویند ……
گاهی لازم است کوتاه بیایی ………
گاهی نمی توان بخشید و گذشت،
اما می توان چشمان را بست و عبور کرد ….
گاهی مجبور می شوی نادیده بگیری ……
گاهی نگاهت را به سمت دیگر بدوز که نبینی …..
به خود سکوت هم باید فکر کرد،
بیش از همه باید سکوت کرد،
به خاطر حرف هایی که گفتی و نباید می گفتی …..
گاهی برای سقوط نکردن باید سکوت کرد ……
گاهی باید سکوت کرد ،
سکوت ……
شاید خدا حرفی برای گفتن داشته باشد
همیشه نباید حرف زد
گاه باید سکوت کرد
حرف دل که گفتنی نیست !
باید آدمش باشد کسی که با یک نگاه کردن به چشمت تا ته بغضت را بفهمد.

“چارلی چاپلین”





فروردین
۲۴

حق عاشق شدن

dolat-abadi2
عشق مگر حتما باید پیدا و آشکار باشد تا به آدمیزاده حق عاشق شدن، عاشق بودن بدهد؟
گاه عشق گم است؛
اما هست،
هست، چون نیست.
عشق مگر چیست؟
آن چه که پیداست؟
نه، عشق اگر پیدا شد که دیگر عشق نیست.
معرفت است.
عشق از آنرو هست، که نیست.
پیدا نیست و حس می شود.
می شوراند.
منقلب می کند.
به رقص و شلنگ اندازی وا می دارد.
می گریاند.
می چزاند.
می کوباند و می دواند.
دیوانه به صحرا !
…گاه آدم،
خود آدم،
عشق است.
بودنش عشق است.
رفتن و نگاه کردنش عشق است.
دست و قلبش عشق است.
در تو می جوشد،
بی آنکه ردش را بشناسی.
بی آنکه بدانی از کجا در تو پیدا شده،
روییده.
شاید نخواهی هم.
شاید هم بخواهی و ندانی.
نتوانی که بدانی ….

“جای خالی سلوچ – محمود دولت آبادی “





فروردین
۲۳

عقل و عشق

Plato
اگر با دلت چیزی یا کسی را “دوست داری ” زیاد جدی نگیر !
چون ارزشی ندارد !
زیرا کار دل دوست داشتن است .
همانند چشم، که کارش دیدن است.
اما اگر روزی با ” عقلت ” کسی را دوست داشتی،
اگر عقلت عاشق شد،
بدان که چیزی را تجربه می کنی که اسمش “عشق” است.

“افلاطون “





فروردین
۱۵

فقر روحی

روزی مرد فقیری از بودا سوال کرد :
“چرا من اینقدر فقیر هستم؟
بودا پاسخ داد: چونکه تو یادنگرفته ای که بخشش کنی !
مرد پاسخ داد : من چیزی ندارم که بتوانم از آن بخشش کنم !
بودا پاسخ داد: چرا ! محدود چیزهایی داری !
یک صورت که می توانی لبخند بر آن داشته باشی،
یک دهان که می توانی از دیگران تمجید کنی،
یک قلب که می توانی بروی دیگران بگشایی،
چشمانی که می توانی با آنها به دیگران با نیات خوب نگاه کنی،
یک بدن که با آن می توانی به دیگران کمک کنی.
در واقع هیچ یک از ما هرگز فقیر نیست.
فقر واقعی فقر روحی ست. ‎





فروردین
۱۴

ایستادگی

albert camus
اگر درد را احساس کردی ،
زنده ای …
اما اگر درد و محنت دیگران را احساس کردی ،
انسانی.
دنبال تغییر دادن جهان نباش !
بلکه ذهنت را نسبت به جهان تغییر بده.
برای آنچه که اعتقاد دارید،
ایستادگی کنید،
حتی اگر هزینه اش تنها ایستادن باشد.

آلبر کامو





فروردین
۱۲

آماده دویدن

Nelson-Mandela
هر روز صبح در جنگل آهوئی از خواب بیدار می شود،
که می داند باید از شیر تندتر بدود ،
تا طعمه او نگردد ،
و شیری که می داند،
باید از آهوئی تندتر بدود،
تا گرسنه نماند.
مهم نیست که شیر باشی یا آهو ،
با طلوع هر آفتاب،
با تمام توان آماده دویدن باش !

“نلسون ماندلا”





فروردین
۱۱

بزرگترین درس

Shamlo

بزرگترین درسی که از مردم یاد گرفتم این بود که:

همه تا زمانی کنارت هستند که نفعی براشون داشته باشی،

کارشون که باهات تموم شد ،

می ندازنت دور !

کسی هم که ننداختت دور ،

حتما عاشقته و باید هواشو داشته باشی و بهش توجه کنی.

“احمد شــــاملو”





فروردین
۱۰

فقر ادراک !

Samii
بدترین مصیبت فقر هست !
اما فقر کلا ۲ حالت داره : یکی فقر مالی که گاهی از نوع پوشش افراد معلوم می شه و بیشتر به خود فرد آسیب می رسونه تا دیگران !
نوع دوم خیلی بدتر هست و با نوع پوشش معلوم نمی شه و به خود فرد آسیب نمی زنه ،
ولی دیگران رو کلافه می کنه !
این نوع فقر ،
فقر ادراکی یا کمبود شـــعور هست و تا با همچین انسانی برخورد نداشته باشی متوجه نمی شی !
و بدبختانه بزرگترین ضربه هارو همین افراد می زنن ! ! !

“پروفسور سمیعی”





فروردین
۰۹

دلزدگی ما آدمها

ArthurSchopenhauer

قطعا شغل، نگرانی و گرفتاری، به وفور در سراسر زندگی همه وجود دارد.
اما اگر تمام خواهش ها به محض برانگیخته شدن برآورده شوند،
انسانها چگونه در زندگی خود مشغول باشند و وقت خود را بگذرانند؟
تصور کنید نژاد بشر به مدینه فاضله نقل مکان کند،
جایی که هرچیزی خود به خود به ثمر برسد و کبوتران درحین پرواز بیدرنگ کباب شوند،
جایی که هرکس فورا محبوب خود را پیدا کند و در حفظ و نگهداری او هیچ مانع و مشکلی نداشته باشد.
انسانها از دلزدگی خواهند مرد،
یا خود را حلق آویز خواهند کرد،
یا شاید با هم بجنگند،
یکدیگر را خفه کنند یا بکشند.
بنابراین دچار رنج و درد بیشتری از آنچه اکنون طبیعت برای آنها مقرر نموده،
خواهند شد.

آرتور شوپنهاور





فروردین
۰۸

فراموشی …

کسی گفت چیزی را از یاد برده ام .
مولانا گفت : در این دنیا اگر همه چیز را فراموش کنی باکی نیست.
تنها یک چیز را نباید از یاد برد.
تو برای کاری به دنیا آمده ای که اگر آن را به انجام نرسانی، هیچ کاری نکرده ای.
از آدمی کاری بر می آید که آن کار نه از آسمان بر می آید و نه از زمین و نه از کوه ها،
اما تو می گویی کارهای زیادی از من بر می آید،
این حرف تو،
به این می ماند که شمشیر گرانبهای شاهانه ای را ساطور گوشت کنی و بگویی آن شمشیر را بیکار نگذاشته ام،
یا اینکه در دیگی زرین شلغم بار کنی،
یا کارد جواهر نشانی را به دیوار فرو ببری و کدوی شکسته ای را به آن آویزان کنی،
ای نادان !
این کار از میخی چوبین نیز بر می آید !
خود را اینقدر ارزان مفروش که بسیار گرانبهایی !
بهانه می آوری که من با انجام دادن کارهای سودمند،
روزگار می گذرانم،
دانش می آموزم،
فلسفه و فقه و منطق و ستاره شناسی و پزشکی می خوانم،
اما اینها همه برای توست،
تو برای آنها نیستی.





فروردین
۰۷

تحمل کردن ….

هنر تحمل کردن انسان‌ها را می‌توان با تحمل کردن اشیاء بی‌جان تمرین کرد که به علت خواص مکانیکی یا خواص دیگر فیزیکی‌شان با سرسختی سد راه ما می‌شوند، تمرینی که هر روز میسر است.
وقتی شکیبایی را از این راه کسب کردیم، می‌توانیم در مورد انسان‌ها نیز به کار گیریم.
به این منظور، باید خود را به این فکر عادت دهیم که این مردم نیز مانند اشیاء بی‌جان، اگر مانع آزادی و فعالیت ما می‌شوند، به علت ضرورت ناگزیر طبیعت‌شان چنین تأثیری دارند.
بنابراین، بر‌آشفته‌شدن در برابر چنین انسان‌هایی همان قدر احمقانه است که از سنگی که پیش پایمان می‌غلطد و راهمان را سد می‌کند، خشمگین شویم .

در باب حکمت زندگی | آرتور شوپنهاور





اسفند
۱۶

آرامش…

اگر خوشبختی را برای یک ساعت می خواهید، چرت بزنید.
اگر خوشبختی را برای یک روز می خواهید، به پیک نیک بروید.
اگر خوشبختی را برای یک هفته می خواهید، به تعطیلات بروید.
اگر خوشبختی را برای یک ماه می خواهید، ازدواج کنید.
اگر خوشبختی را برای یک سال می خواهید، ثروت به ارث ببرید.
اگر خوشبختی را برای یک عمرمی خواهید، یاد بگیرید کاری را که انجام می دهید دوست داشته باشید ………

استیو جابز





مرداد
۲۵

شاد باشید

Steve Jobs
بعضی از مردم به هیچ وجه شما را تایید نخواهند کرد.
اجازه ندهید نظرات منفی دیگران آرامش شما را به هم ریزد.
انسان ها دو دسته اند، دسته‌ی اول انرژی و خلاقیت شما را تخلیه می کنند و دسته‌ی دوم به شما انرژی می دهند و موجب خلاقیت بیشتر شما می‌شوند حتی با یک لبخند ساده.
از دسته‌ی اول دوری کنید.
شاد باشید.
همان شخصی باشید که واقعا می‌خواهید.
اگر کسی با این کار شما مشکل دارد ، او را به حال خود رها کنید.
شاد بودن یک انتخاب است.
زندگی، شاد کردن همه نیست.
خودتان شاد باشید.
اجازه ندهید افکار منفی دیگران صدا‌ی درونتان ، قلب و بینشتان را غرق و مسموم کنند، افکار و احساسات شما خوب می دانند چگونه شما را تبدیل به چیزی کنند که می خواهید.
باقی چیز‌ها در رده های بعدی اهمیت قرار دارند.

استیو جابز





فروردین
۱۰

زیباترین لحظات زندگی از نظر چارلی چاپلین

charly

To fall in love
عاشق شدن
To laugh until it hurts your stomach
آنقدر بخندی که دلت درد بگیره
To find mails by the thousands when you return from a vacation.
بعد از اینکه از مسافرت برگشتی ببینی هزار تا نامه داری
To go for a vacation to some pretty place.
برای مسافرت به یک جای خوشگل بری
To listen to your favorite song in the radio.
به آهنگ مورد علاقت از رادیو گوش بدی
To go to bed and to listen while it rains outside.
به رختخواب بری و به صدای بارش بارون گوش بدی
To leave the Shower and find that the towel is warm
از حموم که اومدی بیرون ببینی حو له ات گرمه !
To clear your last exam.
آخرین امتحانت رو پاس کنی
To receive a call from someone, you don’t see a lot, but you want to.
کسی که معمولا زیاد نمی‌بینیش ولی دلت می‌خواد ببینیش بهت تلفن کنه
To find money in a pant that you haven’t used since last year.
توی شلواری که تو سال گذشته ازش استفاده نمی‌کردی پول پیدا کنی
To laugh at yourself looking at mirror, making faces.
برای خودت تو آینه شکلک در بیاری و بهش بخندی !!!
Calls at midnight that last for hours.
تلفن نیمه شب داشته باشی که ساعتها هم طول بکشه
To laugh without a reason.
بدون دلیل بخندی
To accidentally hear somebody say something good about you.
بطور تصادفی بشنوی که یک نفر داره از شما تعریف می‌کنه
To wake up and realize it is still possible to sleep for a couple of hours.
از خواب پاشی و ببینی که چند ساعت دیگه هم می‌تونی بخوابی !
To hear a song that makes you remember a special person.
آهنگی رو گوش کنی که شخص خاصی رو به یاد شما می‌یاره
To be part of a team.
عضو یک تیم باشی
To watch the sunset from the hill top.
از بالای تپه به غروب خورشید نگاه کنی
To make new friends.
دوستای جدید پیدا کنی
To feel butterflies! In the stomach every time that you see that person.
وقتی “اونو” میبینی دلت هری بریزه پایین !
To pass time with your best friends.
لحظات خوبی رو با دوستانت سپری کنی
To see people that you like, feeling happy
کسانی رو که دوستشون داری رو خوشحال ببینی
See an old friend again and to feel that the things have not changed.
یه دوست قدیمی رو دوباره ببینید و ببینید که فرقی نکرده
To take an evening walk along the beach.
عصر که شد کنار ساحل قدم بزنی
To have somebody tell you that he/she loves you.
یکی رو داشته باشی که بدونید دوستت داره
remembering stupid things done with stupid friends. To laugh …….laugh. ……..and laugh
یادت بیاد که دوستای احمقت چه کارهای احمقانه ای کردند و بخندی و بخندی و ……. باز هم بخندی
These are the best moments of life….
اینها بهترین لحظه‌های زندگی هستند
Let us learn to cherish them.
قدرشون روبدونیم
“Life is not a problem to be solved, but a gift to be enjoyed”
زندگی یک هدیه است که باید ازش لذت برد نه مشکلی که باید حلش کر





اسفند
۲۷

وطن

گروهی به حکیم ارد بزرگ گفتند : وطن تکه زمینی است بی ارزش ، آنچه در آن ارزش دارد آدمهاست و آدمها از دیوار بیزار هستند .
حکیم سکوت نمود و خواست از آنها دور شود و آنها باز گفتند : حکیم شما در این تکه زمین زیر پای ما چه دیده اید که ما در آن نمی بینیم ؟!
حکیم به آنها نگاهی کرد و به آرامی گفت : میهن پرستی ، همچون دلبستگی فرزند است به مادر .
و آنها گفتند : چطور ؟
و حکیم ادامه داد : روزی که میهن و کشور خویش را از یاد ببریم ، امنیت خویش را از دست داده ایم .
و باز فرمود : دلدادگی به میهن ، نشان پاکی روان آدمیست .
گروه خموش بودند که حکیم ادامه داد : فداکاری در راه میهن ، خوی بزرگان و جاودانه هاست . اگر ارزش های میهنی کمرنگ شوند یکپارچگی کشورها به چالش کشیده می شود . خودخواه ترین آدمیان ، آنانی هستند که چشمان خود را بر سرنوشت هم میهنانشان بسته اند . شایسته نیست گفتاری را بر زبان جاری سازیم که به همبستگی کشور آسیب می رساند .
یکی از میان آن گروه گفت : حکیم در ایران چه افتخاری دیده اید که به آن می بالید ؟
حکیم ارد بزرگ به او خیره شد و گفت : ایران بهشت ماست ، ایران تنها بهانه بودن است . با ارزشترین نشان اُرُد ، ایرانی بودن است .
گروه سر فرود آوردند و از حکیم دور شدند .





اسفند
۱۴

مشکل انسانها

واقعا مشکل خیلی از ما انسانها این است :

همانقدر که مسخره می کنیم احترام نمی گذاریم
همانقدر که اشتباه می کنیم تفکر نمی کنیم
همانقدر که عیب می بینیم برطرف نمی کنیم
همانقدر که از رونق می اندازیم رونق نمی بخشیم
همانقدر که کینه به دل می گیریم محبت نمی کنیم
همانقدر که حرف می زنیم عمل نمی کنیم
همانقدر که می گریانیم شاد نمی کنیم
همانقدر که ویران می کنیم آباد نمی کنیم
همانقدر که کهنه می کنیم تازگی نمی بخشیم
همانقدر که دور می شویم نزدیک نمی کنیم
همانقدر که آلوده می کنیم پاک نمی کنیم
همیشه دیگران مقصرند ما و گناه نمی کنیم …





اسفند
۱۳

نصایح زرتشت به پسرش

آنچه را گذشته است فراموش کن و بدانچه نرسیده است رنج و اندوه مبر
قبل از جواب دادن فکر کن
هیچکس را تمسخر مکن
نه به راست و نه به دروغ قسم مخور
خود برای خود، زن انتخاب کن
به شرر و دشمنی کسی راضی مشو
تا حدی که می توانی، از مال خود داد و دهش نما
کسی را فریب مده تا دردمندنشوی
از هرکس و هرچیز مطمئن مباش
بیگناه باش تا بیم نداشته باشی
سپاس دار باش تا لایق نیکی باشی
راستگو باش تا استقامت داشته باشی
متواضع باش تا دوست بسیار داشته باشی
دوست بسیار داشته باش تا معروف باشی
معروف باش تا زندگانی به نیکی گذرانی
دوستدار دین باش تا پاک و راست گردی
مطابق وجدان خود رفتار کن که بهشتی شوی
سخی و جوانمرد باش تا آسمانی باشی
روح خود را به خشم و کین آلوده مساز
در انجمن نزد مرد نادان منشین که تو را نادان ندانند
اگر خواهی از کسی دشنام نشنوی کسی را دشنام مده
دورو و سخن چین مباشانجمن نزدیک دروغگو منشین
چالاک باش تا هوشیار باشی
سحر خیز باش تا کار خود را به نیکی به انجام رسانی
اگرچه افسون مار خوب بدانی ولی دست به مار مزن تا تو را نگزد و نمیری
با هیچکس و هیچ آیینی پیمان شکنی مکن که به تو آسیب نرسد
مغرور و خودپسند مباش، زیرا انسان چون مشک پرباد است و اگر باد آن خالی شود
چیزی باقی نمی ماند





اسفند
۱۲

ای ستاره ها

ای ستاره ها که بر فراز آسمان
با نگاه خود اشاره گر نشسته اید
ای ستاره ها که از ورای ابرها
بر جهان ما نظاره گر نشسته اید

آری این منم که در دل سکوت شب
نامه های عاشقانه پاره می کنم
ای ستاره ها اگر بمن مدد کنید
دامن از غمش پر از ستاره می کنم

با دلی که بوئی از وفا نبرده است
جور بی کرانه و بهانه خوشتر است
در کنار این مصاحبان خودپسند
ناز و عشوه های زیرکانه خوشتر است

ای ستاره ها چه شد که در نگاه من
دیگر آن نشاط و نغمه و ترانه مرد؟
ای ستاره ها چه شد که بر لبان او
آخر آن نوای گرم عاشقانه مرد؟

جام باده سرنگون و بسترم تهی
سر نهاده ام بروی نامه های او
سر نهاده ام که در میان این سطور
جستجو کنم نشانی از وفای او

ای ستاره ها مگر شما هم آگهید
از دو روئی و جفای ساکنان خاک
کاینچنین بقلب آسمان نهان شدید
ای ستاره ها، ستاره های خوب و پاک

من که پشت پا زدم به هر چه هست و نیست
تا که کام او ز عشق خود روا کنم
لعنت خدا به من اگر بجز جفا
زین سپس بعاشقان باوفا کنم

ای ستاره ها که همچو قطره های اشک
سر بدامن سیاه شب نهاده اید
ای ستاره ها کز آن جهان جاودان
روزنی بسوی این جهان گشاده اید

رفته است و مهرش از دلم نمی رود
ای ستاره ها، چه شد که او مرا نخواست؟
ای ستاره ها، ستاره ها، ستاره ها
پس دیار عاشقان جاودان کجاست؟

شعر از : فروغ فرخزاد





اسفند
۱۰

عشق در نظر جبران خلیل جبران

آنگاه المیترا گفت:با ما از عشق سخن بگوی.
پیامبر سر بر آورد و نگاهی به مردم انداخت’ و سکوت و آرامش مردم را فرا گرفته بود.سپس با صدایی ژرف و رسا گفت:
هر زمان که عشق اشارتی به شما کرد در پی او بشتابید’
هر چند راه او سخت و نا هموار باشد.
و هر زمان بالهای عشق شما را در بر گرفت خود را به او بسپارید’
و هر چند که تیغهای پنهان در بال و پرش ممکن است شما را مجروح کند.
و هر زمان که عشق با شما سخن گوید او را باور کنید.
هر چند دعوت او رویاهای شما راچون باد مغرب در هم کوبد و باغ شما را خزان کند.
زیرا عشق چنانکه شما را تاج بر سر می نهد ‘ به صلیب نیز میکشد.
و چنانکه شما را می رویاند شاخ و برگ شما را هرس می کند.
و چنانکه تا بلندای درخت وجودتان بالا میرود و ظریف ترین شاخه های شما را که در آفتاب می رقصند نوازش می کند .
همچنین تا عمیق ترین ریشه های شما پایین می رود و آنها را که به زمین چسبیده اند تکان می دهد.
عشق شما را چون خوشه های گندم دسته می کند.
آنگاه شما را به خرمن کوب از پرده ی خوشه بیرون می آورد.
و سپس به غربال باد دانه را از کاه می رهاند.
و به گردش آسیاب می سپارد تا آرد سپید از آن بیرون آید.
سپس شما را خمیر می کند تا نرم و انعطاف پذیر شوید.
و بعد از آن شما را بر آتش می نهد تا برای ضیافت مقدس خداوند نان مقدس شوید.
عشق با شما چنین رفتارها می کند تا به اسرار قلب خود معرفت یابید.و. بدین معرفت با قلب زندگی پیوند کنید و جزیی از آن شوید.
اما اگر از ترس بلا و آزمون’ تنها طالب آرامش و لذتهای عشق باشید ‘
خوشتر آنکه عریانی خود بپوشانید.
و از دم تیغ خرمن کوب عشق بگریزید.
به دنیایی که از گردش فصلها در آن نشانی نیست’
جایی که شما می خندید اما تمامی خنده ی خود را بر لب نمی آورید.
و می گر یید اما تمامی اشکهای خود را فرو نمی ریزید.
عشق هدیه ای نمی دهد مگر از گوهر ذات خویش.
و هدیه ای نمی پذیرد مگر از گوهر ذات خویش.
عشق نه مالک است و نه مملوک.
زیرا عشق برای عشق کافی است.
وقتی که عاشق می شوید مگویید:” خداوند در قلب من است.” بلکه بگویید ” من در قلب خداوند جای دارم.”
و گمان مکنید که زمام عشق در دست شماست ‘ بلکه این عشق است که اگر شما را شایسته بیند حرکت شما را هدایت می کند.
عشق را هیچ آرزو نیست مگر آنکه به ذات خویش در رسد.
اما اگر شما عاشقید و آرزویی می جویید’
آرزو کنید که ذوب شوید و همچون جویباری باشید که با شتاب می رود و برای شب آواز می خواند.
آرزو کنید که رنج بیش از حد مهربان بودن را تجربه کنید.
آرزو کنید که زخم خورده ی فهم خود از عشق باشید و خون شما به رغبت و شادی بر خاک ریزد.
آرزو کنید سپیده دم بر خیزید و بالهای قلبتان را بگشایید
و سپاس گویید که یک روز دیگر از حیات عشق به شما عطا شده است.
آرزو کنید که هنگام ظهر بیارامید و به وجد و هیجان عشق بیاندیشید.
آرزو کنید که شب هنگام به دلی حق شناس و پر سپاس به خانه باز آیید.
و به خواب روید. با دعایی در دل برای معشوق و آوازی بر لب در ستایش او.

برگرفته از :: کتاب “پیامبر” اثر ارزنده ی جبران خلیل جبران





اسفند
۰۹

پسرک فقیر

در زمانهای قدیم پسرک فقیری در شهری زندگی می کرد که برای گذران زندگی و تامین مخارج تحصیلش دستفروشی می کرد. از این خانه به آن خانه می رفت تا شاید بتواند پولی بدست آورد. روزی متوجه شد که تنها یک سکه ۱۰ سنتی برایش باقیمانده است و این درحالی بود که شدیداً احساس گرسنگی می کرد. تصمیم گرفت از خانه ای مقداری غذا تقاضا کند. بطور اتفاقی درب خانه ای را زد. دختر جوان و زیبائی در را باز کرد. پسرک با دیدن چهره زیبای دختر خجالت زده و دستپاچه شد و بجای غذا، فقط یک لیوان آب درخواست کرد!
دختر که متوجه گرسنگی شدید پسرک شده بود بجای آب برایش یک لیوان بزرگ شیر آورد.
پسر با دقت و آهستگی شیر را سر کشید و پس از تشکر گفت : “چقدر باید به شما بپردازم؟ ” دختر پاسخ داد: “چیزی نباید بپردازی، مادرم به ما آموخته که نیکی ما به دیگران ازائی ندارد”پسرک گفت: “پس من از صمیم قلب از شما سپاسگذاری می کنم”
سالهای سال از این ماجرا گذشت تا اینکه آن دختر جوان که حالا برای خودش خانمی شده بود به شدت بیمار شد. پزشکان محلی از درمان بیماری او اظهار عجز نمودند و او را برای ادامه معالجات به شهر دیگری فرستادند تا در بیمارستانی مجهز، متخصصین بهتری نسبت به درمان او اقدام کنند.
دکتر هوارد کلی، جهت بررسی وضعیت بیمار و ارائه مشاوره فراخوانده شد. هنگامیکه متوجه شد بیمارش از چه شهری به آنجا آمده برق عجیبی در چشمانش درخشید. بلافاصله بلند شد و بسرعت بطرف اطاق بیمار حرکت کرد. لباس پزشکی اش را بر تن کرد و برای دیدن بیمارش وارد اطاق شد. در اولین نگاه او را شناخت.
سپس به اطاق مشاوره بازگشت تا هر چه زود تر برای نجات جان بیمارش اقدام کند.
از آن روز به بعد آن زن بیمار را مورد توجهات خاص خود قرار داد و سر انجام پس از یک تلاش طولانی علیه بیماری، پیروزی از آن دکتر کلی و تیم بزشکی بیمارستانش گردید.
آخرین روز بستری شدن زن جوان در بیمارستان بود. به درخواست دکتر صورتحساب پرداخت هزینه درمان زن جهت تائید نزد او برده شد. آن پزشک گوشه صورتحساب چند کلمه ای نوشت و آنرا درون پاکتی گذاشت و برای آن زن جوان ارسال نمود.
زن جوان از باز کردن پاکت و دیدن مبلغ صورتحساب واهمه داشت. مطمئن بود که باید تمام عمر را بدهکار باشد. سرانجام تصمیم گرفت و پاکت را باز کرد. چیزی توجه اش را جلب کرد. چند کلمه ای روی قبض نوشته شده بود. آهسته آنرا زیر لب خواند : “بهای این صورتحساب قبلاً با یک لیوان شیر پرداخت شده است” امضاء. دکتر هوارد کلی





اسفند
۰۷

قانون بازگشت

مردی از یکی از دره های پیرنه در فرانسه می گذشت ، که به چوپان پیری برخورد. غذایش را با او تقسیم کرد و مدت درازی درباره ی زندگی صحبت کردند . بعد صحبت به وجود خدا رسید .
مرد گفت : اگر به خدا اعتقاد داشته باشم باید قبول کنم که آزاد نیستم و مسوول هیچ کدام از اعمالم نیستم . زیرا مردم می گویند که او قادر مطلق است و اکنون و گذشته و آینده را می شناسد.
چوپان زیر آواز زد و پژواک آوازش دره را آکند . بعد ناگهان آوازش را قطع کرد و شروع کرد به ناسزا گفتن به همه چیز و همه کس . صدای فریادهای چوپان نیز در کوهها پیچید و به سوی آن دو بازگشت .
سپس چوپان گفت : زندگی همین دره است ، آن کوهها ، آگاهی پروردگارند ؛ و آوای انسان ، سرنوشت او . آزادیم آواز بخوانیم یا ناسزا بگوئیم ، اما هر کاری که می کنیم ، به درگاه او می رسد و به همان شکل به سوی ما باز می گردد .
“خداوند پژواک کردار ماست .”

از : پائولو کوئیلو





اسفند
۰۲

آرزوهای ویــکتور هوگو برای شما! …

اول از همه برایت آرزومندم که عاشق شوی،
و اگر هستی، کسی هم به تو عشق بورزد،
و اگر اینگونه نیست، تنهائیت کوتاه باشد،
و پس از تنهائیت، نفرت از کسی نیابی.
آرزومندم که اینگونه پیش نیاید، اما اگر پیش آمد،
بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کنی.
برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی،
از جمله دوستان بد و ناپایدار،
برخی نادوست، و برخی دوستدار
که دست کم یکی در میانشان
بی تردید مورد اعتمادت باشد.
و چون زندگی بدین گونه است،
برایت آرزومندم که دشمن نیز داشته باشی،
نه کم و نه زیاد، درست به اندازه،
تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهد،
که دست کم یکی از آنها اعتراضش به حق باشد،
تا که زیاده به خودت غرّه نشوی.
و نیز آرزومندم مفیدِ فایده باشی
نه خیلی غیرضروری،
تا در لحظات سخت
وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است
همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سرِ پا نگهدارد.
همچنین، برایت آرزومندم صبور باشی
نه با کسانی که اشتباهات کوچک میکنند
چون این کارِ ساده ای است،
بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر میکنند
و با کاربردِ درست صبوری ات برای دیگران نمونه شوی.
و امیدوام اگر جوان که هستی
خیلی به تعجیل، رسیده نشوی
و اگر رسیده ای، به جوان نمائی اصرار نورزی
و اگر پیری، تسلیم ناامیدی نشوی
چرا که هر سنّی خوشی و ناخوشی خودش را دارد
و لازم است بگذاریم در ما جریان یابند.
امیدوارم حیوانی را نوازش کنی
به پرنده ای دانه بدهی، و به آواز یک سَهره گوش کنی
وقتی که آوای سحرگاهیش را سر می دهد.
چرا که به این طریق
احساس زیبائی خواهی یافت، به رایگان.
امیدوارم که دانه ای هم بر خاک بفشانی
هرچند خُرد بوده باشد
و با روئیدنش همراه شوی
تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجود دارد..
بعلاوه، آرزومندم پول داشته باشی
زیرا در عمل به آن نیازمندی
و برای اینکه سالی یک بار
پولت را جلو رویت بگذاری و بگوئی: این مالِ من است.
فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان اربابِ دیگری است!
و در پایان، اگر مرد باشی، آرزومندم زن خوبی داشته باشی
و اگر زنی، شوهر خوبی داشته باشی
که اگر فردا خسته باشید، یا پس فردا شادمان
باز هم از عشق حرف برانید تا از نو بیاغازید.
اگر همه ی اینها که گفتم فراهم شد
دیگر چیزی ندارم برایت آرزو کنم !





بهمن
۳۰

حرف مردم کشکه ، والا

آدمی اگر پیامبر هم باشد از زبان مردم آسوده نیست، زیرا:
اگر بسیار کار کند، میگویند احمق است !
اگر کم کار کند، میگویند تنبل است !
اگر بخشش کند، میگویند افراط میکند !
اگر جمع گرا باشد، میگویند بخیل است !
اگر ساکت و خاموش باشد، میگویند لال است !
اگر زبان آوری کند، میگویند وراج و پر گوست !
اگر روزه برآرد و شبها نماز بخواند، میگویند ریا کار است !
و اگر نکند، میگویند کافر است و بی دین !
لذا نباید بر حمد و ثنای مردم اعتنا کرد
و جز از خداوند نباید از کسی ترسید.
پس آنچه باشید که دوست دارید.
شاد باشید، مهم نیست این شادی چگونه قضاوت شود.

شیخ بهایی





بهمن
۲۴

حسین پناهی از زبان خودش

در کودکی نمی دانستم که باید از زنده بودنم خوشحال باشم یا نباشم چون هیچ موضع گیری خاصی در برابر زندگی نداشتم! فارغ از قضاوت های آرتیستیک در رنگین کمان حیات ذره ای بودم که می درخشیدم! آن روزها میلیون ها مشغله دلگرم کننده در پس انداز ذهن داشتم! از هیئت گل ها گرفته تا مهندسی سگ ها، از رنگ و فرم سنگ ها گرفته تا معمای باران ها و ابر ها، از سیاهی کلاغ گرفته تا سرخی گل انار همه و همه دل مشغولی شیرین ساعات بیداریم بودند! به سماجت گاو ها برای معاش، زمین و زمان را می کاویدم و به سادگی بلدرچین سیر میشدم.
گذشت ناگزیر روزها و تکرار یکنواخت خوراکی های حواس، توفعم را بالا برد! توقعات بالا و ایده های محال مرا دچار کسالت روحی کرد و این در دوران نوجوانیم بود! مشکلات راه مدرسه، در روزهای بارانی مجبورم کرد به خاطر پاها و کفش هایم به باران با همه عظمتش بدبین شوم و حفظ کردن فرمول مساحت ها، اهمیت دادن به سبزه قبا را از یادم برد! هر چه بزرگ تر شدم به دلیل خودخواهی های طبیعی و قرار دادهای اجتماعی از فراغت آن روزگار طلایی دور و دورتر افتادم و این روزها و احتمالا تا همیشه مرثیه خوان آن روزها باقی خواهم ماند!
تلاش میکنم تا به کمک تکنیک بیان و با علم به عوارض مسموم زبان، آن همه حرکت و سکون را باز سازی کنم و بعضا نیر ضمن تشکر و سپاس از همه همنوعان زحمتکشم که برایم تاریخ ها و تمدن ها ساخته اند گلایه کنم که مثلا چرا باید کفش هایمان را به قیمت پاهایمان بخریم و چرا باید برای یک گذران سالم و ساده، خود را در بحران های دروغ و دزدی دیوانه کنبم. جرا باید زیبایی های زندگی را فقط در دوران کودکی مان تجربه کنیم حال آنکه ما مجهز به نبوغ زیبا سازی منظومه هاییم. در مقایسه با آن ظلمات سنگین و عظیم “نبودن” بودن نعمتیست که با هر کیفیتی شیرین و جذاب است.
بدبینی های ما عارضه های بد حضور و ارتباطات ماست! فقر و بیماری و تنهایی مرگ ما، هیچ گاه به شکوه هستی لطمه نخواهد زد! منظومه ها می چرخند و ما را با خود می چرخانند. ما، در هیئت پروانه هستی با همه توانایی ها و تمدن هامان شاخکی بیش نیستیم. برای زمین هفتاد کیلو گوشت با هفتاد کیلو سنگ تفاوتی ندارد! یادمان باشد کسی مسئول دلتنگی ها و مشکلات ما نیست! اگر رد پای دزد آرامش و سعادت را دنبال کنیم سرانجام به خودمان خواهیم رسید که در انتهای هر مفهومی نشسته ایم و همه ی چیزهای تلنبار مربوط و نامربوط را زیر و رو میکنیم! به نظر میرسد انسان اسانسورچی فقیری است که چزخ تراکتور می دزدد! البته به نظر میرسد! … تا نظر شما چه باشد؟ مرحوم حسین پناهی هنرپیشه فقید همیشه میگفت بعد از مرگم مردم من را خواهند شناخت!

از آجیل سفره عید
چند پسته لال مانده است
آنها که لب گشودند؛ خورده شدند
آنها که لال مانده اند؛ می شکنند
دندانساز راست می گفت:
پسته لال؛ سکوت دندان شکن است !

من تعجب می کنم
چطور روز روشن
دو ئیدروژن
با یک اکسیژن؛ ترکیب می شوند
و آب از آب تکان نمی خورد!
بهزیستی نوشته بود:
شیر مادر، مهر مادر، جانشین ندارد
شیر مادر نخورده، مهر مادر پرداخت شد
پدر یک گاو خرید
و من بزرگ شدم
اما هیچ کس حقیقت مرا نشناخت
جز معلم عزیز ریاضی ام
که همیشه میگفت:
گوساله، بتمرگ!
با اجازه محیط زیست
دریا، دریا دکل می‌کاریم
ماهی‌ها به جهنم!
کندوها پر از قیر شده‌اند
زنبورهای کارگر به عسلویه رفته‌اند
تا پشت بام ملکه را آسفالت کنند
چه سعادتی!
داریوش به پارس می‌نازید
ما به پارس جنوبی!
رخش، گاری کشی می کند
رستم، کنار پیاده رو سیگار می فروشد
سهراب، ته جوب به خود پیچید
گردآفرید، از خانه زده بیرون
مردان خیابانی برای تهمینه بوق می زنند
ابوالقاسم برای شبکه سه، سریال جنگی می سازد
چه مهمانان بی دردسری هستند مردگان
نه به دستی ظرفی را چرک میکنند
نه به حرفی دلی را آلوده
تنها به شمعی قانعند
و اندکی سکوت…
وای…
موریانه ها به آخر شاهنامه رسیده اند!
صفر را بستند
تا ما به بیرون زنگ نزنیم
از شما چه پنهان
ما از درون زنگ زدیم!

روحش شاد و یادش گرامی باد





بهمن
۲۲

لیلی خودش را به آتش کشید

خدا گفت: زمین سردش است. چه کسی می تواند زمین را گرم کند؟
لیلی گفت: من.
خدا شعله ای به او داد. لیلی شعله را توی سینه اش گذاشت. سینه اش آتش گرفت.خدا لبخند زد. لیلی هم.
خدا گفت: شعله را خرج کن. زمینم را به آتش بکش.
لیلی خودش را به آتش کشید.
خدا سوختنش را تماشا می کرد.
لیلی گر می گرفت.
خدا حظ می کرد.
لیلی می ترسید… می ترسید آتشش تمام شود. لیلی چیزی از خدا خواست.
خدا اجابت کرد… مجنون سررسید.
مجنون هیزم آتش لیلی شد.
آتش زبانه کشید. آتش ماند. زمین خدا گرم شد.
خدا گفت: لیلی اگر نبود، زمین من همیشه سردش بود.

از : عرفان نظر آهاری





بهمن
۱۹

تنهایی، آزادی

من هرگز از مرگ نمی هراسیده ام.
عشق به آزادی، سختی جان دادن را
بر من هموارمی سازد.
عشق به آزادی مرا همه ی عمر در خود گداخته است.
آزادی معبود من است.
به خاطر آزادی هر خطری بی خطر است .
هر دردی بی درد است .
هر زندانی رهایی است.
هر جهادی آسودگی است.
هر مرگی حیات است.
آخر،…چه بگویم؟
من تنهایی را از آزادی بیشتر دوست دارم.
و حال می خواهم چه کنم؟
قلب که می زند برای کیست؟
برای چیست؟
و صبح که سربر می کشد برای کیست؟
برای چیست؟
رفیقان من،با من مدارا کنید!
به پرتگاه چه نیستی ای زندگی من خواهد لغزید؟
فراخنای زمین،سخت تنگ است.

از : دکتر شریعتی(دفترهای سبز {کویریات} تنهایی، آزادی)





بهمن
۱۸

آن فرشته کو؟

یک فرشــــــــته داشت می دوید
توی کوچــــــــه های آســــــمان
روی سنگـــــفرش کهکـــــــشان
می دوید و هرکجا که می رسید
با گچ ستاره ها
عکس یک شـــــــهاب می کشید

می دوید و خنــــده هاش نور بود
غصــــــه را بلـــــــــــد نبـــــــود
غصــــــه از بهشـــــت دور بــود
می دوید و بوی رفتنش عجیب بود
رد پایش از شکوفه های سیب بود

می دوید و ناگهان
دامنش به ابرها گرفت و لیز خورد
از کــــــنار خانه خدا چکــــــــــــید
قطــــره قطــــره روی خاک مــرد
هیچکـــــــس ولـــــــــی نگفت
آن فرشته ای که می دوید کــــو!

جای او چقدر خالی است
آی ای خدا ؛ تو لا اقل بگو

از : عرفان نظرآهاری (روی سنگفرش آسمان)