شهریور
۱۵

فقط پنج دقیقه !

در پارک شهر ، زنی با یک مرد ، روی نیمکت نشسته بودند و به کودکانی که در حال بازی بودند نگاه می کردند.
زن رو به مرد کرد و گفت : “پسری که لباس قرمز به تن دارد و از سرسره بالا می رود پسر من است.”
مرد در جواب گفت : “چه پسر زیبایی!” و در ادامه گفت : “او هم پسر من است.” و به کودکی اشاره کرد که داشت تاب بازی می کرد. مرد نگاهی به ساعتش انداخت و پسرش را صدا زد : “تامی ، وقت رفتن است. ”
اما تامی که دلش نمی آمد از تاب پایین بیاید گفت : “بابا ! فقط ۵ دقیقه دیگه ، باشه ؟”
مرد سرش را تکان داد و قبول کرد.
مرد و زن باز صحبت کردند. دقایقی گذشت و پدر دوباره صدا زد : “تامی! دیر می شود ، برویم.”
ولی تامی باز خواهش کرد : “بابا ! ۵ دقیقه ، این دفعه قول می دهم.”
مرد لبخندی زد و باز قبول کرد.
در همین هنگام زن رو به مرد کرد و گفت : “شما آدم خونسردی هستید ولی فکر نمی کنید پسرتان با این کارها لوس بشود؟”
مرد جواب داد : “دو سال پیش در حادثه ی رانندگی پسر بزرگترم را از دست دادم . من هیچ گاه برای سام وقت کافی نگذاشته بودم. تامی فکر می کند که ۵ دقیقه بیشتر برای بازی کردن وقت دارد ولی حقیقت آنست که من ۵ دقیقه بیشتر وقت می دهم تا بازی کردن و شادی او را ببینم.”

هیچ دیدگاه

دیدگاهتان را بفرستید

دیدگاهی داده نشده است.

خوراک دیدگاه ها   نشانی بازتاب

دیدگاهتان را بیان کنید.