آگوست
19

تلنگر

تلنگر  در فرهنگ معین:

ضربه زدن با سر انگشت به کسی یا چیزی.

تلنگر  در لغتنامه دهخدا:

گذاشتن نوک انگشت میانی را به نوک ابهام و آن را به قوت لغزاندن تا بن ابهام بنحوی که بانگ برآید.

تلنگر مفهومی در علوم رفتاری، نظریه سیاسی و اقتصاد است که تقویت مثبت و پیشنهادهای غیر مستقیم خود را برای تلاش درجهت رسیدن به انطباق غیر اجباری و تاثیر بر انگیزه‌ها، مشوق‌ها و تصمیم‌گیری گروهی فردی را مطرح می‌کند. ادعای تئوری تلنگر این است که حداقل به اندازهٔ آموزش مستقیم یا اجراء قانون مؤثر است، اگر بیشتر مؤثر نباشد.

تلنگر، به آن تلقی که ما از آن داریم، هر جنبه‌ای از معماری رفتار است که رفتار مردم را در راه پیش‌بینی پذیری، بدون ممنوع کردن هیچ گزینه‌ای یا تغییر محسوسی در انگیزه‌های اقتصادی شان، اصلاح می‌کند. برای اینکه یک تلنگر خالص محسوب شود، مداخلات، برای اجتناب‌کننده باید آسان و ارزان باشد. تلنگرها یک فرمان نیستند. قرار دادن میوه در برابر چشم یک تلنگر محسوب می‌شود. ممنوع کردن غذای ناسالم یک تلنگر نیست….

نوشتن، به نظر من یکی از شکلهای هنره. دقیقا مثل هر شکل دیگری از هنر، نوع عام و خاص داره. مثلا، موسیقی پاپ رو در نظر بگیرید. موسیقی پاپ اصلا فریاد میزنه عامه‌پسند (اگر نمی‌دونید POP مخفف Popular یا همون عامه‌پسنده) اما چند نفر می‌شناسید که آلان، در اوایل روز سال ۲۰۲۱، موسیقی Jazz گوش کنه؟ موسیقی Rock دهه ۶۰ گوش کنه؟ موسیقی مینیمال یا انتزاعی گوش کنه؟

مدت زیادیه که این وبلاگ خالی از سکنه شده. البته دوستانی هستند که گه گداری می خونند و گه گداری هم پیامی میدن و جویا میشن چرا اینجا نمی‌نویسم؟

راستش قضیه همونیه که ابتدای مطلب بهش اشاره کردم. اینجا رو نگه داشتم برای خاص نویسی! خاص نویسی برای مطالبی که حس می کنم ممکنه بار اخلاقی زیادی داشته باشن. بهرحال یکم شخم بزنید وبلاگ رو احتمالا متوجه می‌شید که چرا اینجا رو مکانی برای نوشته‌های خاص‌پسند در نظر دارم.

در اواخر اسفندماه ۸۵ بود که هاست و دامنه مرتبط با این وبلاگ رو خریدم. بیشتر مطالبم هم مطالب روانشناسی بوده. سیاست غر زدن در مورد انسانمداری و یکی دو باری هم سعی کردم از این چارچوب خارج شم. اما خب نشد که بشه. به همین خاطر، اینجا رو نگه داشتم برای همون انتقال تجربه.

اگر دوست دارید نوشته‌های عام‌تر من رو بخونید می‌تونید من رو در کانال تلگرامم دنبال کنید. البته که تلگرام مشکل این رو داره که ممکنه هر لحظه جمع کنه بره! ولی خب باز کمک کرده این وبلاگ تا حد زیادی به شکل و شمایل خودش، باقی بمونه.

برای دسترسی بیشتر به مطالب، به کانال تلگرامم مراجعه کنید: https://t.me/IR_Talangor





آگوست
10

به‌ بهانهٔ‌ نو شدن مجدد سالهای عمرم…

باید که به خویش نهیب زنم که زندگی، مسابقه‌ دو سرعت نیست!
کمی آرام بگیر؛ به موسیقی زندگی گوش بسپار؛ پیش از آنکه آوای آن به پایان برسد…

شاید زادروزها بهانه ای باشند، تا ما آدمها بیشتر به کیفیت بودنمان فکر کنیم؛ اینکه با گذر این زادروزها که شاخصه‌ای برای میزان حضورمان روی کره خاکی ست، چه کرده‌ایم؟!
به‌ دنیایی که ‌در آن بودیم ‌و هستیم، چیزی اضافه کرده‌ایم؟
یا اصلاً چقدر به معنای واقعی کلمه، این تعداد سال عمر را زندگی کرده‌ایم؟!

در باورِ من، زاد روزها تلنگرند.
با هر تولدی، انسانی پا به این کره خاکی می‌گذارد و فعل “بودن” صرف می‌شود.
اما بودن داریم تا بودن!
“چگونه‌ بودن”‌ و “چگونه ‌‌زندگی‌ کردن” آدمها با هم فرق‌ دارد.

یکی اصلاً بود و نبودش یکی‌ ست!
نه چیزی به زمین و زمینیان اضافه‌ می‌کند، نه کم.
دیگری، بودنش مضر است و آسیب رسان؛ اما یکی هم هست که بودنش وزن دارد، دایره ای اطرافش هست که مرکزش اوست و‌ همهٔ آدمهایی ‌که در آن دایره هستند، متأثر از آن‌ اند و هر چه وزن‌دارتر باشد، شعاع این دایره بیشتر است.

آدمهای دستهٔ آخر، حضورشان‌ رنگ‌ می‌دهد به دنیا، ارزشمندش می‌کند و زیبا!
اینها آدمهایی‌اند که: عرض بودنشان از طول‌ سالهای عمرشان بیشتر‌ است!
من معتقدم آدمهای دسته آخر، لحظه‌ها را بیشتر از زمان واقعی‌شان زندگی می‌کنند و امروز پر رنگترین دغدغهٔ ذهنی من این‌ است: براستی، من جزء کدام دسته از این آدمها هستم؟!





جولای
19

انعطاف پذیری عصبی

تصور کن، مغز مانند بدن قابلیت تغییر داشت. هر روز مغزمان را به باشگاه می بردیم، با وزنه ای عضلات خلاقیت و تمرکز را بزرگ می کردیم. استرس را آب می کردیم و عضلات رهایی و آرامش را قویتر می کردیم. حقیقت اینست که ما بدون آگاهی، هر روز مشغول همین کار هستیم. هر روز با شکل بودنمان، تغییراتی در سازماندهی و حتی ساختار فیزیکی مغزمان، ایجاد می کنیم. این اصطلاح نوروپلاستیسیتی (انعطاف پذیری عصبی) نام دارد. دانشمندان تا سالها پیش تصور می کردند مغز بعداز کودکی، ثابت و پایدار شده و دیگر تغییر نمی کند. مثل خمیری که در فر سخت و غیرقابل انعطاف کی شود. اما امروز می دانیم که مغز، ظرفیتی بینهابت دارد و تا آخرین نفس، توان تغییر و یادگیری و سازگاری دارد. چگونه؟
ما با هر فکر یا احساسی که تکرار می کنیم، یک مسیر عصبی را تقویت می کنیم. درست مثل اینکه دمبلی به دست گرفتیم و عضلات آن قسمت از مغز را بزرگتر می کنیم. تکرار یک فکر یا عمل برای بارها و بارها، قدرت آن را زیاد می کند. بنابراین، آنچه که اغلب انجام می دهیم، در آن قویتر می شویم و آنچه که انجام نمی دهیم، آرام، آرام، محو می شود. کسی که هر روز صبح، درماندگی را تکرار و تمرین می کند: “من نمی تونم”، “از پسش برنمیام”، احتمالا پس از مدتی، یک درمانده تمام عیار خواهد بود. چرا که عضلات درماندگی، قوی و نیرومند شده اند و عضلات کفایت و کارآمدی ضعیف و ضعیف تر. آیا آگاه هستیم، هر روز چه چیزی را تمرین و تکرار می کنیم؟
بخشش؟ شفقت با خود؟ صبوری؟ همدلی؟ یا ترس؟ نگرانی؟ ناتوانی؟
برای آگاه شدن از اینکه هر روز چه چیزی را تمرین می کنی، اول به این سوال برگرد: در موقعیتهایی که احساس ناخوشایندی دارید، فکر غالب سرت چیست؟ رفتار غالبت چیست؟
احتمالا این چیزیست که بیشتر تمرین می کنید.





جولای
17

در ستایش عشق

در جهان سرمایه‌داری و مدرن امروز همواره از زنان می‌خواهیم با بدنی لاغر، بدون شکم، با برجستگیهای خاص خود ما را در بخار لذت تن خود غرق کنند. آنها نیز در پی برآوردن میل دیگری، بینی، لب و گونه‌های خود را به تیغ جراحی می‌سپارند. علیرغم دانستن این واقعیت که کفش پاشنه ‌بلند به سلامت جسمی‌شان آسیب می‌زند، کفشهای پاشنه ‌بلند می‌‌پوشند تا مطابق میل دیگری عمل کنند. در واقع جهان مدرن، زنان را به برده‌‌هایی مبدل کرده است که باید یک ‌ریز در پی برآورده کردن مطامع و امیال دیگری بر بیایند. آنها حتی خود را از دریچه‌ چشم مردان می‌‌نگرند. فروکاستن دیگری به ابزار و ابژه‌ میل رابطه‌ جنسی نیست؛ نوعی سلطه مردانه است.

از کتاب: در ستایش عشق
اثر: آلن بدیو





مه
08

بحران زندگی زناشویی …

اشو عزیز: بحران زندگی زناشویی از کجا آغاز می شود؟ در برابر آن چه باید کرد؟

بسیاری از رابطه ها نه بر مبنای عشق، بلکه بر اساس کشش جنسی استوارند.

در اینگونه پیوندها، همسر کالایی است که مورد بهره برداری قرار می گیرد و به سطح نازل اشیاء تنزل پیدا می کند.

بنابراین ترس ایجاد می شود و همین ترس است که به حسادت تبدیل می شود.

آنگاه باید از اشیاء محافظت کرد، آنگاه انواع قفلهای ایمنی و زنجیرها ساخته می شود و زن و مرد مدام یکدیگر را می پایند و زیر نظر و کنترل قرار می دهند.

بحران زندگی زناشویی دقیقاً از همینجا آغاز می شود و “اعتماد” که خمیر مایه اصلی یک رابطه عاشقانه است نابود می شود.

وقتی ترس به جای عشق می نشیند، زندگی به زندان تبدیل می شود و زن و شوهر زندانبان یکدیگر می شوند.

هیچکس عاشق زندانبان خود که نام همسر بر خود دارد، نیست.

هیچکس عاشق دیوارهای زندان خویش که نام خانه بر خود دارد نیست.

عشق همیشه اعتماد می کند، بدون استثناء.

اعتماد کردن امری ساختگی و زورکی نیست.

اعتماد پایه و اساس و شالوده یک پیوند حقیقی است.

اگر هست که باعث پیوستگی و پیوند است.

اگر نیست، پس جدایی تنها راه است.

جنگیدن برای ایجاد و تحمیل اعتماد به دیگری کاری بیهوده اس، اتلاف وقت است.

به این نکته توجه کن:

خود را اسیر کسی نکن که دوستت ندارد و نمی تواند به تو اعتماد کند، خشمگین هم نشو ، فایده ای ندارد.

سعی نکن اعتماد را بر خود و بر دیگری تحمیل کنی.

اینگونه فقط زمان و توانت را از دست خواهی داد.

ممکن است زمانی به خود بیایی که خیلی دیر شده است.

برخیز و گامی بردار.

یا اعتماد هست، یا نیست.

اگر نیست، برخیز و برو.

اگر کسی را دوست می داری و ژرفای وجودت با ژرفای او سخن می گوید، دیدار و پیوندتان اتفاقی مبارک و زیبا در هستی است، اما اگر اعتمادی در کار نیست، جدایی بهترین کار است.

هر چه زودتر بهتر ، زیرا بدین سان با جدایی نابود نمی شوی، ویران نمی شوی.

قابلیت عشق ورزیدن را برای همیشه از دست نمی دهی.

جدا شوید، اما یکدیگر را ویران نکنید…





آوریل
08

پشت پرده ریاکاری

یک درصد از مردم ریاکار و دزد هستند! اینها به‌ دنبال بازکردن قفلها و دستبرد به خانه‌ها هستند و یک درصد از مردم نیز همیشه درستکار هستند و تحت هیچ شرایطی ریاکاری نمی‌کنند. باقی ۹۸ درصد مردم، تا زمانی درستکارند که، همه چیز درست باشد! اکثر آنها، اگر شرایط به نحوی رقم بخورد که به حد کافی وسوسه شوند، آنها نیز ممکن است دست به خطا بزنند…!

قفلها برای جلوگیری از نفوذ دزدان نصب نمی‌شوند! دزدها بلد هستند که چگونه قفلها را باز کنند! قفلها برای حفاظت از مردم نسبتاً درستکار، نصب می شوند تا آنها وسوسه نشوند و درستکار باقی بمانند! در واقع تمام آدمها، پتانسیل کج‌روی را دارند، اما قیمت هر کسی، با دیگری فرق دارد! و آستانه وسوسه هر کسی، با دیگری متفاوت است!

نویسنده در کتاب «پشت پرده ریاکاری!!» آزمایشهای جالبی انجام داده است. او در یک رستوران به عده‌ای از مشتریان چند سؤال می‌دهد تا آنها در ازای گرفتن ۵ دلار به این سؤالات پاسخ دهند، اما هنگام دادن پول به جای ۵ دلار ۹ دلار می‌دهد! و به گونه‌ای تظاهر می‌کند که حواسش نیست و اشتباهاً ۹ دلار داده است!

برخی از مشتریان صادقانه ۴ دلار اضافه را برمی گردانند اما عده‌ای هم به روی خود نیاورده و ۹ دلار را در جیب می‌گذارند و رستوران را ترک می‌کنند!

در آزمایش دیگری همین کار تکرار می‌شود با این تفاوت که نویسنده در هنگام گفت‌ و‌ گو با مشتریان، تلفن همراهش زنگ می‌خورد و چند دقیقه‌ای با تلفن صحبت می‌کند و در انتها از مشتری برای اینکه وسط گفت‌ و‌ گو با آنها، به تلفن همراهش جواب داده عذرخواهی نمی‌کند و به نوعی بی احترامی می کند!

در این آزمایش تعداد کسانی که ۴ دلار اضافه را برمی‌گردانند کمتر از آزمایش اول است! وقتی مشتریان احساس می‌کنند نویسنده، وقت آنها را بدون عذرخواهی گرفته، درصدد انتقام بر آمده و پول بیشتری که اشتباهاً نویسنده به آنها داده را باز نمی‌گردانند!
این آزمایش حاوی نکته جالبی است که می‌توان از آن برای توجیه اینکه چرا در بعضی مناطق جهان آمار بالایی از ریاکاری و دزدی و ناهنجاری وجود دارد، استفاده کرد. مردم زمانی که حس می‌کنند به آنها از سوی دستگاه حاکم ظلم می‌شود یا حق آنها در جایی خورده می‌شود، هرجا که دستشان برسد سعی خواهند کرد تا با ریاکاری و دزدی این حق خورده شده را جبران کنند…! در واقع این سطح از دزدی و ریاکاری و ناهنجاری در همه جوامع، به نوع تعامل دولتها با مردم باز می‌گردد!

رفتار دولتها بشدت روی شکل‌ گیری اخلاق در جامعه تأثیر گذار بوده و به‌ سادگی می‌تواند مرزهای اخلاق را جابه‌جا کند. در صورتی که الگوهای رفتاری حاکمیت به شکلی باشد که مردم احساس ظلم کنند، مردم خود را محق به نادیده گرفتن هنجارهای اخلاقی خواهند دانست و ریاکاری و دزدی و تقلب و….در جامعه پر رنگ شده و بعد از یک دوره زمانی از اخلاق، تنها نامی باقی خواهد ماند…

بریده ای از کتاب: پشت پرده ریاکاری

اثر: دن اریلی (روانشناس و متخصص اقتصاد رفتاری)





فوریه
16

آدم حسابی!

هنگامیکه بخواهیم از کسی تعریف ‌کنیم و او را از دیگران ‌متمایز بشماریم، می گوئیم: او آدم حسابی است.

اما براستی “آدم حسابی” کیست؟

۱- آدم حسابی، حرف حسابی می‌زند. اهل مغلطه نیست، اهل پرحرفی و هرزگویی نیست؛ اهل سخنان درهم ریخته و بی هدف هم نیست. برای همین شنوندگانش او را آسان می‌فهمند؛ سخنانش برخاسته از دانش است، نه شهوت کلام یا خودنمایی.

۲- آدم حسابی…اهل تخریب دیگران و تهمت زدن به کسی نیست. او برای‌ حذف‌ رقیب توطئه‌چینی‌ یا زیرآب زنی نمی‌کند.

۳- آدم حسابی، قانونگرا ست. هل دور زدن قانون نیست؛ رشوه نمی دهد و رشوه قبول نمی‌کند؛ اهل پارتی بازی و رابطه سالاری نیست.

۴- آدم حسابی از اقرار به خطاهایش ابایی ندارد وهرگاه متوجه اشتباه‌ شود، در صدد جبران آن یا برگشت از راه‌ رفته برمی‌آید.

۵- آدم حسابی به اقتضای جلسه و محفلی که در آن نشسته است، سخن نمی‌گوید؛ سخن او همواره برخاسته از باورهایش است.

۶- آدم حسابی با برخی‌ افراد و افکار نمی‌تواند کار کند ‌و قبولشان ندارد؛ او خود را مجبور به این کار نمی‌کند.

۷- آدم حسابی در مسائل‌ کوچک صرف وقت نمی‌کند و دربارهٔ مسائل مهم بی‌اعتناء نیست.

۸- آدم حسابی با بالادستی‌هایش تعارف ندارد. اگر اشتباهی از ایشان ببیند می‌گوید و اگر اقناع نشود از همکاری و همراهی با ایشان کناره می‌گیرد.

۹- آدم حسابی، در هر پست و مقامی که مشغول باشد، تمام تلاشش در راستای اجرای‌ مأموریتهای محول، به بهترین شکل است. او برای خوشایند رئیسانش، یا به طمع پست و مقامی بهتر، تصمیم نمی گیرد و کار نمی کند.

۱۰- آدم حسابی اهل باج ‌دادن ‌و معامله‌ کردن در وظایف‌ و اختیاراتش نیست. او از دید همکارانش آدم‌ِ سختی به‌نظرمی‌رسد.

۱۱- آدم ‌حسابی ‌به ‌کسانیکه‌ از او تعریف‌ و ‌تمجید می‌کنند با احتیاط نگاه می کند و به کسانی که او را نقد می کنند،
خوب گوش می کند و در صدد تلافی برنمی آید.

۱۲- آدم‌ حسابی‌ در مقابل کاری‌ که ‌برای ‌دیگران می‌کند، انتظاری از ایشان‌ندارد و در زمانی که کارش به آنها بیفتد، به ایشان یادآوری نمی کند که چه کارهایی برایشان کرده است.

١۳- آدم حسابی در قید و بند دریافت تبریک و تسلیت از دیگران یا برگزاری مراسم بزرگداشت و تکریمش نیست؛ او کیش شخصیت ندارد.

۱۴- آدم حسابی وامدار فرد یا گروهی نمی شود؛ او تلاش‌ می‌کند کاستی‌هایش‌ را با عزت ‌نفس پر کند؛ اما آزادگیش را در گرو نیازهایش نگذارد.

۱۵- آدم حسابی بر اساس باورهای راستینش در گروهی وارد می شود؛ او اهل یافتن همفکرانش است، نه همفکر شدن برای رسیدن به امیالش.

۱۶- آدم حسابی، دارای یک سلسله ارزشهای اخلاقی است که آنها را با اندیشه و پژوهش خود یافته است، نه توصیه و تلقین دیگران.

۱۷- آدم حسابی اهل مدرک گرایی نیست. او نداشتن‌ عنوان دکتر و مهندس ‌را کسر شان نمی‌داند و به دنبال خرید مدرک یا عنوان تقلبی نیست. او یادگیری را یاد گرفته است و اگر مدرکی هم دارد، اساسش دانایی و توانایی بوده است.

١٨- آدم حسابی با گفتارش ‌دیگران را خود خواسته به ‌احترام وا می‌دارد. او آدم ‌خشکی نیست؛ انضباط‌ وچارچوب اخلاقی و شخصیتی مشخصی دارد، اما دیگران از معاشرت با او زده نمی شوند.

۱۹- آدم حسابی به کاری که می کند اعتقاد دارد و کاری نمی کند که به آن باور نداشته باشد.

۲۰- آدم حسابی با واژه “مصلحت” رفتار و گفتارش را توجیه نمی‌کند. مصلحت برایش مانند سوزنی است که او به ‌ندرت به‌ جان خود فرو می‌کند.

باید اقرار کرد که: “آدم حسابی بودن” کار دشواریست! و به ‌ویژه در اوضاع کنونی جامعه ما، “آدم حسابی ماندن” دشوارتر…





دسامبر
03

انسان بودن

– کسی که درباره‌ پول و دستمزدش زیاد اصرار نمی کند و خیال می کند دیگران انصاف دارند، احمق نیست، مناعت طبع دارد.
– کسی که به موقع می‌آید و برای با کلاس بودن، عده‌ای را منتظر نمی‌گذارد، احمق نیست، منظم و محترم است.

– کسی که برای حل مشکلات دیگران به آنها پول قرض می‌دهد یا ضامن وام آنها می‌شود و به دروغ نمی‌گوید که ندارم و گرفتارم، احمق نیست، کریم و جوانمرد است.

– کسی که از معایب و کاستیهای دیگران، در می‌گذرد و بدیها را نادیده می‌گیرد، احمق نیست، شریف است.

– کسی که در مقابل بی ادبی و بی شخصیتی دیگران با تواضع و محترمانه صحبت می‌کند و مانند آنها توهین و بد دهنی نمی‌کند، احمق نیست، مودب و باشخصیت است.

– کسی که به حرفهای پشت سرش زده می‌شود اهمیت نمی‌دهد، بی‌خبر نیست، صبور و با گذشت است.

“انسان بودن هزینه سنگینی دارد.”





سپتامبر
10

S.O.S

ایرباس ۳۸۰ در حال عبور از اقیانوس اطلس است.
این هواپیما به طور مداوم با سرعت ۸۰۰ کیلومتر در ساعت پرواز می کند؛ ناگهان یک جت جنگی با نهایت سرعت ظاهر می شود.
سرعت خلبان جنگنده جت کاهش می یابد. به کنار ایرباس می رسد و با بیسیم از خلبان هواپیمای مسافربری سوال می کند:
“با ایرباس، پرواز خیلی خسته کننده است، اینطور نیست؟ حالا یه نگاه به من بنداز”
بعد، خلبان جت بصورت عمودی هواپیمای ​​خود را بالا می برد، با سرعت به ارتفاع گیج کننده ای می رسد و سپس تقریباً تا سطح دریا در شیرجه ای نفس گیر فرود می آید.
او دوباره کنار ایرباس می چرخد ​​و می پرسد:
“خوب ، چطور بود؟”
خلبان ایرباس پاسخ می دهد:
“بسیار چشمگیر و عالی بود لذت بردم !!! اما حالا تو نگاه کن !”
خلبان جت باتمام دقت، ایرباس مسافربری را تماشا می کند، اما تا یک ربع ساعت هیچ اتفاقی نمی افتد. ایرباس به مسیر مستقیم با همان سرعت ادامه می دهد. پس از ۱۵ دقیقه خلبان ایرباس به خلبان جت می گوید:
“خوب، چطور بود؟”
خلبان جت که گیج شده بود می پرسد:
“مگه چه  کار کردی؟ تو که کاری نکردی؟!”
خلبان ایرباس می خندد و می گوید:
“من از جایم بلند شدم، قدری نرمش کردم، برای استفاده از سرویس به عقب هواپیما رفتم، سپس یک فنجان قهوه و یک شیرینی شکلاتی خوردم !!!”
وقتی جوان هستید، سرعت و آدرنالین، عالی به نظر می رسد. اما با افزایش سن و عاقلتر شدن، می آموزیم که راحتی و آرامش مهمتر است. این را S.O.S می نامند: Slower, Older ,Smarter “کندتر، پیرتر، اما باهوشتر”
قابل توجه خودم و شما دوست عزیزم که هم سن و سال من هستید، اکنون وقت آن رسیده که سرعت خود را کم کرده و از بقیه مسیر سفر لذت ببریم، چرا که مقصد، جایی در انتهای جاده نیست، گاهی مقصد می تواند:
تماشای طلوع آفتاب،
دیدن لبخند یک کودک،
شنیدن صدای دلنشین یک دوست،
سلام به یک عابر،
ایجاد امنیت برای یک پرنده و یا گوش دادن به یک موسیقی باشد.
زندگی را سخت نگیریم.




جولای
04

تئوری سوسک در توسعه شخصی

در رستورانی، یک “سوسک” ناگهان از جایی پر می زند و بر روی یک خانم می نشیند.

آن خانم از روی ترس شروع به فریاد می کند.

وحشت زده بلند می شود و سعی ‌می کند با پریدن و تکان دادن دست هایش، “سوسک” را از خود دور کند.

واکنش او مُسری بوده و افراد دیگری هم که سر همان میز بودند وحشت زده می شوند.

بالاخره آن خانم موفق می شود، سوسک را از خود دور کند.

“سوسک” پر میزند و روی خانم دیگری نزدیکی او می نشیند.

این بار نوبت او و افراد نزدیکش می شود که همان حرکت ها را تکرار کنند!

“پیشخدمت” به سمت آنها می‌دود تا کمک کند.

در اثر واکنش های خانم دوم، این بار “سوسک” پر م یزند و روی “پیشخدمت” می نشیند.

پیشخدمت محکم می ایستد و به رفتار سوسک بر روی لباسش نگاه می کند.

در زمانی مطمئن “سوسک” را با انگشتانش می گیرد و به خارج رستوران پرت می کند…

در حالیکه قهوه‌ام را مزه مزه می کردم، شاهد این جریانات بودم و ذهنم درگیر این موضوع شد.

آیا “سوسک” باعث این رفتارِ “هیستریک” شده بود؟

اگر اینطور بود، چرا “پیشخدمت” دچار این رفتار نشد؟

چرا او تقریباً به شکل ایده آلی این مسئله را حل کرد، بدون اینکه آشفتگی ایجاد کند؟

این “سوسک” نبود که باعث این ناآرامی و ناراحتی خانمها شده بود، بلکه عدم توانایی افراد در برخورد با “سوسک” موجب ناراحتیشان شده بود.

من فهمیدم این فریاد پدرم، همسرم یا مدیرم بر سر من نیست که موجب ناراحتی من می شود، بلکه ناتوانی من در برخورد با این مسائل است که من را ناراحت می کند.

این ترافیک بزرگراه نیست که من را ناراحت می کند، این ناتوانی من دربرخورد با این پدیده ‌است که موجب ناراحتیم می شود.

من فهمیدم در زندگی نباید “واکنش” نشان داد، بلکه باید “پاسخ” داد!

آن خانمها به اتفاق رخ داده “واکنش” نشان دادند، در حالیکه “پیشخدمت”، “پاسخ” داد.

“واکنش” ها همیشه غریزی هستند در حالیکه “پاسخ” ها همراه با تفکرند!

«این مفهوم مهمی در فهم زندگیست،…»

آدمی که خوشحال است، به این خاطر نیست که همه چیز در زندگیش درست است؛ او به این خاطر خوشحال است که: “دیدگاهش” و پاسخش نسبت به مسائل درست است.





مه
26

هنر به پایان رساندن

انسانها به سه گروه تقسیم می‌شوند. گروه اول، رویاپردازان و سخنگویان، که پروژه هایشان را با هیاهو و شور و شوقی وصف ناپذیر آغاز می‌کنند؛ اما این انفجار انرژی و شور و هیجان به سرعت فروکش می‌کند، زیرا در دنیای واقعی، برای پایان دادن به هر پروژه، تلاشی سخت و بی وقفه لازم است. این افراد موجوداتی احساساتی هستند که اغلب در لحظه‌ حال زندگی می‌کنند و به راحتی با ورود چیزهای جدید، علاقه‌ی خود را از دست می‌دهند. پروژه های ناتمام بسیاری در زندگیشان وجود دارد و حتی برخی از آنان به اندیشیدن و پروردن افکار پوچشان عادت دارند.

گروه بعد، افرادی هستند که هر کاری را انجام می‌دهند به نتیجه می‌رسانند، یا به این دلیل که آنها مجبورند یا به این خاطر که توانایی انجامش را دارند، اما هنگام رسیدن به خط پایان، انرژی و قدرتی کمتر از لحظه‌ شروع دارند و از آنجا که مجبور به اتمام راه هستند، اغلب شتابزده و بی برنامه پروژه را به انتها می‌رسانند و معمولا احساس نارضایتی می‌کنند، در واقع هر پروژه را بدون درک دقیق از چگونگی پایان آن شروع می‌کند و هنگام پیشرفت و مواجهه با رخدادهای غیرقابل انتظار برنامه‌ای خاص ندارند.

گروه سوم، شامل افرادی می‌شود که قوانین اولیه قدرت و استراتژی را درک می‌کنند. پایان در هر زمینه‌ای مانند یک پروژه، یک مبارزه‌ انتخاباتی یا یک گفتگو، اهمیت فوق العاده ای برای مردم دارد. این اتفاق در ذهن ثبت می‌شود. یک جنگ می‌تواند با هیاهوی بسیار شروع شود و پیروزیهای بسیاری را به ارمغان بیاورد؛ اما اینکه چگونه به پایان می‌رسد، در یادها می‌ماند و کسی به شروع پرهیاهو اهمیتی نمی‌دهد و تنها شاید این هیاهو برای لحظه‌ای ذهنشان را درگیر کند.

افراد گروه سوم از اهمیت به پایان رساندن آگاه هستند. آنها با تفکر منطقی، طرحی روشن ارائه می‌کنند. آنها نه تنها برای پایان دادن به پروژه‌ خود در آینده برنامه ریزی می‌کنند، بلکه به تمام نتایج و عواقب اجرای آن برنامه هم می‌اندیشند. این افراد کسانی هستند که هنر به پایان رساندن را می‌دانند.

رابرت گرین





مارس
23

تفاوتهای تفکر قطعی با تفکر رشدگرا

پنج تفاوت اصلی فکر قعطی و فکر رشدگرا را در این مطلب با هم می‌خوانیم. این تفاوتها برگرفته از نظرهای روانشناسانۀ دکتر کارول دوک، استاد روانشناسی دانشگاه استنفورد و نویسندۀ کتاب طرز فکر ، است.
طرز فکر درست، چطور می‌تواند رفتارها و نتایج کار ما را نشان بدهد؟

اگر تفکر قطعی داشته باشید:
۱- گمان می‌کنید که داشتن استعداد بدون تلاش و به‌تنهایی باعث موفقیت می‌شود.
۲- وقتی استعدادی یا امکانی را از کودکی نداشته‌اید، دیگر کاری نمی‌شود کرد. اصطلاحاً همینی که هست.
۳- از مسئله‌ها و مشکلات فرار می‌کنید.
۴- در برابر انقادها مقاومت می‌کنید.
۵- مدام دنبال انجام کارهایی باشیم که باعث جلب تأیید دیگران می‌شود.

اما در مقابل، اگر تفکر رشدگرا داشته باشید:
۱- اعتقاد دارید که پایه‌ترین قابلیت‌هایتان مانند: استعداد و هوش، از طریق تلاش، پشتکار و تجربه، رشدپذیرند.
۲- به توانمندی‌ها و هوشی که از بدو تولد داشته‌اید، به دید نقطۀ شروع نگاه می‌کنید.
۳- اهل درگیری با مسائل و مشکلات هستید.
۴- از انتقادهای سازنده استقبال می‌کنید.
۵- به کار سخت، تمایل و ولع دارید.
۶- موانع سر راهتان را تبدیل به فرصت می‌کنید.
۷- پیشرفت را یک روند می‌دانید؛ روندی که به نگرش صحیح و تلاش زیاد در گذر زمان نیاز دارد.
۸- این باور را دارید که هر زمان دلتان خواست، می‌توانید طرز فکرتان را تغییر دهید و نتایج آن هم ‌می‌تواند زندگی‌تان را تغییر دهد.
برای آنچه در اینجا گفتیم، نمونه‌های زیادی می‌شود نام برد. مثلاً یک دانش‌آموز مشکل‌دار که او را «کم‌تلاش‌ترین و خپل‌ترین بچۀ کلاس» می‌نامیدند. او بعد از اینکه با این دو تفکر آشنا شد، با چشمانی اشک‌بار سرش را بالا آورد و گفت: «یعنی من نباید این‌قدر خنگ باشم؟!» و از آن زمان متحوّل شد. جیمی تا دیروقت بیدار می‌ماند و کارهایش را انجام می‌داد، زود کارهایش را تحویل می‌داد و مشتاقانه به‌ دنبال بازخورد بود. او حالا اعتقاد دارد که تلاش زیاد آدم را ضعیف و آسیب‌پذیر نمی‌کند؛ بلکه آدم را باهوش‌تر می‌کند.
اگر طرز فکر قطعی داشته باشید، خیلی اذیت می‌شوید؛ اما اگر طرز فکر رشدگرا داشته باشید، عشق به یادگیری و انعطاف‌پذیری در شما موج می‌زند و رضایتمندی به‌مراتب بیشتری خواهید داشت.
حالا می‌توانید انتخاب کنید که می‌خواهید تفکر قطعی داشته باشید یا تفکر رشدگرا. می‌توانید انتخاب کنید که کمال‌گرا باشید و اکثر اوقات در جا بزنید یا اهل پیشرفت باشید.

نتیجه‌گیری: شاید بتوان تفکر رشدگرا را یکی از اشکال تفکر انتقادی یا تفکر نقاد دانست.





مارس
20

بیشعوری …

بیشعوری حماقت نیست و بیشتر بیشعورها نه تنها احمق نیستند که نسبت به مردم عادی از هوش و استعداد بالاتری برخوردارند. خودخواهی، وقاحت و تعرض آگاهانه به حقوق دیگران که بن مایه های بیشعوری هستند، بیشتر از سوی کسانی اعمال می شوند که از نظر هوش، معلومات، موقعیت اجتماعی و سیاسی و وضع مالی اگر بهتر از عموم مردم نباشند، بدتر نیستند. دنیا به کام بیشعورهاست و گویی سالهاست بیشعورهای جهان متحد شده اند.

از کتاب: بیشعوری
اثر: دکتر خاویر کرمنت





سپتامبر
26

دروغ سفید…!

دروغ سفید نگوئید تا پیشرفت کنید!

دروغهای سفید دروغهایی است که برای آسیب به دیگران گفته نمی شوند:

۱- در جاده با سرعت ۵۰ کیلومتر در ساعت رانندگی می کند اما در جمع دوستان می گوید که کمتر از ۱۲۰ کیلومتر در ساعت نمی رود!

۲- روزی یک صفحه کتاب می خواند اما در حضور دیگران می گوید، اگر کمتر از ده صفحه در روز بخوانم، نمی خوابم!

پاول اکمن می گوید:

«من دروغهای سیاه را بخشودنی می دانم اما دروغ سفید نابخشودنی است. این دروغ انسانها را به پرتگاه نابودی می برد».

ما با دروغ سفید دیگران را فریب نمی دهیم بلکه «خود» را «فریب» می دهیم. به اندازه ای که تصویر بیرونی ما با واقعیت درونی ما تفاوت دارد، دچار تعارض و اضطراب و تنش می شویم و به همان اندازه وادار می شویم در مواجهه با دیگران نقاب بر چهره بزنیم و به همان اندازه از تحقق برنامه های توسعه توانائیهای فردی خویش، جا می مانیم…





آگوست
30

ازدواج

ازدواج یعنی بهم پیوستن و در هم شدن دو چیز یا دو نفر برای انجام کاری که به تنهایی ممکن نیست، همانگونه که چرخ دنده های مختلف در ساعت، امکان بکار افتادن آن را فراهم می کند و این دو از جهاتی باید متفاوت باشند و الا یکسانی آنها، دیگر قابلیت پیوستن و درهم شدن نخواهد داشت و از جهاتی هماهنگی لازم و کافی باید داشته باشند و الا حتی در صورتی که قابلیت بهم پیوستن داشته باشند، اما ناهماهنگی در حرکت، باعث خردی آنها خواهد شد و زندگی مجموعه ای از سخت افزارهای مختلف است که مهمترین آنها دختر و پسری است که از دو خانواده با سیستم زندگی متفاوت در کنار هم قرار می گیرند و در صورت نبود نرم افزارهای لازم، از جمله نرم افزار سیستم عاملی که کارکرد سخت افزار آن دو را بعهده گرفته و در شرایط نرمال و یا بحرانی کنترل کند، تبدیل به دو ماشین و یا دو رباتی با نرم افزارهای کنترلی متفاوتی شده که جز مزاحمت برای یکدیگر و نیز برخوردهای متعدد تا از هم پاشیدگی هر دو، نتیجه ای حاصل نمی شود. در این زندگی، ضمن نیاز به آن نرم افزار اصلی مدیریت سخت افزار زندگی، نیاز به نرم افزارهای خاصی برای هر یک بوده که افکار، احساسات و رفتارهای هر یک را کنترل و مدیریت کند. این نرم افزار، نشانگر میزان بلوغ فردی هر یک از آن دو است. وقتی که شخص👈بتواند درک کند که هیچ چیز و یا انسانی، خوب و یا بد مطلق نیست، بلکه این دو ویژگی یک طیف وسیعی را شکل می دهند که به نحوه نگرش ما به زندگی و ارزشهای آن بستگی دارد👈و بتواند بفهمد که ما به دنیا نیامده ایم که برای تصاحب آنچه روزی از دست خواهیم داد، بجنگیم و زندگی را میدان رقابت و حتی حق و باطل نداند که بخواهد خود را بر دیگری فائق کرده و نظرات خود را بر او تحمیل نماید👈و بتواند در برابر اتفاقات و پیشامدهای مختلف، تصمیمات عاقلانه و صبورانه بگیرد👈و بتواند در مواجهه با افراد مختلف، چه دوست و مهربان و چه نامهربان و حتی زشت خو، رفتار کنترل شده داشته باشد و از تصمیمهای بی منطق و عجولانه و یا پرخاشگری پرهیز کند👈و بتواند درک کند که به تعداد انسانها، سبکهای مختلف فکری و رفتاری در برخورد با موضوعات حتی یکسان وجود دارد و این تفاوتها، خود می تواند به رشد او کمک کند👈و بتواند در برخورد با آنها، مشترکات مثبت آنها را یافته و از آن منظر با آنها تعامل کند👈و بتواند چنان کنترلی بر خود داشته باشد که رفتار دیگری باعث تحریک او و تصمیم بی منطق نشود👈و بتواند بدون هیچ کینه ای از گذشته کسی، او را ببخشد و ذهن خود را از آفتی که می تواند به یک خصومت دراز و خطرناک تبدیل شود پاک کرده و با آرامش به زیبایی زندگی خود بیفزاید👈و بتواند علیرغم ذهن درگیرانه ای که از دیگری دارد، در صورت نیاز او به کمک، بدلیل خصلت انسان دوستانه درونی خود که از طینت پاک او سرچشمه می گیرد به کمک او بعنوان یک انسانی که عامل بروز مهرورزی او شده است، بشتابد👈و بتواند ضمن شناخت احساسات، باورها و خواسته های خود، رفتارها و گفتارهای خود را در بستری از عقلانیت رشد یافته ساماندهی کند👈و بتواند اخلاق را زیربنای ارزشهای خود قرار دهد، چه در حوزه فردی و چه در حوزه رفتارها و تعاملات اجتماعی👈و بتواند بین ارزشها و اهداف خود جایگاه درست آنها را تشخیص و هرگز ارزشهای خود را فدای اهداف خود نکند👈و بتواند بین احساسهای عشقی خود که معمولا زمانبند و مقطعی است و تصمیماتی که قرار است یک عمر زندگی را در برگیرد، تفکیک قائل شده و منطق منطبق بر عقلانیت را سرلوحه تصمیمات خود قرار دهد👈و بتواند بی هیچ منت و یا چشمداشتی به هر کسی مهر بورزد و نیز بدون توجه به اختلافاتی که با دیگری دارد، از مهری که ذاتی شخصیت اوست، به او دریغ نورزد👈و بتواند ایثارگرانه، بر مادر و پدر خود، علیرغم هر اختلاف با آنها، از هیچ مهر و کمکی دریغ نکند و در نهایت: بتواند به مدد ترازوی اندیشگی خود بدون حب و بغضهای بیرونی و نیز به یاری تجربه تخصصی مشاوران دلسوز، هر یک از موارد فوق را در وجود خود، سنجش، پایش و در صورت هرگونه نقصان، مجدانه به جبران بپردازد و در صورت نمره مثبت از آنها، به ازدواجی فکر کند که طرف مقابلش نیز در آنها، نمره مثبت گرفته باشد.





آگوست
15

پوچی…

انسان نمی‌تواند طولانی مدت با احساس پوچی سرکند: اگر به سوی چیزی رشد نکند، کاملا راکد و منفعل نمی‌ماند بلکه استعدادهای فروخورده‌اش، به ناخوشی، نومیدی و در نهایت فعالیتهای ویرانگر تبدیل می‌شود. احساس پوچی یا خلأ … معمولا از این احساس افراد سرچشمه می‌گیرد که از انجام هر کار مؤثر در زندگی خود یا دنیایی که در آن زندگی می‌کنند، ناتوانند. خلأ درونی حاصل انباشتگی درازمدت این عقیده‌ خاص فرد درباره‌ خودش است که قادر نیست به عنوان یک موجود هستی‌مند زندگی خود را اداره کند یا نگرش ‌دیگران را نسبت به خود تغییر دهد یا تأثیر مفیدی بر دنیای اطراف‌اش بگذارد. در نتیجه گرفتار همان حس عمیق نومیدی و بیهودگی‌ای می‌شود که بسیاری از مردم روزگار ما به آن دچارند و از آنجا که خواست و احساس‌اش تغییر مهمی ایجاد نمی‌کند، خیلی زود خواستن و احساس کردن را کنار می‌گذارد. از سوی دیگر بی‌احساسی و فقدان عاطفه دفاع‌هایی هستند در برابر اضطراب. وقتی کسی مدام خود را با خطری مواجه می‌بیند که قادر نیست بر آن غلبه کند، آخرین دفاعش این است که حتی از حس کردن آن خطرات هم پرهیز کند.

رولو می





مه
08

زلزله…

زلزله تقریبا ده ثانیه احساس شد. اما میلیونها نفر به خیابان ریختند.

نیمه برهنه،

با دست خالی،

بدون سوئیچ ماشین،

سند خانه،

دسته چک و حتی مدارک شناسایی…

میلیونها نفر همه آن چیزهایی که یک عمر برای داشتن شان جنگیدند، عرق ریختند یا خون دیگران را در شیشه کردند را بدون لحظه ای درنگ رها کردند و فقط جان ناقابل را برداشتند و به خیابان زدند…

میلیونها زن طلاهای عزیزشان، چکمه هایی که روزها پاساژها را برای خریدن شان وجب کرده بودند، یخچالی که دوستش داشتند، دکوری که ده بار برای چه جور چیدنش با همسرشان جوری بحث کرده بودند انگار مهمترین اتفاق زندگی است، غذایی که برای پختنش از صبح زحمت کشیده بودند… را از یاد بردند و گریختند.

میلیونها نفر حتی یادشان رفت کی هستند؟ تا دقایقی پدر و مادر و همسر و فرزند و معشوقه از یادشان رفت! همه آن چیزهایی که یک روز با اطمینان می گفتند امکان نداره یه ثانیه از یادم بره!

هیچکس به فکر این نبود که فلان لباس مارک، فلان کفش گران قیمتش را با خودش بردارد. یا حتی مدرک تحصیلی و حکم انتصاب به عنوان مدیر فلان جای مهم که برایش زیرآب صدها نفر را زده بود، بدون وضو رفته بود صف اول نماز جماعت اداره، حاجی فلانی سفارشش کرده بود…

میلیونها نفر فقط فرار کردند، از ترس فرو ریختن سقفی که برای خریدنش، برای اجاره کردنش، برای پرداخت قسط هایش روزها و شبها زحمت کشیده بودند…. از ترس سقفی که بخشی از عمر و سلامتی شان را برای داشتنش حراج کرده بودند.

آن چند دقیقه محشر بود. میزان شجاعت آدمها، میزان عشق و وفاداری شان به خانواده، میزان ادعاهایشان حداقل به خودشان و اطرافیان شان ثابت شد.

تلخ بود اما آن چند ثانیه را دوست دارم. برای اینکه هزاران بار در ذهنم با آن مواجه شده ام، اینکه تا دقیقه دیگر هیچکدام مان ممکن است نباشیم. اینکه مرگ به اندازه زندگی واقعیت دارد.

درس عبرتی بود برای ما که عبرت نمی گیریم. مایی که بعد از آرام شدن نسبی اوضاع دوباره همان موجودی شدیم که بودیم!





مارس
20

خوب بودن

هر ویروسی برای آنکه خودش را تکثیر کند به بدنی محتاج است، به میزبانی که پذیرایش باشد. ویروس اگر بر در و دیوار بماند و کسی به او دست نزند، سرانجام از بین خواهد رفت.

هر رذیلتی نیز به بدنی محتاج است، به تنی که آن را در خود جا بدهد.

دروغ اگر روی زمین افتاده باشد و کسی آن را بر ندارد، خواهد مرد. اما دروغ را که در دهان می گذاری جان می گیرد. دروغ  را که می گویی زنده می شود و خودش را می سازد و تکثیر می کند و سرایت می کند از این دهان به آن دهان.

نفرت اگر روی زمین افتاده باشد، خودش خواهد مرد اما وقتی آن را بر می داری و در دلت می گذاری، از تو تغذیه می کند تا بزرگ شود. حیات او ممات تو خواهد شد. تنت میزبان نفرت می شود. او تمام تو را می خورد تا زنده بماند. تو هر روز متنفرتر و متنفرتر و متنفرتر می شوی تا نفرت جان بگیرد. تو می میری تا نفرت زنده بماند.

حسادت هم همین است، خشمگینی و کینه ورزی و بدخواهی و حیله گری و دسیسه چینی و بی رحمی و بداندیشی هم همینطور است. همه شان بدن می خواهند، میزبان می خواهند. جسمی می خواهند تا آن را بخورند، روحی می خواهند تا سوارش شوند.

آنها تنت را می خورند، روحت را می خورند، قلبت را می خورند، جانت را می خورند. بعدها جنازه ات را هم خواهند خورد.

حالت خوش نیست؟ شاید که بیماری.

بدنت را نگاه کن، روحت را، جانت را، روانت را، قلبت را، بین کدام رذیلت در تو جا خوش کرده است. ببین میزبان کدامینی؟

خوب بودن، ماجرای ترس از دوزخ و طمع بهشت نیست. قصه ثواب و عقاب نیست. شریعت نیست، طریقت هم نیست. خوب بودن همان عقلانیت است. همان سلامت است.

خوب بودن این است که نگذاری رذیلت ها در تنت تکثیر شوند، این است که نگذاری روحت میزبان ناراستی ها باشد.

حالت خوب می شود اگر جانت مزرعه پلشتیها نباشد.

 

عرفان نظرآهاری





اکتبر
23

کسی را …

کسی را نگه دار که بداند ده ثانیه مانده به انفجار، کدام سیم را قطع کند که قصه نمیرد و از دست نرود!

کسی را انتخاب کن که اسلحه اش قبل از شلیک قفل می کند و خنجرش از شدت بی تجربگی بریدن بلد نباشد!

از همانهایی که ذوق چای عصرِ کنارِ پنجره را داشته باشد، حتی حوصله بی‌حوصلگی هایت و دلشوره های وقت و بی وقتت را.

از همان هایی که اگر نق زدی، خط زدی، تلخ شدی… مدارا کند و باز هم دوستت داشته باشد.

آدم باید تا وقتی که جانی مانده برای عزیزم گفتن و جانم شنیدن، کسی را پیدا کند که بلد باشد کجا و چه وقت دوستت دارم گفتنش بغل هم داشته باشد که زندگی با دوستت دارم های بغل دار بیشتر می چسبد.

اگر چنین کسی را پیدا کردید رها نکنیدش، که داشتنش ته گل است، حتی اگر پوچ باشد…





ژوئن
11

با تمام وجود اشک ریختم…

من آدم حساسی نیستم،

وقتی خانه‌ والدینم را ترک کردم گریه نکردم،

وقتی گربه‌ام مرد گریه نکردم،

وقتی در ناسا کار پیدا کردم گریه نکردم و حتی وقتی روی ماه پا گذاشتم گریه نکردم!

اما وقتی از روی ماه به زمین نگاه کردم، بغضم گرفت!

با تردید با پرچمی که بنا بود روی ماه نصب کنم بازی می‌کردم،

از آن فاصله رنگ و نژاد و ملیتی نبود،

ما بودیم و یک خانه گرد آبی،

با خودم گفتم: انسانها برای چه می جنگند ؟!

انگشت شصتم را به سمت زمین گرفتم و کره زمین با آن عظمت پشت انگشت شصتم پنهان شد و من با تمام وجود اشک ریختم…

 

نیل آرمسترانگ (فضانورد)





مه
31

تمدن …

انسان وضع دشواری دارد، زیرا انسان “تمدن” دارد!
تمدن چندان نیرومند است که می تواند جلو انگیزش جنسی را بگیرد و موجب پاکدامنی پیش از زناشویی شود یا کسی را وا دارد که برای همه عمر سوگند پارسایی بخورد.
تمدن می تواند کسی را از گرسنگی بکشد، در حالی که غذا فراهم باشد، زیرا برخی خوراک ها، نجس خوانده شده است یا چه بسا کسی را به پاره کردن شکم دیگری یا شلیک گلوله ای در مغز خود بر انگیزد تا لکه ننگی پاک شود.
تمدن از مرگ و زندگی قوی تر است …

از کتاب: تمدن و ملالت های آن
اثر: زیگموند فروید





آوریل
23

فرآیند تبدیل شدن…

زندگی فرآیند تبدیل شدن است.

فرآیند فراتر رفتن از محدودیت های ذهن آدمی و شگفتی زندگی از همین زمان آغاز می‌شود.

زمانی که کشف کنید برای چه هدف و کاری ساخته شده اید، آنگاه اهدافتان، رفتارتان را جهت می‌دهند.

از خود نپرسید: جهان به چیزی نیاز دارد؟

بلکه سوال کنید: چه چیزی شما را سرزنده تر می‌کند؟

چرا که جهان به انسانهای سرزنده نیاز دارد.

از خود بپرسید: آن انسانی که می خواهم باشم، باید چه کارهایی انجام دهد؟

و با شکیبایی و پشتکار پیش روید…





فوریه
16

شرع و فرع

شاه: شرع برای این موضوع چه حکمی دارد؟
قاضی شارح: شاه را چه خوش آید، شرعیات آنقدر فرعیات دارد که هر آنچه ما گوئیم عوام قبول کنند.

 

سریال سربداران





دسامبر
29

جدائی جنسی

در زبان فارسی جدایی جنسی وجود ندارد.
مثلا “او” شامل زن و مرد می شود، برخلاف زبانهای لاتین و عربی.
اگر جایی تاکید بر جنسیت باشد، در زبان فارسی، اولویت با زنهاست، بر خلاف زبانهای لاتین و اروپایی.
ما می گوئیم: زن و شوهر بجای husband and wife
ما می گوئیم: خواهر و برادر ، بجای brother and sister.
ما می گوئیم: زن و مرد، بجای men and women.
حتی می گوئیم: زن و شوهر.
یعنی مرد در ارتباط با همسر هویت (شوهر) پیدا می کند.
ولی هویت (زن) دست نمی خورد، بجای اینکه بگوئیم: man and wife
ما نمی گوئیم: mankind ، می گوئیم: بشریت.
ما هرگز در تاریخ و ادبیاتمان به جنسیت اهمیت نداده ایم.
اگر جایی لازم شده است، زنان را در اولویت قرار داده ایم.
حتی در زبان فارسی، (زن) یک واژه و مفهوم مستقل است نه مثل wo/man. زائده ای کنار مرد.
ما، ملتی نبودیم که هستیم.
برابری هرگز برای ما، مفهوم و ارزش غربی و وارداتی نبوده و نیست….

We supposed to be symbol of equality





اکتبر
21

خود شکوفاشدگان

شکوفاشدگان از منظر آبراهام مزلو در دو کتاب خود، یکى Motivation and Personality (انگیزش و شخصیت) (چاپ نخست ۱۹۵۴ و ویراستۀ دوّم ۱۹۷۰) و دیگرى Towards a Psychology of Being (به سوى یک روان‌شناسی بودن) (چاپ نخست ۱۹۶۲ و ویراستۀ دوّم ۱۹۶۸) که هر دو نیز به فارسى ترجمه شده اند، این مؤلّفه‌ها را براى خودشکوفاشدگان برمی‌شمرد:

 

۱- عالم واقع را به نحو کارآمدى ادراک می‌کنند و می‌توانند بی‌یقینى و عدم‌قطعیت را تحمّل کنند و بپذیرند.

۲- خود و دیگران را به همان صورتى که هستند قبول دارند.

۳- چه در مقام فکر و نظر و چه در مقام فعل و عمل به صرافت طبع خود التزام می‌ورزند.

۴- در کار و زندگى، همّ و غمّشان معطوف به حلّ مسائل و رفع مشکلات است، نه اینکه خودمحور باشند.

۵- شوخ‌طبعى فراوان دارند.

۶- می‌توانند به زندگى نظر آفاقى (عینى) داشته باشند.

۷- بسیار خلاّق و اهل ابتکار و نوآورى‌اند.

۸- نسبت به فرهنگ‌آموزى و همرنگ دیگران شدن مقاومت می‌ورزند امّا از صِرْفِ مخالف‌خوانى و خِلافِ‌عُرْف بودن نیز لذّت نمی‌برند، بلکه فقط دغدغۀ این دارند که فهم و تشخیص خود را براى خاطر دیگران فراموش و فدا نکنند.

۹- دغدغۀ بهروزى و سعادت همۀ انسان‌ها را دارند.

۱۰- می‌توانند تجارب اساسى زندگى را عمیقاً درک کنند و قدر بگذارند.

۱۱- فقط با معدودى از انسان‌ها مناسبات و روابط عمیقِ ارضاء کننده برقرار می‌کنند.





سپتامبر
22

خود را مشاهده کنید…

هنگامی که در رستوران یا هتل هستید و شکر یا شیر چای خود را بیشتر از مقداری که در خانه مصرف می کردید مصرف می کنید، بیانگر این است که شما زمینه فساد را دارید.

وقتی که در رستوران یا اماکن عمومی هستید و مقدار زیادی دستمال کاغذی، صابون یا عطر استفاده می کنید، در حالی که در منزل خودتان این گونه نیستید، بدین معنا است که اگر شرایط اختلاس برای شما فراهم شود اختلاس می کنید.

اگر در جشن ها و بوفه های مفتوح زیاد می خورید در حالی که می دانید شخص دیگری آن را حساب می کند، بدین معناست که اگر فرصت خوردن مال دیگران را پیدا کنید، این کار را خواهید انجام داد.

اگر معمولا هنگامی که در صف ‌هستید و حقوق در صف بودن را راعایت نمی کنید، پس شما زمینه این را دارید که برای رسیدن به هدف خود از کتف دیگران هم بالا بروید.

اگر بر این باور هستید که هر چه را در خیابان پیدا کردید حق شما است در حالی که مال دیگران بوده است، پس قابلیت دزدی در شما وجود دارد.

هنگامی که به قوانین راهنمایی و رانندگی توجهی ندارید و به آن اعتنایی نمی کنید، بیانگر این است که شما زمینه تجاوز و سرکشی را دارید حتی اگر قرار باشد اشخاص بی گناهی هم در این بین صدمه ببینند.

هنگامی که این پیام را خواندید و از خود سوال کردید که این مسایل ضروری نیستند، یعنی این که تو مصلحت خود را بر مصلحت جمع ترجیح می دهید.

مبارزه با فساد را از خود مان شروع کنیم.





سپتامبر
19

فرصت ها…

قدیما ماشین‌ها ریپ میزدن.
ریپ زدن هم بخاطر این بود که بنزین به موقع مشتعل نمی‌شد.
اگر دیرتر یا زودتر از زمان مقرر جرقه شمع زده می شد، اونوقت یا خام‌سوزی داشتیم یا یک زبونه آتیش از اگزوز.
برای همین باید دلکوی ماشین‌ها رو اونقدر می‌چرخوندیم تا در نقطه مورد نظر جرقه بزنه.
به اینکار می‌گفتن: آوانس یا ریتارد.
یه بلدی خاصی می خواست تا ماشینی که از تنظیم خارج شده رو دوباره تنظیم کرد.
آدما هم یه زمان‌هایی سر وقتشون اون جرقه‌ای که باید بخورن رو نمی‌خورن، یا زودتر از معمول واکنش میدن و موجب انفجار میشن یا اونقدر تاخیر و تعلل دارن که انرژی لازم رو از دست میدن.
هر چیزی سر وقت خودش ارزشمنده.
از زمان خودش که بگذره دیگه ارزش نداره.
مثل میوه‌ای که فقط سر زمان مشخص خوردنی می‌شه.
فرصت‌ها همون جرقه‌ها هستن که سر وقت باید ازشون بهره‌برداری کرد و گرنه مثل برق از دستشون میدیم.
عجله و تعلل عوامل اصلی از دست دادن این فرصت‌‌ها هستند.
اما یادمون باشه برای ما آدما، کسی دیگه‌ای وجود نداره تا بخواد ماها رو آوانس و ریتارد کنه.
هر گلی زدیم سر خودمون زدیم.





سپتامبر
09

دیکته…

خیلی وقتها به امتحان دیکته فکر می کنم،
اولین امتحانی که در کودکی با آن روبرو شدم.
چه امتحان سخت و بی انصافانه ای بود.
امتحانی که در آن، نادانسته های کودکی بی دفاع، مورد قضاوت بی رحمانه دانسته های معلم قرار می گرفت.
امتحانی که در آن با غلط هایم قضاوت می شدم نه با درست هایم.
اگر دهها صفحه هم درست می نوشتم، معلم به سادگی از کنار آنها می گذشت اما به محض دیدن اولین غلط دور آن را با خودکار قرمز جوری خط می کشید که درست هایم رنگ می باخت.
جوری که در برگه امتحانم آنچه خود نمایی می کرد غلط هایم بود.
دیگر برای خودم هم عادی شده بود که آنچه مهم است داشته ها و توانایی هایم نیست بلکه نداشته ها و ضعف هایم است.
آن روزها نمی دانستم که گرچه نوشتن را می آموزم اما … بعدها وقتی به خواهر کوچکترم دیکته می گفتم همان گونه قضاوت کردم که با من شد و حتی بدتر….
آنقدر سخت دیکته می گفتم و آنقدر ادامه می دادم تا دور غلط های خواهرم خط بکشم.
نمی دانم قضاوتهای غلط با ما چه کرد که امروز از کنار صفحه صفحه مهربانی دیگران می گذریم اما با دیدن کوچکترین خطا چنان دورش خط می کشیم که ثابت کنیم تو همانی که نمی دانی، که نمی توانی.
کاش آن روزها معلمم، چیز مهمتری از نوشتن به من می آموخت.
این روز ها خیلی سعی می کنم دور غلطهای دیگران خط نکشم.
این روز ها خیلی سعی می کنم که وقتی به دیگران می اندیشم خوبیهاشان را ورق ورق مرور کنم.
کاش بچه هایمان مثل ما قضاوت نشوند.





سپتامبر
08

منتظر…

فردی بود که چای را آن قدر کم رنگ می‌‌نوشید که به سختی می‌‌توانستیم بفهمیم که آب جوش نیست!
چربی‌ و نمک هم اصلا نمی‌‌خورد!
ورزش می‌‌کرد و وقتی از ا‌و علت این کار‌هایش را می‌‌پرسیدیم، می‌‌گفت که:
این‌ها برای سلامتی‌ بد است و سکته می‌‌آورد.
ا‌و در چهل و پنج سالگی در اثر سکته قلبی درگذشت!
چندی پیش یک زندانی در آمریکا از زندان گریخت. به ایستگاه راه آهن می رود و سوار یک واگن باری می شود. در واگن به صورت خودکار بسته می شود و قطار به راه می افتد. او متوجه می شود که سوار فریزر قطار شده است. روی تکه کاغذی می نویسد که:
این مجازات رفتار های بد من است که باید منجمد شوم.
وقتی قطار به ایستگاه می رسد، مامورین با جسد او روبرو می شوند. در حالی که فریزر قطار خاموش بوده است…
منتظر هرچه باشیم، همان برایمان پیش می‌‌آید.
منتظر شادی باشیم، شادی پیش می‌‌آید.
منتظر غم باشیم، غم پیش می‌‌آید.
هرگز پول را برای بیماری و مشکلات پس انداز نکنیم، چون رخ می‌‌دهد.
پول را برای عروسی، برای خرید خانه، اتومبیل، مسافرت و نظایر آن پس انداز کنیم.
وقتی می‌‌گوئیم: این پول برای خرید اتومبیل است، دیگر به تصادف فکر نکن…
ژاپنی‌ها ضرب‌المثل جالبی دارند و می‌گویند:
اگر فریاد بزنی به صدایت گوش می‌دهند ! و اگر آرام بگویی به حرفت گوش می‌دهند ! قدرت کلماتت را بالا ببر نه صدایت را ! این “باران” است که باعث رشد گل ها می شود نه “رعد و برق” !
در خانه ای که آدم ها یکدیگر را دوست ندارند، بچه ها نمی توانند بـــــزرگ شوند ! شاید قد بکشند، اما بال و پر نخواهند گرفت !
زندگی کوتاه است …
زمان به سرعت می گذرد …
نه تکراری …
نه برگشتی …
پس از هر لحظه ای که می آید، لذت ببرید ….





آگوست
28

چهل و شش سال….

صبح ها مسیر ثابتی دارم و اگر عجله نداشته باشم آنقدر در ایستگاه منتظر می مانم تا تاکسی مورد علاقه ام برسد.
در واقع راننده این تاکسی را دوست دارم.

راننده پیر و درشت هیکلی با دست های قوی و آفتاب سوخته و چشم های مشکی رنگ است که تابستان و زمستان سر شیشه ماشین را باز می گذارد و با آنکه چهار سال است بیشتر صبح ها سوار ماشینش می شوم فقط سه چهار بار صدای بم و خش دارش را شنیده ام.

ماشینش نه ضبط دارد، نه رادیو و شاید همین سکوت، حضورش را این چنین لذت بخش می کند. ما هر روز از مسیر ثابتی می رویم، فقط چهارشنبه آخر هر ماه راننده مسیر همیشگی مان را عوض می کند.

یکی از چهارشنبه های آخر ماه به او گفتم: از این طرف راهمون دور می شه ها..
گفت: می دونم.
دیگر هیچ کدام حرفی نزدیم و او باز هر روز از مسیر همیشگی می رفت و چهارشنبه های آخرماه مسیر دورتر را انتخاب می کرد.

چهارشنبه آخر ماه پیش وقتی از مسیر دورتر می رفت، سر یک کوچه ترمز کرد، نگاهی به این طرف و آن طرف انداخت، بعد گفت: ببخشید آلان بر می گردم و از ماشین پیاده شد.

دوباره کمی این طرف و آن طرف را نگاه کرد، یک کوچه را تا نیمه رفت و برگشت بعد سوار شد و رفتیم.
به دست هایش نگاه کردم، فرمان را آنقدر محکم گرفته بود که ترسیدم از جا کنده شود، اما لرزش دست هایش پیدا بود.

پرسیدم: حالتون خوبه؟
گفت: نه

نگاهش کردم و بعد برایم تعریف کرد.
چهل و شش سال پیش عاشق دختر جوانی می شود. چهارشنبه آخر یک ماه دختر جوان به او می گوید خانواده اش اجازه نمی دهند با او ازدواج کند. راننده از دختر جوان می خواهد لااقل ماهی یک بار او را از دور ببیند. دختر جوان قول می دهد تا آخر عمر چهارشنبه آخر هر ماه سر این کوچه بیاید. چهل و شش سال دختر جوان چهارشنبه آخر هر ماه سر کوچه آمده، راننده او را از دور دیده و رفته است.

از راننده پرسیدم: دختر جوان ازدواج کرد؟
نمی دانست.

پرسیدم: آدرسش رو دارین؟
نداشت.

در این چهل و شش سال با او حتی یک کلمه هم حرف نزده بود، فقط چهارشنبه های آخر هر ماه دختر جوان را دیده بود و رفته بود.

راننده گفت: چهل و شش سال چهارشنبه آخر هر ماه اومد ولی دو ماهه نمیاد !
به راننده گفتم: شاید یک مشکلی پیش اومده
راننده گفت: خدا نکنه.
بعد گفت: اگر ماه دیگر نیاد می میرم….