بهمن
۰۵

وای اگر پرنده‌ای را بیازاری !

پسرک‌ بیآن‌ که‌ بداند چرا، سنگ‌ در تیرکمان‌ کوچکش‌ گذاشت‌ و بیآن‌ که‌ بداند چرا، گنجشک‌ کوچکی را نشانه‌ رفت.
پرنده‌ افتاد، بال‌هایش‌ شکست‌ و تنش‌ خونی شد. پرنده‌ میدانست‌ که‌ خواهد مرد اما…

اما پیش‌ از مردنش‌ مروت‌ کرد و رازی را به‌ پسرک‌ گفت : تا دیگر هرگز هیچ‌ چیزی را نیآزارد !

پسرک‌ پرنده‌ را در دست‌هایش‌ گرفته‌ بود تا شکار تازه‌ خود را تماشا کند.
اما پرنده‌ شکار نبود.
پرنده‌ پیام‌ بود.
پس‌ چشم‌ در چشم‌ پسرک‌ دوخت‌ و گفت: کاش‌ میدانستی که‌ زنجیر بلندی است‌ زندگی، که‌ یک‌ حلقه‌اش‌ درخت‌ است‌ و یک‌ حلقه‌اش‌ پرنده.
یک‌ حلقه‌اش‌ انسان‌ و یک‌ حلقه‌ سنگ‌ریزه.
حلقه‌ای ماه‌ و حلقه‌ای خورشید.
و هر حلقه‌ در دل‌ حلقه‌ای دیگر است.
و هر حلقه‌ پاره‌ای از زنجیر؛
و کیست‌ که‌ در این‌ حلقه‌ نباشد و چیست‌ که‌ در این‌ زنجیر نگنجد؟!

و وای اگر شاخه‌ای را بشکنی، خورشید خواهد گریست.
وای اگر سنگ‌ریزه‌ای را ندیده‌ بگیری، ماه‌ تب‌ خواهد کرد.
وای اگر پرنده‌ای را بیازاری، انسانی خواهد مرد.

زیرا هر حلقه‌ را که‌ بشکنی، زنجیر را گسسته‌ای.
و تو امروز زنجیر خداوند را پاره‌ کردی.
پرنده‌ این‌ را گفت‌ و جان‌ داد.

و پسرک‌ آن‌قدر گریست‌ تا عارف‌ شد.

از : عرفان نظرآهاری

هیچ دیدگاه

دیدگاهتان را بفرستید

دیدگاهی داده نشده است.

خوراک دیدگاه ها   نشانی بازتاب

دیدگاهتان را بیان کنید.