شهریور
۳۱

استادان یک استاد

در یکی از سفرهایم نیمه شب به دهکده ای رسیدم و همه جا در خاموشی فرو رفته بود وقتی از کوچه ها عبور می کردم مردی را دیدم که در حال سوراخ کردن دیوار یک خانه بود .
از او پرسیدم آیا جایی را سراغ دارد که من بتوانم شب را در آنجا استراحت کنم . او جواب داد در این موقع شب اینکار ممکن نیست ولی می توانی پیش من بمانی البته اگر بتوانی با یک دزد به سر ببری.
من مدت یک ماه با او بودم ِ هر شب به من می گفت :
حالا من باید سرکار بروم تو در خانه بمان و دعا کن .
و زمانی که بازمیگشت من از او می پرسیدم : آیا چیزی به دست آوردی ؟
و او جواب می داد : امشب نه ِ ولی فردا باز هم سعی می کنم و اگر خدا بخواهد موفق می شوم .
او هیچ گاه ناامید نمی شد و همیشه خوشحال بود . بعدها هرگاه که در زندگی احساس ناامیدی و شکست می کردم به یاد آن روز می افتادم و کلام او را تکرار می کردم.
” اگر خدا بخواهد فردا اتفاق خوبی خواهد افتاد ”
دومین استاد من یک سگ بود . روزی برای رفع تشنگی به سمت رودخانه می رفتم. سگی هم تشنه به نظر می رسید کنار رودخانه آمد .
وقتی به آب نگاه کرد و تصویر خودش را در آب دید و ترسید . پارس کرد و از رودخانه دور شد …. ولی چون خیلی تشنه بود دوباره کنار آب آمد . به رغم ترسی که در وجودش بود درون آب پرید و تصویرش ناپید شد .
از آن به بعد من همیشه در خاطرم بود که” از هر چه می ترسم به درون آن بروم ”
سومین استاد من یک کودک بود . وارد شهری شدم و کودکی را دیدم که شمع روشنی در دست داشت . او شمع را به زیارتگاه می برد تا نذرش را ادا کند .
به شوخی از او پرسیدم : آیا آن شمع را خودت روشن کردی ؟
و او پاسخ داد : بله
از او پرسیدم : قبل از این که شمع را روشن کنی آن را دیده ای ِ بعد از روشن کردن هم آن را دیده ای ِ می توانی به من نشان بدهی آن روشنایی از کجا آمده ؟
کودک خندید و شمع را فوت کرد و گفت دیدی که خاموش شد ِ می توانی به من بگویی که روشنایی کجا رفت ؟
ناگهان تمام باورهایم فرو ریخت و به نادانی خود پی بردم.
درست است من استاد مشخصی نداشتم ولی این به معنای بی استادی نیست . تمامی مخلوقات جهان استادان من هستند .
ابرها، درختان، پرندگان و گل ها استادان من بودند .
انسان خود ساخته ممکن است استاد مشخصی نداشته باشد ولی توانایی آموختن و باور آموختن در او زنده است .