دی
۰۵

عشق چیست؟

مادر گفت : عشق یعنی فرزند
پدر گفت : عشق یعنی همسر
دخترک گفت : عشق یعنی عروسک
معلم گفت : عشق یعنی بچه ها
خسرو گفت : عشق یعنی شیرین
شیرین گفت : عشق یعنی خسرو
فرهاد گفت : ….؟
فرهاد هیچ نگفت .
فرهاد نگاهش را به آسمان برد.
با چشمانی بارانی .
می خواست فریاد بزند.
اما سکوت کرد.
می خواست شکایت کند اما نکرد.
نفسش دیگر بالا نمی آمد
سرش را پایین انداخت و رفت.
هر چند که باران نمی گذاشت جلوی پایش را ببیند ولی او نایستاد.
سکوت کرد و فقط رفت،
چون می دانست او نباید بماند
چون شیرین دگر خواهان او نبود
و عشق معنا شد …….