اسفند
۱۷

و خدا دید

دختری را دید
آهنگی را گوش میکرد که می گفت . . .
دنیا اگه تنهام گذاشت تو من و انتخاب کن . . .
نزیک تر بهش شد
آهسته آهسته قدم بر می داشت
زیر لب پوس خندی می زد و چشمانش پر از اشک می شد
دوباره محو آهنگش شد
باور نمیکنم ولی انگار غرور من شکست
اگه میخوای بری اصرار من بیفایدست
رفتم نزیکتر
صورتش پر از اشک بود
پر از یاس و نا امیدی
در گوشش گفتم
آن بنده من لایق تو نبوده است
که چشمانت را پر از اشک کرده است
و حال او در آغوش دیگری خفته است
بدان بدان که هر بار کسی را در آغوش می گیرد
چشمان درشت و پر اشکت جلوی چشمانش است
او دیگر شرم دارد
شرم دارد بگوید مانند گذشته
آرام باش !!
تنها هستی اما بدان
او از تو تنها تر است ای بنده من !

هیچ دیدگاه

دیدگاهتان را بفرستید

دیدگاهی داده نشده است.

خوراک دیدگاه ها   نشانی بازتاب

دیدگاهتان را بیان کنید.