فروردین
۱۷

بخشیدن

دو قطره آب که به هم نزدیک شوند، تشکیل یک قطره بزرگتر می دهند…
اما دوتکه سنگ هیچگاه با هم یکی نمی شوند !
پس هر چه سخت تر و قالبی تر باشیم، فهم دیگران برایمان مشکل تر،
و در نتیجه امکان بزرگتر شدنمان نیز کاهش می یابد…
آب در عین نرمی و لطافت در مقایسه با سنگ،
به مراتب سر سخت تر،
و در رسیدن به هدف خود لجوجتر و مصمم تر است.
سنگ، پشت اولین مانع جدی می ایستد.
اما آب… راه خود را به سمت دریا می یابد.
گاهی لازم است کوتاه بیایی…
گاهی نمی توان بخشید و گذشت…
اما می توان چشمان را بست و عبور کرد.
گاهی مجبور می شوی نادیده بگیری…
گاهی نگاهت را به سمت دیگر بدوز که نبینی….
آنگاه بخشیدن را خواهی آموخت.





فروردین
۱۶

رفیق

ﺭﻓﯿﻖ ﮐﻪ ﺑﺎﺷﯽ ﻓﺮﻗﯽ ﻧﻤﯽ ﮐﻨﺪ ﮐﻪ ﺯﻥ ﺑﺎﺷﯽ ﯾﺎ ﻣﺮﺩ،
ﺩﻭﺭ ﺑﺎﺷﯽ ﯾﺎ ﻧﺰﺩﯾﮏ،
ﺭﻓﺎﻗﺖ ﻓﺎﺻﻠﻪ ﻫﺎ ﺭﺍ ﭘﺮ ﻣﯽ کند،
ﮔﺎﻫﯽ ﺑﺎ ﺣﺮﻑ،
ﮔﺎﻫﯽ ﺑﺎ ﺳﮑﻮﺕ..
ﻧﺴﺒﺖ ﻫﺎ ﺑﯽ ﻣﻌﻨﯽ ﻣﯽ ﺷﻮﻧﺪ،
ﻓﺮﻗﯽ ﻧﻤﯽ ﮐﻨﺪ ﻣﺎﺩﺭ ﺑﺎﺷﯽ ﯾﺎ ﻓﺮﺯﻧﺪ یا ﻫﻤﺴﺮ،
ﺭﻓﯿﻖ ﮐﻪ ﺑﺎﺷﯽ ﻓﺮﻗﯽ ﻧﻤﯽ ﮐﻨﺪ ﮐﺪﺍﻡ ﺧﻮﻥ ﺩﺭ ﺭﮔﻬﺎﯾﻤﺎﻥ ﺍﺳﺖ،
ﺍﺯ ﮐﺪﺍﻡ ﻧﺴﻠﯿﻢ ﯾﺎ ﮐﺪﺍﻡ ﻓﺼﻞ،
ﮐﺪﺍﻡ ﺳﻘﻒ ﺑﺎﻻﯼ ﺳﺮﻣﺎﻥ،
ﮐﺪﺍﻡ ﺧﺎﮎ ﻗﻠﻤﺮﻭﻣﺎﻥ..
ﺭﻓﯿﻖ ﺑﻮﺩﻥ ﻟﻔﻆ ﻇﺮﯾﻔﯿﺴﺖ،
ﻧﻪ ﻣﻘﺪﺱ ﻣﺜﻞ ﻋﺸﻖ،
ﻧﻪ ﺳﺮﺳﺮﯼ ﻣﺜﻞ ﻫﻤﺴﺎﯾﻪ..
ﯾﮏ ﺳﻮﺩ ﺩﻭ ﺳﻮﯾﻪ،
ﻧﻪ ﺗﻨﻬﺎ ﻣﯿﺎﻥ ﻣﻦ ﻭ ﺗﻮ،
ﻣﯿﺎﻥ ﻣﻦ ﻭ ﻣﻦ!
ﺭﻓﯿﻖ ﮐﻪ ﺑﺎﺷﯽ ﺍﻧﺘﻈﺎﺭﻫﺎ ﺗﻬﺪﯾﺪ ﻧﯿﺴﺘﻨﺪ،
ﯾﮏ ﺑﺎﺯﯼ ﺑﺪﻭﻥ ﺑﺎﺯﯾﭽﻪ،
ﻓﺮﻗﯽ ﻧﻤﯽ ﮐﻨﺪ ﺟﯿﺐ ﻫﺎﯾﺖ ﭘﺮ ﺍﺳﺖ ﯾﺎ ﺧﺎﻟﯽ…
ﻫﺮ ﭼﻪ ﻫﺴﺖ ﻣﯿﺎﻥ ﺩﺳﺖ ﻫﺎﯼ ﺗﻮﺳﺖ،
ﺩﺭ ﻓﮑﺮﺕ، ﺩﺭ ﻗﻠﺒﺖ، ﺩﺭ ﻋﻤﻠﺖ…
ﺭﻓﺎﻗﺖ ﻧﻪ ﻭﺻﻞ ﺍﺳﺖ ﻭ ﻧﻪ ﻓﺼﻞ،
ﮔﺮه ای ﻣﯿﺎﻥ ﻣﻦ ﻭ ﺩﻧﯿﺎ…
ﻣﺮﺍ ﮐﻪ ﺭﻓﯿﻖ ﺧﻮﺍﻧﺪﯼ ﺍﻋﺘﻤﺎﺩ ﻫﺎ ﺑﺎ ﻟﻔﻆ ﺗﻮ ﺭﻧﮓ ﻣﯽ ﮔﯿﺮﻧﺪ..
ﻣﯽ ﺷﻮﯼ ﻫﻤﺴﻔﺮ، ﻫﻢ ﺳﻔﺮﻩ، ﻫﻢ ﮐﺎﺳﻪ، ﻫﻢ ﺣﺮﻑ…
با تو هستم رفیق،
همیشه باش..





فروردین
۱۵

عادت های منفی

خارپشتی از یک مار تقاضا کرد که بگذار من نیز در لانه تو مأوا گزینم و همخانه تو باشم.
مار تقاضای خارپشت را پذیرفت و او را به لانه تنگ و کوچک خویش راه داد!
چون لانه مارتنگ بود خارهای تیز خارپشت هر دم به بدن نرم مار فرو می رفت و وی را مجروح می ساخت.
اما مار از سر نجابت دم بر نمی آورد سرانجام مار گفت :
نگاه کن ببین چگونه مجروح و خونین شده ام می توانی لانه من را ترک کنی ! ؟
خارپشت گفت: من مشکلی ندارم اگر تو ناراحتی می توانی لانه دیگری برای خود بیابی!
عادت ها ابتدا به صورت مهمان وارد می شوند، اما دیری نمی گذرد که خود را صاحبخانه می کنند و کنترل ما را به دست می گیرند.
مواظب خارپشت عادتهای منفی زندگیمان باشیم.





فروردین
۱۳

ساده

ساده که می شوی همه چیز خوب می شود.
برایت فرقی نمی کند تجمل چیست، قیمت تویوتا لندکروزچند است.
مهم نیست نیاوران کجاست.
همیشه لبخند بر لب داری روی جدولهای کنار خیابان راه می روی،
زیر باران دهانت را باز می کنی ..
آدم برفی که درست می کنی؛
شال گردنت را به او می بخشی.
ساده که باشی آدم های ساده را دوست داری.
ساده که می شوی فرمول نمی خواهی،
ایکس تو همیشه مساوی ایگرگ توست،
ساده که می شوی،
حجم نداری،
جایی نمی گیری،
زود به یاد دوستان می آیی و… دیر از خاطر می روی.
ساده که می شوی کوچک می شوی…
توی دل همه جا می شوی…





فروردین
۱۲

وجوه منفی

شکارچی پرنده سگ جدیدی خریده بود، سگی که ویژگی منحصر به فردی داشت.
این سگ می توانست روی آب راه برود.
شکارچی وقتی این را دید نمی توانست باور کند و خیلی مشتاق بود که این را به دوستانش بگوید.
برای همین یکی از دوستانش را به شکار مرغابی در برکه ای آن اطراف دعوت کرد.
او و دوستش شکار را شروع کردند و چند مرغابی شکار کردند.
بعد به سگش دستور داد که مرغابی های شکار شده را جمع کند.
در تمام مدت چند ساعت شکار، سگ روی آب می دوید و مرغابی ها را جمع می کرد.
صاحب سگ انتظار داشت دوستش درباره این سگ شگفت انگیز نظری بدهد یا اظهار تعجب کند، اما دوستش چیزی نگفت !
در راه برگشت، او از دوستش پرسید آیا متوجه چیز عجیبی در مورد سگش شده است؟
دوستش پاسخ داد: آره، در واقع، متوجه چیز غیرمعمولی شدم. سگ تو نمی تواند شنا کند !
بعضی از افراد همیشه به ابعاد و نکات منفی توجه دارند.
وجوه منفی تیم های کاری متمرکز نشوید.
با توجه به جنبه های مثبت و نقاط قوت، در کارکنان و تیم های کاری ایجاد انگیزه کنید.





فروردین
۱۱

در لحظه شاد باشید

حرص نخورید.
ناراحتی را نبلعید.
همانطور که از خوردن غذای مانده و فاسد پرهیز می کنید از جذب کردن و بلعیدن حرف های بیهوده پرهیز کنید.
نگذارید حرف هایی که به نظر خودتان صحیح نمی آید، ذهن تان را خراب کند و باعث شود که دچار تهوع فکری شوید.
اگر دلخورید بیان کنید.
اگر می ترسید ترس تان را به زبان بیاورید.
اگر عصبانی هستید عصبانیت تان را نشان دهید.
گریه دارید؟
گریه کنید.
مفاهیمی مثل خویشتن داری و سکوت و بردباری را بگذارید کنار.
ناراحتی ها را باید ابراز کرد و گرنه بعدها می شود کابوس.
می شود تیک عصبی،
تنگی نفس،
خارشِ تن،
می شود دسیسه چینی و بهانه جویی،
ناخن و لب جویدن و تند تند پاها را تکان دادن،
نگذارید کسی اعتماد به نفس شما را خدشه دار کند،
با نگاه،
با لبخند معنی دار،
با کنایه،
با حرف و طعنه،
سعی کنید به خودتان ایمان بیاورید.
با خودتان صلح کنید.
خودتان را همانطور که هستید دوست داشته باشید.
چهره تان را،
اندام تان را،
صلح کردن با خود آغاز زندگی ست.
از گذشته فرار نکنید و آن را بپذیرید.
با خود مهربان باشید و اشتباهات و غفلت ها را به خودتان ببخشید.
در لحظه شاد باشید.





فروردین
۱۰

تلنگر به خود !

لازم است گاهی از خانه بیرون بیایی و خوب فکر کنی ببینی باز هم می‌خواهی به خانه برگردی یا نه؟
لازم است گاهی ازمذهب و دینت بیرون بیایی و ببینی پشت سر اعتقادت چه می بینی ، ترس یا حقیقت؟
لازم است گاهی از ساختمان اداره بیرون بیایی، فکر کنی که چه ‌قدر شبیه آرزوهای نوجوانیت است؟
لازم است گاهی درختی، گلی را آب بدهی، حیوانی را نوازش کنی، یا غذا بدهی و ببینی هنوز از طبیعت چیزی در وجودت مانده یا نه؟!
لازم است گاهی پای کامپیوترت نباشی، وایبر و فیسبوک ، ویچت و لاینت را بی‌خیال شوی، با خانواده ات دور هم بنشینید، یا گوش به درد دل رفیقت بدهی و ببینی زندگــــــی فقط همیـــــــــن گوشی و لپ تاپت است یا نه؟!
لازم است گاهی بخشی از حقوقت را بدهی به یک انسان محتاج، تا ببینی در تقسیم عشق در نهایت تو برنده ای یا بازنده؟!
لازم است گاهی مولانا باشی، بودا باشی، انسان باشی ببینی می‌شود یا نه؟!
و بالاخره لازم است گاهی از خود بیرون آمده و از فاصله ای دورتر به خودت بنگری….
و از خود بپرسی که آیا سالهای عمرم سپری شد تا این کسی بشوم که اکنون هستم؟





فروردین
۰۸

قلب زیبا

هیچکس خودش انتخاب نکرده که با چه قیافه ای،
تو چه خانواده ای،
و تو چه شرایطی بدنیا بیاد.
حواسمون باشه هیچکس رو بخاطر هیچ چیزش تحقیر یا مسخره نکنیم.
درباره دیگران قضاوت نکنیم.
همان اندازه که به یه مدیر و مهندس و دکتر احترام می ذاریم،
دقیقا به همون اندازه به یه کارگر یه رفتگر و حتی یه مستخدم هم احترام بگذاریم.
پس خاکی باش پابرهنه راه برو.
با دست غذا بخور و روی زمین خاکی بشین.
صورت زیبا روزی پیر،
پوست خوب روزی چروک،
اندام خوب روزی خمیده،
و موی زیبا روزی سفید خواهد شد.
تنها قلب زیباست که زیبا خواهد ماند.





فروردین
۰۵

باز هم قانون کائنات

رنج نباید تو را غمگین کند، این همان جایی است که اغلب مردم اشتباه می کنند…
رنج قرار است تو را هوشیار تر کند، چون انسانها زمانی هوشیارتر می شوند که زخمی شوند، رنج نباید بیچارگی را بیشتر کند.
رنجت را تنها تحمل نکن، رنجت را درک کن، این فرصتی است براى بیداری، وقتی آگاه شوی بیچارگی ات تمام می شود…
اگر که به جاى محبتی که به کسی کردید از او بی مهری دیده اید، مأیوس نشوید، چون برگشت آن محبت را از شخص دیگری، در زمان دیگری، در رابطه با موضوع دیگری’ خواهید گرفت.
شک نکنید!
این قانون کائنات است….
ﺍﻧﻌﮑﺎﺱ ﭼﯿﺰﯼ ﺑﺎﺵ.. ﮐﻪ میخواهی ﺩﺭ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﺑﺒﯿﻨﯽ!
ﺍﮔﺮ ﻋﺸﻖ می خوﺍﻫﯽ ﻋﺸﻖ ﺑﻮﺭﺯ…
ﺍﮔﺮ ﺻﺪﺍﻗﺖ می خواهی ﺭﺍﺳﺘﮕﻮ ﺑﺎﺵ…
ﺍﮔﺮ ﺍﺣﺘﺮﺍﻡ می خوﺍﻫﯽ ﺍﺣﺘﺮﺍﻡ ﺑﮕﺬﺍﺭ…
ﺩﻧﯿﺎ ﭼﯿﺰﯼ ﺟﺰ ﭘﮋﻭﺍﮎ ﻧﯿﺴﺖ!
یادمان باشد.. زندگی انعکاس رفتار ما است!
انعکاس من بر من..
پس حواسمان باشد بهترین باشیم تا بهترین دریافت کنیم!
می گویند برای کلبه کوچک همسایه ات چراغی آرزو کن، قطعأ حوالی خانه تو نیز روشن خواهد شد.
من خورشید را برای خانه دلتان آرزو می کنم تا هم گرم باشد و هم سرشار از روشنایی .





فروردین
۰۴

خدای من

خدای من نه دور کعبه است نه در کلیسا … نه در معبد
خدای من همینجاست، کنار تمام دلواپسی هایم، بغض هایم … خنده هایم
خدای من نمی ترساند مرا از آتش
اما می ترساند مرا از شکستن دلی
اشک آوردن به چشمی …
ناحق کردن حقی
خدای من می بیند مرا هر جا که باشم
می فهمد مرا با هر زبانی که سخن گویم
خدای من حواسش در همه احوال به من هست
خدای من مرا از هیچ نمی ترساند، جز بی فکر سخن گفتن و رنجاندن دلی
خدای من … خدای تمام مهربانی هاست.





اسفند
۲۷

ساعتی به قشنگی …..

پشت ویترین ساعت فروشی ایستاده بودم، ساعتها رو که نگاه می کردم.
دیدم هیچ ساعتی به قشنگی ساعتی که دور هم هستیم، نیست ..
بالا رفتن سن حتمی است …
اما اینکه روح تو پیر شود، بستگی به خودت دارد … !
ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺭﺍ ﻭﺭﻕ ﺑﺰﻥ … ﻫﺮ ﻓﺼﻠﺶ ﺭﺍ ﺧﻮﺏ ﺑﺨﻮﺍﻥ :
ﺩﺭ ﻓﺼﻞ ﮐﺎﺷﺖ ﺑﺎ ﺑﻬﺎﺭ ﺑﺮﻗﺺ،
ﺩﺭ ﻓﺼﻞ ﺩﺍﺷﺖ ﺑﺎ ﺗﺎﺑﺴﺘﺎﻥ ﺑﭽﺮﺥ،
ﭘﺲ ﺍﺯ ﺑﺮﺩﺍﺷﺖ…….
ﺩﺭ ﭘﺎﯾﯿﺰ ﮐﻨﺎﺭ ﺩﯾﻮﺍﺭ ﺑﻨﺸﯿﻦ،
ﺑﺎ ﺯﻣﺴﺘﺎﻥ ﮐﻨﺎﺭ ﮐﺮﺳﯽ ﺑﻨﺸﯿﻦ .
ﺷﺎﻫﻨﺎﻣﻪ ﺑﺨﻮﺍﻥ …….
ﻭ ﺍﺳﺘﮑﺎﻥ ﺍﺳﺘﮑﺎﻥ ﭼﺎﯼ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺳﻼﻣﺘﯽ ﻧﻔﺲ ﮐﺸﯿﺪﻧﺖ ﺑﻨﻮﺵ …
ﻣﺒﺎﺩﺍ ! ﻣﺒﺎﺩﺍ مبادا …
ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺭﺍ ﺩﺳﺖ ﻧﺨﻮﺭﺩﻩ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﺮﮒ ﺑﮕﺬﺍﺭﯼ





اسفند
۲۵

سَلمَک‌

یه گوشه‌ای هم هست به ‌نام سَلمَک‌.
یک جایی بین پرده‌ چهارم و پنجم دستگاه شور وقتی می‌خواهی از شور بیفتی تویِ دشتی، آنجا درست همان لحظه، یک مکث می‌کنی، یک توقف چند ثانیه‌ای بین دو پرده،
یک لحظه آواز را به جای آن‌که رها کنی توی هوا نگه می داری توی گلو،
می‌پیچانی، مکث می‌کنی خسیس می‌شوی توی خرج کردنش ! چرا ؟
چون بعدش که می‌روی توی دشتی و صدا را رها می‌کنی آزادش می‌کنی، آن مکث چند ثانیه‌ای کرشمه می‌شود روی صدایت، یک دمِ دل‌انگیز می‌آفرینی.
جانِ جهان ‌می‌شود ترمه‌ آوازت.
زندگی هم همین است.
گاهی اگر دلش خواست مکث کند، پاپی نشوید که هل بدهیدش جلو،
بگذارید لحظه‌ای را توقف کند، دراز بکشد بین دو اتفاق،
رها کنید این با شتاب پیش رفتن را،
کش بیائید میان حادثه‌ها،
دست بیندازید توی جیبتان سوت بزنید و خیابان‌ها را فتح کنید و بسپارید خودتان را به خیالِ خوشِ آسودگی،
شاید زندگی آن نغمه‌ جادویی که برایتان حبس کرده است در گلو را همین زودی،
پشت این مکثِ کش‌دارِ بدِ حادثه‌ها،
رها کند توی سرنوشت‌تان.





اسفند
۲۴

زندگی

هرگز، هرگز، هرگز، هیچ مردی، هیچ زنی را و هیچ زنی، هیچ مردی را نه عوض کرده و نه درست کرده است ….
این تحفه ای که شما می بینید ده بیست درصد بدتر می شود که بهتر نمی شود …..
بنابراین اگر با ده بیست درصد خرابتر شدن، می توانید او را بپذیرید، مبارکتان باشد …..
اگه نه بروید دنبال کارتان و رهایش کنید…..
قوی کسی است که نه منتظر می ماند کسی خوشبختش کند و نه اجازه می دهد کسی بدبختش کند!!
هر گاه زندگی را جهنم دیدی سعی کن پخته از آن بیرون آیی… سوختن را همه بلدند!!
زندگی هیچ نمی گوید، نشانت می دهد!!
با زندگی قهر نکن…
دنیا منت هیچکس را نمی کشد…
با خود عهد بستم که به چشمانم بیاموزم، فقط زیبائی های زندگی ارزش دیدن دارد و با خود تکرار می کنم که یادم باشد، هر آن ممکن است شبی فرا رسد و آنچنان آرام گیرم که دیدار صبحی دیگر برایم ممکن نگردد، پس هرگز به امید “فردا “محبت هایم را ذخیره نکنم.





اسفند
۲۳

قایق

وقتی جوان بودم قایق سواری را خیلی دوست داشتم، یک قایق کوچک هم داشتم که با آن در دریاچه قایق سواری می کردم و ساعت ها ی زیادی را آنجا در تنهایی می گذراندم.
شبی بدون آنکه به چیز خاصی فکر کنم نشستم و چشم هایم رابستم.
شب خیلی قشنگی بود.
در همین زمان قایق دیگری به قایق من برخورد کرد !
عصبانی شدم و خواستم با شخصی که با کوبیدن به قایق آرامش من را بر هم زده بود دعوا کنم !
ولی دیدم قایق خالی است !
کسی در قایق نبود که با او دعوا کنم و عصبانیت خودم را به او نشان دهم !
چطور می توانستم خشم خودم را تخلیه کنم ؟
هیچ کاری نمی شد کرد !
دوباره نشستم و چشم هایم را بستم.
عصبانی بودم….
در سکوت شب کمی فکر کردم.
قایق خالی برای من درسی شد….
از آن به بعد، اگر کسی باعث عصبانیت من شود، پیش خودم می گویم:
” این قایق هم خالی است “.

نکته: در واقع آن کس که شما را عصبانی می کند، شما را فتح کرده ! اگر به خود اجازه می دهید از دست کسی خشمگین باشید و بخش عمده ای از عاطفه و ذهن تان را به او اختصاص دهید، در واقع به او اجازه تصاحب این بخش های وجودتان را داده اید !

از خاطرات مارگارت تاچر





اسفند
۲۲

معلولیت

مشکلی که من با لغت معلولیت دارم این است که به محض شنیدن معلولیت، همه به یاد کسانی می افتند که نمی بینند ! یا نمی شنوند ! یا نمی توانند راه بروند !در حالی که اینها اگر هم معلولیت باشد، ساده ترین شکل آن است آنها که احساس در وجودشان مرده است را معلول نمی دانیم ! !
آنها که نمی توانند یا نمی خواهند یا نیاموخته اند که صادقانه در مورد احساسشان حرف بزنند را معلول نمی دانیم !
آنها که نمی توانند دوستی های خوب و بلندمدت بسازند را معلول نمی دانیم !
آنها که نمی توانند بفهمند که در زندگی چه می خواهند را معلول نمی دانیم !
آنها که چشمشان جز خودشان نمی بیند را معلول نمی دانیم !
آنها که دستشان به امید نمی رسد و در انتظارند که دیگران امید و انگیزه را پیش پایشان قرار دهند را معلول نمی دانیم !
این معلولیت های واقعی را نمی بینیم و از اینکه دست و پا و چشم و گوش داریم، احساس سلامت می کنیم ! ! !





اسفند
۲۱

آن لحظه ….

بی خیال نداشته هایت
بی خیال غصه هایت
بی خیال هر چه که تو را نا آرام می کند
به من بگو ببینم، امروز نفس کشیده ای ؟
پس خوش به حالت.
عمیق نفس بکش عمیق
عشق را
زندگی را
بودن را بچش
ببین
لمس کن
و با تک تک سلولهایت لبخند بزن که : زندگی زیباست.
به یاد داشته باش
امروز از دیروز مسن تر شدی ،
و از فردا جوانتری
اگر تنها یک لحظه ،
برای رسیدن به رویاهایت باشد ،
آن لحظه امروز است.





اسفند
۲۰

قضاوت و نظر دیگران در باره ما

ما آمده ایم به این دنیا که خوب زندگی کنیم، ما نیامده ایم که دیگران را راضی نگه داریم !
ما باید با ملاک ها برخورد کنیم، نه با آدمها ما قرار است که نیرویمان صرف رشد و تکامل اخلاقی ، انسانی ، علمی و هنریمان شود.
قرار نیست که این نیرو صرف تحت تاثیر قرار دادن دیگران شود !
تجربه نشان داده است که ۹۸ % افکار مردم در ۹۸ % موارد کوچکترین تاثیری در زندگی ما ندارد و این ما هستیم که از این نظر چون چاقویی برای ضربه زدن به خود استفاده می کنیم.
فردی که نظر دیگران برایش مهم است، آنچنان در کودکی آسیب دیده و تحت تاثیر پدر و مادری بوده که همواره توجه او را به بیرون جلب کرده اند که چون چشم شده که همه را می بیند جز خودش را !
در واقع این فرد در سن ۲ تا ۴ سالگی متوقف شده که تصور می کند همه در حال دیدن او هستند.
ما در دنیایی هستیم که قرار است بر اساس اصولی درست زندگی کنیم،
در این درست زندگی کردن نیازی نیست که رضایت همگان را جلب کنیم،
بلکه ملاک واقعی ما ، واقعیت، مسوولیت و اخلاق است.





اسفند
۱۹

گاهی ….

گاهی به خودت احترام بگذار،
یک چای داغ بریز داخل زیباترین استکان خانه،
یک دانه شیرینی هم بگذار کنارش،
همراه یک آهنگ دلنشین و به خودت بگو :
بفرمائید…. چایتان سرد نشود….
به خودت ؛ باورت و زندگی ات عشق بورز،
سن و سال ات مشکل عشق نیست،
زمان نمی تواند بلور اصل را کدر کند،
مگر آنکه تو پیوسته؛ برق انداختن آن را از یاد برده باشی،
برای خودت دعا کن که آرام باشی ؛ صبور باشی،
مهم نیست که آخرین زلزله ی زندگی ات چند ریشتر بود،
مهم نیست که در آن زلزله چه چیزهایی را از دست دادی،
مهم این است که دوباره از نو بسازی زندگی ات…
باورت را…
جهانت را…..





اسفند
۱۸

ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﯿﻢ بی دﻟﯿﻞ

ﺧﻮﺏ ﺑﻮﺩﻥ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ منوط به، ﺧﻮﺏ ﺑﻮﺩﻥ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﻧﮑﻦ !
و ﺑﺪ ﺑﻮﺩﻥ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻋﻠﺖ، ﺑﺪ ﺑﻮﺩﻥ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﺗﻮﺟﯿﻪ ﻧﮑﻦ !
ﻣﺎ ﺁﯾﯿﻨﻪ ﻧﯿﺴﺘﯿﻢ، ﺍﻧﺴﺎﻧﯿﻢ !!!
مشک ﺭﺍ ﮔﻔﺘﻨﺪ :
ﺗﻮ ﺭﺍ ﯾﮏ ﻋﯿﺐ ﻫﺴﺖ،
ﺑﺎ ﻫﺮ ﮐﻪ ﻧﺸﯿﻨﯽ ﺍﺯ ﺑﻮﯼ ﺧﻮﺷﺖ ﺑﻪ ﺍﻭ ﺩﻫﯽ …
گفت :
ﺯﯾﺮﺍ ﮐﻪ ﻧﻨﮕﺮﻡ ﺑﺎ ﮐﯽ ﺍﻡ ﺑﻪ ﺁﻥ ﺑﻨﮕﺮﻡ ﮐﻪ ﻣﻦ ﮐﯽ ﺍﻡ !!!
ﻫﯿﭽﻮﻗﺖ ﺑﺎﺑﺖ عشقهاﯾﯽ ﮐﻪ ﻧﺜﺎﺭ ﮐﺴﺎﻧﯽ ﮐﺮﺩﯾﺪ و ﺑﻌﺪﻫﺎ ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﻧﺘﯿﺠﻪ رسیدید،
کوچکترین ارزشی ﺑﺮﺍﯼ ﻋﺸﻖ ﺷﻤﺎ ﻗﺎﺋﻞ ﻧﺒﻮﺩﻧﺪ،
ذره ای ﺍﻓﺴﻮﺱ ﻧﺨﻮﺭﯾﺪ.
شما ﺁن چیزی ﮐﻪ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﻪ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺑﺒﺨﺸﯿﺪ، ﺑﺨﺸﯿﺪﯾﺪ … ﻭ ﭼﻪ ﭼﯿﺰﯼ ﺯﯾﺒﺎﺗﺮ ﺍﺯﻋﺸﻖ !!!
ﻋﺸﻖ ﺗﻤﺎﻣﺎ ” ﺍﻧﺮﮊﯾﺴﺖ و ﺩﺭ ﮐﺎﺋﻨﺎﺕ ﻣﺎﻧﺪﮔﺎﺭ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺑﻮﺩ …
و ﺩﺭ ﻧﻬﺎﯾﺖ، ﻫﺮ ﺭﻧﺞِ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻦ، ﯾﮏ ﺻﯿﻘﻠﯽ ﺳﺖ ﺑﺮ ﺭﻭﺡ !!!
ﺑﺎ ﻫﺮ ﺗﻤﺮﯾﻦ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻦ، ﺭﻭﺡ ﺯﻻﻝ ﺗﺮ می شود،
ﻭ ﺑﺨﺸﯿﺪﻥ ﺳﻬﻞ ﺗﺮ،
ﻭ ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ ﮐﺮﺩﻥ ﺳﺎﺩﻩ ﺗﺮ،
ﻭ ﻫﺮ ﺑﺎﺭ ﺑﯿﺸﺘﺮ می آﻣﻮﺯﯾﻢ ﮐﻪ:

“ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﯿﻢ بی دﻟﯿﻞ”

ﻭ ﺍﯾﻦ ﯾﻌﻨﯽ: ﺭﺳﯿﺪﻥ ﺑﻪ ﺁﺭﺍﻣﺸﯽ ﺑﯽ ﺍﻧﺘﻬﺎ …





اسفند
۱۷

آلزایمر

مگر می شود برای تخریب روح و قلب و احساس دنیای یک انسان، تنها یک کلمه بگوییم:” ببخشید” !
مگر می شود عمری را هدر داد و خوشبختی را گرفت و باز هم گفت: جبران می کنم !
مگر می شود در مورد کسی زود قضاوت کرد ؟
اما وقتی متوجه اشتباه خود می شوی بگویی” ببخشید” !
با گفتن “ببخشید “چه چیز را می شود جبران کرد ؟
چه چیز را می شود بخشید… ؟
گاهی چیزی برای جبران نیست…. !
کاری که بتواند اندکی مرهم درد باشد، نیست !
گذشت هم جایی ندارد… !
وقتی آگاهانه می دانیم دست به کشتار هویت و شخصیت کسی می زنیم و جنگی در خانه اش به پا می کنیم ،
حتی پس از سال ها انتظار بخشش هم نابجاست ……. !
شخصیت کسی را که با گفتن توهین به آشوب کشیدی،
با گفتن ” ببخشید” آرام نمی شود !
آدم ها بفهمید: دل {آلزایمر} نمی گیرد……





اسفند
۱۶

به فکر ….

به فکر همه چیز هستند الا آغوشی که من از دست داده ام !
به فکر حقوق بشر !
به فکر زندان های دور !
حتی بمب های هسته ای !
اما کسی به فکر آغوشی که رفت نیست !
تمام متکلمین جهان !
تمام کشیش های واتیکان !
همه علمای مسلمان !
خاخام های یهود !
موبدان زرتشت !
هندوها !
بودایست ها !
همه و همه به فکر معصیت های انسان هستند !
به فکر زیبایی خدا هستند !
به فکر گناهان بشر !
هیئت جهنم !
هیبت شیطان !
شکل عزرائیل !
اما کسی به فکر من نیست ! !
به فکر آغوشی که از من دور شده است……

“انسی الحاج” ترجمه: بابک شاکر





اسفند
۱۵

می ترسم از بعضی آدمها

آدمهایی که !
امروز ؛ دوستت دارند ؛ فردا بدون هیچ توضیحی رهایت می کنند …..
آدمهایی که !
امروز پای درد و دلت می نشینند ؛ فردا بیرحمانه قضاوت می کنند …..
آدمهایی که !
امروز لبخندشان را می بینی ؛ فردا خشم و قهر و نامهربانی شان را …..
آدمهایی که !
امروز قدرشناس محبتت هستند ؛ فردا طلبکار محبتت …..
آدمهایی که !
امروز با تعریف هایشان تو را به عرش می برند ؛ فردا سخت بر زمینت می زنند !





اسفند
۱۴

متعهد

می پرسند مجرد یا متأهل ؟
می گویم متعهد !
چون تجربه نشان داده نه مجرد بودن نشانه تعلق خاطر نداشتن به کسی است ،
و نه متأهل بودن نشانه تعهد و وفاداری.
همه قراردادها را که روی کاغدهای بی جان نمی نویسند،
بعضی از عهدها را روی قلب های هم می نویسیم.
حواستان به این عهدهای غیر کاغذی باشد.





اسفند
۱۳

یک آرزوی زنونه

ماﻣﺎﻥ ﮐﻪ ﺷﺪﻡ :
ﺑﻪ ﭘﺴﺮﻡ ﺧﯿﻠﯽ ﻣﺤﺒﺖ می کنم ﺍﻭﻧﻘﺪﺭﯼ ﮐﻪ ﺑﺰﺭﮒ ﺷﺪ ﺑﺎﻋﺸﻘﺶ ﻣﺚ ﯾﻪ ﭘﺮﻧﺴﺲ ﺭﻓﺘﺎﺭ ﮐﻨﻪ،
ﺗﺎ ﺟﻔﺘﺶ ﺑﻔﻬﻤﻪ ﮐﻪ ﭘﺴﺮﻡ ﺗﻮﺩﺳﺘﺎﯼ ﯾﻪ ﻣﻠﮑﻪ ﺑﺰﺭﮒ ﺷﺪﻩ !!
ﺭﻭﺯﺍ ﺩﺳﺘﺎﺷﻮ می گیرم ﻭ ﭼﻨﻮﻥ ﺑﺎ ﻣﺤﺒﺖ ﺑﻐﻠﺶ می کنم ﮐﻪ ﺑﻐﻞ ﮐﺮﺩﻥ ﻋﺎﺷﻘﻮﻧﻪ ﺭﻭ ﺑﺎ ﺗﻤﻮﻡ ﻭﺟﻮﺩﺵ ﯾﺎﺩ ﺑﮕﯿﺮﻩ !!
ﺑﻬﺶ ﯾﺎﺩ می دﻡ ﮐﻪ ﻫﻤﻪ ﯼ ﺁﺩﻣﻬﺎ ﺧﺼﻮﺻﺎ ﻫﻤﺴﺮﺷﻮﻥ ﺗﺸﻨﻪ ﻣﺤﺒﺘﻨﺪ ﻭ ﭘﻨﻬﻮﻥ ﮐﺮﺩﻥ ﻋﺸﻖ ﻭ ﻋﻼﻗﻪ ﺯﻧﺪﮔﯿﺸﻮ ﺳﺮﺩ ﻣﯽ ﮐﻨﻪ!
ﺑﻬﺶ ﯾﺎﺩ می دﻡ ﮐﻪ ﺧﺎﻧﻤﺎ آﻗﺎ ﺑﺎﻻﺳﺮ ﻭ ﺳﺎﯾﻪ ﯼ ﺳﺮ نمی خوﺍﻥ ، ﻋﺸﻖ ، ﺩﻭﺳﺖ ﻭ ﻫﻤﺮﺍﻩ ﺻﻤﯿﻤﯽ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻥ !
ﺑﻬﺶ ﯾﺎﺩ ﻣﯽ ﺩﻡ ﮐﻪ ﻫﯿﭽﻮﻗﺖ ﺩﻝ ﻋﺸﻘﺶ ﺭﻭ ﻧﺸﮑﻮﻧﻪ ، ﭼﻮﻥ ﺩﯾﮕﻪ ﻧﻤﯽ ﺗﻮﻧﻪ ﺗﺮﻣﯿﻤﺶ ﮐﻨﻪ !!
ﺑﻬﺶ ﯾﺎﺩ می دﻡ ﺍﻭﻧﻘﺪر ﻋﺎﺷﻘﻮﻧﻪ ﺑﻪ ﻋﺸﻘﺶ ﻧﮕﺎه ﮐﻨﻪ ﺍﻧﮕﺎﺭ ﻗﺤﻄﯽ ﺁﺩﻣﻪ !!
ﺑﻪ ﭘﺴﺮﻡ ﯾﺎﺩ ﻣﯽ ﺩﻡ ﮐﻪ ﻋﺸﻘﺸﻮ ﻋﺎﺷﻘﻮﻧﻪ ﺑﻐﻞ ﮐﻨﻪ ﻧﻪ ﺍﺯﺭﻭﯼ ﻋﺎﺩﺕ ﻭ ﻫﻮﺱ !!
ﺑﺮﺍﺵ ﮐﺎﺩﻭ ﻫﺎﯼ ﮐﻮﭼﮏ ﺑﺎ ﻣﻌﻨﯽ ﻣﯽ ﺧﺮﻡ ﺗﺎ ﮐﺎﺩﻭ ﺩﺍﺩﻥ ﺑﻪ ﺁﺩﻡ ﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺩﻭﺳﺘﺸﻮﻥ ﺩﺍﺭﻩ ﺑﺸﻪ ﻓﺮﻫﻨﮕﺶ !!
ﺑﻬﺶ ﺍﻭﻧﻘﺪﺭ ﺣﺮﻓﻬﺎﯼ ﻣﺤﺒﺖ ﺁﻣﯿﺰ ﻣﯽ ﺯﻧﻢ ﮐﻪ ﮐﻼﻡ ﭘﺮ ﻣﻬﺮ ﺑﺸﻪ ﻭﺭﺩ ﮐﻠﻮﻣﺶ !!
ﻫﻤﻪ ﺍﯾﻨﮑﺎﺭﺍ ﺭﻭ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ ﺗﺎ ﭘﺴﺮﻡ ﻫﻤﻮﻧﯽ ﺑﺸﻪ ﮐﻪ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺍﺯ ﺟﻔﺖ ﺍﯾﺪﻩ ﺁﻝ ﺗﻮ ﺫﻫﻨﻢ ﺑﻮﺩﻩ ﻭ ﻫﺴﺖ .
ﺍﺑﻨﻄﻮﺭﯼ ﻫﻢ ﺧﻮﺩﺵ ﺍﺯ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻟﺬﺕ ﺑﺒﺮﻩ ﻭ ﻫﻢ ﺟﻔﺘﺶ !!
ﻣﻦ ﺑﺨﺎﻃﺮ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﯾﻪ ﻣﺮﺩ ﺑﺎﻣﺤﺒﺖ ﺩﯾﮕﻪ ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﺩﻧﯿﺎ ﺍﺿﺎﻓﻪ ﺑﺸﻪ ، ﺣﺘﻤﺎ ﯾﻪ ﺭﻭﺯﯼ ﻣﺎﺩﺭﻣﯽ ﺷﻢ !





اسفند
۱۲

کسی باشد بفهمد …..

همیشه باید کسی باشد تا بغض هایت را قبل از لرزیدن چانه ات بفهمد !
باید کسی باشد که وقتی صدایت لرزید !
بفهمد !
که اگر سکوت کردی بفهمد !
باید کسی باشد !
که اگر بهانه گیر شدی !
بفهمد !
باید کسی باشد که اگر سردرد را بهانه آوردی برای رفتن !
نبودن !
بفهمد !
باید کسی باشد که اگر حرف های بی معنی زدی بفهمد !
باید کسی باشد بفهمد که درد داری !
که زندگی درد دارد !
بفهمد که دلگیری !
بفهمد که دلت برای چیزهای کوچک تنگ شده ! ! !
بفهمد که دلت برای راه رفتن !
برای دویدن !
تنگ شده !
بفهمد که وقتی باران می آید !
برف می بارد !
راه رفتن می شود تنها دغدغه ی زندگیت !
بفهمد ! ! !
همیشه باید کسی باشد،
زیر بــاران باید رفت..
عشــق را زیر باران باید دید.





اسفند
۱۰

گاهی …

گاهی دلت بهانه هایی می گیرد که خودت انگشت به دهان می مانی !
گاهی دلتنگی هایی داری که فقط باید فریادشان بزنی اما سکوت می کنی …
گاهی …!!
پشیمانی از کرده و ناکرده ات …
گاهی دلت نمی خواهد دیروز را به یاد بیاوری،
انگیزه ای برای فردا نداری و حال هم که …
گاهی فقط دلت می خواهد زانو هایت را تنگ در آغوش بگیری و گوشه ای،
گوشه ترین گوشه ای… که می شناسی بنشینی و “فقط” نگاه کنی…
گاهی چقــدر دلت برای یک خیال راحت تنگ می شود !





اسفند
۰۷

غـار

بیا به غار برگردیم!
به بدوی‌ترین بوسه‌ها که بوی عقدنامه و مهریه نمی‌دادند…
تا عریانی،
زننده به حساب نیاید و زیباترین هدیه‌ی جهان
آتشی باشد که یک روز را صرف روشن کردنش کنم برای تو…
بیا به غار برگردیم!
به روزگاری که مایکروویو و تلویزیون را نمی‌شناخت و در آن رنگین‌کمان اتفاقِ بزرگی بود؛
دندان ‌درد خدا را به یادِ ما می‌آورد
و پیدا کردنِ غذا سفری عظیم به حساب می‌آمد
که به عشق یک لبخندت تن می‌دادم به آن…
بیا به غار برگردیم تا تماشای مهتاب
اثری هم پای دیدنِ فیلم‌های برتولوچی داشته باشد
و سینه‌ریزی از گوش‌ ماهی‌ها
که به دستان خود از ساحل گرد آورده باشمشان با سِتی از برلیان برابری کند…
تصویری از تو را بر دیوار غارمان خواهم کشید
تا باستان ‌شناسان هزار هزاره‌ی دیگر بدانند
انسان کدام عصر، نخستین کاشفِ عشق بود!





اسفند
۰۳

نیروی باور و تلقین

در یک باشگاه بدنسازی پس از اضافه کردن ۵ کیلوگرم به رکورد قبلی ورزشکاری از وی خواستند که رکورد جدیدی برای خود ثبت کند.
اما او موفق به این کار نشد !
پس از او خواستند وزنه ای که ۵ کیلوگرم از رکوردش کمتر است را امتحان کند.
این دفعه او براحتی وزنه را بلند کرد.
این مسئله برای ورزشکار جوان و دوستانش امری کاملا طبیعی به نظر می رسید اما برای طراحان…این آزمایش جالب و هیجان انگیز بود !
چرا که آنها اطلاعات غلط به وزنه بردار داده بودند !
او در مرحله اول از عهده بلند کردن وزنه ای برنیامده بود که در واقع ۵ کیلوگرم از رکوردش کمتر بود و در حرکت دوم ناخودآگاه موفق به بهبود رکوردش به میزان ۵ کیلوگرم شده بود !
او در حالی و با این «باور» وزنه را بلند کرده بود که خود را قادر به انجام آن می دانست !
هر فردی خود را ارزیابی می کند و این برآورد مشخص خواهد ساخت که او چه خواهد شد.
شما نمی توانید بیش از آن چیزی بشوید که باور دارید «هستید».
اما بیش از آنچه باور دارید «می توانید» انجام دهید.
تو همانی که می اندیشی….





اسفند
۰۲

تصور کن …

تصور کن هیچ بهشتی در کار نیست ! آسان است اگر تلاش کنی …
و هیچ جهنمی در زیر پایمان نیست !
بر بالای سرمان تنها آسمان است …
تصور کن همه ی انسان‌ها برای امروز زندگی می کنند !
تصور کن هیچ کشوری نیست !
تصورش سخت نیست …
هیچ بهانه‌ای ، برای کشتن یا مردن در راهش نیست !
چنان که مذهبی وجود ندارد !
تصور کن همه ی انسان‌ها در صلح زندگی می کنند !
شاید بگویی من رؤیا می بینم … اما من تنها نیستم
! من امیددار روزی هستم ، که تو به ما بپیوندی و جهان یکی شود.
تصور کن مالکیتی وجود ندارد !
تعجب می کنم اگر بتوانی !
نیازی به حرص یا گرسنگی نیست ،
برادری بشر …
تصور کن همه ی مردم، زمین را با یکدیگر قسمت می کنند !
شاید بگویی من رؤیا می بینم … اما من تنها نیستم !
من امیدوار روزی هستم ، که تو به ما بپیوندی و جهان یکی شود.

جان لنون





بهمن
۳۰

کاکتوس هایتان را رها کنید

اگر کسی به اندازه‌ای که دوستش دارید دوستتان ندارد،
رابطه‌تان را تا نا کجا ادامه ندهید،
به خودتان امید ندهید که بالاخره روزی دوستم خواهد داشت،
اینکه گاهی از طرف او پذیرفته می شوید وگاهی نمی شوید،
کلافه تان خواهد کرد،
گویی در جا می دوید،
هر چقدر تلاش می کنید،
به جایی نمی رسید،
این نرسیدن دایمی خسته تان می کند،
خشمگین می شوید،
افسرده می شوید،
خودتان را قانع نکنید که اگر دوستم نداشت این همه مدت نمی ماند،
او بخاطر خودش با شما مانده،
شما با توجه و محبتی که به او می کنید احساس دوست داشتنی بودن به او می دهید،
غرورش را ارضا می کنید و باعث رشد عزت نفسش می شوید،
پس چرا با شما ادامه ندهد؟
وقتی به کسی که دوستتان ندارد نزدیک می شوید،
گویی به کاکتوس نزدیک می شوید،
هرچه بیشتر نزدیک شوید،
بیشتر زخمی می شوید،
پس کاکتوس هایتان را رها کنید،
در صورتیکه محبوب تان واقعا شما را دوست داشته باشد،
تمام تلاشش را برای جبران رفتارهای متناقض و بی توجهی های گذشته اش انجام می دهد…
کاکتوس هایتان را رها کنید.