اردیبهشت
۲۸

تفاوت نگاه

یکی از اساتید دانشگاه خاطره جالبی را که مربوط به سالها پیش بود نقل میکرد:
“چندین سال قبل برای تحصیل در دانشگاه سانتا کلارا کالیفرنیا، وارد ایالات متحده شده بودم، سه چهار ماه از شروع سال تحصیلی گذشته بود که یک کار گروهی برای دانشجویان تعیین شد که در گروه های پنج شش نفری با برنامه زمانی مشخصی باید انجام میشد.
دقیقا یادمه از دختر آمریکایی که درست توی نیمکت بغلیم مینشست و اسمش کاترینا بود پرسیدم که برای این کار گروهی تصمیمش چیه؟
گفت اول باید برنامه زمانی رو ببینه، ظاهرا برنامه دست یکی از دانشجوها به اسم فیلیپ بود.
پرسیدم فیلیپ رو میشناسی؟
کاترینا گفت آره، همون پسری که موهای بلوند قشنگی داره و ردیف جلو میشینه!
گفتم نمیدونم کیو میگی!
گفت همون پسر خوش تیپ که معمولا پیراهن و شلوار روشن شیکی تنش میکنه!
گفتم نمیدونم منظورت کیه؟
گفت همون پسری که کیف وکفشش همیشه ست هست باهم!
بازم نفهمیدم منظورش کی بود!
اونجا بود که کاترینا تون صداشو یکم پایین آورد و گفت فیلیپ دیگه، همون پسر مهربونی که روی ویلچیر میشینه…
این بار دقیقا فهمیدم کیو میگه ولی به طرز غیر قابل باوری رفتم تو فکر، آدم چقدر باید نگاهش به اطراف مثبت باشه که بتونه از ویژگی های منفی و نقص ها چشم پوشی کنه…
چقدر خوبه مثبت دیدن…
یک لحظه خودمو جای کاترینا گذاشتم ، اگر از من در مورد فیلیپ میپرسیدن و فیلیپو میشناختم، چی میگفتم؟
حتما سریع میگفتم همون معلوله دیگه!!
وقتی نگاه کاترینا رو با دید خودم مقایسه کردم خیلی خجالت کشیدم…
شما چی فکر می کنید؟
چقد عالی میشه اگه ویژگی های مثبت افراد رو بیشتر ببینیم و بتونیم از نقص هاشون چشم پوشی کنیم”

ارسالی از : صالح نجفی





دی
۰۳

ﺑﻌﻀﯿـــــــــﺎ می گوﯾﻨﺪ ….

ﺑﻌﻀﯿـــــــــﺎ می گوﯾﻨﺪ ….
ﺯﻣﺎﻥ ﮐﻪ ﺑﮕﺬﺭﺩ ﻫﻤﻪ ﭼﯽ ﺩﺭﺳﺖ می ﺸﻮﺩ …..
ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ میﺸﻮﺩ …
ﯾﮏ ﻋﺸﻖ …
ﯾﮏ ﺧﺎﻃﺮﻩ …..
ﯾﮏ ﺣﺮﻑ ….
ﯾﮏ ﻟﺒﺨﻨﺪ …….
ﻫﻤﻪ ﺍﺵ ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ می شوﺩ …
ﻣﻦ ﻣﻄﻤئنم ﺍﯾﻦ ﺑﻌﻀﯿﺎ ..
ﻫﯿﭽﻮﻗﺖ ﺩﺭ ﺷﺮﺍﯾﻂ ﻓﺮﺍﻣﻮﺷﯽ ﻗﺮﺍﺭ ﻧﮕﺮﻓﺘﻪﺍﻧﺪ …
ﮐﻪ ﺍﯾﻨﮕﻮﻧﻪ ﺑﺮﺍﯼ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﺗﺼﻤﯿﻢ می گیرﻧﺪ
ﺭﺍﺣﺖ …
ﺍﻣــــﺎ ﻧﻪ ….
ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﺭﺍﺣﺘﯽ ﻫﺎ ﻫﻢ ﻧﯿﺴﺖ ….
ﻣﺮﺩﻡ ﺩﻭ ﺩﺳﺘﻪ میﺸﻮﻧﺪ ﺑﺮﺍﯼ ﻓﺮﺍﻣﻮﺷﯽ ….
آنهاﯾﯽ ﮐﻪ میﺘﻮﺍﻧﻨﺪ ﺧﺎﻃﺮﻩ ﻫﺎﯾﺸﺎﻥ ﺭﺍ ﺑﺎ ﺩﺭﺩ ﺧﺎﮎ کنند ..
ﻭ ﮔﺎﻫﯽ ﻋﺬﺍﺑﺶ ﺭﺍ می کشند …
ﻭ آنهاﯾﯽ ﮐﻪ نمی توانند ….
ﻭ ﺧﻮﺩ ﻭﺧﺎﻃﺮﻩ ﻫﺎﯾﺸﺎﻥ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺧﺎﮎ میﺴﭙﺎﺭﻧﺪ ….
ﻣﺤﺪﻭﺩ ﺍﺳﺖ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﻫﺎﯾﯽ ﺍﺯ ﺩﺳﺘﻪ ﯼ ﺩﻭﻡ …..
ﻭﻟﯽ ﻫﺴـــــــــــــــــﺖ.

ارسالی از : تبسم سکوت





آذر
۳۰

ﺗﺎﺭﯾﺦ ﻧﺸﺎﻥ ﺩﺍﺩ،

ﺗﺎﺭﯾﺦ ﻧﺸﺎﻥ ﺩﺍﺩ،
ﺁﺩﻡ ﻣﺬﻫﺐ ﺭﺍ ﺳﺎﺧﺖ ،
ﺍﻣﺎ ﻣﺬﻫﺐ ﺁﺩﻡ ﺭﺍ ﻧﺴﺎﺧﺖ !
ﻧﺨﺴﺘﯿﻦ ﻣﺬﻫﺐ ﺁﺩﻡ؛ ﺁﺩﻣﯿﺖ ﺑﻮﺩ ،
ﻭ ﻧﺨﺴﺘﯿﻦ ﻭ ﮐﺎﻣﻠﺘﺮﯾﻦ ﮐﺘﺎﺑﺶ ،
ﺧﺮﺩ ﻭﻧﯿﺮﻭﯼ ﺍﻧﺪﯾﺸﯿﺪﻥ.
ﻣﻌﺠﺰﻩ ﯼ ﻧﻮﺡ ﻭ ﺍﺑﺮﺍﻫﯿﻢ ﻭ ﻣﻮﺳﯽ ﻭ ﻣﺤﻤﺪ ﺗﮑﺮﺍﺭ ﻧﺸﺪ،
ﻭ ﺩﺍﺳﺘﺎﻧﻬﺎﯾﺶ ﺭﺍ ﺗﻨﻬﺎ ﺷﻨﯿﺪﯾﻢ.
ﺍﻣﺎ ﻣﻌﺠﺰﻩ ﯼ ﻧﯿﺮﻭﯼ ﺧﺮﺩ ﻭ ﺍﻧﺪﯾﺸﻪ ﺭﺍ ﻫﺮ ﺭﻭﺯ،ﺩﺭ ﭘﯿﺸﺮﻓﺖ ﺁﺩﻣﻬﺎ می بینیم.
ﭘﺲ ﺗﺼﻤﯿﻢ ﺑﺎﺷﻤﺎﺳﺖ .
ﺧﺪﺍ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺧﻮﺩ ﭘﯿﺪﺍ ﮐﻨﯿﺪ،
ﭼﯿﺰﯼ ﺩﺭ ﺁﺳﻤﺎﻥ ﻧﯿﺴﺖ . . . .

ارسالی از : تبسم سکوت





آذر
۲۷

شش نکته مهم

۱٫منتظر هیچ دستی در هیچ جای این دنیا نباش…اشکهایت را با دستهای خودت پاک کن؛ همه رهگذرند!

۲٫زبان استخوانی ندارد اما آنقدر قوی هست که بتواند قلبی را بشکند، مراقب حرفهایمان باشیم!

۳٫به کسانی که پشت سر شما حرف میزنند بی اعتنا باشید، آنها به همانجا تعلق دارند، یعنی دقیقا” پشت سر شما!

۴٫گاهی خدا برای حفاظت از شما کسی را از زندگیتان حذف می کند. اصرار به برگشتنش نکنید!

۵٫آدما مثل عکس هستن، زیادی که بزرگشون کنی کیفیتشون میاد پایین!

۶٫زندگی کوتاه نیست، مشکل اینجاست که ما زندگی را دیر شروع می کنیم!

ارسالی از : تبسم سکوت





آذر
۲۶

سه چیز را هیچگاه و هیچوقت فراموش نکنیم

سه چیز را با احتیاط برداریم:
قدم، قلم، قسم
سه چیز را پاک نگه داریم:
جسم، لباس، خیالات
سه چیز را بکار می گیریم:
عقل، همت، صبر
از سه چیز پرهیز کنیم:
گناه، افسوس، فریاد
سه چیز را آلوده نکنیم:
قلب، زبان، چشم

اما سه چیز را هیچگاه و هیچوقت فراموش نکنیم:
“خدا” ، “مرگ” ، “دوست با معرفت”

ارسالی از : تبسم سکوت





آذر
۱۷

چگونه موفق شویم؟ How to succeed؟

۱٫PLAN” while others are playing”

۱.برنامه ریزی کن وقتی که دیگران مشغول بازی کردنند.

۲٫STUDY” while others are sleeping”

۲.مطالعه کن وقتی که دیگران در خوابند.

۳٫DESIDE” while others are Delalyng”

۳.تصمیم بگیر وقتی که دیگران مرددند.

۴٫PREARE” while others are daydreaming”

۴.خودرا آماده کن وقتی که دیگران درحال خیال پردازیند.

۵٫BEGINE” while others procrasting”

۵.شروع کن وقتی دیگران درحال تعللند.

۶٫WORK” while others are wishing”

۶.کارکن وقتی دیگران درحال آرزو کردنند.

۷٫SAVE” while others are wasting”

۷.ذخیره کن وقتی دیگران درحال اسرافند.

۸٫LISTEN” while others are talking”

۸.گوش کن وقتی که دیگران درحال صحیت کردنند.

۹٫SMILE” while others are frowing”

۹.لبخند بزن وقتی که دیگران خشمگینند.

۱۰٫PERSIST” while others are quitting”

۱۰.پافشاری کن وقتی که دیگران درحال رها کردنند.

ارسالی از : تبسم سکوت





مرداد
۱۴

توصیه های خوب برای بهترین دوستانم …

مهم نیست چه سنی داری هنگام سلام کردن مادرت را در آغوش بگیر.
هیچوقت به کسی که غم سنگینی دارد نگو ” می دانم چه حالی داری ” چون در واقع نمی دانی.
یادت باشد گاهی اوقات بدست نیاوردن آنچه می خواهی نوعی شانس و اقبال است.
هیچوقت به یک مرد نگو موهایش در حال ریختن است. خودش این را می داند.
به یک زن هم هرگز نگو که چاق شده است. او هم خودش می داند.
از صمیم قلب عشق بورز. ممکن است کمی لطمه ببینی، اما تنها راه استفاده بهینه از حیات همین است.
در مورد موضوعی که درست متوجه نشده ای درست قضاوت نکن.
وقتی از تو سوالی را پرسیدند که نمی خواستی جوابش را بدهی، لبخند بزن و بگو: “برای چه می خواهید بدانید؟”
هرگز موفقیت را پیش از موقع عیان نکن…
هیچوقت پایان فیلم ها و کتابهای خوب را برای دیگران تعریف نکن.
وقتی احساس خستگی می کنی اما ناچاری که به کارت ادامه بدهی، دست و صورتت را بشوی و یک جفت جوراب و یک پیراهن تمیز بپوش. آن وقت خواهی دید که نیروی دوباره بدست آورده ای.
هرگز پیش از سخنرانی غذای سنگین نخور.
راحتی و خوشبختی را با هم اشتباه نکن.
هیچوقت از بازار کهنه فروشها وسیله برقی نخر.
شغلی را انتخاب کن که روحت را هم به اندازه حساب بانکی ات غنی سازد.
سعی کن از آن افرادی نباشی که می گویند: ” آماده، هدف، آتش ”
هر وقت فرصت کردی دست فرزندانت را در دست بگیر. به زودی زمانی خواهد رسید که او اجازه این کار را به تو نخواهد داد.
چتری با رنگ روشن بخر. پیدا کردنش در میان چتر های مشکی آسان است و به روزهای غمگین بارانی شادی و نشاط می بخشد.
وقتی کت و شلوار تیره به تن داری شیرینی شکری نخور.
هیچوقت در محل کار درمورد مشکلات خانوادگی ات صحبت نکن.
وقتی در راه مسافرت، هنگام ناهار به شهری می رسی رستورانی را که در میدان شهر است انتخاب کن.
در حمام آواز بخوان.
در روز تولدت درختی بکار.
طوری زندگی کن که هر وقت فرزندانت خوبی، مهربانی و بزرگواری دیدند، به یاد تو بیفتند.
بچه ها را بعد از تنبیه در آغوش بگیر.
فقط آن کتابهایی را امانت بده که از نداشتن شان ناراحت نمی شوی.
ساعتت را پنج دقیقه جلوتر تنظیم کن.
هنگام بازی با بچه ها بگذار تا آنها برنده شوند.
شیر کم چرب بنوش.
هرگز در هنگام گرسنگی به خرید مواد غذایی نرو. اضافه بر احتیاج خرید خواهی کرد.
فروتن باش، پیش از آنکه تو به دنیا بیایی خیلی از کارها انجام شده بود.
از کسی که چیزی برای از دست دادن ندارد، بترس.
فراموش نکن که خوشبختی به سراغ کسانی می رود که برای رسیدن به آن تلاش می کنند

ارسالی از : سمیرا – مشهد





تیر
۲۲

تلخ تر از تلخ

به سلامتی پسری که پولهای مچاله شدشو آروم گذاشت جلوی فروشنده و گفت:
برای روز پدر یک کمربند می خوام..
فروشنده: چه جنسی باشه؟

پسر کوچولو: فقط دردش کم باشه…


مرد: سرت رو بالا بگیر از چی‌ خجالت میکشی؟
خجالت را باید کسانی‌ بکشند که نان را از سفره تو دزدیده‌اند!
و حساب بانکی شان را در کشورهای دیگر پر کردند.

خجالت را باید کسانی‌ بکشند
که هر لحظه فریاد عدالت عدالت سر می دهند
و غیر از ریا چیزی برای زندگی ندارند!

تمام چسب زخم هایت را هم که بخرم
باز نه زخمهای من خوب میشود
نه زخمهای تو … ! ! !

دریـــغ نکنید ! بگـذاریــد واکــس بــزنــم
میخـــواهـم بــرق ِ آســمان را از کـفـش هــای ِ شمــا ، دنــبال کــنم !!!

کودکی به پدرش گفت: «پدر دیروز سر چارراه حاجی فیروز دیدم.
بیچاره! چه اداهایی از خودش در می آورد تا مردم به او پول بدهند،ولی پدر،من خیلی از او خوشم آمد،نه به خاطر
اینکه ادا در می آورد و می رقصید،به خاطر اینکه چشم هایش خیلی شبیه تو بود …»
از فردا،مردم حاجی فیروز را با عینک دودی سر چارراه می دیدند …

خداوندا ……
قیامتت را بر پا کن!!!
تو اگر خسته نشده ای ، ما عجیب خسته ایم ..

کاش به جای حجاب
حیا اجباری بود شرف اجباری بود
راستی و درستی اجباری بود
کاش داشتن معرفت و وجدان اجباری بود
انسان هم میتواند دایره باشد و هم خط راست. انتخاب با خودتان هست : تا ابد دور خودتان بچرخید یا تا بینهایت ادامه بدهید…

ارسالی از : انوش – اسپانیا





اردیبهشت
۲۵

بضاعت

خدایا !
تنها بضاعت من عبادت عاشقانه ی توست.
خدایا !
بصیرت عاشقانه و عارفانه را از روح و قلبم بیرون نبر
که سرنوشتم سرنوشت شوم
مقرب ترین ملک بارگاهت
ابلیس خواهد شد
نیک میدانیم جایی که عشق نباشد
غرور بر تخت مرصع می نشیند
سجده بی عشق سجده یر غرور است و سجده بر پوچی.
خدایا !
همه نیک می دانیم که ابلیس سالها عبادت بی عشق کرد
و در آخر نفهمید سجده برآدم و حوا سجده بر خالق آنهاست
که بر خود احسنت گفت از این خلقت
که این خلقت، خلقت عشق بود و بس

نوشته ای از : تبسم سکوت





فروردین
۱۸

خدا چراغی به او داد

روز قسمت بود
خدا هستی را قسمت می کرد
خدا گفت : چیزی از من بخواهید
هرچه که باشد شما را خواهم داد
هر که آمد چیزی خواست
یکی بالی برای پریدن
دیگری پایی برای دویدن
یکی جثه ای بزرگ خواست
و آن یکی چشمانی تیز
یکی دریا را انتخاب کرد
یکی آسمان
در این میان کرمی کوچک جلو آمد
و به خدا گفت : تنها کمی از خودت به من بده
و خدا کمی نور به او داد و نام او کرم شب تاب شد
خدا گفت : آن که نوری با خود داردبزرگ است
حتی اگر به قدر ذره ای باشد
و حالا همان خورشیدی که گاهی زیر برگی کوچک پنهان میشوی
و رو به دیگران گفت :
کاش میدانستید که این کرم کوچک بهترین چیز را خواست
زیرا که از خدا جز خدا نباید خواست

از : عرفان نظرآهاری
ارسالی از : تبسم سکوت





اسفند
۲۹

فرشته عشق

در آخرین شب زمستان خدا جشنی با شکوه در آسمانها تدارک دید
در این جشن ماه و ستارهها و تمام سیارات دعوت بودند
فرشته ها با لباس های سفید حریرشان سماع می کردند
ناهید تار می نواخت و زهره تنبور
همه خوش حال بودند
خدا هم خوش حال بود
خوش حال ، خوش حال
فرشته ای که از همه ی فرشتگان بیشتر دلبری می کرد، فرشته عشق بود
او با روح لیلی، نگاه مجنون و قلب خورشید، عارفانه سماع می کرد
خدا بارها تبارک را خواند و به خود بالید
از شکوه سماع این فرشته
شب به آخر رسید
و خدا بالهایی از جنس نور به بهترین فرشته اش هدیه داد
و ان فرشته کسی نبود جز، فرشته عشق
که در قلب تک تک فرشته ها
و مخلوقات خدا عارفانه
و عاشقانه سماع می کرد

نوشته ای از : تبسم سکوت





اسفند
۲۱

لیلی مقصره یا مجنون ؟

یادم میاد اولین بار که عاشق شدم و عاشق موندم همه چیزمو از دست دادم !
چون نیاز به چیزی نداشتم ،
حتی غرور ،
همیشه از خودم می پرسیدم ،
آیا اون هم منو دوست داره ؟
آنقدر درگیر جواب این سوال شدم ،
که نفهمیدم عاشقی و معشوقی یه معادله دو طرفه ای مثل یه لبیک بعد از یه دعوت .
من مقصر نبودم که عشق رو درست معنا نکردم ،
چون معشوقم رو خوب درک نکردم ،
نفهمیدم وقتی حتی با خشم نگاهم میکنه خشمش اوج عشقه نفهمیدم ،
وقتی سکوت میکنه ،
وقتی گریه می کنه ،
وقتی حتی نگاهش سرده،
داره معشوقگی رو به حد اعلا می رسونه ،
فهمیدم اگه معشوق ندارم برای اینه که عاشقی رو بلد نیستم ،
برای این که همه چی رو به اون سپردم ،
می خواهم اون معشوق خوبی باشه ،
نه من عاشق خوبی ،
هنوز هم نفهمیدم بالاخره ،
لیلی مقصره یا مجنون ؟

نوشته ای از : تبسم سکوت





اسفند
۰۱

خودم برایش می‌گویم . . .

girl

چند روز پیش دختر کوچولوی سه ساله‌ی یکی از دوستانم که اومده بود خونه ی ما
با دیدن سوسک در آشپزخانه ما ذوق کرد و جلو رفت تا با دست کوچکش سوسک را ناز کند
مامانش گفت خونه جدیدمون پر از سوسک بود وقتی این به دنیا آمد برای این که اذیت نشه
هر روز رفتیم با سوسکها حرف زدیم و بازی کردیم. آوردیم و آن‌ها را شریک کردیم در روزمرگی‌هایمان
گفتیم قانون خانه را عوض کنیم طوری که سوسک دیگر باعث چندش و وحشت و ناآرامی ما نباشد
ولی من چه ؟؟ هنوز…
boy
ترس های کودکی ام پا برجاست
ناخوابی های من
و شنیده هایی از
دیو و غول
کاش
بیشتر از صورت مهربان خدا می گفتند
تصمیم دارم خودم برای فرزندم بگویم ریشه تمام ترس هایم را ، خودم برای فرزندم می‌گویم
یک روزی می‌نشینم و همه‌ی این‌ها را برای بچه ام تعریف می‌کنم
وقتی این کار را می‌کنم که بچه‌ام هنوز فرصت زیادی داشته باشد تا این‌ها را هضم کند و بعد از یاد ببرد
فرصت داشته باشد بپذیرد اما فراموش کند لحظه‌ی پذیرش را
همان‌طور که احتمالا درد لحظه‌ی به دنیا آمدن را فراموش کرده است
اول از همه مرگ را برایش تعریف می‌کنم
پیش از این که عزیزی را از دست بدهد و رویارویی‌اش با نیستی خیلی شخصی باشد
پیش از این که ناچار باشد مرگ را همراه با ناباوری و دلتنگی و شیون‌های شبانه بشناسد
برایش می‌گویم که مثل تاریخ مصرف پشت قوطی شیر و ماست می‌ماند
که زندگی در هر چیز و هر کس قرار است تمام شود
برایش می‌گویم که بداند روزی که با مرگی روبرو شود، احساس خشم و حقارت خواهد کرد
و این که آن اندوه ممکن است هیچوقت قلبش را ترک نکند
اما در همان روزگار هم پذیرفتن و فهمیدن نیستی… ساده‌تر از عمری ترسیدن از آن است
خودم برایش می‌گویم که بداند ترس، اصلا فقط مال آدم بزرگ‌هاست
آنقدر که درآنها هراس گرفتن دستی هست، ترس از گم شدن نیست
بداند که ترس‌های بزرگ ممکن است در لحظه‌ی تنهایی به سراغش بیاید
روزی که برای خودش آدمی شده باشد و حضور من نتواند دردی از او دوا بکند
آن روز یادش باشد که از ترسیدن خودش نترسد.
برایش می‌گویم که ترسیدن یعنی ندانستن
یعنی مطمئن نبودن از ثبات و امنیت
دانستن این که ترس جزئی از طبیعت اوست و بارها خواهد آمد و خواهد رفت
شاید کمک کند که او خودش را وقت ترسیدن آرام کند
شاید کمک کند که ترسیدن غافلگیر و ناتوانش نکند و هنوز بتواند فکری بکند برای خوب کردن خودش
می‌خواهم بداند که گاهی حسادت ممکن است به سراغ آدم بیاید
یعنی این که زمان‌هایی هست که دست آدم از چیزهای خوب دنیا کوتاه می‌شود
باید بداند که گاهی چیزهایی که دوست دارد و فکر می‌کند برای داشتنشان محق است را به او نمی‌دهند
و جلوی چشمش به دیگری می‌دهند
و دیدن دیگریِ خوشحال برای بعضی ها کار ساده‌ای نیست و اگر آدم سعی‌اش را کرد و از پسش برنیامد
باید بداند که حسود است
حسود است و این به معنی محق بودنش نیست
به معنی محق نبودن دیگری هم نیست
حسادت آن قدر تحملش سخت است که بد نیست آدم بشناسدش تا زیادی غصه‌اش را نخورد
شاید به جای این که زیر بارش بشکند سعی کند از راه آن احساس بزرگ‌تر شود و آزاده‌تر
می‌خواهم برایش بگویم که در دنیا ناامیدی هم هست
ناامیدی معنی‌اش خسته شدن از خوش‌بینی است
و اگر آدم دیگران را به ورطه‌ی تلخی ناامیدی‌های خودش نکشد
خسته شدن هیچ ایرادی ندارد
برایش می‌گویم که خسته شدن ایستگاه آخر نیست و او حق دارد گاهی خسته باشد
حق دارد پا شل کند، آه بکشد، اخم کند
ولی باید بداند که ناامیدی به کسانی که دوستش دارند دخلی ندارد
و خوب نیست کسی امید را از دیگری بگیرد به خاطر ناامیدی خودش
چون رسمش این است که آدم راه خودش را پیدا می‌کند
و امید می‌تواند هزار بار دیگر هم برگردد
می‌خواهم برای بچه‌ام بگویم وقتی که دیگر بچه نباشد چه روزهای زیادی احساس خواهد کرد
که دنیا آن‌طور که من می‌گفتم نبود
که من با هزاری آرزو و ادعا، احتمالا هیچوقت نخواهم نتوانست سوسکی را ناز کنم
و خودم هم خوب می‌دانم نصیحت‌های من نمی‌توانست فراتر از ترس‌ها و نا‌امیدی‌ها و حقارت‌های خودم برود
پس نمی‌توانست او را همیشه حفظ کند
همینطور که آرزوهای من شاید کوچک بودند برای او
می‌خواهم یک بار برای همیشه به او بگویم که از من آزاد است
که از من دِینی به گردن او نیست.
که او مسئول دلتنگی‌ها و حفره‌هایی که خودم عمری نتوانستم جبرانشان کنم نیست
برای من او آزاد است.
می‌خواهم بنشینم و ساعت‌ها برایش بگویم که من بهشت را زیر پای خودم نمی‌بینم
و همه‌ی عشقی که به پای او میریزم را برای لذت خودم می‌ریزم
و بالاخره حتما می‌خواهم برای او بگویم که این دنیا
بدون عشق نمی‌ارزد
حتی اگر من بگویم

ارسالی از : صالح نجفی – مشهد





بهمن
۲۴

همواره می توان گرمابخش قلب یک نفر شد

در روز اول سال تحصیلى، خانم تامپسون معلّم کلاس پنجم دبستان وارد کلاس شد و پس از صحبت هاى اولیه، مطابق معمول به دانش آموزان گفت که همه آن ها را به یک اندازه دوست دارد و فرقى بین آنها قائل نیست. البته او دروغ می گفت و چنین چیزى امکان نداشت. مخصوصاً این که پسر کوچکى در ردیف جلوى کلاس روى صندلى لم داده بود به نام تدى استودارد که خانم تامپسون چندان دل خوشى از او نداشت. تدى سال قبل نیز دانش آموز همین کلاس بود. همیشه لباس هاى کثیف به تن داشت، با بچه هاى دیگر نمی جوشید و به درسش هم نمی رسید. او واقعاً دانش آموز نامرتبى بود و خانم تامپسون از دست او بسیار ناراضى بود و سرانجام هم به او نمره قبولى نداد و او را رفوزه کرد.
امسال که دوباره تدى در کلاس پنجم حضور می یافت، خانم تامپسون تصمیم گرفت به پرونده تحصیلى سال هاى قبل او نگاهى بیاندازد تا شاید به علّت درس نخواندن او پی ببرد و بتواند کمکش کند.

معلّم کلاس اول تدى در پرونده اش نوشته بود: تدى دانش آموز باهوش، شاد و با استعدادى است. تکالیفش را خیلى خوب انجام می دهد و رفتار خوبى دارد. “رضایت کامل”.

معلّم کلاس دوم او در پرونده اش نوشته بود: تدى دانش آموز فوق العاده اى است. همکلاسیهایش دوستش دارند ولى او به خاطر بیمارى درمان ناپذیر مادرش که در خانه بسترى است دچار مشکل روحى است.

معلّم کلاس سوم او در پرونده اش نوشته بود: مرگ مادر براى تدى بسیار گران تمام شده است. او تمام تلاشش را براى درس خواندن می کند ولى پدرش به درس و مشق او علاقه اى ندارد. اگر شرایط محیطى او در خانه تغییر نکند او به زودى با مشکل روبرو خواهد شد.

معلّم کلاس چهارم تدى در پرونده اش نوشته بود: تدى درس خواندن را رها کرده و علاقه اى به مدرسه نشان نمی دهد. دوستان زیادى ندارد و گاهى در کلاس خوابش می برد.

خانم تامپسون با مطالعه پرونده هاى تدى به مشکل او پى برد و از این که دیر به فکر افتاده بود خود را نکوهش کرد. تصادفاً فرداى آن روز، روز معلّم بود و همه دانش آموزان هدایایى براى او آوردند. هدایاى بچه ها همه در کاغذ کادوهاى زیبا و نوارهاى رنگارنگ پیچیده شده بود، بجز هدیه تدى که داخل یک کاغذ معمولى و به شکل نامناسبى بسته بندى شده بود. خانم تامپسون هدیه ها را سرکلاس باز کرد. وقتى بسته تدى را باز کرد یک دستبند کهنه که چند نگینش افتاده بود و یک شیشه عطر که سه چهارمش مصرف شده بود در داخل آن بود. این امر باعث خنده بچه هاى کلاس شد امّا خانم تامپسون فوراً خنده بچه ها را قطع کرد و شروع به تعریف از زیبایى دستبند کرد. سپس آن را همانجا به دست کرد و مقدارى از آن عطر را نیز به خود زد. تدى آن روز بعد از تمام شدن ساعت مدرسه مدتى بیرون مدرسه صبر کرد تا خانم تامپسون از مدرسه خارج شد. سپس نزد او رفت و به او گفت: خانم تامپسون، شما امروز بوى مادرم را می دادید.

خانم تامپسون، بعد از خداحافظى از تدى، داخل ماشینش رفت و براى دقایقى طولانى گریه کرد. از آن روز به بعد، او آدم دیگرى شد و در کنار تدریس خواندن، نوشتن، ریاضیات و علوم، به آموزش “زندگی” و “عشق به همنوع” به بچه ها پرداخت و البته توجه ویژه اى نیز به تدى می کرد.

پس از مدتى، ذهن تدى دوباره زنده شد. هر چه خانم تامپسون او را بیشتر تشویق می کرد او هم سریعتر پاسخ می داد. به سرعت او یکى از با هوش ترین بچه هاى کلاس شد و خانم تامپسون با وجودى که به دروغ گفته بود که همه را به یک اندازه دوست دارد، امّا حالا تدى محبوبترین دانش آموزش شده بود.

یکسال بعد، خانم تامپسون یادداشتى از تدى دریافت کرد که در آن نوشته بود شما بهترین معلّمى هستید که من در عمرم داشته ام.

شش سال بعد، یادداشت دیگرى از تدى به خانم تامپسون رسید. او نوشته بود که دبیرستان را تمام کرده و شاگرد سوم شده است. و باز هم افزوده بود که شما همچنان بهترین معلمى هستید که در تمام عمرم داشته ام.

چهار سال بعد از آن، خانم تامپسون نامه دیگرى دریافت کرد که در آن تدى نوشته بود با وجودى که روزگار سختى داشته است امّا دانشکده را رها نکرده و به زودى از دانشگاه با رتبه عالى فارغ التحصیل می شود. باز هم تأکید کرده بود که خانم تامپسون بهترین معلم دوران زندگیش بوده است.

چهار سال دیگر هم گذشت و باز نامه اى دیگر رسید. این بار تدى توضیح داده بود که پس از دریافت لیسانس تصمیم گرفته به تحصیل ادامه دهد و این کار را کرده است. باز هم خانم تامپسون را محبوبترین و بهترین معلم دوران عمرش خطاب کرده بود. امّا این بار، نام تدى در پایان نامه کمى طولانی تر شده بود: دکتر تئودور استودارد.

ماجرا هنوز تمام نشده است. بهار آن سال نامه دیگرى رسید. تدى در این نامه گفته بود که با دخترى آشنا شده و می خواهند با هم ازدواج کنند. او توضیح داده بود که پدرش چند سال پیش فوت شده و از خانم تامپسون خواهش کرده بود اگر موافقت کند در مراسم عروسى در کلیسا، در محلى که معمولاً براى نشستن مادر داماد در نظر گرفته می شود بنشیند. خانم تامپسون بدون معطلى پذیرفت و حدس بزنید چکار کرد؟ او دستبند مادر تدى را با همان جاهاى خالى نگین ها به دست کرد و علاوه بر آن، یک شیشه از همان عطرى که تدى برایش آورده بود خرید و روز عروسى به خودش زد.

تدى وقتى در کلیسا خانم تامپسون را دید او را به گرمى هر چه تمامتر در آغوش فشرد و در گوشش گفت: خانم تامپسون از این که به من اعتماد کردید از شما متشکرم. به خاطر این که باعث شدید من احساس کنم که آدم مهمى هستم از شما متشکرم. و از همه بالاتر به خاطر این که به من نشان دادید که می توانم تغییر کنم از شما متشکرم.

خانم تامپسون که اشک در چشم داشت در گوش او پاسخ داد: تدى، تو اشتباه می کنى. این تو بودى که به من آموختى که می توانم تغییر کنم. من قبل از آن روزى که تو بیرون مدرسه با من صحبت کردى، بلد نبودم چگونه تدریس کنم.

بد نیست بدانید که تدى استودارد هم اکنون در دانشگاه آیوا یک استاد برجسته پزشکى است و بخش سرطان دانشکده پزشکى این دانشگاه نیز به نام او نامگذارى شده است !

ارسالی از : اسماعیل زحمت بران – دبی





بهمن
۲۱

چرا؟ (?WHY)

دوست من «جان فوپ» وقتی متولد شد دست نداشت ولی هیچ وقت از خودش سوال نکرد چرا؟
من دست ندارم.» بلکه پرسید: «با پاهایم چه کاری می توانم انجام دهم؟»، و من هنگامی که دیدم او با استفاده از پاهایش با چوبهای غذا خوری ژاپنی می تواند غذا بخورد، با خود گفتم: «او هر کاری را می تواند انجام دهد».

هنگامی که بلایی به سرمان می آید، یا همه چیزمان را از دست می دهیم یا کسی که عاشقمان بوده ما را ترک می کند، اغلب ما از خودمان می پرسیم:
«چرا؟»
«چرا من؟»
«چرا حالا؟»
«چرا او مرا سرگشته و تنها رها کرد؟»

سؤالاتی که با «چرا» شروع می شوند، ممکن است ما را به یک چرخه بی حاصل بیندازند.
اغلب جوابی برای این “چرا” ها وجود ندارد و یا اگر هم جوابی وجود داشته باشد،اهمیتی ندارد.
افراد موفق سؤالاتی از خود می پرسند که با «چه» شروع می شوند:

«چه چیزی از این پیشامد آموختم؟»
«چه کاری باید در برخورد با این پیشامد بکنم؟»
و هنگامی که پیشامد واقعاً فاجعه آمیز است، از خود می پرسند: «چه کاری طی ۲۴ساعت آینده می توانم بکنم تا اوضاع کمی بهتر شود؟»

در یک کلام
افراد خوشبخت هیچوقت نگران نیستند که آیا زندگی بر «وفق مراد» هست یا نه.
اینها از آنچه که دارند بیشترین استفاده را می کنند و آنچه که از دستشان بر می آید انجام می دهند.
و اگر زندگی بر وفق مراد نبود، خیلی مهم نیست که : چرا؟

ارسالی از : اسماعیل زحمت بران – دبی





بهمن
۲۰

همه امور به هم مربوطند

آیا دقت کرده اید که هر وقت به طور منظم ورزش می کنید، میل به غذاهای سالم تر و بهتر دارید؟
آیا دقت کرده اید که وقتی غذاهای سالم تر و بهتری می خورید انرژی بیشتری دارید و طبعاً دوست دارید که ورزش کنید؟
همه چیز در زندگی به هم مربوط است. روش تفکر شما روی روحیه شما مؤثر است، روحیه شما بر نوع راه رفتنتان مؤثر است، راه رفتن شما روی نحوه گفتارتان اثر می گذارد، روش حرف زدنتان روی طرز فکرتان مؤثر است!
تلاش برای پیشرفت در یک بُعد زندگی بر سایر ابعاد زندگی اثر می گذارد.
وقتی در خانه خوشحال هستید، در محل کار نیز احساس شادی بیشتری خواهید کرد و وقتی سر کار شاد باشید در خانه نیز شاد خواهید بود.

اینها به چه معناست؟

– اینکه برای پیشرفت در زندگی می توانید از هر نقطه مثبتی شروع کنید. می توانید با برنامه ای برای پس انداز، نوشتن لیست اهدافتان، رژیم غذایی یا تعهد برای گذراندن وقت بیشتر با فرزندانتان شروع کنید. این کار مثبت منجر به نتایج مثبت دیگر هم می شود، چون که همه امور به هم مربوطند.
– مهم نیست که تلاشی که جهت «پیشرفت» می کنید کجا صرف می شود. مهم این است که شروع کنید.
– عکس این قضیه هم صادق است. یعنی اگر یک بعد زندگی شما خراب شد، سایر ابعاد هم به زودی خراب می شود. باید به این مسأله دقت خاصی داشته باشید.

در یک کلام :

هر کاری که انجام می دهید به نوبه خود اهمیت دارد زیرا بر امور دیگر نیز مؤثر است .

ارسالی از : اسماعیل زحمت بران – دبی





بهمن
۱۹

قانـــون دانــــه

نگاهی به درخت ســـیب بیندازید. شاید پانـــصد ســـیب به درخت باشد که هر کدام حاوی ده دانه است. خیلی دانه دارد نه؟
ممکن است بپرسیم : چرا این همه دانه لازم است تا فقط چند درخت دیگر اضافه شود؟
اینجا طبیعت به ما چیزی یاد می دهد. به ما می گوید:
«اکثر دانه ها هرگز رشد نمی کنند. پس اگر واقعاً می خواهید چیزی اتفاق بیفتد، بهتر است بیش از یکبار تلاش کنید.»
از این مطلب می توان این نتایج را بدست آورد:
– باید در بیست مصاحبه شرکت کنی تا یک شغل بدست بیاوری..
– باید با چهل نفر مصاحبه کنی تا یک فرد مناسب استخدام کنی.
– باید با پنجاه نفر صحبت کنی تا یک ماشین، خانه، جاروبرقی، بیمه و یا حتی ایده ات را بفروشی.
– باید با صد نفر آشنا شوی تا یک رفیق شفیق پیدا کنی.
وقتی که «قانون دانه» را درک کنیم دیگر ناامید نمی شویم و به راحتی احساس شکست نمی کنیم.
قوانین طبیعت را باید درک کرد و از آنها درس گرفت.

در یک کلام:

افراد موفق هر چه بیشتر شکست می خورند، دانه های بیشتری می کارند .

ارسالی از : اسماعیل زحمت بران – دبی





خرداد
۱۹

شب آرزوها

امشب شب آرزوهاست

چشماتو ببند

و

آروم بگو :

خدایا من عاشق توام

و به تو نیاز دارم

به قلب من بیا . . . . . . . . . .

prayer1

میگن : شبا فرشته ها ، از آرزوهای آدما ، قصه میگن واسه خدا !

خدا کنه ، همین حالا ، آرزوهای خوب تو گفته بشه پیش خدا !

****************************************

زیبایی زندگی اینه :

بی خبر دعات کنن

نبینی و نگات کنن

ندونی و یادت کنن

و ……….

ارسالی از : تبسم سکوت

———————————————————————————————————————–

وقتی میگن امشب می تونی هرآرزویی داری بگی ،
بغض گلوم رو میگیره!

وقتی یادت میندازن که یکی هست ، یکی هست که صدات رو میشنوه
یکی که توی خلوت اشکات پا میذاره ،
یکی نزدیک تر از اونچه که فکرش رو بکنی!
دستام خالیه! خودم لبریز گناه!
اون میشنوه … همیشه میشنوه… بگو
بگو که چقدر بهش نیاز داری …

خوردی زمین، خسته ای، میخوای دستاتو بگیره و بلندت کنه!
بگو ، هرچی تو دلته… بریز بیرون…فریاد بزن…
خودش گفته!
اون قول داده!

خدایا به حق این شب عزیز همه رو به آرزوهاشون برسون.
خدایا ما را آن ده که آن به.

خدایا شیرینی بخشش و محبتت را به ما بچشان.

اگه امشب دلت تا یه جاهایی پرکشید ما رو هم از یاد نبر!

———————————————————————————————————————–

شب آرزوها…شب عشقبازی ، شب شیدایی ، شبی که تک تک ثانیه های مقدسش ، لحظات معاشقه و نجوا با یگانه معشوق هستیه ! شب دلهایی که لحظه شماری می کنند … برای لحظه های آسمونی !

شب بیداری دل و خفتن دنیای مادی . شبی که درهای آسمان باز میشه و خدای مهربونمون با تمام وجودش بندگانش رو در پناه عظمت و رحمت و محبت و یگانگی خودش در آغوش میگیره . شب برآورده شدن آرزوها !

توی این شب عزیز ، زیارت نامه عشاق امضا میشه . به ضیافت عشق ! . . . جا نمونیم !

یگانه معبودا ! چه شمیم دل انگیزی دارد این اشک آسمانت وچه روح انگیزست این موهبت تو که مهربانانه عطا میکنی و در این لحظات می شود پرواز به سوی یاد تو را با چشمهایمان ببینیم .

گویند درهای آسمان باز است و صدایمان رسا تراز همیشه می رسد. تو که در این لحظات چشم می بندی برهمه خطاهایمان ، پس خواسته دلمان راهم برخواهی آورد .

چه گویم که زبان دراین لحظات واژه هایش را گم می کند . این همه زیبایی ، این همه شور یاد تو ! مگر خواسته ای هم میماند ؟ همین را گویم که دلم را خانه خود کن !

درود به رندی که چون پیاله گرفت                             یاد حریفان خسته جان افتاد

یک شب خنک بارانی مورخه پنجشنبه نوزدهم خردادماه یکهزار و سیصد و نود شمسی در مشهد تحریر شد .





اسفند
۲۵

جعبه سیاه و جعبه طلایی

در دستانم دو جعبه دارم که خدا به من داده است .
او گفت غصه هایت را درون جعبه سیاه بگذار ،
و شادی هایت را درون جعبه طلایی ،
به حرف خدا گوش دادم .
جعبه طلایی روز به روز سنگین تر شد !
و جعبه سیاه روز به روز سبکتر !
از روی کنجکاوی جعبه سیاه را باز کردم ،
دیدم که ته جعبه سوراخ است !
و غصه هایم از آن بیرون میریزد !
سوراخ جعبه را به خدا نشان دادم ،
و پرسیدم که در شگفتم غصه های من کجا هستند ؟
خدا با لبخندی دلنشین گفت :
همه آنها نزد من هستند !
گفتم چرا این جعبه ها رو به من دادی ؟
چرا ته جعبه سوراخ است ؟
گفت ای بنده ی من ،
جعبه طلایی را به تو دادم ،
تا نعمت های خود را بشماری ،
و جعبه سیاه برای این که ،
غم هایت رو دور بریزی !

ارسالی از : تبسم سکوت





اسفند
۱۲

خدا هست

غم واندوه اگر هم روزی مثل باران بارید
یا دل شیشه ای ات
از لب پنجره ی عشق
زمین خورد و شکست
با نگاهت به خدا
چتر شادی وا کن
و بگو با دل خود
که خدا هست
و خدا هست
و خدا

ارسالی از : تبسم سکوت





اسفند
۱۱

عشق یعنی ….

عشق یعنی روح را آراستن
بیشمار افتادن و برخاستن
عشق یعنی زشتی زیبا شده
عشق یعنی گنگی گویا شده
عشق یعنی رنج مهربانی داشتن
زخم درک آسمانی داشتن
عشق یعنی گل به جای خار باش
پل به جای این همه دیوار باش
زیر لب با خود ترنم داشتن
برلب غمگین تبسم داشتن

ارسالی از : تبسم سکوت





اسفند
۱۰

فرازی از وصیت نامه کورش کبیر

مردم اغلب بی انصاف و بی منطق و خود محورند ، آنان را ببخش
اگر مهربان باشی تو را به داشتن انگیزه های پنهان متهم می کنند ، ولی مهربان باش
اگر شریف و درستکار باشی فریبت می دهند ، ولی شریف و درست کار باش
نیکی های امروزت را فراموش می کنند ، ولی نیکوکار باش
بهترین های خود را به دنیا ببخش ، حتی اگر کافی نباشد
ودر نهایت می بینی هر آنچه هست همواره میان تو و خداوند است ، نه میان تو و مردم !

کورش کبیر

ارسالی از : تبسم سکوت