فروردین
۰۷

به قومی مبتلا شدیم که …..

دکتر خلیل رفاهی در کتاب گردش ایام می گوید :

زمانی در قم طلبه بودم به علت خامی و بی ارتباطی با جامعه معتقد بودم، فقط کسی که در قم باشد و روحانی نیز باشد، با فضیلت است !
اما وقتی در دوره ای که دانشگاه تهران بودم با اشخاص با فضیلت رو به رو شدم.
فهمیدم که در خارج از قم و در افراد غیر روحانی افراد ارزشمند وجود دارد ، اما !!!
باز شیعه بودن را شرط اصلی می دانستم !
بعد با سفر به کشورهای عربی فهمیدم که بین سایر فرقه اسلامی هم انسان ارزشمند یافت می شود.
پس از سفر به اروپا به این نکته واقف شدم که در بین سایر ادیان نیز انسان ارزشمند هست
ولی در چین حادثه ای برایم رخ داد که فهمیدم فضیلت و انسانیت به زبان و مکان و نژاد و مذهب و رنگ نیست.
برای غذا به رستورانی بزرگ و شلوغ در هنگ کنگ رفتم و به جاهای دیگر سری زدم.
چند ساعت بعد ناگهان یادم آمد که ساکم را که تمام زندگیم داخل آن بود در آن رستوران جا گذاشته ام !
با عجله برگشتم و با کمال ناباوری دیدم ساکم همانجاست و پیرمردی کنار آن نشسته ! !
او گفت : وقتی دیدم ساکت را فراموش کردی با اینکه وقت دندانپزشکی داشتم ماندم تا برگردی ! ! !
از او تشکر کردم ولی او به مذهب اعتقادی نداشت.
او به انسانیت معتقد بود.
اینکه ما معابد خود را مقدس می دانیم و معابد دیگران را جاهلانه !
تنها به دلیل اینکه در معبد خود با احساس وارد می شویم و در معبد دیگران با عقل ! !
به قومی مبتلا شدیم که فکر می کنند خدا جز آنها کسی دیگر را هدایت نکرده ! ! !





فروردین
۰۶

ششم فروردین ماه، زادروز زرتشت پیامبر ایران

زرتشت چه گفت و چه کرد ؟
زرتشت عصا به آب نزد تا رود نیل را بشکافد.
زرتشت مردگان را زنده نمی کرد.
زرتشت دینش را با شمشیر گسترش نداد و وعده بهشت و حوری نداد.
زرتشت دستور کشتن مخالف را نداد.
زرتشت کسی را به خاطر دینش کوچک و مرتد و نجس و کافر نشمرد.
زرتشت تنها شعله آتش را برافروخت و یک چراغ را روشن کرد، تا جلوی پایت را ببینی و راه را پیدا کنی و کوتاه ترین و بزرگ ترین درس را به همه داد:

پندار نیک، گفتار نیک، کردار نیک.





فروردین
۰۳

منبر

می گویند:

منبر را از چوب درخت گردو می سازند که بسیار محکم و با کیفیت است.
درخت گردو علاوه بر چوب مرغوب سایه و بار خوبی هم دارد.
اما درخت چنار میوه ندارد،
سایه درست حسابی هم ندارد،
ازش چوبه دار می سازند !
دعوای این دو درخت در شعر بلند شهریار شنیدنیست :

گفت با طعنه منبری به چنار
سرفرازی چه می کنی بی بار

نه مگر ننگ هر درختی تو
کز شما ساختند چوبه دار

پس بر آشفت آن درخت دلیر
رو به منبر چنین نمود اخطار

گفت: گر منبر تو منبر بود
کار مردم نمی کشید به دار





فروردین
۰۲

حاصل عمر

حاصل عمر گابریل گارسیا مارکز در ۱۵ جمله:

در ۱۵ سالگی آموختم که مادران از همه بهتر می دانند، و گاهی اوقات پدران هم.
در ۲۰ سالگی یاد گرفتم که کار خلاف فایدهای ندارد، حتی اگر با مهارت انجام شود.
در ۲۵ سالگی دانستم که یک نوزاد، مادر را از داشتن یک روز هشت ساعته و پدر را از داشتن یک شب هشت ساعته، محروم می کند.
در ۳۰ سالگی پی بردم که قدرت، جاذبه مرد است و جاذبه ، قدرت زن.
در ۳۵ سالگی متوجه شدم که آینده چیزی نیست که انسان به ارث ببرد؛ بلکه چیزی است که خود می سازد.
در ۴۰ سالگی آموختم که رمز خوشبخت زیستن، در آن نیست که کاری را که دوست داریم انجام دهیم؛ بلکه در این است که کاری را که انجام می‌دهیم دوست داشته باشیم.
در ۴۵ سالگی یاد گرفتم که ۱۰ درصد از زندگی چیزهایی است که برای انسان اتفاق می افتد و ۹۰ درصد آن است که چگونه نسبت به آن واکنش نشان می‌دهند.
در ۵۰ سالگی پی بردم که کتاب بهترین دوست انسان و پیروی کورکورانه بدترین دشمن وی است.
در ۵۵ سالگی پی بردم که تصمیمات کوچک را باید با مغز گرفت و تصمیمات بزرگ را با قلب.
در ۶۰ سالگی متوجه شدم که بدون عشق می توان ایثار کرد اما بدون ایثار هرگز نمی توان عشق ورزید.
در ۶۵ سالگی آموختم که انسان برای لذت بردن از عمری دراز، باید بعد از خوردن آنچه لازم است، آنچه را نیز که میل دارد بخورد.
در ۷۰ سالگی یاد گرفتم که زندگی مساله در اختیار داشتن کارتهای خوب نیست؛ بلکه خوب بازی کردن با کارتهای بد است.
در ۷۵ سالگی دانستم که انسان تا وقتی فکر میکند نارس است، به رشد وکمال خود ادامه می دهد و به محض آنکه گمان کرد رسیده شده است، دچار آفت می شود.
در ۸۰ سالگی پی بردم که دوست داشتن و مورد محبت قرار گرفتن بزرگترین لذت دنیا است.
در ۸۵ سالگی دریافتم که همانا زندگی زیباست.





اسفند
۲۹

آخر سالتون قشنگ

به قول خسرو شکیبایی:

حال همه ما خوب است، اما تو باور نکن!
می دانی هر قلبی “دردی” دارد !
فقط نحوه ی ابراز آن متفاوت است!
برخی آن را در چشمانشان پنهان می کنند و برخی در لبخندشان !
ما انسان ها مثل مدادرنگی هستیم،
شاید رنگ مورد علاقه یکدیگرنباشیم!!!
اما روزی … برای کامل کردن نقاشیمان؛ دنبال هم خواهیم گشت !
به شرطی که اینقدر نتراشیم همدیگر را تا حد نابودی ! ! !
عید واقعی از آن کسی است که پایان سالش را جشن بگیرد، نه آغاز سالی که از آن بی خبر است.

‎”آخر سالتون قشنگ”





اسفند
۲۸

خوشحالی یعنی …

می دونید شکسپیر چی می گه ؟!
می گه : من همیشه خوشحالم، می دونید چرا؟
برای اینکه از هیچکس برای چیزی انتظاری ندارم،
انتظارات همیشه صدمه زننده هستند …
زندگی کوتاه است …
پس به زندگی ات عشق بورز …
خوشحال باش و لبخند بزن و فقط برای خودت زندگی کن،
و قبل از اینکه صحبت کنی، گوش کن.
قبل از اینکه بنویسی، فکر کن.
قبل از اینکه خرج کنی، درآمد داشته باش.
قبل از اینکه دعا کنی، ببخش.
قبل از اینکه صدمه بزنی، احساس کن.
قبل از اینکه از چیزی یا کسی متنفر بشی، عشق بورز.
زندگی این است …
احساسش کن،
زندگی کن و از تمام دقایقش لذت ببر.





اسفند
۲۶

بیسکویت

یادمه هشت سالم بود.
یه روز از طرف مدرسه بردنمون کارخونه تولید بیسکوییت.
ما رو به صف کردن و بردنمون تو کارخونه که خط تولید بیسکویت رو ببینیم.
وقتی به قسمتی رسیدیم که دستگاه بیسکویت میداد بیرون،
خیلی از بچه ها از صف زدن بیرون و بیسکویتایی که از دستگاه می زد بیرون رو ورداشتن و خوردن !
من رو حساب تربیتی که شده بودم می دونستم که اونا دارن کار اشتباه و زشتی می کنن !
واسه همین تو صف موندم !
ولی آخرش اونا بیسکویت خورده بودن و منی که قواعد و رعایت کردم هیچی نصیبم نشده بود ! !
آلان پنجاه سالمه ،اون روز گذشت ولی تجربه اون روز بارها و بارها تو زندگیم تکرار شد ! !
خیلی جاها سعی کردم که آدم باشم و یه سری چیزا رو رعایت کنم.
ولی در نهایت من چیزی ندارم و اونایی که واسه رسیدن به هدفشون خیلی چیزا رو زیر پا می ذارن از بیسکویتای تو دستشون لذت می برن ! ! !
از همون موقع تا الان یکی از سوالای بزرگ زندگیم این بوده و هست که خوب بودن و خوب موندن مهمتره یا رسیدن به بیسکویتای زندگی ؟ !
اونم واسه مردمی که تو و شخصیتت رو با بیسکوییای توی دستت می سنجند ! ! ! ! ! ! !

خاطره ای از: پرویز پرستویی





اسفند
۱۱

روان ساده ، روان پاک

وقتی می شود دقایق عمرت را با آدمهای خوب بگذرانی چرا باید لحظه هایت را صرف آدم هایی کنی که یا دلهای کوچک شان مدام درگیر حسادت ها و کینه ورزی های بچه گانه اند…
یا مدام برای نبودنت، برای خط زدنت تلاش می کنند؟
نه، همیشه جنگیدن خوب نیست!
این روزها فهمیده ام برای اثبات دوست داشتن،
برای به دست آوردن دل آدمها، برای اثبات خوب بودن نباید جنگید!
بعضی چیزها وقتی با جنگیدن به دست می آیند بی ارزش می شوند!
این روزها نسخه فاصله گرفتن را می پیچم برای هرکسی که رنجم می دهد…
این را با خود تکرار می کنم و می بخشمشان…
نه بخاطر اینکه مستحق بخششند!
تنها به این خاطر که “من مستحق آرامشم” ….

فروید از کتاب : روان ساده ، روان پاک





اسفند
۰۹

دوست

دوست خوب غمها را از بین نمی برد،
اما کمک می کند با وجود غمها محکم بایستیم،
درست مثل چتر خوب که باران را متوقف نمی کند،
اما کمک می کند آسوده زیر باران بایستیم . . .
دوست داشتن را باید گفت:
بیشتر دوست نداشتن ها نتیجه ی نگفتن دوست داشتن هاست …..

ویکتور هوگو





اسفند
۰۸

خدا

خدا، چیست؟
کیست؟
کجاست؟
خدا در دستی ست که به یاری می گیری،
در قلبیست که شاد می کنی،
در لبخندیست که به لب می نشانی،
خدا در عطر خوش نانیست که به دیگری می دهی،
درجشن و سروریست که برای دیگران بپا می کنی،
آنجاست که عهد می بندی و عمل می کنی،
خدا در تو،
با تو،
و برای توست ……

سهراب سپهری





اسفند
۰۶

آدم ها

آدم‌ها عطرشان را با خودشان می آورند جا می گذارند و می روند‌‌ !
آدم‌ها یک روز می آیند و روز دیگر می روند ولی .. در خواب‌هایمان می مانند‌ !
آدم‌ها یک روز می آیند و روز دیگر می روند ولی .. دیروز را با خود نمی برند‌‌ !
آدم‌ها می آیند خاطره‌هایشان را جا می گذارند و می روند‌‌ !
آدم‌ها روزی می آیند تمام برگ‌های تقویم بهار می شود روزی می روند و چهار فصل پاییز را با خود نمی برند‌‌ !
آدم‌ها وقتی می آیند موسیقی شان را هم با خودشان می آورند ولی وقتی می روند با خود نمی برند‌‌ !
آدم‌ها می آیند و می روند ولی در دلتنگی هایمان‌‌ .. شعرهایمان‌‌ .. رویاهای خیس شبانه‌‌مان .. می مانند‌‌‌ !
جا نگذارید !
هر چه را که روزی می آورید را با خودتان ببرید‌ !
وقتی که می روید دیگر به خواب و خاطره‌‌‌ی آدم برنگردید …

هرتا مولر





اسفند
۰۵

انتظارات

شکسپیر گفت: من همیشه خوشحالم، می دانید چرا؟
برای اینکه از هیچکس برای چیزی انتظاری ندارم.
انتظارات همیشه صدمه زننده هستند،
زندگی کوتاه است پس به زندگی ات عشق بورز
خوشحال باش ..
و لبخند بزن ..
فقط برای خودت زندگی کن
و قبل از اینکه صحبت کنی، گوش کن
قبل از اینکه بنویسی، فکر کن
قبل از اینکه خرج کنی، درآمد داشته باش
قبل از اینکه دعا کنی، ببخش
قبل از اینکه صدمه بزنی، احساس کن
قبل از تنفر، عشق بورز





اسفند
۰۱

دیدار

کاش آدمها می دانستند که در هر دیدار، یک تکه از یکدیگر را با خود می برند.
عده ای فقط غمهایشان را به ما می دهند و چقدر اندک هستند آدمهای سخاوتمندی که وقتی به خانه بر می گردی ،
می بینی که تکه های شادی هایشان را در مشتهای تو جا گذاشته اند.
فروغی چه زیبا می گفت: اگر یاد کسی هستیم، این هنر اوست، نه هنر ما.
چقدر زیباست کسی را دوست بداریم ، نه برای نیاز و نه از روی اجبار و نه از روی تنهایی.
فقط برای اینکه ارزشش را دارد.





بهمن
۲۹

یک حکایت زیبا از دکتر حسابی

روزی یکی از دانشجویان دکتر حسابی به ایشان گفت :

شما سه ترم است که مرا از این درس می اندازید !
من که نمی خواهم موشک هوا کنم !
می خواهم در روستایمان معلم شوم !

دکتر حسابی در پاسخ مطلبی شنیدنی بیان کردند که:

تو اگر نخواهی موشک هوا کنی و فقط بخواهی معلم شوی قبول،
ولی نمی توانی به من تضمین بدهی که یکی از شاگردان تو در روستا، نخواهد موشک هوا کند ! ! !





بهمن
۲۸

لبخند بزن

اﮔﺮ ﺑﺎ ﺷﺨﺼﯽ ﮐﻪ ﺩﻭﺳﺘﺶ ﺩﺍﺭﯼ ﺭﻭﺑﺮﻭ ﺷﺪﯼ ، ﻟﺒﺨﻨﺪ ﺑﺰﻥ ﺗﺎ ﻋﺸﻘﺖ ﺭﺍ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﮐﻨد.
ﺍﮔﺮ ﺑﺎ ﺩﺷﻤﻨﺖ ﺭﻭﺑﺮﻭ ﺷﺪﯼ ، ﻟﺒﺨﻨﺪ ﺑﺰﻥ ﺗﺎ ﻗﺪﺭﺗﺖ ﺭﺍ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﮐﻨﺪ.
ﺍﮔﺮ ﺑﺎ ﺷﺨﺼﯽ ﮐﻪ ﺯﻣﺎﻧﯽ ﺗﺮﮐﺖ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ، ﺭﻭﺑﺮﻭ ﺷﺪﯼ ، ﻟﺒﺨﻨﺪ ﺑﺰﻥ ﺗﺎ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﭘﺸﯿﻤﺎﻧﯽ ﮐﻨﺪ.
ﺍﮔﺮ ﺑﺎ ﻏﺮﯾﺒﻪ ﺍﯼ ﺭﻭﺑﺮﻭ ﺷﺪﯼ، ﻟﺒﺨﻨﺪ ﺑﺰﻥ ﺗﺎ ﺑﺎ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﭘﺎﺳﺨﺖ ﺭﺍ ﺩﻫﺪ.
این رمز موفقیت توست و به قول سهراب سپهری :

زندگی با همه‌ی وسعت خویش محفل ساکت غم خوردن نیست
حاصلش تن به جزا دادن و افسردن نیست
زندگی خوردن و خوابیدن نیست
زندگی جنبش جاری شدن است
از تماشاگاه آغاز حیات تا به جای که خدا می داند





بهمن
۲۴

سهم من از عشق

خیلی قبل تر از بزرگ شدن با همان فهم ساده ی کودکی حواسم جمع شد،
که تمام خواسته هایم بها دارد !
کم یا زیاد،
اما بهاء دارد.
بالغ شدم فهمیدم بها فقط پول نیست !
گرانتر، سنگینتر هم هست، ” قلبم ”
به بیست و پنج رسیدم ” افکارم ” هم قیمت دار شد !
سخت خرج کردم،
ولخرج نبودم،
اما هرچه رفت بر نگشت !
به سی که رسیدم فهمیدم کنار بهای قلبم بهای فکرم ” باورهایم ” نیز رفته اند !
تمامش برای یک ” ماندن ”
یک ” خواستن ”
هر بار بهایی پرداخت کردم،
یک تکه از رویا،
یک تکه از خیال،
یه تکه از امیدم هم رفت !
گیج این داد و ستد بودم،
با تکه های خودم تا سی و یک سال گذشت،
تا فهمیدم تمام قیمت‌هایی که پرداخت کردم،
با قلبم با افکارم با باورهایم پس انداز بوده است،
برای این روزهایم،
برای فهم این روزهایم که دیگر برای چهار فصل ذوق کنم،
اما تغییر نه که راحت تر دل ببندم،
که هرروز را همان روز زندگی کنم ،
و آدمها را برای یک روز رفتنشان دوست داشته باشم،
و برسم به فهمی از زن بودن،
که هر زن هم زمان دختری تازه بالغ شده،
نوعروسی با هزار امید مادری با نوزادی در آغوش،
و یک زن تمام متاهل است،
و این هیچ ربطی به بود و نبود یک مرد ندارد.
سی و یکسال گذشت که فهمیدم سهم من از عشق، بخشیدن است !
ببخشید سی و یکسال و سیزده روز.

” سارا فراهانی ”





بهمن
۲۲

زندگی ات

ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺍﺕ ﺭﺍ ﻣﻨﻮﻁ ﺑﻪ ﺑﻮﺩﻥ ﻭ ﻧﺒﻮﺩﻥ ﺁﺩﻣﻬﺎ ﻧﮑﻦ ..
ﺭﻭﯼ ﭘﺎﻫﺎﯼ ﺧﻮﺩﺕ ﺑﺎﯾﺴﺖ ﺗﺎ ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ ﺍﺕ ﺭﺍ ﺑﯿﻬﻮﺩﻩ ﻧﯿﺎﺑﯽ ﻭ ﻫﯿﭽﮑﺲ ﺭﺍ ﺑﻬﺘﺮﯾﻨﻪ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺍﺕ ﺧﻄﺎﺏ ﻧﮑﻦ …
یاﺩﺕ ﺑﺎﺷﺪ ﺁﺩﻣﻬﺎ ﺑﻬﺘﺮﯾﻦ ﮐﻪ ﺧﻄﺎﺏ ﺷﻮﻧﺪ ﺧﯿﺎﻻﺗﯽ می شوﻧﺪ ..
ﻫﻮﺍ ﺑﺮﺷﺎﻥ می دﺍﺭﺩ ﻭ ﺗﻮﺭﺍ ﺑﻪ ﻫﺮ ﺟﻬﺖ ﮐﻪ ﺑﺨﻮﺍﻫﻨﺪ می برند …
زﻧﺪﮔﯽ ﺍﺕ ﺭﺍ ﮐﻪ ﻣﺸﺮﻭﻁ ﺑﻪ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﮐﻨﯽ ﺟﺎﯾﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﮐﺸﻒ ﺧﻮﺩﺕ ﺑﺎﻗﯽ ﻧﻤﯽ ﮔﺬﺍﺭﯼ ..
آﺩﻣﻬﺎ ﮐﻪ ﻣﻬﻢ ﺗﻠﻘﯽ ﺷﻮﻧﺪ ﺗﻐﯿﯿﺮﺕ می دﻫﻨﺪ،
ﺁﻧﻮﻗﺖ ﺗﻮ می ماﻧﯽ ﻭ ﯾﮏ ﺩﻭﮔﺎﻧﮕﯽ ﺷﺨﺼﯿﺖ !
ﯾﺎﺩﺕ ﺑﺎﺷﺪ ﮐﺴﯽ ﺑﻬﺘﺮﯾﻨﻪ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺍﺕ می شوﺩ ﮐﻪ ﺧﻮﺩﺵ ﺑﺨﻮﺍﻫﺪ ..
ﻣﺒﺎﺩﺍ ﻋﺮﻭﺳﮏ ﺧﯿﻤﻪ ﺷﺐ ﺑﺎﺯﯼ ﺁﻟﺖ ﺩﺳﺖ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﺷﻮﯼ،
ﻣﮕﺬﺍﺭ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺍﺕ ﻣﺤﺘﺎﺝ ﺗﺄﯾﯿﺪ ﮔﺮﻓﺘﻦ ﺍﺯ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﺑﺎﺷﺪ ..
با ﺩﻫﻦ ﮐﺠﯽ ﺑﻪ ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ ﺩﺭﻭﻧﯽ ﺍﺕ، ﺣﻔﻆ ﻇﺎﻫﺮ ﮐﻦ ..
اﺯ ﺗﺮﺱ ﺑﯽ ﮐﺴﯽ ﺑﻪ ﺁﻏﻮﺷﻬﺎﯼ ﭘﯿﺶ ﭘﺎ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ ﭘﻨﺎﻩ ﻧﺒﺮ،
ﻫﺮ ﺗﺎﺯﻩ ﻭﺍﺭﺩ، ﺭﻧﺠﯽ ﺗﺎﺯﻩ ﺍﺳﺖ .
ﯾﺎﺩﺕ ﺑﺎﺷﺪ ﺗﺎﺯﻩ ﻭﺍﺭﺩﻫﺎ ﻫﻢ ﺍﺯ ﺗﺮﺱ ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ ﺑﻪ ﺁﻏﻮﺵ ﺗﻮ ﭘﻨﺎﻩ ﻣﯽ ﺁﻭﺭﻧﺪ …
ﺩﺳﺖ ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ ﺍﺕ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺳﻤﺖ ﻫﯿﭽﮑﺲ ﺩﺭﺍﺯ ﻧﮑﻦ،
ﺗﺎ ﻣﻨﺖ ﻫﯿﭻ ﺧﺎﻃﺮﻩ ﯼ ﺍﺷﺘﺒﺎﻫﯽ ﺑﺮ ﺳﺮ ﺑﯽ ﮐﺴﯽ ﺍﺕ ﻧﺒﺎﺷﺪ.
ﺟﻬﺎﻥ ﺍﺯ ﭼﺸﻢ ﺗﻮ ﻧﺨﻮﺍﻫﺪ ﺍﻓﺘﺎﺩ،
ﻣﺎﺩﺍﻣﯽ ﮐﻪ ﺍﺯ ﭼﺸﻤﻬﺎﯼ ﺧﻮﺩﺕ ﻧﯿﻔﺘﺎﺩﻩ ﺑﺎﺷﯽ …

سیمین بهبهانی





بهمن
۱۵

اگر می توانستم …

اگر می توانستم یک بار دیگر به دنیا بیایم کمتر حرف می زدم و بیشتر گوش می کردم.
دوستانم را برای صرف غذا به خانه دعوت می کردم،
حتی اگر فرش خانه ام کثیف و لکه دار بود و یا کاناپه ام ساییده و فرسوده شده …
در سالن پذیرایی ام ذرت بو داده می جویدم و اگر کسی می خواست که آتش شومینه را روشن کند نگران کثیفی خانه ام نمی شدم …
پای صحبتهای پدر بزرگم می نشستم تا خاطرات جوانی اش را برایم تعریف کند
و در یک شب زیبای تابستانی پنجره های اتاق را نمی بستم تا آرایش موهایم به هم نخورد …
شمع هایی که به شکل گل رز هستند و مدتها بر روی میز جا خوش کرده اند را روشن می کردم و به نور زیبای آنها خیره می شدم …
با فرزندانم بر روی چمن می نشستم بدون آنکه نگران لکه های سبزی شوم که بر روی لباسم نقش می بندند…
با تماشای تلویزیون کمتر اشک می ریختم و قهقهه خنده سر می دادم و با دیدن زندگی بیشتر می خندیدم…
هر وقت که احساس کسالت می کردم در رختخواب می ماندم و از اینکه آن روز را کار نکردم فکر نمی کردم که دنیا به آخر رسیده است …
هرگز چیزی را نمی خریدم فقط به این خاطر که به آن احتیاج دارم و یا اینکه ضمانت آن بیشتر است …
به جای آنکه بی صبرانه در انتظار پایان نه ماه بارداری بمانم هر لحظه از این دوران را می بلعیدم؛
چرا که شانس این را داشته ام که بهترین موجود جهان را در وجودم پرورش دهم و معجزه خداوند را به نمایش بگذارم …
وقتی که فرزندانم با شور و حرارت مرا در آغوش می کشیدند هرگز به آنها نمی گفتم:
بسه دیگه حالا برو پیش از غذا خوردن دستهایت را بشور ،
بلکه به آنها می گفتم:
دوستتان دارم!
اما اگر شانس یک زندگی دوباره به من داده می شد هر دقیقه آن را متوقف می کردم ،
آن را به دقت می دیدم ،
به آن حیات می دادم و هرگز آن را پس نمی دادم .

نوشته ای از: ارما بومبک





بهمن
۱۳

خوشحالی

“کارل گوستاو یونگ” روانشناس سوئیسی تعبیرِ جالبی از انسانِ خوشحال دارد که بسیار از تعریفِ عادی و معمولِ خوشحالی فاصله دارد:
بر اساسِ این تعریف، خوشحال بودن یعنی توانمندی بالای ما در شکیبایی و استقامت در برابر سختی ها.
خوشحالی یعنی اطمینانی درونی به این که درد و رنج و سختی و بیماری و مرگ جزء لاینفک زندگی ست، اما هیچ کدام از آنها نمی تواند مرا از پا بیاندازد.
خوشحالی یعنی میل به زندگی علی رغم علمِ به فانی بودنِ همه چیز،
خوشحالی یعنی در سختی ها لبخند زدن،
خوشحالی یعنی آگاهی از توانمندی بزرگ ما برای به دوش کشیدنِ مشکلات،
خوشحالی یعنی بعد از هر زمین خوردن همچنان بتوانیم بلند شویم،
بعد از هر گریه همچنان بتوانیم بخندیم و لبخند بر لبِ دیگر همنوعان بیاوریم،
خوشحالی یعنی حضورِ کاملِ ما در هستی،
خوشحالی یعنی همچون رود جاری بودن و در حرکت بودن،
عبور کردن و به عظمتی بی پایان چشم دوختن،
خوشحالی یعنی توانایی ما به گفتنِ یک آری بزرگ به زندگی،
خوشحالی یعنی ادامه دادن ….





بهمن
۱۰

مذهب ، تعصب …

شدم گمراه و سرگردان،
میان این همه ادیان میان این تعصب ها،
میان جنگ مذهب ها!
یکی افکار زرتشتی،
یکی افکار بودایی یکی پیغمبرش مانی،
یکی دینش مسلمانی یکی در فکر تورات است،
یکی هم هست نصرانی!
هزاران دین و مذهب هست،
در این دنیای انسانی
خدا یکی، ولی.
اما…
هزاران فکر روحانی ….
رها کردیم خالق را
گرفتاران ادیانیم!
تعصب چیست در مذهب؟!
مگر نه این که انسانیم؟!
اگر روح خدا در ماست…
خدا گر مفرد و تنهاست ….
ستیز پس برای چیست؟!
برای خود پرستی هاست…
من از عقرب نمی ترسم ولی از نیش می ترسم،
از آن گرگی که می پوشد لباس میش می ترسم،
از آن جشنی که اعضای تنم دارند، خوشحالم
ولی،
از اختلافِ مغز و دل با ریش می ترسم،
هراسم ،
جنگ بینِ شعله و کبریت و هیزم نیست،
من از سوزاندنِ اندیشه در آتیش می ترسم !
تنم آزاد؛
اما،
اعتقادم سست بنیاد است،
من از شلاقِ افکار تهی بر خویش می ترسم !
کلام آخر این شعر:
یک جمله و دیگر هیچ
که هم از نیش و میش و ریش وهم از خویش می ترسم ….

متنی انسانی از : سیمین بهبهانی





بهمن
۰۸

محبت

محال است بارانی از محبت به کسی هدیه کنی و دستهای خودت خیس نشود.
چه زیباست بی قید و شرط عشق بورزیم،
بی قصد و غرض حرف بزنیم،
بی دلیل ببخشیم و از همه مهمتر بی توقع به تمام موجودات محبت کنیم…
عجیب است که مردم چقدر برای مبارزه با شیطان تلاش می کنند!
اگر همین انرژی را صرف عشق ورزیدن به همراهانشان کنند،
شیطان در تنهایی خود خواهد مرد.

“هلن کلر ”





بهمن
۰۳

من یک انسانم …

من خویشاوند هر انسانی هستم که خنجری در آستین پنهان نمی کند.
نه ابرو درهم می کشد نه لبخندش ترفند تجاوز به حق نان و سایه بان دیگران است.
نه ایرانی را به غیرایرانی ترجیح می دهم نه ایرانی را به ایرانی.
من یک لر ِ
بلوچ ِ
کردِ فارسم،
یک فارس زبان ترک،
یک افریقایی
اروپایی
استرالیایی
امریکایی ِ
آسیایی ام،
یک سیاه پوستِ
زردپوستِ
سرخ پوستِ
سفیدم
که نه تنها با خودم و دیگران کمترین مشکلی ندارم،
بلکه بدون حضور دیگران وحشت مرگ را زیر پوستم احساس می کنم.
من انسانی هستم میان انسان های دیگر بر سیارهٔ مقدس زمین، که بدون حضور دیگران معنایی ندارم.

از : احمد شاملو





دی
۲۷

دوست

دوست یعنی انتخاب، یعنی از بنده سلام از تو جواب.
دوست یعنی دل به ما بستی رفیق؟
دوست یعنی یاد ما هستی رفیق؟
دوست یعنی مطلبت را دیده ام، یعنی احوال تو را پرسیده ام.
دوست یعنی در رفاقت کاملی.
دوست یعنی: نیستی و… در دلی
دوست یعنی: دوستی را لایقم؟
تو حقیقت، من مجازی عاشقم.
دوست یعنی کار و بارم خوب نیست تو نباشی،
روزگارم خوب نیست
دوست یعنی بغض لبخندم شکست دوری و جای تو گلدانی نشست
دوست یعنی مثل جان و در تنی
دوست یعنی خوب شد تو با منی
دوست یعنی حسرت و لبخند و آه می شوم دلتنگ رویت گاه گاه
دوست یعنی جای پایت بر دل است، دوری از تو جان شیرین مشکل است
دوست یعنی نکته های پیچ پیچ
دوست یعنی جز محبت، هیچ هیچ
دوست یعنی از سکوت من بخوان
دوست یعنی در کنار من بمان
دوست یعنی خنده های ریز ریز
دوست یعنی دوستت دارم عزیز

از : سیمین دانشور





دی
۱۹

بی آن که …..

من سال ها نماز خوانده ام بزرگترها می خواندند ، من هم می خواندم.
در دبستان ما را برای نماز به مسجد می بردند.
روزی در مسجد بسته بود.
بقال سر گذر گفت: نماز را روی بام مسجد بخوانید، تا چند متر به خدا نزدیکتر باشید!
مذهب شوخی سنگینی بود که محیط با من کرد،
و من سال ها مذهبی ماندم،
بی آن که خدایی داشته باشم…

از: سهراب سپهری





دی
۱۶

بازی روزگار

بازی روزگار را نمی فهمم!
من تو را دوست می دارم…
تو دیگری را…
دیگری مرا…
و همه ما تنهاییم … ؛
داستان غم انگیز زندگی این نیست که انسانها فنا می شوند،
این است که آنان از دوست داشتن باز می مانند.
همیشه هر چیزی را که دوست داریم به دست نمی آوریم،
پس بیاییم آنچه را که به دست می آوریم دوست بداریم.
انسان عاشق زیبایی نمی شود، بلکه آنچه عاشقش می شود در نظرش زیباست !
انسان های بزرگ دو دل دارند: دلی که درد می کشد و پنهان است، دلی که می خندد و آشکار است.
همه دوست دارند که به بهشت بروند، ولی کسی دوست ندارد که بمیرد.
عشق مانند نواختن پیانو است، ابتدا باید نواختن را بر اساس قواعد یاد بگیری، سپس قواعد را فراموش کنی و با قلبت بنوازی.
دنیا آنقدر وسیع هست که برای همه مخلوقات جایی باشد، پس به جای آنکه جای کسی را بگیریم،
تلاش کنیم جای واقعی خود را بیابیم.
‏‏اگر انسانها بدانند فرصت باهم بودنشان چقدر محدود است،
محبتشان نسبت به یکدیگر نامحدود می شود.

از زنده یاد: دکتر حسابی





دی
۰۶

خدایی

ملاصدرا می گوید:
خداوند بی نهایت است و لامکان و بی زمان
اما … به قدر فهم تو کوچک می شود و به قدر نیاز تو فرود می آید و به قدر آرزوی تو گسترده می شود و به قدر ایمان تو کارگشا می شود.
یتیمان را پدر می شود و مادر محتاجان برادری را برادر می شود، عقیمان را طفل می شود، ناامیدان را امید می شود، گمگشتگان را راه می شود، در تاریکی ماندگان را نور می شود، رزمندگان را شمشیر می شود، پیران را عصا می شود، محتاجان به عشق را عشق می شود،
خداوند همه چیز می شود همه کس را…
به شرط اعتقاد به شرط پاکی دل،
به شرط طهارت روح،
به شرط پرهیز از معامله با ابلیس،
بشویید قلب هایتان را از هر احساس ناروا و مغزهایتان را از هر اندیشه خلاف و زبان هایتان را از هر گفتار ناپاک و دست هایتان را از هر آلودگی در بازار و بپرهیزید.
از ناجوانمردی ها، ناراستی ها، نامردمی ها…
چنین کنید تا ببینید چگونه بر سفره شما با کاسه ای خوراک و تکه ای نان می نشیند،
در دکان شما کفه های ترازویتان را میزان می کند و در کوچه های خلوت شب با شما آواز می خواند،
مگر از زندگی چه می خواهید که در خدایی خدا یافت نمی شود؟؟





دی
۰۵

پاسخ

ﺍﺳﺘﯿﻮجابز” ﺑﺮﺍﯼ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﻣﺼﺎﺣﺒﻪ ﺣﻀﻮﺭﯼ ﺷﻐﻠﯽ ﺑﻪ ﺷﺮﮐﺘﯽ ﺭﻓﺖ.
ﻣﺪﯾﺮ ﺷﺮﮐﺖ، ﯾﮏ ﻭﺭﻗﻪ ﮐﺎﻏﺬ ﮔﺬﺍﺷﺖ ﺟﻠﻮﯼ ﺍﺳﺘﯿﻮ ﻭ ﺍﺯ ﺍﻭ ﺧﻮﺍﺳﺖ تا ﺑﺮﺍﯼ ﺍﺳﺘﺨﺪﺍﻡ” ﺗﻨﻬﺎ ﺑﻪ ﯾﮏ ﺳﻮﺍﻝ ﭘﺎﺳﺦ ﺑﺪﻫﺪ !
ﺳﻮﺍﻝ ﺍﯾﻦ ﺑﻮﺩ: شما ﺩﺭ ﯾﮏ ﺷﺐ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﺳﺮﺩ ﻭ ﻃﻮﻓﺎﻧﻰ ، … ﺩﺭ ﺟﺎﺩﻩ ﺍﻯ ﺧﻠﻮﺕ ﺭﺍﻧﻨﺪﮔﻰ ﻣﯽ ﮐﻨﯿﺪ ﻧﺎﮔﻬﺎﻥ ﻣﺘﻮﺟﻪ ﻣﯽ ﺷﻮﯾﺪ ﮐﻪ ﺳﻪ ﻧﻔﺮ ﺩﺭ ﺍﯾﺴﺘﮕﺎﻩ ﺍﺗﻮﺑﻮﺱ، ﺑﻪ ﺍﻧﺘﻈﺎﺭ ﺭﺳﯿﺪﻥ ﺍﺗﻮﺑﻮﺱ، ﺍﯾﻦ ﭘﺎ ﻭ ﺁﻥ ﭘﺎ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ ﻭ ﺩﺭ ﺁﻥ ﺑﺎﺩ ﻭ ﺑﺎﺭﺍﻥ ﻭ ﻃﻮﻓﺎﻥ ﭼﺸﻢ ﺑﻪ ﺭﺍﻩ ﮐﻤﮏ ﻫﺴﺘﻨﺪ. ﯾﮑﻰ ﺍﺯ ﺁﻥ ﻫﺎ ﭘﯿﺮ ﺯﻥ ﺑﯿﻤﺎﺭﻯ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺍﮔﺮ ﻫﺮ ﭼﻪ ﺯﻭﺩﺗﺮ ﮐﻤﮑﻰ ﺑﻪ ﺍﻭ ﻧﺸﻮﺩ ﻣﻤﮑﻦ ﺍﺳﺖ ﻫﻤﺎﻥ ﺟﺎ ﺩﺭ ﺍﯾﺴﺘﮕﺎﻩ ﺍﺗﻮﺑﻮﺱ ﻏﺰﻝ ﺧﺪﺍﺣﺎﻓﻈﻰ ﺭﺍ ﺑﺨﻮﺍﻧﺪ. ﺩﻭﻣﯿﻦ ﻧﻔﺮ” ﺻﻤﯿﻤﻰ ﺗﺮﯾﻦ ﺩﻭﺳﺖ ﺷﻤﺎﺳﺖ ﮐﻪ ﺣﺘﻰ ﯾﮏ ﺑﺎﺭﺷﻤﺎ ﺭﺍ ﺍﺯ ﻣﺮﮒ ﻧﺠﺎﺕ ﺩﺍﺩﻩ ﺍﺳﺖ ﻭ ﻧﻔﺮ ﺳﻮﻡ ﻋﺸﻖ ﺷﻤﺎﺳﺖ!
ﺍﻣﺎ ﺧﻮﺩﺭﻭﯼ ﺷﻤﺎ ﻓﻘﻂ ﯾﮏ ﺟﺎﻯ ﺧﺎﻟﻰ ﺩﺍﺭد!
ﺷﻤﺎ ﺍﺯ ﻣﯿﺎﻥ ﺍﯾﻦ ﺳﻪ ﻧﻔﺮ ﮐﺪﺍﻡ ﯾﮏ ﺭﺍ ﺳﻮﺍﺭ ﻣﻰ ﮐﻨﯿﺪ؟
ﭘﯿﺮﺯﻥ؟
دوستتون؟
عشقتون؟
ﺟﻮﺍﺑﻰ ﮐﻪ ﺍﺳﺘﯿﻮ ﻧﻮﺷﺖ ﺑﺎﻋﺚ ﺷﺪ ﺍﺯ ﻣﯿﺎﻥ ﺻﺪﻫﺎ ﻣﺘﻘﺎﺿﻰ، ﺑﻪ ﺍﺳﺘﺨﺪﺍﻡ ﺷﺮﮐﺖ ﺩﺭ ﺁﯾﺪ.
ﭘﺎﺳﺦ ﺍﯾﻦ ﺑﻮﺩ: من ﺳﻮﺋﯿﭻ ﻣﺎﺷﯿﻨﻢ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺩﻫﻢ ﺑﻪ ﺁﻥ ﺩﻭﺳﺖ ﺻﻤﯿﻤﯽ ﺍﻡ ﺗﺎ ﭘﯿﺮ ﺯﻥ ﺑﯿﻤﺎﺭ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺑﯿﻤﺎﺭﺳﺘﺎﻥ ﺑﺮﺳﺎﻧﺪ ﻭ ﺑﺎ ﻋﺸﻘﻢ ﺩﺭ ﺍﯾﺴﺘﮕاه منتظرمی مانم، شاید اتوبوس آمد!





آذر
۲۲

مستحق ستایش

کسی که برایت آرامش بیاورد،
مستحق ستایش است.
انسان ها را در زیستن بشناس،
نه در گفتن !
در گفتار همه آراسته اند.

کوروش می گوید:
“بودن با کسى که دوستش ندارى و نبودن با کسى که دوستش دارى همه اش رنج است،پس اگر همچون خود نیافتى مثل خدا تنها باش و اگر یافتى آنرا چنان حافظ باش که گویا جزء ی از وجود توست”.





آذر
۱۶

اینو میگن ….

ﺧﻮﺩﮐﺸﯽ ،
ﺩﺭ ﻫﺮ ﮐﺲ ،
ﻣﻨﺤﺼﺮ ﺑﻪ ﺧﻮﺩﺷﻪ !
ﯾﮑﯽ ، ﺩﯾﮕﻪ ﺷﯿﮏ، ﻧﻤﯽ ﭘﻮﺷﻪ !
ﯾﮑﯽ ﺩﯾﮕﻪ، ﺁﺭﺯﻭﯾﯽ نمی کنه !
ﯾﮑﯽ ﺩﯾﮕﻪ ﺑﻪ ﺗﺤﺼﯿﻞ ﺍﺩﺍﻣﻪ نمی ده !
ﯾﮑﯽ ﺗﺮﺍﻧﻪ ﻫﺎﯼ ﻏﻤﮕﯿﻦ ﮔﻮﺵ می ده !
ﯾﮑﯽ ﺩﯾﮕﻪ ﺍﺯ ﺧﻮﺩﺵ، عکس ﯾﺎﺩﮔﺎﺭﯼ نمی گیره !
یکی محبت نمی کنه !
یکی دیگه محبت نمی پذیره !
و ﺍﮐﺜﺮ ﺁﺩﻣﻬﺎ در ٣٠ ﺳﺎﻟﮕﯽ ﻣﯽ ﻣﯿﺮﻧﺪ و ﺩﺭ ٨٠ ساﻟﮕﯽ ﺩﻓﻦ می شوند !
اینو میگن خودکشی روحی ! ! !
سعی کن طوری زندگی کنی که جسمت و روحت با هم بمیرند .

از : پائولو کوئیلو





آذر
۱۳

گاهی باید گذاشت و ….

خسرو شکیبایی چه زیبا گفت ،
گاهی باید نبخشید ، کسی را که بارها او را بخشیدی و نفهمید !
تا این بار در آرزوی بخشش تو باشد ،
گاهی نباید صبر کرد ، باید رها کرد و رفت !
تا بدانند اگر ماندی رفتن را بلد بوده ای ،
گاهی بر سر کارهایی که برای دیگران انجام می دهی باید منت گذاشت !
تا آن را کم اهمیت ندانند ،
گاهـــی باید بــد بود !
برای کسی که فرق خوب بودنت را نمی داند !
و گاهی باید به آدمها از دست دادن را متذکر شد …
آدمها همیشه نمی مانند …
یکجا در را باز می کنند و برای همیشه می روند .