اردیبهشت
۱۸

کتاب فارسی اول دبستان

یه متن خیلى جالب پیدا کردم از کتاب فارسى اول دبستان سال ١٣٢۴ ، ببینید سطح آموزش در آن دوران چگونه بود!…

دو برادر مادر پیر و بیماری داشتند.
با خود قرار گذاشتند که یکی خدمت خدا کند و دیگری در خدمت مادر باشد یکی به صومعه رفت و به عبادت مشغول شد و دیگری در خانه ماند و به پرستاری مادر مشغول شد .
چندی نگذشت برادر صومعه نشین مشهور عام و خاص شد و به خود غره شد که خدمت من ارزشمندتر از خدمت برادرم است، چرا که او در اختیار مخلوق است و من در خدمت خالق .
همان شب پروردگار را در خواب دید که وی را خطاب کرد: به حرمت برادرت تو را بخشیدم !
برادر صومعه نشین اشک در چشمانش آمد و گفت: یا رب، من در خدمت تو بودم و او در خدمت مادر، چگونه است مرا به حرمت او می بخشی ؟
آیا آنچه کرده ام مایه رضای تو نیست ؟
ندا رسید: آنچه تو می کنی من از آن بی نیازم ولی مادرت از آنچه او می کند بی نیاز نیست …

کتاب فارسی اول دبستان سال ۱۳۲۴





اردیبهشت
۱۷

یک با یک برابر نیست … !

معلم پای تخته نوشت یک با یک برابر است….
یکی از دانش آموز ها بلند شد و گفت:
آقا اجازه یک با یک برابر نیست…
معلم که بهش بر خورده بود گفت:
بیا پای تخته ثابت کن یک با یک برابر نیست… اگه ثابت نکنی پیش بچه ها به فلک میبندمت….
دانش آموز با پای لرزون رفت پای تخته و گفت:
آقا من هشت سالمه علی هم هشت سالشه…. شب وقتی پدر علی میاد خونه با علی بازی میکنه اما پدر من شبها هر شب من و کتک میزنه….
چرا علی بعد از اینکه از مدرسه میره خونه میره تو کوچه بازی میکنه اما من بعد از مدرسه باید برم ترازومو بر دارم برم رو پل کار کنم….
محسن مثل من ۸سالشه چرا از خونه محسن همیشه بوی برنج میاد اما ما همیشه شب ها گرسنه میخوابیم….
شایان مثل من ۸سالشه چرا اون هر ۳ماه یک بار کفش میخره و اما من ۳سال یه کفش و میپوشم…
حمید مثل من ۸سالشه چرا همیشه بعد از مدرسه با مادرش میرن پارک اما من باید برم پاهای مادر مریضم و ماساژ بدم و…
معلم اشکهاش و پاک کردو رفت پای تخته و تخته رو پاک کرد و نوشت…
یک با یک برابر نیست.

خسرو گلسرخی





اردیبهشت
۱۶

جواب

ابولحسن خرقانی گفت: جواب ۴ نفر مرا سخت تکان داد !

اول: مرد فاسدی از کنارم گذشت و من گوشه لباسم را جمع کردم تا به او نخورد !
او گفت: ای شیخ ! خدا می داند که فردا حال ما چه خواهد شد !

دوم: مستی دیدم که افتان و خیزان در جاده های گل آلود می رفت. به او گفتم: قدم ثابت بردار تا نلغزی !
گفت: من بلغزم باکی نیست… بهوش باش تو نلغزی شیخ ! که جماعتی از پی تو خواهند لغزید !

سوم: کودکی دیدم که چراغی در دست داشت. گفتم: این روشنایی را از کجا آورده ای ؟!
کودک چراغ را فوت کرد و آنرا خاموش ساخت و گفت: تو که شیخ شهری بگو که این روشنایی کجا رفت ؟

چهارم: زنی بسیار زیبا که در حال خشم از شوهرش شکایت می کرد ! گفتم: اول رویت را بپوشان بعد با من حرف بزن !
گفت : من که غرق خواهش دنیا هستم ! چنان از خود بی خود شده ام که از خود خبرم نیست ! تو چگونه غرق محبت خالقی که از نگاهی بیم داری ! ! !

تذکره اولیاء





اردیبهشت
۱۵

زمان

تصور کن برنده یک مسابقه شدی و جایزه ات اینه که:

بانک هرروز صبح یک حساب برات باز می کنه و توش هشتاد و شش هزار و چهارصد دلار پول می گذاره !
ولی دوتا شرط داره:

یکی اینکه همه پول را باید تا شب خرج کنی، و گرنه هر چی اضافه بیاد ازت پس می گیرند ! نمی تونی تقلب کنی و یا اضافهٔ پول را به حساب دیگه اى بریزى…
شرط بعدی اینه که بانک می تونه هروقت بخواد بدون اطلاع قبلی حسابو ببنده و بگه جایزه تموم شد ! !

حالا بگو چه طوری عمل می کنی ؟

همه ما این حساب جادویی را در اختیار داریم:

“زمان”.
این حساب با ثانیه ها پر می شه.
هرروزکه از خواب بیدار می شیم هشتاد و شش هزار و چهارصد ثانیه به ما جایزه می دن و شب که می خوابیم مقداری را که مصرف نکردیم نمی تونیم به روز بعد منتقل کنیم.
لحظه هایی که زندگی نکردیم از دستمون رفته.
هرروز صبح جادو می شه و هشتاد و شش هزار و چهارصد ثانیه به ما می دن.
یادت باشه که من و تو فعلا از این نعمت برخورداریم ولی کائنات می تونه هر وقت بخواد حسابو بدون اطلاع قبلی ببنده.
پس قدر لحظه هاى زندگى رو بدون و خوب زندگی کن.

با عشق…
با امید….
با شادی….





اردیبهشت
۱۴

گره

بافتن را از یک فامیل خیلی دور یاد گرفتم که نه اسمش خاطرم است نه قیافه اش…
اما حرفش هیچوقت از یادم نمی رود می گفت:
زندگی مثل یک کلاف کامواست…
از دستت که در برود می شود کلاف سردر گم !
بعد باید صبوری کنی گره را به وقتش با حوصله وا کنی.
زیاد که کلنجار بروی گره بزرگتر می شود،
کورتر می شود،
یک جایی دیگر کاری نمی شود کرد !
باید سر و ته کلاف را برید،
یک گره ی ظریف کوچک زد،
بعد آن گره را توی بافتنی یک جوری قایم کرد،
محو کرد،
یک جوری که معلوم نشود !
یادت باشد….
گره های توی کلاف همان دلخوری های کوچک و بزرگند،
همان کینه های چند ساله باید یک جایی تمامش کرد سر و تهش را برید…

دلنوشته ای از مهربانو: سیمین بهبهانی





اردیبهشت
۱۳

یاد بگیریم

یاد بگیریم…
از محبت دیشب پدر نگوییم درحضور کسی که پدرش در آغوش خاک آرمیده است…

یاد بگیریم..
ازآغوش گرم مادر نگوییم درحضور کسی که مادرش رافقط درخواب می تواند ببیند..

یاد بگیریم…
گر به وصال عشقمان رسیدیم، میان انبوه جمعیت کمی دستانش را آهسته تر بفشاریم، شاید امروز صبح کسی در فراق عشقش چشم گشوده باشد..

یاد بگیریم…
اگر روزی از خنده ی فرزندمان به وجد آمدیم، شکرش را در تنهاییمان به جا آوریم نه وصف خنده اش را درجمع، شاید کسی در حسرتش روز می گذراند…

یاد بگیریم…
آهسته تر بخندیم، شاید کسی غمی پنهان دارد که فقط جان لایتناهی می داند…

یاد بگیریم…
ترحم ناشیانه، به درد های غریبه ای نکنیم ،شاید همان حوالی کسی از آن درد دلشکسته است…





اردیبهشت
۱۲

میم مثل: مرد

گاهی هم اینجوری فکر کنیم بد نیست:
اﻭ ” ﻣــﺮﺩ ” ﺍﺳﺖ،
ﺩستهایش ﺍﺯ ﺗﻮ زبرتر ﻭ ﭘﻬﻦ ﺗﺮ ﺍﺳﺖ…
ﺻﻮﺭﺗﺶ ﺗﻪ ﺭﯾﺸﻰ ﺩﺍﺭﺩ…
ﺟـﺎﻯﹺ ﮔﺮﯾــﻪ ﮐﺮﺩﻥ، ﻣﻮﻫﺎﯾﺶ ﺳﻔﯿﺪ می شود…
ﺍﻭ ﺑﺎ ﻫﻤــﺎﻥ ﺩستهای ﺯﺑﺮﺵ ﺗﻮ ﺭﺍ ﻧﻮﺍﺯﺵ می کند…
و ﺑﺎ ﻫﻤﺎﻥ ﺻﻮﺭﺕ ﻧﺎﺻﺎﻑ ﻭ ﻧﺎﻣﻼﯾﻢ بتوبوسه می زنه ﻭ ﺗﻮ ﺁﺭﺍﻡ می شوﻯ…
به او سخت نگیر …!
او را خراب نکن …!
ﺍﻭ ﺭﺍ “ﻧﺎﻣــــﺮﺩ” ﻧﺨﻮﺍﻥ …!
ﺁﻧﻘﺪﺭ او را با ﭘﻮﻝ ﻭ ﺛــﺮﻭﺗﺶ اندازه نزن …!
ﻓﻘﻂ ﺑﻪ ﺍﻭ ﻧــــﺦ ﺑﺪﻩ ﺗﺎ ﺯﻣﯿﻦ ﻭ ﺯﻣﺎﻥ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯾﺖ ﺑﺪﻭﺯﺩ…
ﻓﻘــــﻂ ﺑﺎ ﺍﻭ ﺭﻭﺭﺍﺳﺖ ﺑﺎﺵ ﺗﺎ ﺩﻧﯿﺎ ﺭﺍ ﺑﻪ ﭘﺎﯾﺖ ﺑﺮﯾﺰﺩ…
آن مردی که صحبتش را می کنم، خیلی تنهاتر از زن است…!
ﻻﮎ ﺑﻪ ﻧﺎخنهایش نمی زند ﮐﻪ ﻫﺮ ﻭﻗﺖ ﺩﻟﺶ یک ﺟﻮﺭﯼ ﺷﺪ، ﺩست هایش را ﺑﺎﺯ کند، ﻧﺎخنهایش را ﻧﮕﺎﻩ کند ﻭ ﺗﻪ ﺩﻟﺶ ﺍﺯ ﺧﻮﺩﺵ ﺧﻮﺷﺶ ﺑﯿﺎید …!
ﻣﺮﺩ، ﻣﻮﻫﺎﺵ ﺑﻠﻨﺪ ﻧﯿﺴﺖ ﮐﻪ ﺗﻮﯼ تنهایی هایش ﮐﻮﺗﺎﻫﺶ کند ﻭ ﺍینطوری با همه ی دنیا لج کند…!
ﻣﺮﺩ نمی تواند ﻭﻗﺘﯽ ﺩﻟﺶ ﮔﺮﻓﺖ، به دوستش زنگ بزند، یک دل سیر گریه کند و سبک شود!
ﻣﺮﺩ،
ﺩﺭﺩﻫﺎیش را ﺍﺷﮏ نمی کند،
فرو می ریزد در قلبی که به وسعت دریاست.

یک ﻭقتهایی،
یک ﺟﺎﻫﺎﯾﯽ،
ﺑﺎﯾﺪ ﮔﻔﺖ:

میم مثل “مرد”





اردیبهشت
۱۱

مردها

مردها دنیای غمگین صبورانه ای دارند.
بیایید قبول کنیم مرد ها صبرشان از ما بیشتر است.
وقت هایی که چکشان پاس نمی شود،
وقتهایی که جواب اس ام اس شب به خیر را نمی دهند،
وقتهایی که عرق کرده اند،
وقتهایی که کفششان کثیف است،
تمام این وقتها خسته اند و کمی غمگین …
و ما موجودات کوچک شگفت انگیز غرغروی بی طاقت را هم دوست دارند.
مردها همه دنیایشان همین طوری است …
ساده و منطقی درست بر عکس دنیای ما….. !
بیایید بس کنیم،
بیایید میکرفون ها و تابلوهای اعتراضیمان را کنار بگذاریم.
من فکر می کنم مردها آنقدرها که داریم نشان می دهیم ، بد نیستند !!!؛ …
مردها دلشان زنی می خواهد، وفادار که کنارش آرامش داشته باشند …
فقط همین کمی آرامش،
در ازای همه ی فشارها و استرس هایی که برای خوشبخت کردن ما تحمل می کنند،
کمی آرامش در ازای قصر رویایی ای، که ما طلب می کنیم.
بر خلاف زندگی پر دغدغه ای که دارند تعریف مردها از خوشبختی، خیلی ساده است.

تقدیم به تمام مردان پاک این سرزمین





اردیبهشت
۱۰

تقدیر

می گویند:
قتل حراﻡ ﺍﺳﺖ … ﻭﻟﯽ ﮐﺸﺘﻦ ﻣﺨﺎﻟﻔﺎﻥ ﻭ ﮐﻔﺎﺭ ﺗﻮﺻﯿﻪ ﺷﺪﻩ ﺍﺳﺖ !
ﻓﺤﺸﺎ ﺣﺮﺍﻡ ﺍﺳﺖ … ﻭﻟﯽ ﺍﮔﺮ ﺣﻘﻮﻗﺶ ﺭﺍ ﭘﺮﺩﺍﺧﺖ ﮐﻨﯽ ﺗﺎ ﭼﻬﻞ ﺻﯿﻐﻪ ﻭ ﭼﻬﺎﺭ ﻋﻘﺪﯼ ﻣﺸﮑﻠﯽ ﻧﺪﺍﺭﺩ !
ﺩﯾﻦ ﺗﺤﻤﯿﻠﯽ ﻧﯿﺴﺖ … ﻭﻟﯽ ﺍﮔﺮ ﮐﺴﯽ ﺍﺯ ﺩﯾﻦ ﺧﺎﺭﺝ ﺷﻮﺩ ﺧﻮﻧﺶ ﺣﻼﻝ ﺍﺳﺖ !
ﺍﻧﺴﺎﻧﻬﺎ ﻧﺰﺩ ﺧﺪﺍ ﺑﺮﺍﺑﺮﻧﺪ … وﻟﯽ ﺍﺭﺯﺵ ﺯﻥ ﻧﺼﻒ ﻣﺮﺩ ﺍﺳﺖ !
اﻧﺴﺎﻧﻬﺎ ﺑﺮﺍﺑﺮﻧﺪ ﻭﻟﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﺮﺩ ﯾﺎ ﺯﻥ ﻏﯿﺮ ﻣﺴﻠﻤﺎﻥ ﺧﻮﻧﺒﻬﺎ ﺩﺭ ﻧﻈﺮ ﮔﺮﻓﺘﻪ نمی شود !

می خواهند تو ندانی ! !
میان پرواز تا پرتاب تفاوت از زمین تا آسمان است،
پرواز که کنی، آنجا می رسی که خودت می خواهی،
اما پرتابت که کنند، آنجا می روی که آنان می خواهند ! ! !
پس پرواز را بیاموز.

پرنده ای که “پرواز” بلد نیست،
به “قفس” می گوید،

“تقدیر” ! ! !





اردیبهشت
۰۹

خوشحالم ….

ﺯﻧﯽ ﻋﺎﺩﺕ ﺩﺍﺷﺖ هر شب قبل از خواب، ﺑﺎﺑﺖ ﭼﯿﺰﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ دارد خوشحالیهایش را بنویسد…
یکی ﺍﺯ شبها ﺍﯾﻨﮕﻮﻧﻪ ﻧﻮﺷﺖ:
ﺧوشحالم :ﻛﻪ ﺗﻤﺎﻡ ﺷﺐ ﺻﺪﺍﯼ ﺧﺮﺧﺮ ﺷﻮﻫﺮﻡ ﺭﺍ ﻣﯽﺷﻨﻮﻡ، ﺍﯾﻦ ﯾﻌﻨﯽ ﺍﻭ ﺯﻧﺪﻩ ﺍﺳﺖ! و در کنار من…
ﺧوشحالم: ﻛﻪ ﺩﺧﺘﺮﻢ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺍﺯ ﺷﺴﺘﻦ ﻇﺮﻓﻬﺎ شکایت می کند ﺍﯾﻦ ﯾﻌﻨﯽ ﺍﻭ ﺩﺭ ﺧﺎﻧﻪ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺩﺭ ﺧﯿﺎﺑﺎﻧﻬﺎ ﭘﺮﺳﻪ نمی زند !
ﺧوشحالم: ﻛﻪ ﻣﺎﻟﯿﺎﺕ ﻣﯽﭘﺮﺩﺍﺯﻡ، ﺍﯾﻦ ﯾﻌﻨﯽ ﺷﻐﻞ ﻭ ﺩﺭ ﺁﻣﺪﯼ ﺩﺍﺭﻡ ﻭ ﺑﯿﻜﺎﺭ ﻧﯿﺴﺘﻢ!
ﺧوشحالم: که ﻟﺒﺎﺳﻬﺎﯾﻢ ﻛﻤﯽ ﺑﺮﺍﯾﻢ ﺗﻨﮓ ﺷﺪﻩ ﺍﻧﺪ، ﺍﯾﻦ ﯾﻌﻨﯽ ﻏﺬﺍﯼ ﻛﺎﻓﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﺧﻮﺭﺩﻥ ﺩﺍﺭﻡ!
ﺧوشحالم: ﻛﻪ ﺩﺭ ﭘﺎﯾﺎﻥ ﺭﻭﺯ ﺍﺯ ﺧﺴﺘﮕﯽ ﺍﺯ ﭘﺎ ﻣﯽﺍﻓﺘﻢ، ﺍﯾﻦ ﯾﻌﻨﯽ ﺗﻮﺍﻥ ﺳﺨﺖ ﻛﺎﺭ ﻛﺮﺩﻥ ﺭﺍ ﺩﺍﺭﻡ!
خوشحالم: ﻛﻪ ﺑﺎﯾﺪ ﺯﻣﯿﻦ ﺭﺍ ﺑﺸﻮﯾﻢ ﻭ ﭘﻨﺠﺮﻩﻫﺎ ﺭﺍ ﺗﻤﯿﺰ ﻛﻨﻢ، ﺍﯾﻦ ﯾﻌﻨﯽ ﻣﻦ خاﻧﻪ ﺍﯼ ﺩﺍﺭﻡ!
ﺧوشحالم: ﻛﻪ ﮔﺎﻫﯽ ﺍﻭﻗﺎﺕ ﺑﯿﻤﺎﺭ می شوم، ﺍﯾﻦ ﯾﻌﻨﯽ ﺑﻪ ﯾﺎﺩ ﺁﻭﺭﻡ ﻛﻪ ﺍﮐﺜﺮ ﺍﻭﻗﺎﺕ ﺳﺎﻟﻢ ﻫﺴﺘم!
ﺧوشحالم :که ﺧﺮﯾﺪ ﻫﺪﺍﯾﺎﯼ ﺳﺎﻝ، ﺟﯿﺒﻢ ﺭﺍ ﺧﺎﻟﯽ می کند، ﺍﯾﻦ ﯾﻌﻨﯽ ﻋﺰﯾﺰﺍﻧﯽ ﺩﺍﺭﻡ ﻛﻪ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﻢ ﺑﺮﺍﯾﺸﺎﻥ ﻫﺪﯾﻪ ﺑﺨﺮﻡ!
ﺧوشحالم: که ﻫﺮ ﺭﻭﺯ ﺻﺒﺢ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﺎ ﺯﻧﮓ ﺳﺎﻋﺖ ﺑﯿﺪﺍﺭ ﺷﻮﻡ، ﺍﯾﻦ ﯾﻌﻨﯽ ﻣﻦ ﻫﻨﻮﺯ ﺯﻧﺪﻩ ﺍﻡ ..

توضیح: این زن سعیده قدس بنیانگزار موسسه خیره محک (حمایت از کودکان سرطانی ) و جزء ۱۰ زن برتر جهان در سال ۲۰۱۳ می باشد.





اردیبهشت
۰۸

پدر و مادر

بزرگ شدیم و فهمیدیم که دارو آبمیوه نبود!
بزرگ شدیم و فهمیدیم بابابزرگ دیگر هیچگاه باز نخواهد گشت، آنطور که مادر گفته بود!
بزرگ شدیم و فهمیدیم چیزهایی ترسناک تر از تاریکی هم هست…
بزرگ شدیم…
به اندازه ای که فهمیدیم پشت هر خنده ی مادر هزار گریه بود!
و پشت هر قدرت پدر یک بیماری نهفته…
بزرگ شدیم و یافتیم که مشکلاتمون دیگر در حد یک شکلات، یک لباس یا کیف نیست…
و این که دیگر دستهایمان را برای عبور از جاده نخواهند گرفت و یا حتی برای عبور از پیج و خم های زندگی!!!
بزرگ شدیم و فهمیدیم که این تنها ما نبودیم که بزرگ شدیم،
بلکه والدین ماهم همراه با ما بزرگ شده اند و چیزی نمانده که بروند!
و یا هم اکنون رفته اند…
خیلی بزرگ شدیم وقتی فهمیدیم سخت گیری مادر عشق بود، غضبش عشق بود و تنبیه اش عشق…
خیلی بزرگ شدیم وقتی فهمیدیم پشت لبخند پدر خمیدگی قامت اوست!
عجیب دنیایی ست و عجیب تر از دنیا چیست و چه کوتاه ست عمر.
معذرت می خواهم فیثاغورس!
پدر سخت ترین معادلات ست!
معذرت میخواهم نیوتن!
راز جاذبه، مادر است!
معذرت میخواهم أدیسون!
اولین چراغهای زندگی ما، پدرو مادر هستند…





اردیبهشت
۰۷

زنده باد میان سالی

زنده باد میان سالی
که آدمی در آن نه هول و ولا و شتاب جوانی را دارد،
و نه دیگر فکر می کند که همه کاره ی عالم است و اختیارش نامحدود؛
نه در حسرت نداشته ها غرق است و نه داشته های خیالی را در سر می پروراند.
میان سالی یعنی قدردانی از آنچه داری.
میان سالی یعنی بهترین دوران زندگی.
میان سالی،
یعنی دیدن یکی دو تار موی سفید در هر ماه،
یعنی آگاهی تدریجی از اینکه تو جاودانه نیستی،
رو به پایانی،
و فرصت زیستن چقدر اندک است.
میان سالی یعنی اینکه وقت نداری حسرت گذشته و آینده را بخوری.
میان سالی،
یعنی اینکه زندگی را همین لحظاتی که در آنها هستی بدانی و نه چیزی که در گذشته بوده و یا چیزی که خواهد آمد.
میان سالی یعنی اینکه می فهمی آدم ها همینند که هستند،
و آنها را همانطور که هستند دوست بداری.
میان سالی یعنی شروع پختگی،
آرامش،
زود از کوره درنرفتن،
هیجانی (منفی) نشدن،
استقامت ورزیدن، و …
میان سالی یعنی: میان- سالی.





اردیبهشت
۰۶

هبوط

فهمیده ام که معمولی بودن شجاعت می خواهد.
آدم اگر یاد بگیرد معمولی باشد،
نه نقاشی را می گذارد کنار،
نه دماغش را اگر معمولی است عمل می کند،
نه غصه می خورد که ماشینش معمولی است،
نه حق غذا خوردن در یک سری از رستوران های معمولی را از خودش می گیرد،
نه حق لبخند زدن به یک سری آدمها را،
نه حق پوشیدن یک سری لباس ها را. ..
حقیقت این است که “ترین” ها همیشه در هراس زندگی می کنند.
هراس از هبوط (سقوط) در لایه ی آدم های “معمولی”
و این هراس می تواند حتی لذت زندگی،
نوشتن، درس خواندن، نقاشی کشیدن، ساز زدن، خوردن، نوشیدن و پوشیدن را،
از دماغشان دربیاورد.
تصمیم گرفته ام خودِ معمولی ام را پرورش دهم.
نمی خواهم دیگر آدم ها مرا فقط با “ترین”هایم به رسمیت بشناسند.
از حالا خودِ معمولی ام را به معرض نمایش می گذارم،
و به خود معمولی ا م عشق می ورزم،
و به آدم ها هم اجازه دهم به منِ معمولی عشق بورزند.

تهمینه میلانی





اردیبهشت
۰۵

ما جزیی از طبیعت هستیم ….

بخشى از ادراکات (عرفان) سرخ پوستی در مورد طبیعت و هستى:

ما جزیی از طبیعت هستیم نه رئیس آن.
ما هیچگاه گیاهى را با ریشه از خاک نمى کنیم.
ما موقع ساختن خانه، خاک را زیاد جابه جا نمى کنیم.
ما در فصل بهار، آرام روى زمین قدم بر مى داریم، چون (مادر طبیعت) باردار است.
ما هرگز به درختان آسیب نمى رسانیم،
ما فقط درختان پیر و خشک را قطع مى کنیم و قبل از قطع کردن،
براى آرامش روحش دعا مى کنیم.
حتى حیواناتى که براى مایحتاج غذایى در حد نیاز از آنها استفاده مى کنیم را نیز،
با اجازه و دعا براى آرامش روحش او را از چرخه ى هستى جدا می‌کنیم،
و به اندازه ى مصرفمان درخت مى بریم،
و گوشت تهیه مى کنیم،
هرگز هیزم ها را اسراف نمى کنیم،
اگر حتى یک درخت جوان و سرسبز را قطع کنیم،
همه ى درختان دیگر جنگل،
اشک مى ریزند،
و اشک آنها در دل ما نفوذ مى کند،
و وجودمان را مجروح مى کند و قلبمان،
آرام آرام تاریک مى شود.
خاک مادر ما و آسمان پدر ماست.
باران عاشقانه ترین سرود هستی ست.
طبیعت روح دارد و مهربانى را مى فهمد،
ما جزئى از طبیعت هستیم نه رئیس آن…





اردیبهشت
۰۴

زنده باد

ناظم تو میکروفون پرسید:
کی میدونه پایتخت آمریکا کجاست؟
داد زدیم:
واشینگتن.
گفت: یه مرگ بر امریکایی بگین که تو واشینگتن بشنون !
ماهم یه داد زدیم که فتق و حلقمون پاره شد!
ناظم پرسید کی می دونه حرم آقا امام حسین کجاس؟
داد کشیدیم: کربلا.
گفت: حالا یه صلوات بفرستین که آقا تو کربلا بشنون.
ماهم یه فریاد کشیدیم که نزدیک بود قالب تهی کنیم!

گذشت اون روزا،
خیلی طول کشید که بفهمیم لس آنجلس تاریخ سینماست،
نیو اورلئان مهد موسیقیه،
نیویورک مهد درس و اقتصاد.
یاد گرفتیم باید از اون همسایه ای که ساعت هفت صبح با صدای عربدمون بیدارشون کردیم عذر بخوایم.
یاد گرفتیم به هر کس و ناکسی نگیم مرگ بر تو !
یادگرفتیم بی احترامی به پرچم یک کشوری نکنیم.
ولی نفهمیدیم آیا تو واشنگتن و کربلا صدامونو شنیدن ؟ !
واشنگتنیا فهمیدن چیزی تو دل این بچه ١١ساله نبوده؟

چرا فکر نکردیم به جای این حرفا باید داد بزنیم:
مرگ بر بیسوادی !
مرگ بر عقب افتادگی !
مرگ بر گشنگی !
مرگ بر خونریزی و دشمنی !
اصلا چرا مرگ ؟ !
بگیم زنده باد باسوادی.
زنده باد صلح و دوستی.
زنده باد مردم کشور من و دنیا.
زنده باد.





اردیبهشت
۰۳

….ترین کلمه

سازنده‌ترین کلمه گذشت است، آن را تمرین کن.
پرمعنی ترین کلمه «ما» است، آن را به کار ببر.
عمیق‌ترین کلمه «عشق» است، به آن ارج بنه.
بی‌رحم‌ترین کلمه “تنفر” است، از بین ببرش.
خودخواهانه‌ترین کلمه “من” است، از آن حذر کن.
ناپایدارترین کلمه “خشم” است، آن را فرو ببر.
بازدارنده‌ترین کلمه “ترس” است، با آن مقابله کن.
با نشاط ترین کلمه “کار” است، به آن بپرداز.
پوچ‌ترین کلمه “طمع” است، آن را بکش.
سازنده‌ترین کلمه “صبر” است، برای داشتنش روشن‌ترین کلمه ” امید” است، به آن امیدوار باش.
ضعیف‌ترین کلمه “حسرت” است، آن را نخور
تواناترین کلمه ” دانش ” است، آن را فراگیر. ..





اردیبهشت
۰۲

خوشبختی

آب جوشی که سیب زمینی را نرم می کند،
همان آب جوشی است که تخم مرغ را سفت می کند.
مهم نیست چه شرایطی پیرامون شماست.
مهم این است درون خود چه داری…!!!!

هیچکس نمی‌داند تنها فرمول خوشحالی این است:
“قدر داشته‌هایت را بدان و از آنها لذت ببر”

قانون های ذهنی می‌گویند:
خوشبختی یعنی ” رضایت”
مهم نیست چه داشته باشی یا چقدر،
مهم این است که از همانی که داری راضی باشى،
آنوقت “خوشبختی”.





اردیبهشت
۰۱

همیشه انسان

ﮐﻨﻔﻮﺳﯿﻮﺱ ﺑﺎ ﺷﺎﮔﺮﺩﺍﻧﺶ ﺩﺭ ﺳﻔﺮ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺷﻨﯿﺪ ﺩﺭ ﺩﻫﯽ، ﭘﺴﺮ ﺑﭽﻪ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﺑﺎﻫﻮﺷﯽ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ.
ﮐﻨﻔﻮﺳﯿﻮﺱ ﺑﻪ ﺁﻥ ﺩﻩ ﺭﻓﺖ ﺗﺎ ﺑﺎ ﺍﻭ ﺻﺤﺒﺖ ﮐﻨﺪ.
ﭘﺴﺮﮎ ﻣﺸﻐﻮﻝ ﺑﺎﺯﯼ ﺑﻮﺩ. ﮐﻨﻔﻮﺳﯿﻮﺱ ﭘﺮﺳﯿﺪ:
ﭼﻪ ﻃﻮﺭ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﯽ ﮐﻤﮑﻢ ﮐﻨﯽ ﺗﺎ ﻧﺎﺑﺮﺍﺑﺮﯼ ﻫﺎ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺑﯿﻦ ﺑﺒﺮﻡ ؟
ﮐﻮﺩﮎ ﭘﺮﺳﯿﺪ: ﭼﺮﺍ ﻧﺎﺑﺮﺍﺑﺮﯼ ﻫﺎ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺑﯿﻦ ﺑﺒﺮﯾﻢ ! ؟
ﺍﮔﺮ ﮐﻮﻩ ﻫﺎ ﺭﺍ ﺻﺎﻑ ﮐﻨﯿﻢ، ﭘﺮﻧﺪﮔﺎﻥ ﺩﯾﮕﺮ ﭘﻨﺎﻫﮕﺎﻫﯽ ﻧﺪﺍﺭﻧﺪ !
ﺍﮔﺮ ﺍﻋﻤﺎﻕ ﺭﻭﺩﺧﺎﻧﻪ ﻫﺎ ﻭ ﺩﺭﯾﺎﻫﺎ ﺭﺍ ﭘﺮ ﮐﻨﯿﻢ، ﺗﻤﺎﻡ ﻣﺎﻫﯽ ﻫﺎ ﻣﯽ ﻣﯿﺮﻧﺪ !
ﺍﮔﺮ ﮐﺪﺧﺪﺍ ﻫﻤﺎﻥ ﺍﺧﺘﯿﺎﺭﺍﺕ ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ ﺭﺍ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﺪ، ﻫﯿﭻ ﮐﺲ ﺑﻪ ﺣﺮﻓﺶ ﺗﻮﺟﻪ ﻧﻤﯽ ﮐﻨﺪ !
ﺩﻧﯿﺎ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﺑﺰﺭﮒ ﺍﺳﺖ، ﺑﻬﺘﺮ ﺍﺳﺖ ﺑﺎ ﺗﻔﺎﻭﺕ ﻫﺎﯾﺶ ﺑﻪ ﺣﺎﻝ ﺧﻮﺩﺵ ﺑﮕﺬﺍﺭﯾﻢ.
ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﺩﻧﯿﺎ …
ﮔﺎﻫﯽ ﺑﺮﻭ …
ﮔﺎﻫﯽ ﺑﻤﺎﻥ .
ﮔﺎﻫﯽ ﺑﺨﻨﺪ …
ﮔﺎﻫﯽ ﮔﺮﯾﻪ ﮐﻦ .
ﮔﺎﻫﯽ ﺣﺮﻑ ﺑﺰﻥ …
ﮔﺎﻫﯽ ﻓﺮﯾﺎﺩ ﺑﺰﻥ.
ﮔﺎﻫﯽ ﻗﺪﻡ ﺑﺰﻥ …
ﮔﺎﻫﯽ ﺳﮑﻮﺕ ﮐﻦ.
ﮔﺎﻫﯽ ﺭﻫﺎ ﺷﻮ …
ﮔﺎﻫﯽ ﺑﺒﺨﺶ.
ﮔﺎﻫﯽ ﯾﺎﺩ ﺑﮕﯿﺮ …
ﮔﺎﻫﯽ ﺳﻔﺮ ﮐﻦ.
ﮔﺎﻫﯽ ﺍﻋﺘﻤﺎﺩ ﮐﻦ …
ﮔﺎﻫﯽ ﺑﺎﺯﯼ ﮐﻦ.
ﮔﺎﻫﯽ ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ ﮐﻦ …
ﮔﺎﻫﯽ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﻦ.
ﮔﺎﻫﯽ ﺑﺎﻭﺭ ﮐﻦ.
ﮔﺎﻫﯽ ﺑﺰﺭﮒ ﺑﺎﺵ …
ﮔﺎﻫﯽ ﮐﻮﭼﮏ ﺑﺎﺵ.
ﮔﺎﻫﯽ ﭼﺘﺮ ﺑﺎﺵ …
ﮔﺎﻫﯽ ﺑﺎﺭﺍﻥ ﺑﺎﺵ.
ﮔﺎﻫﯽ ﺩﺭﯾﺎ …
ﮔﺎﻫﯽ ﺑﺮﮐﻪ .
ﮔﺎﻫﯽ ﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰ …
ﮔﺎﻫﯽ ﻫﯿﭻ ﭼﯿﺰ.
ﻭﻟﯽ،
ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﺑﻤﺎﻥ …





فروردین
۳۱

بعضی ها…..

بعضی از آدمها مثل یه آپارتمان هستند !
مُبله ، شیک ، راحت …
اما دو روز که توش می شینی ،
دلت تا سرحد مرگ می گیره …
بعضی ها مثل یه قلعه هستند !
خودت رو می کُشی تا بری توش ،
بعد می بینی اون تو هیچی نیست ،
جُز چند تا سنگ کهنه و رنگ و رو رفته !
اما بعضی ها مثل دیوارِ قدیمی یه باغند ؛
میری تو و مُدام قدم می زنی …
نگاه می کنی … عطرها رو بو می کشی ،
رنگ ها رو تماشا می کنی …
میری و میری … آخری در کار نیست …
به دیوار که رسیدی ، بن بستی نیست !
میتونی دور باغ بگردی …
چه آرامشی داره همنفس بودن با کسی ،
که عمق سینه اش …
سرشارِ از عطر گلهای سُرخ و بهارِ نارنج است.





فروردین
۳۰

دین

متنى از “لئوناردو باف” پژوهشگر دینى معروف برزیلى:

در میزگردى که درباره «دین و آزادى» برپا شده بود از دالایى‌لاما، با کنجکاوى و البته کمى بدجنسى پرسیدم:
عالیجناب، بهترین دین کدام است؟
فکر کردم که او لابد خواهد گفت: «بودایى» یا «ادیان شرقى که خیلى قدیمى‌تر از مسیحیت هستند. »
دالایى‌لاما کمى درنگ کرد، لبخندى زد و به چشمان من خیره شد و آنگاه گفت:
بهترین دین، آن است که از شما آدم بهترى بسازد.
من که از چنین پاسخ خردمندانه‌اى شرمنده شده بودم، پرسیدم:
آنچه مرا انسان بهترى مى‌سازد چیست ؟
پاسخ داد:
هر چیز که شما را دل ‌رحم‌تر، فهمیده‌تر، مستقل‌تر، بى‌طرف‌تر، بامحبت‌تر، انسان دوست‌تر، با مسئولیت‌تر و اخلاقى‌تر سازد، دینى که این کار را براى شما بکند، بهترین دین است.
من لحظه‌اى ساکت ماندم و به حرف‌هاى خردمندانه او اندیشیدم. به نظر من پیامى که در پشت حرف‌هاى او قرار دارد چنین است:
دوست من! اینکه تو به دینى اعتقاد دارى یا نه، اهمیت ندارد، آنچه اهمیت دارد، رفتار تو در خانه، در خانواده، در محل کار، در جامعه و … در کلّ جهان است.
به یاد داشته باش، عالم هستى بازتاب اعمال و افکار ماست.





فروردین
۲۹

آدمیزاد

ﺣﮑﺎﯾﺖ ﻋﺠﯿﺒﯽ ﺳﺖ…
ﻣﯿﮕﻦ ﺍﮔﻪ ﯾﻪ ﮔﺮﮒ ﺧﻮﺍﺳﺖ ﺑﻬﺖ ﺣﻤﻠﻪ ﮐﻨﻪ، ﺳﺮﯾﻊ ﻋﺮﯾﺎﻥ ﺷﻮ !
ﺍﻭﻧﻮﻗﺖ، ﻓﻘﻂ ﻣﯿﺎﺩ ﺗﻨﺖ ﺭﻭ ﺑﻮ می کشه
ﻭ ﺭﺍﻫﺸﻮ می کشه ﻭ می ره،
ﻭ ﺗﺎ ﺁﺧﺮ ﻋﻤﺮﺵ بوﯼ ﺗﻨﺖ ﺭﻭ ﺍﺯ ﯾﺎﺩ ﻧﻤﯽ ﺑﺮﻩ،
ﻭ ﺍﮔﻪ ﺑﺎﺯ ﻫﻢ ﺗﻮﺭﻭ ﺑﺒﯿﻨﻪ، ﺍﺯ ﺑﻮﯼ ﺗﻨﺖ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺑﻪ ﯾﺎﺩ ﻣﯿﺎﺭﻩ،
ﻭ ﺑﻬﺖ ﺣﻤﻠﻪ نمی کنه…!!!
ﺍﻣﺎ؛
ﺍﻣﺎﻥ ﺍﺯ ﺁﺩﻣﯿﺰﺍﺩ…
ﻋﺮﯾﺎﻥ ﻧﺸﺪﻩ،
ﺗﻮﺭﺍ ﭼﻨﺎﻥ ﻣﯽ ﺩﺭﺩ،
ﮐﻪ ﺗﺎ ﺁﺧﺮ ﻋﻤﺮﺕ ﻓﺮﺍﻣﻮﺷﺖ ﻧﺸﻮﺩ…

“ﻓﺮﻭﻍ ﻓﺮﺧﺰﺍﺩ”





فروردین
۲۹

همیشه ….

همیشه باید کسى باشد…
تا بغض هایت را قبل از لرزیدن چانه ات، بفهمد…
باید کسى باشد…
که وقتى صدایت لرزید، بفهمد …
که اگر سکوت کردى، بفهمد …
کسى باشد که اگر بهانه گیر شدى، بفهمد …
کسى باشد که اگر سردرد را بهانه آوردى براى رفتن و نبودن، بفهمد …
بفهمد تو به او احتیاج دارى … که زندگى درد دارد … که دلگیرى بفهمد …
که دلت برایش تنگ شده است …
بفهمد که دلت براى در کنارش قدم زدن “تنگ شده” است …
همیشه باید کسى باشد…
همیشه…!





فروردین
۲۸

هشت سطح آگاهی

در سطح آگاهی اول، شخصی که عملی اشتباه را انجام می دهد؛ اصرار دارد که عمل او درست بوده و دیگران را محکوم می کند. این شخص به خاطر اعتقاد عمیق برای انجام عمل اشتباه خود از انجام هیچ کاری پروا نداشته و دست به انجام هر کاری می زند تا عملش را به کرسی نشاند.

در دومین سطح آگاهی شخص پس از انجام عمل اشتباه خود، پی به اشتباه خود برده و از درون احساس پشیمانی می کند ولی این پشیمانی را بروز نمی دهد.

در سومین سطح آگاهی شخصی در حین انجام عمل اشتباه خود، پی به اشتباه خود برده و دیگر آن را ادامه نمی دهد. شخص قادر به کنترل احساسات و افکار خود می باشد.

در چهارمین سطح آگاهی شخص قبل از انجام عملی اشتباه متوجه آن عمل شده و آن را انجام نمی دهد.

در پنجمین سطح آگاهی شخص خود عمل اشتباهی انجام نمی دهد ولی اعمال اشتباه دیگران موجب آزار و خشم او می شوند.

در سطح آگاهی ششم شخص عمل اشتباهی انجام نمی دهد و با دیدن اعمال اشتباه دیگران احساس ترحم و دلسوزی نسبت به آنها می کند.

در سطح آگاهی هفتم، شخص عمل اشتباهی انجام نمی دهد و دیگران را نیز قضاوت نمی کند.

سطح آگاهی هشتم همان عشق است.





فروردین
۲۷

تولد ۱۲۵ سالگی

امسال تولد ١٢۵ سالگى چارلى چاپلین است. روز خوبى است براى یادآورى ٣ جمله تاثیر گذار او:

١. هیچ چیز در این جهان جاودانه نیست، حتى مشکلات و بد بیارى هاى ما.
٢. من قدم زدن تو بارون را دوست دارم چون کسى نمی تونه اشکامو ببینه.
٣. بیهوده ترین روز در زندگى اون روزیه که ما نخندیم.

چارلى می گوید:
پس از کلى فقر، به ثروت و شهرت رسیدم.
آموخته ام که با پول می توان ساعت خرید، ولى زمان نه …
می توان مقام خرید، ولى احترام نه …
می توان کتاب خرید، ولى دانش نه…
می توان دارو خرید ولى سلامتى نه……

به نظرم، چارلی بعد از ۱۲۵ سال هنوز زنده ست….





فروردین
۲۶

بودن

اگر در زندگی از بالا به هر چیزی بنگری تنها سر انسانها را خواهی دید.
در زندگی همیشه به انسانها از مصافتی یکسان بنگر;
در آن زمان خواهی توانست هم چهره انسانها، هم قلبشان را ببینی…
تماشای زندگی از بلندی ها اهمیتی ندارد،
مهم در اوج بلندی نگاه برابر به انسانهاست…
در زندگی می توانی به هر غالبیتی دست یابی،
ولی ارجحیت زندگی انسان بودن توست…
یک گل زیبا ،
یک شب بیادماندنی،
یک دوست وفادار را هر شخصی دوست می دارد.
مهم گل را با خارش، شب را با تمامی راز و رمزش،
و دوستت را با دردهایش دوست بداری.

شمس تبریزی





فروردین
۲۵

با آن‌ها که بالای دیوار نشسته‌اند

نان از سفره و کلمه از کتاب،
چراغ از خانه و شکوفه از انار،
آب از پیاله و پروانه از پسین،
ترانه از کودک و تبسم از لبانمان گرفته‌اید،
با رویاهامان چه می‌کنید!

ما رویا می‌بینیم و شما دروغ می‌گویید …
دروغ می‌گویید که این کوچه، بُن‌بست و
آن کبوترِ پَربسته، بی‌آسمان و
صبوریِ ستاره بی‌سرانجام است.
ما گهواره به دوش از خوفِ خندق و
از رودِ زمهریر خواهیم گذشت.
ما می‌دانیم آن سوی سایه‌سارِ این همه دیوار
هنوز علائمی عریان از عطر علاقه و
آواز نور و کرانه‌ی ارغوان باقی‌ست.
سرانجام روزی از همین روزها برمی‌گردیم
پرده‌های پوسیده‌ی پرسوال را کنار می‌زنیم
پنجره تا پنجره … مردمان را خبر می‌دهیم
که آن سوی سایه‌سارِ این همه دیوار
باغی بزرگ از بلوغ بلبل و فهم آفتاب و
نم‌نمِ روشنِ باران باقی‌ست.

ستاره از آسمان و باران از ابر،
دیده از دریا و زمزمه از خیال،
کبوتر از کوچه و ماه از مغازله،
رود از رفتن و آب از آوازِ آینه گرفته‌اید،
با رویاهامان چه می‌کنید؟

ما رویا می‌بینیم و شما دروغ می‌گویید …
دروغ می‌گویید که فانوسِ خانه شکسته و
کبریتِ حادثه خاموش و
مردمان در خوابِ گریه‌اند،
ما می‌دانیم آن سوی سایه‌سارِ این همه دیوار،
روزنی روشن از رویای شبتاب و ستاره روییده است
سرانجام روزی از همین روزها
دیده‌بانانِ بوسه و رازدارانِ دریا می‌آیند
خبر از کشفِ کرانه‌ی ارغوان و
آواز نور و عطر علاقه می‌آورند.

حالا بگو که فرض
سایه از درخت و ری‌را از من،
خواب از مسافر و ری‌را از تو،
بوسه از باران و ری‌را از ما،
ریشه از خاک و غنچه از چراغِ نرگس گرفته‌اید،
با رویاهامان چه می‌کنید ! ؟

از: سید علی صالحی





فروردین
۲۴

دکتر نیستم

دکتر نیستم… اما برایت ۱۰ دقیقه راه رفتن،
روى جدول کنار خیابان را تجویز می کنم،
تا بفهمى عاقل بودن چیز خوبیست،
اما دیوانگى قشنگ تر است..
برایت لبخند زدن به کودکان وسط خیابان را تجویز می کنم،
تا بفهمى هنوز هم،
می شود بى منت محبت کرد..
به ﺗﻮ پیشنهاد می کنم گاهى بلند بخندى،
هرکجا که هستى،
یک نفر همیشه منتظر خنده هاى توست…
دکتر نیستم،
اما به ﺗﻮ پیشنهاد می کنم که شاد باشى!
خورشید، هر روز صبح، بخاطر زنده بودن من و تو طلوع می کند!
هرگز، منتظر” فرداى خیالى” نباش.
سهمت را از” شادى زندگى”، همین امروز بگیر.
فراموش نکن “مقصد”، همیشه جایى در “انتهاى مسیر” نیست!
“مقصد” لذت بردن از قدمهاییست، که برمى داریم!
چایت را بنوش!
نگران فردا مباش،
از گندم زار من و تو مشتی کاه می ماند برای بادها……
پس زندگی کن و امیدوار باش وشکر گذار باش.

“نیما یوشیج”





فروردین
۲۳

تیمارستان ….

ﺑﺮﺍﯼ ﻣﻼﻗﺎﺕ ﺷﺨﺼﯽ ﺑﻪ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ مراکز درمان روانی ﺭﻓﺘﻢ !
ﺑﻴﺮﻭﻥ مرکز ﻏُﻠﻐﻠﻪ ﺑﻮﺩ.
ﭼﻨﺪ ﻧﻔﺮ ﺳﺮ ﺟﺎﯼ ﭘﺎﺭﮎ ﻣﺎﺷﯿﻦ ﺩﺳﺖ ﺑﻪ ﯾﻘﻪ ﺑﻮﺩﻧﺪ !
ﭼﻨﺪ ﺭﺍﻧﻨﺪﻩ ﻣﺴﺎﻓﺮﮐﺶ ﺳﺮ ﻣﺴﺎﻓﺮ ﺑﺎ ﻫﻢ ﺩﻋﻮﺍ ﺩﺍﺷﺘﻨﺪ ﻭ ﺑﺴﺘﮕﺎﻥ ﻫﻤﺪﯾﮕﺮ ﺭﺍ ﻣﻮﺭﺩ ﻟﻄﻒ ﻗﺮﺍﺭ ﻣﯽﺩﺍﺩﻧﺪ !
دو نفر بدون ملاحظه جوکی زشت ﺭﺍ از موبایلشان برای هم می خواندند و نعره زنان می خندیدند !
تعدادی دیگر مشغول چشم چرانی نوامیس هم بودند !
ﻭﺍﺭﺩ ﺣﯿﺎﻁ ﺗﯿﻤﺎﺭﺳﺘﺎﻥ ﮐﻪ ﺷﺪﻡ، ﺩﯾﺪﻡ ﺟﺎﯾﯽ ﺍﺳﺖ ﺁﺭﺍﻡ ﻭ ﭘﺮﺩﺭﺧﺖ.
ﺑﯿﻤﺎﺭﺍﻥ ﺭﻭﯼ ﻧﯿﻤﮑﺘﻬﺎ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﻭ ﺑﺎ ﻣﻼﻗﺎﺕﮐﻨﻨﺪﮔﺎﻥ ﮔﻔتگو می کردند.
ﺑﯿﻤﺎﺭﯼ ﺍﺯ ﮐﻨﺎﺭﻡ ﺑﻠﻨﺪ ﺷﺪ ﻭ ﮔﻔﺖ :ﻣﻦ ﻣﯽﺭﻭﻡ ﺭﻭﯼ ﻧﯿﻤﮑﺖ ﺩﯾﮕﺮﯼ می نشینم ﮐﻪ ﺷﻤﺎ ﺭﺍﺣﺖ ﺗﺮ ﺑﺘﻮﺍﻧﯿﺪ با هم ﺻﺤﺒﺖ ﮐﻨﯿﺪ !
ﭘﺮﻭﺍﻧﻪ ﺯﯾﺒﺎﯾﯽ ﺭﻭﯼ ﺯﻣﯿﻦ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩ، ﺑﯿﻤﺎﺭﯼ ﭘﺮﻭﺍﻧﻪ ﺭﺍ ﻧﮕﺎﻩ ﻣﯽ ﮐﺮﺩ ﻭ ﻧﮕﺮﺍﻥ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﻣﺒﺎﺩﺍ ﺯﯾﺮ ﭘﺎ ﻟﻪ ﺷﻮﺩ !
ﺁﻣﺪ و ﺁﻫﺴﺘﻪ ﭘﺮﻭﺍﻧﻪ ﺭﺍ ﺑﺮﺩﺍﺷﺖ ﻭ ﮐﻒ ﺩﺳﺘﺶ ﮔﺬﺍﺷﺖ ﺗﺎ ﭘﺮﻭﺍﺯ ﮐﻨﺪ ﻭ ﺑﺮﻭﺩ !
ﻭ ﻣﻦ ﻫﻨﻮﺯ ﻧﻤﻲ ﺩﺍﻧﻢ ” ﺗﯿﻤﺎﺭﺳﺘﺎﻥ ” ﺍﯾﻨﻮﺭ ﺩﯾﻮﺍﺭ ﺍﺳﺖ ﯾﺎ ﺁﻧﻮﺭ ﺩﯾﻮﺍﺭ … !؟





فروردین
۲۲

غم و شادی

بعضی گویند چنین نیست بلکه غم بر شادی چیرگی دارد.
اما من با تو می‌گویم که غم و شادی از هم جدایی ناپذیرند.
آنها با هم نزد تو می‌آیند و هنگامی که یکی از آن دو در کنارت نشسته است،
بیاد آر که آن دیگری نیز در بستر تو به خواب رفته است،
و همانا که تو چون دو کفه‌ی ترازو میان شادی و غم آویخته‌ای،
و تنها هنگامی که به کلی تهی باشی دو کفه در حال توازن کنار هم خواهند بود.
اما وقتی که خزانه دار هستی،
تو را برمی‌دارد تا زر و نقره‌ی خویش را بسنجد،
در آن هنگام بناچار دو کفه‌ی غم و شادی تو بالا و پایین می‌رود.

جبران خلیل جبران





فروردین
۲۱

آرزو

وقتی بچه بودم کنار مادرم می‌خوابیدم و هرشب یک آرزو می‌کردم.
مثلاً آرزو می‌کردم برایم اسباب بازی بخرد؛ می‌گفت: «می‌خرم به شرط اینکه بخوابی.»
یا آرزو می‌کردم برم بزرگترین شهربازیِ دنیا؛ می‌گفت: «می‌برمت به شرط اینکه بخوابی.»
یک شب پرسیدم: «اگر بزرگ بشوم به آرزوهایم می‌رسم؟»
گفت: «می‌رسی به شرط اینکه بخوابی.»
هر شب با خوشحالی می‌خوابیدم.
اِنقدر خوابیدم که بزرگ شدم و آرزوهایم کوچک شدند.
دیشب مادرمو خواب دیدم؛ پرسید: «هنوز هم شب‌ها قبل از خواب به آرزوهایت فکر می‌کنی؟»
گفتم: «شب‌ها نمی‌خوابم.»
گفت: «مگر چه آرزویی داری؟»
گفتم: «تو اینجا باشی و هیچ آرزویی نداشته باشم.»
گفت: «سعی خودم را می‌کنم به خوابت بیایم به شرط آنکه بخوابی.»

حسین پناهی