نوامبر
21

آنکه شنید ، آنکه نشنید!

مردی متوجه شد که گوش همسرش سنگین شده و شنوایی اش کم شده است …
به نظرش رسید که همسرش باید سمعک بگذارد ولی نمی دانست این موضوع را چگونه با اودرمیان بگذارد. به این خاطر، نزد دکتر خانوادگی شان رفت و مشکل را با او درمیان گذاشت.
دکتر گفت: برای اینکه بتوانی دقیقتر به من بگویی که میزان ناشنوایی همسرت چقدر است ، آزمایش ساده ای وجود دارد. این کار را انجام بده و جوابش را به من بگو…
« ابتدا در فاصله ۴ متری او بایست و با صدای معمولی ، مطلبی را به او بگو. اگر نشنید ، همین کار را در فاصله ۳ متری تکرار کن. بعد در ۲ متری و به همین ترتیب تا بالاخره جواب بدهد. »
آن شب همسر آن مرد در آشپزخانه سرگرم تهیه شام بود و خود او در اتاق پذیرایی نشسته بود. مرد به خودش گفت: الان فاصله ما حدود ۴ متر است. بگذار امتحان کنم. سپس با صدای معمولی از همسرش پرسید:
« عزیزم ، شام چی داریم؟ » جوابی نشنید بعد بلند شد و یک متر به جلوتر به سمت آشپزخانه رفت و همان سوال را دوباره پرسید و باز هم جوابی نشنید. بازهم جلوتر رفت و به درب آشپزخانه رسید. سوالش را تکرار کرد و بازهم جوابی نشنید. این بار جلوتر رفت و درست از پشت همسرش گفت: « عزیزم شام چی داریم؟ »
و همسرش گفت:
« مگه کری؟! » برای چهارمین بار میگم: « خوراک مرغ » !!
حقیقت به همین سادگی و صراحت است.
مشکل ، ممکن است آن طور که ما همیشه فکر میکنیم ، در دیگران نباشد ؛ شاید در خودمان باشد…





نوامبر
20

منافات سیگار کشیدن و دعا کردن!

در بازگشت از کلیسا، جک از دوستش ماکس می پرسد:
«فکر می کنی آیا می شود هنگام دعا کردن سیگار کشید؟»
ماکس جواب می دهد:
«چرا از کشیش نمی پرسی؟»
جک نزد کشیش می رود و می پرسد:
«جناب کشیش، می توانم وقتی در حال دعا کردن هستم، سیگار بکشم.»
کشیش پاسخ می دهد:
«نه، پسرم، نمی شود. این بی ادبی به مذهب است.»
جک نتیجه را برای دوستش ماکس بازگو می کند.
ماکس می گوید:
«تعجبی نداره. تو سئوال را درست مطرح نکردی. بگذار من بپرسم.»
ماکس نزد کشیش می رود و می پرسد:
«آیا وقتی در حال سیگار کشیدنم ، می توانم دعا کنم ؟»
کشیش مشتاقانه پاسخ می دهد:
«مطمئناً، پسرم. مطمئناً. »





نوامبر
19

شکست ، شخص نیست

یکی از مریدان شیوانا مرد تاجری بود که ورشکست شده بود. روزی برای تصمیم گیری در مورد یک موضوع تجاری،‌ نیاز به مشاور بود. شیوانا از شاگردان خواست تا مرد تاجر را نزد او آورند. یکی از شاگردان به اعتراض گفت: اما او یک تاجر ورشکسته است و نمی توان به مشورتش اعتماد کرد. شیوانا پاسخ داد: شکست یک اتفاق است. یک شخص نیست! کسی که شکست خورده در مقایسه با کسی که چنین تجربه ای نداشته است، هزاران قدم جلوتر است. او روی دیگر موفقیت را به وضوح لمس کرده است و تارهای متصل به شکست را می شناسد. او بهتر از هر کس دیگری می تواند سیاهچاله های منجر به شکست را به ما نشان بدهد. وقتی کسی موفق می شود بدانید که چیزی یاد نگرفته است!
اما وقتی کسی شکست می خورد آگاه باشید که هزاران چیز یاد گرفته که اگر شجاعت خود را از دست نداده باشد می تواند به دیگران منتقل کند. وقتی کسی شکست می خورد هرگز نگوئید او تا ابد شکست خورده است! بلکه بگوئید او هنوز موفق نشده است!





نوامبر
18

عامل موثر و موفقیت در مردها !

می‌گویند زن‌ها در موفقیت و پیشرفت شوهرانشان نقش به سزایی دارند
ساعد مراغه‌ای از نخست وزیران دوران پهلوی نقل کرده بود
زمانی که نایب کنسول شدم با خوشحالی پیش زنم آمدم و این خبر داغ را به اطلاع سرکار خانم رساندم
اما وی با بی‌اعتنایی تمام سری جنباند و گفت «خاک بر سرت کنند؛ فلانی کنسول است؛ تو نایب کنسولی ؟
گذشت و چندی بعد کنسول شدیم و رفتیم پیش خانم؛ آن هم با قیافه‌ای حق به جانب
باز خانم ما را تحویل نگرفت و گفت «خاک بر سرت کنند؛ فلانی معاون وزارت امور خارجه است و تو کنسولی ؟
شدیم معاون وزارت امور خارجه؛ که خانم باز گفت خاک بر سرت؛ فلانی وزیر امور خارجه است و تو… ؟
شدیم وزیر امور خارجه گفت فلانی نخست وزیر است… خاک بر سرت کنند
القصه آن که شدیم نخست وزیر و این بار با گام‌های مطمئن به خانه رفتم و منتظر بودم که خانم حسابی یکه بخورد و به عذر خواهی بیفتد
تا این خبر را دادم به من نگاهی کرد؛ سری جنباند و آهی کشید و گفت

خاک بر سر ملتی که تو نخست وزیرش باشی





نوامبر
16

پـیـشـرفـت!

ژاپنی ها عاشق ماهی تازه هستند. اما آب های اطراف ژاپن سال هاست که ماهی تازه ندارد. بنابر این برای غذا رساندن به جمعیت ژاپن قایق های ماهی گیری، بزرگتر شدند و مسافت های دورتری را پیمودند. ماهیگیران هر چه مسافت طولانی تری را طی می کردند به همان میزان آوردن ماهی تازه بیشتر طول می کشید.

اگر بازگشت بیش از چند روز طول می کشید ماهی ها، دیگر تازه نبودند و ژاپنی ها مزه این ماهی را دوست نداشتند.
برای حل این مسئله،شرکت های ماهیگیری فریزرهایی در قایق هایشان تعبیه کردند. آن ها ماهی ها را می گرفتند آن ها را روی دریا منجمد می کردند. فریزرها این امکان را برای قایق ها و ماهی گیران ایجاد کردند که دورتر بروند و مدت زمان طولانی تری را روی آب بمانند.

اما ژاپنی ها مزه ماهی تازه و منجمد را متوجه می شدند و مزه ماهی یخ زده را دوست نداشتند. بنابر این شرکت های ماهیگیری مخزن هایی را در قایق ها کار گذاشتند و ماهی را در مخازن آب نگهداری می کردند. ماهی ها پس از کمی تقلا آرام می شدند و حرکت نمی کردند. آنها خسته و بی رمق ، اما زنده بودند

متاسفانه ژاپنی ها مزه ماهی تازه را نسبت به ماهی بی حال و تنبل ترجیح می دادند. زیرا ماهی ها روزها حرکت نکرده و مزه ماهی تازه را از دست داده بودند.

باز ژاپنی ها مزه ماهی تازه را نسبت به ماهی بی حال و تنبل ترجیح می دادند. پس شرکت های ماهیگیری به گونه ای باید این مسئله را حل می کردند.

آنها چطور می توانستند ماهی تازه بگیرند؟:”

منافع و مزیتهای رقابت

چطور ژاپنی ها ماهی ها را تازه نگه می دارند؟
برای نگه داشتن ماهی تازه شرکت های ماهیگیری ژاپن هنوز هم از مخازن نگهداری ماهی در قایق ها استفاده می کنند اما حالا آن ها یک کوسه کوچک به داخل هر مخزن می اندازند.

کوسه جندتایی ماهی می خورد اما بیشتر ماهی ها با وضعیتی بسیار سر زنده به مقصد می رسند. زیرا ماهی ها تلاش کردند

توصیه :

– به جای دوری جستن از مشکلات به میان آن ها شیرجه بزنید .
– از بازی لذت ببرید.
– اگر مشکلات و تلاش هایتان بیش از حد بزرگ و بیشمار هستند تسلیم نشوید ، ضعف شما را خسته می کند به جای آن مشکل را تشخیص دهید .
– عزم بیشتر و دانش بیشتر داشته و کمک بیشتری دریافت کنید.
– اگر به اهدافتان دست یافتید ، اهداف بزرگتری را برای خود تعیین کنید .
– زمانی که نیازهای خود و خانواده تان را برطرف کردید برای حل اهداف گروه ، جامعه و حتی نوع بشر اقدام کنید .
– پس از کسب موفقیت آرام نگیرید ، شما مهارتهایی را دارید که می توانید با آن تغییرات و تفاوتهایی را در دنیا ایجاد کنید .
– در مخزن زندگیتان کوسه ای بیندازید و ببینید که واقعاً چقدر می توانید دورتر بروید شنا کنید.





نوامبر
14

آش نخورده و دهن سوخته!

زن نصف شب از خواب بیدار شد و دید که شوهرش در رختخواب نیست و به دنبال او گشت. شوهرش را در حالی که توی آشپزخانه نشسته بود و به دیوار زل زده بود و در فکری عمیق فرو رفته بود و اشک‌هایش را پاک می‌‌کرد و فنجانی قهوه‌ می‌‌نوشید پیدا کرد …

در حالی‌ که داخل آشپزخانه می‌‌شد پرسید:چی‌ شده عزیزم این موقع شب اینجا نشستی؟!

شوهرش نگاهش را از دیوار برداشت و گفت:هیچی‌ فقط اون وقتها رو به یاد میارم، ۲۰ سال پیش که تازه همدیگرو ملاقات کرده بودیم ، یادته…؟!

زن که حسابی‌ تحت تاثیر قرار گرفته بود، چشم‌هایش پر از اشک شد و گفت : آره یادمه…

شوهرش ادامه داد : یادته پدرت که فکر می کردیم مسافرته ما رو توی اتاقت غافلگیر کرد؟!

زن در حالی‌ که روی صندلی‌ کنار شوهرش می نشست گفت : آره یادمه، انگار دیروز بود!

مرد بغضش را قورت داد و ادامه داد : یادته پدرت تفنگ رو به سمت من نشونه گرفت و گفت: یا با دختر من ازدواج میکنی‌ یا ۲۰ سال می‌‌فرستمت زندان آب خنک بخوری ؟!

زن گفت : آره عزیزم اون هم یادمه و یک ساعت بعدش که رفتیم محضر و…!

مرد نتوانست جلوی گریه اش را بگیرد و گفت:
اگه رفته بودم زندان امروز آزاد می شدم





اکتبر
27

نمایشگاه جیتکس ۲۰۰۹ دبی

برای بازدید از بیست و نهمین نمایشگاه Gitex و بررسی بازار کار و فرصتهای تجاری از طرف شرکت (اعمار سیستم) همراه با همکار گرامیم (مهندس توسلیان) عازم دوبی شدم . چند روز قبل از حرکت طبق معمول با Google Earth منطقه رو حسابی بررسی کردم ، مخصوصا که یک روز قبل از حرکت مدیر شرکت (مهندس عبدی) حسابی ما رو برای این سفر توجیه کردند ! از حدود یک هفته قبل دچار آنفلونزای شدیدی شده بودم ، که با تزریق ۷ تا پنیسلین دردآور تونسته بودم روپا بایستم !
دوشنبه ۲۷ مهرماه ساعت ۸ صبح سال ۱۳۸۸ پرواز داشتیم که مدیر شرکت برای بدرقه آمدند و ما رو تا سالن تشریفات همراهی کردند . پرواز کمی با تاخیر انجام شد ! هواپیما یک توپولوف TU-154 متعلق به شرکت هواپیمایی تابان بود . داخل کابین این پرواز خارجی بشدت فرسوده بود که باعث نگرانی و دلهره میشد ! پذیرایی هم با پروازهای داخلی این شرکت تفاوت چندانی نداشت !
حال بپردازم به دوبی :
دُبی یا دوبی یکی از امیرنشین‌های هفت‌گانه امارات متحده عربی است. دبی بیشترین جمعیت را در میان این هفت امارت دارد و دومین امارت بزرگ آن، و با تنها ۵ درصد از مجموع وسعت خاک امارات عربی متحده (۴٬۱۱۴ km²) بعد از بزرگترین امارت ابوظبی (۶۷٬۳۴۰ کیلومتر مربع) با بیش از ۸۵ درصد از کل مساحت امارات متحده عربی می‌باشد. دبی از دیگر امارت‌های امارات متحده عربی متمایز می‌باشد از این لحاظ که درآمد نفت آن تنها ۶٪ از تولید ناخالص داخلی را تشکیل می‌دهد و اکثر درآمد امارت دبی از منطقه آزاد جبل علی یا (JAFZ)، فروش ملک به اتباع خارجی در مناطق آزاد، اعطای اقامت، صدور مجدد کالا (Re-Export)، ترانزیت مسافر و کالا و همچنین قسمت بزرگی نیز از گردشگری و دیگر خدمات مالی و تجاری تشکیل می‌گردد. تأسیسات و پیشرفتهای زیاد در صنایع و فعالیتهای مختلف در دبی باعث شده تا توجهات جهانی را در تمام زمینه‌ها و پروژه‌ها جلب کند، از جمله رویدادهای ورزشی و کنفرانسها.
بعد از ۵/۱ ساعت پرواز و با اعلام ورود هواپیما به حریم هوایی امارات متحده عربی توسط سرمهماندار رفته رفته روسری خانمهای محترم به کنار رفت و مانتوها جای خودشون رو به تاپ و تی شرت ( اکثراً بدون آستین ، دادند ) . بعضی ها در مورد این دگرگونی حال و احوال می پرسیدند و خودشون جواب دادند “معلومه داریم به دبی نزدیک می شیم” ! ! دیدن چهره های بعضی از افراد که محو تماشای خانمهای محول الحال شده بودند جالب و دیدنی بود ! ! !
بعد از دوساعت پرواز هواپیما آماده نشستن در بزرگترین فرودگاه خاورمیانه می شد . فرودگاه بین المللی دبی دارای یک مرکز خرید می‌باشد. این فرودگاه جوایز بسیاری به خاطر طراحی و سرویس عالی اش برده‌است. فرودگاه بین المللی، مرکزی، جهانی دبی که در حال ساخت می‌باشد، یک منطقه آزاد تجاری را در داخل دبی فراهم . این فرودگاه دارای ۴ زیر شاخه بزرگ می‌باشد. در بدو ورود به دبی از پنجره هواپیما تونستم برای لحظاتی این جزایر رو ببینم :
مجمع الجزایر کوچکی که نقشه قاره ها و خشکی های دنیاست … و نیز سه جزیزه نخل شکل که یکی در دیره و دیگری در جمیرا و سومی در جبل علی ( بندریا گمرک آزاد دبی ) قرار گرفته و استفاده تفریحی و تجاری و مسکونی ازشون میشه :

جزیره نخل جمیرا:
جزیرهٔ جمیرا ( جمیرا نام ده کوچکی بوده ) یکی از پروژه‌های سه گانهٔ ساخت سه جزیره به نامهای جمیرا، دیرا و جبل علی می‌باشد. این جزیره در آبهای خلیج فارس قرار دارد و دربارهٔ آن اینگونه گفته شده که از ماه قابل رویت است. این جزیرهٔ انسان ساخت به شکل نخل است و دارای ۱۷ شاخهٔ عظیم که توسط یک حصار ۱۲ کیلومتری حفاظت شده می‌باشد. این منطقه تفریحی کامل شود، دارای ۲۰۰۰ ویلا، ۴۰ هتل لوکس، مراکز خرید، سینما و امکانات دیگر خواهد بود. برای به سطح آب رساندن این سازه، بسیار بیشتر از ۵۰ میلیون متر مکعب خاک مورد نیاز است. ساخت این جزیره در سال ۲۰۰۱ آغاز شده و در سال ۲۰۰۸ به پایان رسید. این جزیره در زمان اتمام پذیرای ۵۰۰۰۰۰ هزار نفر خواهد بود. مساحت این جزیره ۵ در ۵ کیلومتر است. جمیرا بزرگترین جزیرهٔ انسان ساخت است و حدودا ۴۰ هزار کارگر درگیر ساخت آن بوده‌اند. در جزیره یک مونوریل با ظرفیت حمل ۲ تا ۳ هزار مسافر در روز به خارج و داخل جزیره ساخته خواهد شد.

جزیره نخل دیرا:
این جزیره ساخت آن از سال ۲۰۰۴ آغار شده و تا ۲۰۱۵ ادامه دارد. این جزیره نخل مانند دارای ۴۱ شاخه می‌باشد و مساحتی بیش از پاریس را در بر می‌گیرد و به بیش از یک بیلیون متر مکعب شن و سنگ نیاز دارد. این جزیره مساحتی به طول ۱۴ و عرض ۸٫۵ کیلومتر را دربرمی گیرد. و ۸۰ کیلومتر مربع مساحت کل آن است. این جزیره در برگیرندهٔ تفرجگاهها، مناطق مسکونی، مراکز خرید، امکانات ورزشی و کلوب‌ها می‌باشد. مناطق مسکونی بر روی شاخه‌ها قرار دارد.

جزیره نخل جبل علی :
ساخت این جزیره در سال ۲۰۰۲ آغاز شد و انتظار می‌رفت که در سال ۲۰۰۸ به پایان برسد ، اما هنوز بخاطر مشکلات اقتصادی پیش آمده نیمه تمام مانده ! این جزیره ۵۰٪ از جمیرا بزرگتر است و شامل ۶ مرکز تفریحی ، یک پارک آبی، دهکده دریا و موج شکن‌ها می‌باشد. این سه جزیره خط ساحلی دبی را ۱۲۰ کیلومتر افزایش می‌دهد.
بالاخره از اونهمه نعمت خدادادی شن و سنگ که در بیایانهای شبه جزیره عربستان رها شده علیرغم بهم خوردن معادلات زیست محیطی … باید استفاده معقولی بعمل آید تا این چنین صرف پروژه های تجاری و مسکونی و سپس به دلار برسد !!
بر روی شاخه های نخل مناطق مسکونی رو میشه دید . هتل ۵ ستاره بزرگی رو بر روی نخل جمیرا ساخته اند که یکی از ویژگیهاش داشتن آکواریم بزرگ هستش … سبک معماری اون مدرن و بسیار زیباست .
هتل زیبای آتلانتیس و سبک معماری منحصر بفرد و ساحل اختصاصی اون ….
میگن ” آتلانتیس ” نام همون قاره گمشده است که اکنون با کمک دلارهای نفتی سر از دبی در آورده !!
این جزایر سه گانهٔ نخل هشتمین عجایب جهان نامیده شده‌اند .
بعد از نشستن پرواز به سالن تشریفات هدایت شدیم . با ورود یک فرودگاه دیدم که ۷۲ ملت توش بودند (البته ترمینال شماره دو و صد البته در ترمینال شماره یک ، حتما ۱۴۴ ملت ! ! !) و همه چیز داشت بسیار سریع و با دقت پیش میرفت. بعداز عکسبرداری از عنبیه چشم و تشریفات پاسپورت و ویزا برای کنترل بار رفتیم و من که جز یک چمدان کوچک با محتوای لباس بیشتر نداشتم ، مورد بازرسی بدنی در اتاقک های مخصوص قرار گرفتم ! ! ! مامور بازرسی با لهجه بد انگلیسی دنبال پول از لابلای کت و شلوار من میگشت و ظاهرا از اینکه چیزی نصیبش نشده بود با زبان عربی با خودش غرولند میکرد ! ! ! شاید هم میگفت : این بینوا بدون پول برای چی اومده دوبی ؟
توسط Transfer که یک پسر جوان ایرانی بود به هتل RIO که محل اقامت ما بود ، هدایت شدیم . هتل نسبتا کوچک و تمیزی که مدت زیادی از ساخت آن نمی گذشت . مدیر داخلی هتل یک جوان مصری بود اما سایر پرسنل همه هندی بودند !
بعد از جابجا شدن و کمی استراحت برای صرف غذا به رستوران هتل مراجعه کردیم ، که با دیدن غذا و بو کردن فهمیدیم که سرآشپز هتل هم هندی تشریف دارند ! ! ! چیزی که اونجا فراون یافت میشه رستورانهای هندیه .. قیمت مناسبی هم دارن .. ولی یادتون باشه توی رستوران هندی از یک هندی هیچگاه نپرسین که : غذاتون خیلی که تند نیست ؟ ! زیرا بهتون میگه : نه ..اصلا !! …. چون مفهومی که اون برای تندی قائله با اونچه که شما تند میدونین خیلی فرق داره ! ولی سفارش دوغ رو فراموش نکنین . چون مرهمی روی زبان و گلوی سوخته شما خواهد بود !!بحرحال با دهانی سوخته و آش ولاش برگشتیم به اتاق ! ! ! و تا بعداز ظهر بعلت خستگی و بیدارخوابی شب قبل خوابیدیم .
بعداز ظهر برای پیگیری امور محوله به الخلیج سنتر رقتیم که یک مرکز تجاری هست که در طبقه دوم اون شرکت اماراتی اتصالات شعبه خیلی بزرگی داره . دوبی شهر بزرگ و بسیار مدرنیه . پر از ساختمون های سر به فلک کشیده و شیک . خیلی هم از تهران تمیز تره . ولی اگه توی هوای گرم اونجا خل شدین و پیاده محله هاش رو بگردین ، جاهای فقیر نشین رو هم می بینین که هندی ها و فیلیپینی ها و چینی ها اونجا زندگی می کنن. اتاق هائی که ۱۰-۱۵ نفر توش فقط می خوابن و هیچ امکاناتی نداره ! از وسط شهر یه خور میگذره ( یه کانال شبیه رودخونه که به دریا وصله و آب دریا توش جریان داره ) این خور شهر رو به دو قسمت شرقی و غربی تقسیم می کنه. قسمت شرقی اسمش ( دیره ) است و قسمت غربی ( بردوبی ). بردوبی جدید تر و شیک تر از دیره است. روی این خور ۲ تا پل هست که دو طرف شهر رو به هم وصل می کنه و یه تونل زیرگذر هم هست. من انتظار داشتم حد اقل ۱۰ تا پل زده باشن ! توی دوبی بر خلاف انتظار عرب نمی بینید ! چیزی که بیشتر از همه دیده میشه هندیه ! فکر کنم ۶۰ درصد کل جمعیت اونجا هندی هستن ، بقیه هم چینی و فیلیپینی و ایرانی ! ! !
با ورود به شهر خیلی افکارم عوض شد. همه مردم با هم و بدون مشکل با هم زندگی میکردند. تمام مردم (حتی اون عربها که من فکر میکردم ! ! !) مشغول به کار بودند و بدون هیچ ناراحتی و دردسری با هم مراوده مالی داشتند. در هیچ فرمی خبری از مذهب نبود. میخواهم یک اعترافی بکنم : من فکر میکردم که ایرانیها بسیار خوش فکر هستند و اصلا نژاد پرست نیستند ولی واقعا اینجوری نیست (البته دور از جون شما). در هیچ فرمی خبری از هیچ اطلاعات خصوصی نیست و همه با هم بدون هیچ مشکلی مشغول زندگی هستند (یا میشه گفت که با کمترین مشکل) جالبتر از همه اینکه ، اونها این برنامه ها رو از سال ۱۹۹۱ شروع کرده اند. البته در اینکه تمام این عظمت هیچ پشتوانه تاریخی نداره شکی نیست ولی اونها از هیچ شروع کرده اند و انرژی ا.ت.م.ی هم نداشتند. به هر حال یک خاصیت ما ایرانیها اینه که میخواهیم هر کاری رو از ۰ خودمون شروع کنیم!
به هر حال خیلی خوشحال شدم که این عربها که ملخ خور میدونیمشون بسیار پیشرفت کرده اند. حالا فرض کنید که ۶۰ سال دیگه در ایران به این نتیجه میرسند که تهران دیگه درست بشو نیست و دیگه نمی شه راه حلی برای مشکلاتش پیدا کرد (بعد از میلیارها دلار خرج کردن البته) بعد به این نتیجه میرسند که باید یک شهر جدید بسازند (البته تا اون موقع اصفهان و دیگر شهرهای بزرگ ایران هم مثل تهران وضعشون خرابه و ازشون نا امید شده اند) ! پس شروع میکنند با ساخت شهر جدید مثلا در مرکز ایران (کنار کویر) و تازه میشیم ۱۹۹۱ دوبی و چون پول دیگه نیست از خارجیها خواهش میکنند که بیایید سرمایه گذاری کنید و اونها هم پول میارند و هم تکنولوژی (البته تا اون موقع نفت به سلامتی تموم شده و ما داریم از انرژی ا.ت.م.ی استفاده میکنیم) و دلیلشون موفعیت استراتژیک ایرانه و پس از چند سال خیلی چیزها عوض میشه (نمی گم خوب میشه یا نه!).
خدا کنه من زنده باشم و ببینم اینا رو و برای نوه های خودم تعریف کنم که ما چه زندگی داشتیم و واسه یک امتحان MCSE یا IELTS یا سیسکو و چه جاها نمی رفتیم و چه کارها نمی کردیم و اونها هر هر هر بهم بخندند! ! !
با خرید دو سیم کارت بنام DUO (همون ایرانسل خودمون البته نسخه عربیش !) تونستیم با خانواده های خودمون تماسی داشته باشیم ، البته از روی ناچاری ! چون خط ایرانسل من در امارات سرویس نمیداد ! ! ! کمی پیاده روی کردیم و بازارها رو برانداز کردیم بعد هم برگشتیم هتل و کمی تلویزیون شبکه های عربی رو نگاه کردیم و خوابیدیم .
روز دوم :
صبح ساعت ۷ صبح طبق معمول گوشی همراهم میخواست منو بیدار کنه ، که من پیشدستی کردم زنگ اونو از کار انداختم ! بلند شدم و رفتم اصلاح و بعد هم دوش گرفتم و بعد مهندس رو بیدار کردم و اونهم بعداز اصلاح و دوش ، دونفری خوش تیپ کرده وبا کمک مهندس کراواتم رو گره زدم و رفتیم صبحانه . باز هم صبحانه با چاشنی Spices ! ! ! حتی نمیشه سیب زمینی آب پز هندی ها رو خورد ! هندیها در از بین بردن طعم واقعی غذاها استادان بی نظیری هستن ! ! !
بعد از صرف Spices با تاکسی به سمت نمایشگاه جیتکس حرکت کردیم . جیتکس بزرگ‌ترین نمایشگاه تخصصی در حوزه فناوری اطلاعات و ارتباطات خاورمیانه می باشد که هر ساله از ۲۶ مهرماه تا ۳ آبانماه (برابر با ۱۸ اکتبر ۲۰۰۹) به مدت ۵ روز در محل نمایشگاههای دائمی دوبی برگزار می گردد که با استقبال بسیار شرکت‌کنندگان و بازدیدکنندگان دنیا روبه‌رو می‌شود .
کرایه تاکسی توی دوبی خیلی گرونه . تاکسی مترشون مثل برق شماره میندازه. یه مسیر ۱۵ دقیقه ای رو حدودا ۴۰ درهم میگیرن ( ۱۰ هزار تومن ) . تاکسی ها همه تویوتا کمری هستن. ظاهرا خطی و اینها هم ندارن. از ۱ تا ۴ نفر که سوار بشه، کرایه اش فرقی نداره. یه سری تاکسی هست که مثل ایران خطی هستن. اینا همه تویوتا هایس یا ماشین های بزرگ هستن که ۸-۹ نفر جا میگیرن و کرایشون هم ثابته ( ۵ درهم ) اتوبوس هم هست که بین ۱٫۵ تا ۲٫۵ درهم کرایه میگیره . ولی دیر به دیر میاد.
بعد از Register شدن مهندس وخرید بلیط به سمت سالنها رفتیم (من قبلا در ایران از طریق اینترنت در سایت نمایشگاه Register کرده بودم) . فضای بزرگ جیتکس با فضایی حدود ۶۰ هزار متر مربع خودنمایی میکرد . نمایشگاه امسال از ۴ بخش اصلی تشکیل شده بود. بخش اصلی نمایشگاه (کاربردهای تجاری)، بخش مخابرات و ارتباطات (Golf Comms) ، بخش کنفرانس ها و بخش لوازم مصرفی الکترونیکی.
سالن اول متعلق به دولت الکترونیک امارات متحده عربی بود که بیشتر به تشریح نرم افزارهای CRMP & Portal سازمانهای دولتی امارات پرداخته بود و اکثرا اماراتی بودند. سالن اوراکل با وسعت زیاد و طراحی جالبش بیشتر از سالنها خودنمایی می کرد هرچند که خارج از سواد من بود اما تونستم گشتی در محیط اون بزنم (خیلی ها هم بخاطر مانکن هایی که اونجا بودند ، مشغول سیر و سیاحت بودن ! ! !). ایران نیز در این نمایشگاه در غرفه ای به وسعت ۶۶ متر مربع و با مشارکت ۶ شرکت IT حضور یافته بود. علاوه بر این ۸ شرکت ایرانی دیگر نیز به صورت مستقل در نمایشگاه شرکت کرده بودند. متاسفانه حضور ایران بسیار کمرنگ بود ! ! !
توی نمایشگاه دیدیم که عده ای برای خوردن ناهار توی صف ایستادن ! فکر کردیم حتما غذای مناسبیه ! رفتیم توی صف و سفارش پیتزا دادیم ! مزه همه چیز می داد جز پیتزا ! ! ! با بی میلی و بزور نوشابه دادیم پایین ! ! ! دوباره ادامه بازدید و …..
انصافا که توالت های فرنگی تمیزی داشت . بعداز ظهر قبل از خروج از نمایشگاه هوس خوردن چایی کردیم که وسط یکی از سالنها مینی رستورانی بود . نشستیم و چایی سفارش دادیم که با حیرت از قیمت اون (۲۰ درهم برای دولیوان چای = ۵۴۰۰۰ ریال) کوفت جان کردیم ! ! ! البته با سیاستی که مهندس به کار برد ، دولیوان دیگه خوردیم که با همون قیمت محاسبه شد ! که این یکی حسابی چسبید ! ! !

روز سوم :
باز هم ساعت گوشی موبایل من ساعت ۷ صبح شرمنده شد ! با اصلاح صورت و دوش گرفتن و خوردن تندیهای عالم بعنوان صبحانه ، به طرف نمایشگاه حرکت کردیم ! در بدو ورود یک ربات انسان نما در داخل سالن های نمایشگاه به اجرای نمایش و شوخی و خواندن آواز می پرداخت و بازدید کنندگان را سرگرم می کرد. حرکات بسیار ظریف و نوع ارتباط او با انسان ها، باعث شگفتی هر بیننده ای شده بود. جمعیت بازدید کننده با موبایل ها و دوربین هایشان حرکات و سخنان او را ثبت می کردند که خود من هم توانستم یکی از نمایشهای این ربات رو روی دوربین تصویربرداری ثبت کنم . این ربات که قابلیت سخن گفتن، راه رفتن، نشستن روی ترک چهارچرخه مخصوص، شوخی کردن با مردم و آب پاشیدن روی آنها را دارد، با حرکات شگفت آوری در میان مردم حرکت می کرد بدون اینکه حتی با یک نفر برخورد کند ! او قادر است موانع را در تمام اطراف خود تشخیص داده و با حرکت دادن بموقع اندام هایش مانع از برخورد با آنها شود. حرکات سر و گردن و به ویژه خندیدن او و شوخی کردن با مردم، از او چهره ای محبوب در جیتکس ۲۰۰۹ ساخته، به طوری که حتی توجه بازدید کنندگان اروپایی نمایشگاه را نیز به خود جلب کرده بود. قد این ربات حدود ۲ متر بود .
ادامه دارد هنوز …..





اکتبر
23

بهشت برین

نظام سرمایه داری گند و کثافت اش را به تمام سلولهای جامعه از سیدنی تا سیاتل و از دبی تا ناشناخته ترین روستاهای نپال گسترش داده است. در دو دهه گذشته دنیای سرمایه داری به خاطر گرد و خاکی که از ویرانه های سرمایه داری دولتی بلوک شرق بپا خاسته بود، دنیا را در چنبره تبلیغات ضد انسانی خود فرو برد. از سال گذشته و با عروج بحران اقتصادی که از تبعات نظام سرمایه داری است زندگی به مراتب دهشتناک تری بر میلیونها انسان در پنج قاره تحمیل شده است. دبی نمونه عینی این زوال و تباهی است. در این مقاله ، تمام جنبه های ضد انسانی نظام سرمایه داری را می توان دید. این مقاله را به طبقه کارگر ایران که در مکانی مشابه ، در نبردی نابرابر با سرمایه داری دست و پنجه نرم می کنند ، تقدیم می کنم.

نیمه تاریک بهشت برین

دبی “بهشت برین” خاورمیانه، ستاره درخشان، دارالتجاره عرب و سرمایه داری غربی . اما همینکه دوران سخت که از شنهای بیابان برخاسته بود به امارات رسید، چهره زشتش نمایان گشت.

چهره خندان و گشاده روی شیخ محمد ـ قدرت مطلقه دبی، برتصاویرش پرتو می افکند. تصویر او بر هر ساختمانی قرار گرفته است. این مرد، دبی را به عنوان “شهر هزار و یک شب” به جهان فروخته است. یک “بهشت برین” در خاورمیانه ومحافظت شده ازتوفانهای غبار منطقه.
این روزها لرزشی در خنده شیخ محمد به چشم می خورد. جرثقیل های عالم گیردرسکوت افق فرورفته اند، انگار زمان ایستاده است. در اینجا تعداد بی شماری از ساختمانهای نیمه کاره و رها شده وجود دارد. در دبی گرانترین سازه های جدید مانند هتل آتلانتیس ــ قلعه عظیم صورتی رنگ، در عرض هزار روز و با هزینه یک و نیم میلیارد دلاربر فرازجزیره مصنوعی اش ساخته شد. این هیچ ـ سرزمین روی هیچ ِ هیچ ساخته شد و حالا درزها شروع به نمایان شدن کرده اند.
ناگهان و در یک چشم بر هم زدن انفجار دیوانه وار ساختمان سازی متوقف شد. اسرار دبی آرام آرام در حال زوال اند . اینجا شهری است که دیوانه وار در عرض چند دهه بر اساس اعتبار، وام، سرکوب و بردگی ساخته شد. دبی افسانه فلزی دنیای گلوبالیزه شده نئولیبرالیسم است که نهایتاً در تاریخ ذوب خواهد شد.

١. دیزنی لند بزرگسالان
اسماعیل نمی تواند حرف بزند. هر دفعه که می خواهد ماجرایش را تعریف کند، سرش را پایین می اندازد و در هم مچاله می شود. او یک مهندس ترافیک با قدی کوتاه و قیافه ای معمولی است. هر چند لباسهایش معمولی است، اما هنوزتلألو غبار گرفته یک ثروتمند سابق را با خود دارد. من او را در یکی از بهترین بازارهای بین اللملی کامپیوتر در منطقه بردبی در دفتر کارش ، یافتم. او سالهاست اینجا کار می کند. قطعاً اینجا همان جایی نیست که رؤیاهای اسماعیل در آن به پایان می رسد. ماجرایش را با لکنت زبان بیان می کند و بیش از دو ساعت طول می کشد.
زمانه صدای سابق اش را شکسته است. زمانیکه اسماعیل دبی را لمس کرد، تمام نگرانیهایش از بین رفت. “دبی یک دیزنی لند بزرگسالان بود و شیخ محمد در این سرزمین نقش یک موش را بازی می کرد. زندگی اینجا افسانه ای بود. یه لشکر آدم در اختیارش بود، اصلاً مالیاتی در کار نبود. انگار هر کس یک پادشاه بود. تمام وقت در خرید و فروش و ساخت و ساز ملک بود. تاخرخره مست ! ! !
ناگهان و در یک چشم بر هم زدن انفجار دیوانه وار ساختمان سازی متوقف شد. اما قرض ها روز به روزبیشترمی شد. قبل از اینکه اینجا بیام، اصلاً چیزی در مورد قوانین دبی نمی دانستم. پیش خودم می گفتم این همه شرکت میان اینجا، حتماً مثل کانادا یا هر کشور دیگر لیبرال ـ دمکراسی است. کسی خبر از ورشکستگی بانکها نداشت. اگه اینجا بدهکار بشی و نتونی پرداخت کنی، باید بری زندان.”
در دبی به محض اینکه کارتو رها کنی، صاحب کار به بانک خبر می دهد، اگه بدهی غیرعادی داشته باشی که با پس اندازت جور در نیاد، حسابت بسته میشه و اجازه نداری از کشور بری بیرون. ناگهان کارتهای اعتباری ازکار افتادند. دیگه هیچی نداری.
چیزی که باید در مورد دبی بدونی اینه که اصلاً اینجوری نیست که شنیده ای، اصلاً شهر نیست، مرکز کلاهبرداری است. وقتی بهت میگن که جایی مدرن است می خوان فریبت بدن، زیر پوست این شهر، دیکتاتوری قرون وسطایی خوابیده است.”
٢. تاج خروس
تقریباً سی سال پیش، کل دبی امروزی بیابانی بیش نبود که فقط جای کاکتوسها و گل های تاج خروس و عقرب بود. در پایین شهر آثار شهر قدیمی به جا مانده که زیر فلز و شیشه دفن شده است. در موزه قلعه خاکی دبی، نسخه شسته رفته حکایت دبی نگهداری می شود. اواسط قرن هیجدهم، اینجا درپایین خلیج فارس جایی که مردم به صید مروارید می رفتند، روستایی کوچک ساخته شد. این روستا بزودی شروع به جمع کردن افراد سرگردان از ایران، شبه جزیره هند و سایر ممالک عربی کرد که همه به امید پیدا کردن بخت شان آنجا آمده بودند. آنها اسم یک نوع ملخ محلی ـ دابا، را بر آن نهادند که هر چه دم دستش می آمد، می خورد. شهر بزودی بوسیله نیروی دریایی امپراتوری بریتانیا تسخیر شد که تا سال ١٩٧١ گلویش را چسبیده بود. همینکه انگلیسی ها عقب نشینی کردند، دبی تصمیم گرفت که با شش امارت دور و برش متحد شود و تشکیل امارات متحد عربی دادند.
بریتانیا دبی را درست در زمانی که نفت در آن کشف شده بود با اندوه ترک کرد. شیخ ها ناگهان خود را بر سر دوراهی یافتند. آنها بدویانی بشدت بی سواد بودند که زندگیشان را با شترچرانی در بیابان می گذراندند،اما حالا خودشان را در مقابل طلای عظیمی یافتند. با آن چکار می کردند ؟
دبی در مقایسه با همسایه خود (ابوظبی) فقط چند قطره نفت دارد. بنابراین شیخ مکتوم تصمیم گرفت برای درآمد چیزی بسازد که دائمی باشد. اسرائیل بیابان را شکوفا کرده بود، شیخ مکتوم هم تصمیم گرفت بیابان را شکوفا کند.او شهری ساخت که مرکز توریسم و خدمات تجاری باشد تا پول و استعداد انسانی را از چهارگوشه دنیا فروبلعد. او تمام دنیا را دعوت کرد که با پولهای عاری از مالیات خود به اینجا بیایند. و میلیونها نفر برای غرق کردن ساکنان محلی در پول، که اکنون فقط پنج درصد از جمعیت دبی هستند، سرازیر شدند.
شهری که به نظر می رسد بالغ و رسیده، فقط در عرض سه دهه از آسمان فرود آمده است. مردم دبی تنها در طی یک نسل، ازقرن هیجده به قرن بیست و یک جهیدند. اگر توربزرگ دبی را بگیرید ـ توری که پیشرفته تر ازتمام تورهای بزرگ دنیا است، با تصاویر تبلیغاتی روند این تغییرسیراب خواهید شد. شعار دبی این است “درها را باز بگذارید، مغزها را آزاد کنید” شعاری که راهنمای تور، قبل از اینکه به شما بگویند ململ های شتر نشان بخرید، با لحن کلیپ وارش به شما می گوید. راهنما همچنین می گوید “در اینجامی توانید جنس های اصل بخرید”. از مقابل هر بنای یادبودی که رد می شوید راهنما می گوید “مرکز تجارت جهانی ساخته شده با الطاف … “. اما این یک دروغ محض است. شهر را شیخ نساخته است. شهر را بردگان ساخته اند و هنوز هم در حال ساختن آن هستند.
٣. پشت پرده سیمای ظاهری شهر
سه دبی متفاوت از هم وجود دارد که هر سه در هم تنیده اند .سرمایه گذارانی مانند اسماعیل ، اماراتی های تحت حاکمیت شیخ محمد و خارجی هایی که شهر را ساخته اند و درتله آن افتاده ند. آنها در پشت پرده سیمای شهرقایم شده اند. شما آنها را همه جا می بینید، در دسته های زنجیری که لباس های آبی دلمه بسته از چرک بر تن دارند و در جاهایی که رئیس سرشان داد می کشد. اما به شما آموخته می شود که آنها را نگاه نکنید. شیخ شهر را ساخته است.
کارگران؟ کدام کارگران؟ هر شامگاه صدها هزار مرد جوان که دبی را ساخته اند، سوار بر اتوبوس از محل کار به منطقه مطرودی که یک ساعت با شهر فاصله دارد، برده می شوند. به جایی که دور از مردم در قرنطینه قرار داند. چند سال قبل آنها را با کامیون حمل حیوانات حمل می کردند. اما خارجی ها شکایت کردند که چیز چشم نوازی نیست. بنابراین اکنون آنها را در اتوبوس های فلزی می اندازند که در گرمای بیابان مانند گلخانه است. کارگران مانند اسفنجی که به آرامی چلانده شود، عرق می ریزند.
۴. اعصاب خرد درقصرهای خرید
هوا آنچنان داغ است که کسی بیرون دیده نمی شود. مردم یا در این قصرهای خرید جمع شده اند یا زیر کولرها حمام آفتاب می گیرند. بعد از ده دقیقه، با تاکسی به مرکز شهر رسیدم. در مرکزخرید “هاروی نیکولاس” با دختر فروشنده خسته ای مواجه می شوم که پیراهن حریر ٢٠ هزار پوندی را نشانم می دهد. دختره می گوید “همانگونه که می بینید زیر قیمته” !
به نظر می رسد که وقت در این قصرها نمی گذرد. روز جای خود را به چراغهای درخشان شب می دهد. دبی به بخش هایش خلاصه شده است. دو/ بای یعنی خرید کن. در گرانترین قصرها تقریباً تنها هستم. فروشگاهها خالی اند و صدا در آنها می پیچد. جلوی میکروفون همه می گویند که وضع تجارت روبراه است، اما خارج از ضبط با تحیر نگاهت می کنند. یک فروشنده می گوید “پارسال زیر دست مشتری له شده بودیم، حالا رو ببین”!
بین قصرها چیزی به جز فرش آسفالت وجود ندارد. هر جاده حداقل چهار باند دارد. دبی مانند اتوبانی است که با مراکز خرید نقطه گذاری شده است. اگر هم بخواهی خودت را بکشی، باید روی جاده این کار را بکنی. ساکنان دبی از قصری به قصر دیگر با اتومبیل یا تاکسی می جهند.
می خواهم از یک اماراتی بپرسم در مورد کشورشان که پر از خارجی هاست چه جور فکر می کند؟ اما غیر از سرمایه گذاران و بردگان نمی توانم به بومی های اماراتی نزدیک شوم و چنین چیزی بپرسم. آنها را می بینم که در شهر می چرخند. مردها در رداهای سفید خنک و زنان در چادرسیاه سوزان . غیر ممکن است بتوانم به آنها نزدیک شوم. اینجا زنها از آدم رم می کنند و مردها هتاکانه نگاهت می کنند و با لحن تندی می گویند “دبی خوبه “.
“اینجا بهترین نقطه دنیا برای جوان ماندن است. دولت پول تحصیل را تا سطح دکترا می دهد. هر وقت ازدواج کردند خانه مفت می دهد. خدمات پزشکی رایگان و اگر لازم بود به خارج می برند و پولش را هم می دهند. حتی مجبور نیستند پول تلفن را هم پرداخت کنند. تقریباً هر کس یک خدمتکار، یک پرستار و یک راننده دارد. هیچ وقت مالیات نمی دهند . شما دلت نمی خواهد یک اماراتی باشی ؟”
برای اماراتی ها اینجا مدینه فاضله ای است که الهه ها ، پول های ریخته شده را برایشان جمع می کنند: با گرفتن اجاره بها ازخارجی ها، مالیات پنهان بر تجارت و فرودگاه و فروش آخرین چکه های نفت. بیشتر اماراتی ها برای دولت کار می کنند ودر واقع روی بالش اعتبارات لمیده اند . کار تضمین شده است، اگر اشتباه فاحشی هم بکنند به مال خود آتش زده اند.”
اگر دبی سقوط کند، خاورمیانه بسیار خطرناکتر می شود. صادرات نفت نیست. امید است. مصریهای فقیر، لیبیایی ها و ایرانیان بیچاره بزرگ می شوند و می گویند من میخوام برم دبی. برای منطقه خیلی مهم هستند. آنها دارند نشان می دهند که چطور کشور مسلمان مدرنی باشند. اینجا اثری از بنیادگرایی نمی بینی. اروپایی ها نابودی آنها را آرزو نمی کنند. اگر این مدل وربیفته چی پیش میاد ؟ دبی به سرنوشت ایران ، به سرنوشت اسلامیست ها دچار میشه .”





اکتبر
18

رویــــــــــــای خــــود را دنـــبــــال کن!

من دوستی به نام مانتی رابرتز دارم که یک مزرعه پرورش اسب دارد.
یک روز که در حال صحبت بودیم او داستانی را برای من نقل کرد. داستان پسری که فرزند یک تعلیم دهنده اسب دوره گرد بوده که از اصطبلی به اصطبل دیگر، از مسابقه ای به مسابقه دیگر و از مزرعه ای به مزرعه دیگر می رفت تا اسب ها را آموزش دهد. بنابراین درس خواندن آن پسر در دبیرستان مرتباً با وقفه مواجه می شد وقتیکه سال آخر دبیرستان بود از او خواسته شد تا در یک صفحه بنویسید تا در آینده می خواهد که و چه کاره باشد.
آن شب او هفت صفحه در توصیف هدف خود یعنی داشتن یک مزرعه پرورش اسب نوشت. او درباره رؤیای خود با تمام جزئیاتش نوشت و حتی یک شکل از یک مزرعه ۲۰۰ جریبی که در آن محل ساختمانها و اصطبلها و مسیر مسابقه مشخص شده بود کشید. و سپس نقشه یک ساختممان ۳۷۰ متر مربعی را کشید که در مزرعه ۲۰۰ جریبی او واقع شده بود.
او تمام آرزوهای خود را در آن پروژه قرار داد و روز بعد آنرا به معلم داد. دو روز بعد نوشته هایش به دست خودش بازگشت در صفحه اول یک F(نمره بسیار پایین) با رنگ قرمز نوشته شده بود. با یک توجه که نوشته بود «بعد از کلاس بیا پیش من». پسر با صفحات حاوی رؤیاهایش به دیدن معلم خود رفت و از او پرسید چرا نمره اش F شده است؟
معلم در پاسخ به او گفت این یک رؤیای غیر واقعی برای پسری در شرایط توست. تو فرزند یک خانواده دوره گرد از خانواده سطح پایینی هستی! و هیچ سرمایه ای نداری برای داشتن یک مزرعه پرورش اسب مقدار زیادی پول لازم است. تو باید یک زمین و اسبهایی با نژاد اصیل بخری و آنها را تکثیر کنی که همه اینها مقدار زیادی پول لازم دارد. برای انجام چنین کاری هیچ راهی وجود ندارد. پس از آن، معلم اضافه کرد: اگر تو دوباره با واقع گرایی بیشتری این مطالب را بنویسی من هم در نمره تو تجدید نظر می کنم.
پسر به خانه رفت و مدت طولانی در این مورد فکر کرد و از پدرش در این باره کمک خواست ولی پدرش به او گفت ببین پسرم تو باید خودت این کار را تمام کنی و از ذهن خودت کمک بگیری. البته من می دانم که این تصمیم بزرگی برای توست.
بالاخره بعد از یک هفته کلنجار رفتن پسر همان صفحات را بدون هیچ تغییری به معلمش برگرداند و به معلمش گفت تو می توانی نمره F را برای من نگه داری و من هم رؤیای خود را برای خودم نگه می دارم.
بله آن پسر مانتی بود. او اکنون یک مزرعه اسب ۲۰۰ جریبی دارد و در حالی این داستان را تعریف می کرد که در خانه ۳۷۰ متر مربعی خود نشسته بود. مانتی ادامه داد. من هنوز آن ورق کاغذها را دارم. او اضافه کرد بهترین قسمت داستان اینجاست که دو تابستان پیش همان معلم دبیرستان ۳۰ دانش آموز خود را به مزرعه اسب من برای یک تور یک هفته ای آورد. وقتی که معلم قدیمی داشت آنجا را ترک می کرد گفت من معلم تو بودم من سارق رؤیای تو بودم. در آن سالها من رؤیای بچه های زیادی را دزدیدم اما خوشبختانه تو آنقدر عاقل بودی که رؤیای خود را نگه داری.
اجازه ندهید هیچ کس رؤیای شما را بدزدد از قلب خود فرمان بگیرید.





اکتبر
16

ملکه گوگل کیست؟

malake-googleمغز متفکر بخش جستجوی گوگل و خدماتی نظیر سرویس خبری گوگل، کتاب، تصاویر، نقشه، گوگل earth، تولبار گوگل، گوگل دسکتاپ، گوگل health، آزمایشگاههای گوگل و هر چیزی که در گوگل به جستجو مربوط میشود، در حقیقت توسط این خانم یعنی ماریسا مایر مدیریت و برنامه ریزی شده است.
در پروفایلش در صفحه مدیران گوگل نوشته شده است که وی در سال ۱۹۹۹ به عنوان اولین زن مهندس در این شرکت مشغول به کار شده و از همان زمان هم امور مربوط به وب سرور و رابطهای کاربری گوگل را مدیریت می کرده است.
تلاشهایش منجر به ارائه و گسترش خدمات گوگل به بیش از ۱۰۰ زبان شده و بیش از ۱۰۰ ویژگی، ابزار، خدمات، سرویسها، محصولات و پروژه ها را در گوگل ارائه و مدیریت کرده است؛ در زمینه رابطهای کاربری و هوش مصنوعی کلی پتنت و امتیاز تجاری ثبت شده دارد.
در حال حاضر هم استاد بیش از ۳۰۰۰ دانشجو در دانشگاه استانفورد در امور مربوط به برنامه نویسی کامپیوتر و مهندسی نرم افزار است.
از سوی مجله نیوزویک به عنوان یکی از ۱۰ شخصیت آینده ساز در حوزه فناوری اطلاعات معرفی شده، و مجله فورچون هم او را جز ۵۰ زن جوان و مهم در آینده قلمداد کرده؛ مجله بیزینس ویک او را کارخانه ایده پردازی گوگل لقب داده است





اکتبر
11

فــرار به جلو !

چارلی از یک مزرعه ‌دار در تگزاس یک الاغ خرید به قیمت ۱۰۰ دلار.
قرار شد که مزرعه‌ دار الاغ را روز بعد تحویل بدهد.
اما روز بعد مزرعه‌ دار سراغ چارلی آمد و گفت: «متأسفم جوونم. خبر بدی برات دارم. الاغه مرد.»
چارلی جواب داد: «ایرادی نداره. همون پولم رو پس بده.»
مزرعه‌ دار گفت: «نمی‌شه. آخه همه پول رو خرج کردم.»
چارلی گفت: «باشه. پس همون الاغ مرده رو بهم بده.»
مزرعه‌ دار گفت: «می‌خوای باهاش چی کار کنی؟»
چارلی گفت: «می‌خوام باهاش قرعه‌کشی برگزار کنم.»
مزرعه‌ دار گفت: «نمی‌شه که یه الاغ مرده رو به قرعه‌کشی گذاشت!»
چارلی گفت: «معلومه که می‌تونم. حالا ببین. فقط به کسی نمی‌گم که الاغ مرده است.»
یک ماه بعد مزرعه‌ دار چارلی رو دید و پرسید: «از اون الاغ مرده چه خبر؟»
چارلی گفت: «به قرعه‌کشی گذاشتمش، ۵۰۰ تا بلیت ۲ دلاری فروختم و ۹۹۸ دلار سود کردم.»
مزرعه‌ دار پرسید: «هیچ کس هم شکایتی نکرد؟»
چارلی گفت: «فقط همونی که الاغ رو برده بود. من هم ۲ دلارش رو پس دادم.»





اکتبر
08

بامبو و سرخس

روزی تصمیم گرفتم که دیگر همه چیز را رها کنم. شغلم را، دوستانم را، مذهبم را و خلاصه تمام وابستگی های زندگی ام را !
به جنگلی رفتم تا برای آخرین بار با خداوند صحبت کنم و اگر نتوانستم دلیلی برای ادامه ی زندگیم بیابم به آن نیز خاتمه دهم !
به خدا گفتم: آیا می توانی دلیلی برای ادامه این زندگی برایم بیاوری ؟ و جواب او مرا شگفت زده کرد.
او گفت: آیا سرخس و بامبو را می بینی ؟
پاسخ دادم : بلی.
خداوند فرمود: هنگامیکه درخت بامبو و سرخس را آفریدم، به خوبی از آنها مراقبت نمودم. به آنها نور و آب و غذای کافی دادم. دیر زمانی نپایید که سرخس سر از خاک برآورد و تمام زمین را فرا گرفت اما از بامبو خبری نبود. من از او قطع امید نکردم. در دومین سال سرخس ها بیشتر رشد کردند و زیبایی خیره کننده ای به زمین بخشیدند اما همچنان از بامبوها خبری نبود. من بامبوها را رها نکردم.
در سالهای سوم و چهارم نیز بامبوها رشد نکردند. اما من از آنها قطع امید نکردم.
در سال پنجم جوانه کوچکی از بامبو نمایان شد. در مقایسه با سرخس بسیار کوچک و کوتاه بود اما با گذشت ۶ ماه ارتفاع آن به بیش از ۱۰۰ فوت رسید.
۵ سال طول کشیده بود تا ریشه های بامبو به اندازه کافی قوی شوند.. ریشه هایی که بامبو را قوی می ساختند و آنچه را برای زندگی بدان نیاز داشت را فراهم می کردند.
خداوند در ادامه فرمود: آیا می دانی در تمام این سالها که تو درگیر مبارزه با سختیها و مشکلات خودت بودی در حقیقت ریشه هایت را مستحکم می ساختی ؟ من در تمامی این مدت تو را رها نکردم همانگونه که بامبوها را رها نکردم.
هرگز خودت را با دیگران مقایسه نکن. بامبو و سرخس دو گیاه متفاوتند اما هر کدام به نوبه خود به زیبایی جنگل کمک می کنند.. زمان تو نیز فرا خواهد رسید تو نیز رشد می کنی و قد می کشی !
از او پرسیدم : من چقدر قد می کشم.
در پاسخ از من پرسید: بامبو چقدر رشد می کند؟
جواب دادم : هر چقدر که بتواند.
گفت: تو نیز باید رشد کنی و قد بکشی. هر اندازه که بتوانی.
ولی به یاد داشته باش که من هرگز تو را رها نخواهم کرد. و در هر زمان پشتیبان تو خواهم بود !
پس هرگز نا امید نشو !

آنچه امروز یک درخت را تنومند، سایه گستر و پر ثمر ساخته است، ریشه دواندن دیروز بذر آن در تاریکی های خاک بوده است. در هنگامه ی رنج های بزرگ، ملال های طاقت فرسا، شکست ها و مصیبت های خرد کننده، فرصتهای بزرگی برای تغییر، گام نهادن به جلو و تصوری برای خلق آینده ایجاد می شود. ماموریت شما در زندگی بی مشکل زیستن نیست، بلکه با انگیزه زیستن و امیدوار زیستن است …

پس زندگی را باور کن همانگونه که هست، با همه دردها و رنجهایش، با همه شادیها و غمهایش، با همه ملال ها و دلفریبی هایش، باهمه شکستها و پیروزی هایش و با همه خاطرات تلخی ها و شیرینی هایش، و زندگی را دوست بدار و به سرنوشت امیدوار باش، هر روز را با امید و ایمان به خدا و فردایی بهتر به شب برسان، اینگونه باش تا زندگی برایت سهل تر و زیبا تر شود، یقین داشته باش که از دید خداوند پنهان نخواهی ماند و همواره از مراقبت و همراهی او نیز بی بهره نخواهی ماند …





اکتبر
04

فرشته کوچک

در مطب دکتر به شدت به صدا درامد . دکتر گفت در را شکستی ! بیا تو .ا
در باز شد و دختر کوچولوی نه ساله ای که خیلی پریشان بود ، به طرف دکتر دوید : آقای دکتر ! مادرم ! ا
و در حالی که نفس نفس میزد ادامه داد : التماس میکنم با من بیایید ! مادرم خیلی مریض است .ا
دکتر گفت : باید مادرت را اینجا بیاوری ، من برای ویزیت به خانه کسی نمیروم .ا
دختر گفت : ولی دکتر ، من نمیتوانم.اگر شما نیایید او میمیرد ! و اشک از چشمانش سرازیر شد .ا
دل دکتر به رحم آمد و تصمیم گرفت همراه او برود . دختر دکتر را به طرف خانه راهنمایی کرد ، جایی که مادر بیمارش در رختخواب افتاده بود .ا
دکتر شروع کرد به معاینه و توانست با آمپول و قرص تب او را پایین بیاورد و نجاتش دهد . او تمام شب را بر بالین زن ماند ، تا صبح که علایم بهبودی در او دیده شد .ا
زن به سختی چشمانش را باز کرد و از دکتر به خاطر کاری که کرده بود تشکر کرد .ا
دکتر به او گفت : باید از دخترت تشکر کنی . اگر او نبود حتما میمردی ! ا
مادر با تعجب گفت : ولی دکتر ، دختر من سه سال است که از دنیا رفته ! و به عکس بالای تختش اشاره کرد .ا

پاهای دکتر از دیدن عکس روی دیوار سست شد . این همان دختر بود ! یک فرشته کوچک و زیبا ….. ! ا





اکتبر
01

سلف سرویس

داستانی در مورد اولین دیدار «امت فاکس»، نویسنده و فیلسوف معاصر، از رستوران سلف سرویس؛ هنگامی که برای نخستین بار به آمریکا رفت. وی که تا آن زمان هرگز به چنین رستورانی نرفته بود در گوشه ای به انتظار نشست با این نیت که از او پذیرایی شود اما هرچه لحظات بیشتری سپری می شد
ناشکیبایی او از اینکه می دید پیشخدمتها کوچکترین توجهی به او ندارند شدت گرفت. از همه بدتر اینکه مشاهده می کرد کسانی پس از او وارد شده بودند و در مقابل بشقاب های پر از غذا نشسته و مشغول خوردن بودند.

وی با ناراحتی به مردی که بر سر میز مجاور نشسته بود نزدیک شد و گفت: «من حدود بیست دقیقه است که در اینجا نشسته ام بدون آنکه کسی کوچکترین توجهی به من نشان دهد. حالا می بینم شما که پنج دقیقه پیش وارد شدید با بشقابی پر از غذا در مقابلتان اینجا نشسته اید! موضوع چیست؟ مردم این کشور چگونه پذیرایی می شوند؟» مرد با تعجب گفت: « ولی اینجا سلف سرویس است.» سپس به قسمت انتهایی رستوران جایی که غذاها به مقدار فراوان چیده شده بود، اشاره کرد و ادامه داد:« به آنجا بروید، یک سینی بردارید و هر چه می خواهید انتخاب کنید، پول آن را بپردازید، بعد اینجا بنشینید و آن را میل کنید».

امت فاکس، که قدری احساس حماقت می کرد، دستورات مرد را پی گرفت. اما وقتی غذا را روی میز گذاشت ناگهان به ذهنش رسید که زندگی هم در حکم سلف سرویس است. همه نوع رخدادها،فرصت ها،موقعیتها، شادیها،سرورها و غم ها در برابر ما قرار دارد.. در حالی که اغلب ما بی حرکت به صندلی خود چسبیده ایم و آنچنان محو این هستیم که دیگران در بشقاب خود چه دارند و دچار شگفتی شده ایم که چرا او سهم بیشتری دارد؟ که هرگز به ذهنمان نمی رسد خیلی ساده از جای خود برخیزیم و ببینیم چه چیزهایی فراهم است،سپس آنچه میخواهیم،برگزینیم.





سپتامبر
29

اشتباه تلفنی !

سلام عزیزم، من بابا هستم … مامانی نزدیک تلفن است؟
نه بابا. او با عمو فرانک طبقه بالا است.
« مکث کوتاه»….
بابا گفت: اما عزیزم تو که عمو فرانک نداری!
چرا دارم الان هم با مامان طبقه بالا است.
بابا گفت: ببین عزیزم بیا یه بازی کنیم. گوشی را بگذار بعد برو در اتاق خواب را بزن و به مامان بگو بابا خونه است.
– باشه بابایی
.چند دقیقه بعد دختر کوچولو برگشت

-بابا همین کاری که گفتی کردم.
– خوب بعدش چی شد؟
– مامان از روی تخت پرید پایین و با جیغ و داد این طرف و اون طرف می دوید که یکدفعه قالیچه از زیر پاش در رفت و از پله ها افتاد پایین. الان هم هیچ تکونی نمیخوره.
– آخ آخ عزیزم ببخشید.

عمو فرانک چی شد؟
– عمو فرانک از پنجره پرید تو استخر … اما یادش رفته بود که تو بخاطر زمستون آب استخر را خالی کرده بودی، محکم خورد کف استخر و اون هم الان تکون نمیخوره.
مکث طولانی…..
بابا پرسید: استخر؟؟ ببینم اونجا شماره ۷۰۳-۵۹۷ است؟
– نه!!!





سپتامبر
25

تغییر زندگی انسان

در زمان ها ی گذشته ، پادشاهی تخته سنگ را در وسط جاده قرار داد و برای این که عکس العمل مردم را ببیند خودش را در جایی مخفی کرد. بعضی از بازرگانان و ندیمان ثروتمند پادشاه بی تفاوت از کنار تخته سنگ می گذشتند. بسیاری هم غرولند می کردندکه این چه شهری است که نظم ندارد. حاکم این شهر عجب مرد بی عرضه ای است و … با وجود این هیچ کس تخته سنگ را از وسط برنمی داشت . نزدیک غروب، یک روستایی که پشتش بار میوه و سبزیجات بود ، نزدیک سنگ شد.
بارهایش را زمین گذاشت و با هر زحمتی بود تخته سنگ را از وسط جاده برداشت و آن را کناری قرار داد. ناگهان کیسه ای را دید که زیر تخته سنگ قرار داده شده بود ، کیسه را باز کرد و داخل آن سکه های طلا و یک یادداشت پیدا کرد. پادشاه در آن یادداشت نوشته بود : ” هر سد و مانعی میتواند یک شانس برای تغییر زندگی انسان باشد”





سپتامبر
19

شاید مادرزنتون بخواد شما رو هم امتحان کنه:

زنى سه دختر داشت که هر سه ازدواج کرده بودند.
یکروز تصمیم گرفت میزان علاقه‌اى که دامادهایش به او دارند را ارزیابى کند.
یکى از دامادها را به خانه‌اش دعوت کرد و در حالى که در کنار استخر قدم مى‌زدند از قصد وانمود کرد که پایش لیز خورده و خود را درون استخر انداخت.
دامادش فوراً شیرجه رفت توى آب و او را نجات داد.
فردا صبح یک ماشین پژو ٢٠۶ نو جلوى پارکینگ خانه داماد بود و روى شیشه‌اش نوشته بود: «متشکرم! از طرف مادر زنت»
زن همین کار را با داماد دومش هم کرد و این بار هم داماد فوراً شیرجه رفت توى آب وجان زن را نجات داد.
داماد دوم هم فرداى آن روز یک ماشین پژو ٢٠۶ نو هدیه گرفت که روى شیشه‌اش نوشته بود: «متشکرم! از طرف مادر زنت»
نوبت به داماد آخرى رسید.
زن باز هم همان صحنه را تکرار کرد و خود را به داخل استخر انداخت.
امّا داماد از جایش تکان نخورد.
او پیش خود فکر کرد وقتش رسیده که این پیرزن از دنیا برود پس چرا من خودم را به خطر بیاندازم.
همین طور ایستاد تا مادر زنش درآب غرق شد و مرد.
فردا صبح یک ماشین بى‌ام‌و کورسى آخرین مدل جلوى پارکینگ خانه داماد سوم بود که روى شیشه‌اش نوشته بود: «متشکرم! از طرف پدر زنت»





سپتامبر
13

چـــیــزهـــای کـــوچـــک زنـــدگـــی !

بعد از حادثه یازدهم سپتامبر که منجر به فروریختن برج های دو قلوی معروف آمریکا شد، یک شرکت از بازماندگان شرکت های دیگری که از این حادثه جان سالم به در برده بودند خواست تا از فضای در دسترس شرکت آنها استفاده کنند.
در صبح روز ملاقات مدیر واحد امنیت داستان زنده ماندن این افراد را برای بقیه نقل کرد و همه این داستان ها در یک چیز مشترک بودند و آن اتفاقات کوچک بود:
چیزهای کوچک
– مدیر شرکت آن روز نتوانست به برج برسد چرا که روز اول کودکستان پسرش بود و باید شخصا در کودکستان حضور می یافت.
– همکار دیگر زنده ماند چون نوبت او بود که برای بقیه شیرینی دونات بخرد
– یکی از خانم ها دیرش شد چون ساعت زنگدارش سر وقت زنگ نزد!
– یکی دیگر نتوانست به اتوبوس برسد.
– یکی دیگر غذا روی لباسش ریخته بود و به خاطر تعویض لباس تاخیر کرد.
– اتومبیل یکی دیگر روشن نشده بود.
– یکی دیگر درست موقع خروج از منزل به خاطر زنگ تلفن مجبور شده بود برگردد.
– یکی دیگر بچه اش تاخیر کرده بود و نتوانسته بود سروقت حاضر شود.
– یکی دیگر تاکسی گیرش نیامده بود.
– و یکی که مرا تحت تاثیر قرار داده بود کسی بود که آن روز صبح یک جفت کفش نو خریده بود و با وسایل مختلف سعی کرد به موقع سرکار حاضر شود. اما قبل از اینکه به برج ها برسد روی پایش تاول زده بود و به همین خاطر کنار یک دراگ استور ایستاد تا یک چسب زخم بخرد.
و به همین خاطر زنده ماند!

به همین خاطر هر وقت، در ترافیک گیر می افتم، آسانسوری را از دست می دهم، مجبور برگردم تا تلفنی را جواب دهم …
و همه چیزهای کوچکی که آزارم می دهد، با خودم فکر می کنم
که خدا می خواهد در این لحظه من زنده بمانم.

دفعه بعد هم که شما حس کردید صبح تان خوب شروع نشده است
بچه ها در لباس پوشیدن تاخیر دارند
نمی توانید کلید ماشین را پیدا کنید
با چراغ قرمز روبرو می شوید
عصبانی یا افسرده نشوید
بدانید که خدا مشغول مواظبت از شماست





سپتامبر
06

فقط پنج دقیقه !

در پارک شهر ، زنی با یک مرد ، روی نیمکت نشسته بودند و به کودکانی که در حال بازی بودند نگاه می کردند.
زن رو به مرد کرد و گفت : “پسری که لباس قرمز به تن دارد و از سرسره بالا می رود پسر من است.”
مرد در جواب گفت : “چه پسر زیبایی!” و در ادامه گفت : “او هم پسر من است.” و به کودکی اشاره کرد که داشت تاب بازی می کرد. مرد نگاهی به ساعتش انداخت و پسرش را صدا زد : “تامی ، وقت رفتن است. ”
اما تامی که دلش نمی آمد از تاب پایین بیاید گفت : “بابا ! فقط ۵ دقیقه دیگه ، باشه ؟”
مرد سرش را تکان داد و قبول کرد.
مرد و زن باز صحبت کردند. دقایقی گذشت و پدر دوباره صدا زد : “تامی! دیر می شود ، برویم.”
ولی تامی باز خواهش کرد : “بابا ! ۵ دقیقه ، این دفعه قول می دهم.”
مرد لبخندی زد و باز قبول کرد.
در همین هنگام زن رو به مرد کرد و گفت : “شما آدم خونسردی هستید ولی فکر نمی کنید پسرتان با این کارها لوس بشود؟”
مرد جواب داد : “دو سال پیش در حادثه ی رانندگی پسر بزرگترم را از دست دادم . من هیچ گاه برای سام وقت کافی نگذاشته بودم. تامی فکر می کند که ۵ دقیقه بیشتر برای بازی کردن وقت دارد ولی حقیقت آنست که من ۵ دقیقه بیشتر وقت می دهم تا بازی کردن و شادی او را ببینم.”





سپتامبر
06

کامروا

روزی لقمان به پسرش گفت امروز به تو ۳ پند می دهم که کامروا شوی.
– اول این که سعی کن در زندگی بهترین غذای جهان را بخوری!
– دوم این که در بهترین بستر و رختخواب جهان بخوابی.
– و سوم این که در بهترین کاخها و خانه های جهان زندگی کنی.
پسر لقمان گفت ای پدر ما یک خانواده بسیار فقیر هستیم چطور من می توانم این کارها را انجام دهم؟
لقمان جواب داد:
– اگر کمی دیرتر و کمتر غذا بخوری هر غذایی که می خوری طعم بهترین غذای جهان را می دهد.
– اگر بیشتر کار کنی و کمی دیرتر بخوابی در هر جا که خوابیده ای احساس می کنی بهنرین خوابگاه جهان است.
– و اگر با مردم دوستی کنی، در قلب آنها جای می گیری و آن وقت بهترین خانه های جهان مال توست





سپتامبر
01

نامه ای از دوزخ !

روزی مردی به سفر میرود و به محض ورود به اتاق هتل ، متوجه میشود که هتل به کامپیوتر مجهز است . تصمیم میگیرد به همسرش ایمیل بزند . نامه را مینویسد اما در تایپ ادرس دچار اشتباه میشود و بدون اینکه متوجه شود نامه را میفرستد . در این ضمن در گوشه ای دیگر از این کره خاکی ، زنی که تازه از مراسم خاک سپاری همسرش به خانه باز گشته بود با این فکر که شاید تسلیتی از دوستان یا اشنایان داشته باشه به سراغ کامپیوتر میرود تا ایمیل های خود را چک کند . اما پس از خواندن اولین نامه غش میکند و بر زمین می افتد . پسر او با هول و هراس به سمت اتاق مادرش میرود و مادرش را بر نقش زمین میبیند و در همان حال چشمش به صفحه مانیتور می افتد:
گیرنده : همسر عزیزم
موضوع : من رسیدم
میدونم که از گرفتن این نامه حسابی غافلگیر شدی . راستش انها اینجا کامپیوتر دارند و هر کس به اینجا میاد میتونه برای عزیزانش نامه بفرسته . من همین الان رسیدم و همه چیز را چک کردم . همه چیز برای ورود تو رو به راهه . فردا میبینمت . امیدوارم سفر تو هم مثل سفر من بی خطر باشه . وای که چه قدر اینجا گرمه !!!





آگوست
27

انیشتین و راننده اش !

انیشتین برای رفتن به سخنرانی ها و تدریس در دانشگاه از راننده مورد اطمینان خود کمک می گرفت. راننده وی نه تنها ماشین او را هدایت می کرد بلکه همیشه در طول سخنرانی ها در میان شنوندگان حضور داشت بطوریکه به مباحث انیشتین تسلط پیدا کرده بود! یک روز انیشتین در حالی که در راه دانشگاه بود با صدای بلند گفت که خیلی احساس خستگی می کند؟
راننده اش پیشنهاد داد که آنها جایشان را عوض کنند و او جای انیشتین سخنرانی کند چرا که انیشتین تنها در یک دانشگاه استاد بود و در دانشگاهی که سخنرانی داشت کسی او را نمی شناخت و طبعا نمی توانستند او را از راننده اصلی تشخیص دهند. انیشتین قبول کرد، اما در مورد اینکه اگر پس از سخنرانی سوالات سختی از وی بپرسند او چه می کند، کمی تردید داشت.
به هر حال سخنرانی راننده به نحوی عالی انجام شد ولی تصور انیشتین درست از آب درامد. دانشجویان در پایان سخنرانی شروع به مطرح کردن سوالات خود کردند. در این حین راننده باهوش گفت: سوالات به قدری ساده هستند که حتی راننده من نیز می تواند به آنها پاسخ دهد. سپس انیشتین از میان حضار برخواست و به راحتی به سوالات پاسخ داد به حدی که باعث شگفتی حضار شد!





آگوست
22

نکات جالب از مسابقات فرمول یک

-اولین مسالقه ی فرمول یک در پیست سیلوراستون انگلستان در مقابل جرج ششم پادشاه انگلیس برگذار شد.
-اولین برنده مسابقات گراندپری خوان مانول فانجیو با یک مازراتی در سال ۱۹۵۰ بود.
– یک ماشین F1 میتواند در ۴ ثانیه از سرعت صفر به یکصد و شصت رفته و مجددا به سرعت صفر باز گردد.
-تجربه ی ترمز با یک ماشین فرمول یک مانند برخورد با دیوار آجری با سرعت سیصد کیلومتر در ساعت است.
-یک راننده ی F1 در طی هر مسابقه تقریبا ۴ کیلوگرم وزن به خاطر گرما و نیروی جی از دست می دهد.





آگوست
16

حکمت

زن رو به خدا کرد و گفت: چرا باید دیه ما نصف مردها باشد؟ خداوند مهربانانه فرمود: عزیز من ! اگر با کشتن، تو را از شوهرت بستانند، به او هشت میلیون می رسد، ولی اگر او را بکشند تو صاحب شانزده میلیون می شوی !!! زن خندید و گفت: خدایا حکمتت را شکر …

شکست خورده ای در عشق را پرسیدند: عشق را به چه تشبیه می کنی؟ گفت: عشق مانند ستاره ای می ماند که هر چقدر دورتر باشد بیشتر به تو چشمک می زند و پر نور تر است و تا به آن رسیدی نه از چشمک خبری باشد و نه از نور!

به این دو مطلب حکمت آموز دقت کنید:
ازدواج یعنی از دست دادن توجه جمع کثیری از مردان و به دست آوردن بی توجهی یکی از آنها!
ترس پسرها از ازدواج دل بستن به یه دختر نیست بلکه دل بریدن از بقیه دخترهاست!
پی نوشت: بعضی وقتا که آدم چیزی برای نوشتن نداره باید از حکمت کمک بگیره!





آگوست
11

به سلامتی …..

به سلامتی دیوار! نه به خاطرِ بلندیش، واسه این‌که هیچ‌وقت پشتِ آدم روخالی نمی‌کنه.

به سلامتی دریا! نه به خاطرِ بزرگیش، واسه یک‌رنگیش.

به سلامتی سایه! که هیچ‌وقت آدم رو تنها نمی‌ذاره.

به سلامتی همه اونایی که دوسشون داریم و نمی‌دونن، دوسمون دارن و نمی‌دونیم.

به سلامتی نهنگ! که گنده‌لات دریاست.

به سلامتی زنجیر! نه به خاطر این‌که درازه، به خاطر این‌که به هم پیوستس.

به سلامتی کرم خاکی!نه به خاطر کرم‌بودنش،به خاطر خاکی‌بودنش

به سلامتی پل عابر پیاده! که هم مردا از روش رد می‌شن هم نامردا !

به سلامتی رودخونه!که اون‌جا سنگای بزرگ هوای سنگای کوچیکو دارن.

به سلامتی گاو!که نمی‌گه من، می‌گه ما.

به سلامتی دریا! که قربونیاشو پس می‌آره.

به سلامتی تابلوی ورود ممنوع! که یه ‌تنه یه اتوبان رو حریفه.

به سلامتی سیم خاردار! که پشت و رو نداره.





آگوست
06

ابتدا در این هوا ………

ابتدا در این هوا بودم تا دبیرستان را تمام کنم و وارد دانشگاه شوم،
سپس در این اندیشه بودم تا دانشگاه را تمام کرده و وارد بازار کار شوم،
سپس در این هوا بودم تا ازدواج کنم و بچه دار شوم،
و بالاخره در این فکر بودم تا فرزندانم را بزرگ کرده و به مدرسه بفزستم و ….
اکنو هنگام مرگم فرا رسیده ……. و ناگهان
متوجه شدم ، تا کنون فراموش کرده بودم زندگی کنم ! ! !

پیتر دراکر





مه
27

کناره‌گیری کتایون ریاحی از بازیگری

30414_324
کتایون ریاحی، بازیگر نقش زلیخا در سریال «یوسف پیامبر(ع)»، با ارسال یاداشتی، کناره‌گیری خود را از بازیگری برای مدتی نامشخص اعلام کرد.

آنچه در پی می‌آید، متن این یادداشت است:

به نام خدا
گاهی اوقات زندگی طوریه که آدم نون امروز را واسه شکم فرداش نمی‌خواد،
اونوقته که رویاهای آدم به تعویق می‌افته.

گاهی اوقات آدم از سرنوشت، ‌رو دست خوبی می‌خوره،‌ که فکر می‌کنه داره تصمیم می‌گیره
اونوقته که آدم ادعاهایی می‌کنه،‌ که تو رو دربایستی انجامش گیر می‌افته.

گاهی اوقات آدم از آرزوهاش جا می‌مونه.
گاهی اوقات آدم می‌خواد بازی کنه، ‌بازیگر می‌شه.

گاهی اوقات داره می‌خنده وقتی تو دلش خونه، گاهی گریه می‌کنه و قتی داره از زور خنده می‌میره.
گاهی اوقات شوخی شوخی همه چیز جدی می‌شه.

گاهی اوقات آدم وقتی زیاد می‌خواد کم می‌یاره، گاهی وقتی کم می‌یاره زیاد می‌خواد.
گاهی اوقات با ترس و لرز بر می‌گرده به پشت سرش نگاه کنه،‌ می‌بینه چه شجاعتی
گاهی اوقات با شجاعت می‌تونه ترساشو نگاه کنه.

گاهی اوقات آدم به دنبال خوشبختی، ‌زندگی را گم می‌کنه، گاهی هم با انتظار زندگی را معنا می‌کنه.
گاهی اوقات آدم برای پیدا کردن یه گنج الکی،‌ گوهر خودشو گم می‌کنه،‌ گاهی هم گوهر حقیقت را پیدا می‌کنه.

گویا زمان برآورده شدن آرزوی من و پسرم فرا رسیده و لازم است که زائر سرزمین قصه، راهی شود. اینک که عازم سفرم، سفری به دیگر سوی زندگی،‌ بر خود لازم می‌دانم تا از دوستانم و استادانم که آنقدر به من نزدیک بودند که در من بودند، تشکر کنم؛ پروانه ماهان، زهرا عروس خوب پدر سالار، خانم بس، فاطمه ملاصدرا، فخرالزمان،‌ مهین مشرقی، تارا، ثریا اردلان…. و زلیخای عاشق. گر چه همه این عزیزانم عاشق بودند ولی عشق زلیخا خود یک معجزه بود.

این زنان و تنها دوستان نازنینم گاهی تشویقکی شدند و اگر تنبیه نشدند، خدا را شکر،‌که البته باور نمی کنم بازیگر زنی در جهان باشد که شماتت، تحقیر و تنبیه نشود. اما همواره بزرگترین مشوقم مردم بودند با مهر آریائیشان و ایمان به خدا.

بسیار بسیار مفتخرم که در تمام طول زندگی بازیگری‌ام، تنها و تنها یک حامی داشتم و به قول جماعت سینمایی آنان که با کمان حلاجی پنبه ام را زدند، خواسته یا ناخواسته به دنبال چیزی بودند که سهم من ورای آن بود.

در طول بیش از دو دهه هرگز افتتاحیه و اختتامیه جشنواره فجر را ندیدم. کارت دعوت به دستم نرسید! و خلاصه به قول ولتر؛ «خدایا مرا از شر دوستانم در امان بدار، خود با دشمنانم می‌دانم چه کنم!»

در مقطعی که سینما راجایگاهی شایسته برای خود نمی دیدم، رسانه ملی ( تلویزیون ) پایگاهی شد تا مهرم را با مردم مهربان تقسیم کنم.

و باز به قول حافظ؛ «کیمیای سعادت رفیق بود رفیق»،‌ رفقایی که همچنان هستند و من قدردانشان و آنان که رفتند خدا به همراهشان. و اما این همه تنهایی،‌برکت بود برای خلوت انس و این‌که؛ «یدالله فوق ایدیهم»،‌ که ترجمه سینمایی آن می‌شود: به راستی خدا بزرگ‌ترین کارگردان است.

آنچه می‌بایست از جادوی سینما و بازیگری بیاموزم،‌آموختم تا شاید ره‌توشه‌ای برای نوشتن باشد و در پی تجلی معجزه عاشقانه زلیخا در زندگی‌ام. ‌اینک برآنم تا با اعجاز کلمات،‌پیوندی دیگر با شما نه از جنس نقش‌آفرینی بلکه با آفرینش نقش داشته باشم.

اراده امروز من برای نوشتن،‌ گویا مجالی برای بازیگری نخواهد گذاشت،‌ اما باید دید اراده خدا چه تقدیری برایم رقم خواهد زد.

باشد که از این آزمون سربلند و دست پر بیرون آیم.

به امید خدا و التماس دعا.





مه
22

چگونه یک زن رو خوشحال کنیم ؟!

برای خوشحال کردن یک زن…
یک مرد فقط نیاز دارد که این موارد باشد :

۱٫ یک دوست
۲٫ یک همدم
۳٫ یک عاشق
۴٫ یک برادر
۵٫ یک پدر
۶٫ یک استاد
۷٫ یک سرآشپز
۸٫ یک الکتریسین
۹٫ یک نجار
۱۰٫ یک لوله کش
۱۱٫ یک مکانیک
۱۲٫ یک متخصص چیدمان داخلی منزل
۱۳٫ یک متخصص مد
۱۴٫ یک متخصص علوم جنسی
۱۵٫ یک متخصص بیماری های زنان
۱۶٫ یک روانشناس
۱۷٫ یک دافع آفات
۱۸٫ یک روانپزشک
۱۹٫ یک شفا دهنده
۲۰٫ یک شنونده خوب
۲۱٫٫ یک سازمان دهنده
۲۲٫ یک پدر خوب
۲۳٫ خیلی تمیز
۲۴٫ دلسوز
۲۵٫ ورزشکار
۲۶٫ گرم
۲۷٫ مواظب
۲۸٫ شجاع
۲۹٫ باهوش
۳۰٫ بانمک
۳۱٫ خلاق
۳۲٫ مهربان
۳۳٫ قوی
۳۴٫ فهمیده
۳۵٫ بردبار
۳۶٫ محتاط
۳۷٫ بلند همت
۳۸٫ با استعداد
۳۹٫ پر جرأت
۴۰٫ مصمم
۴۱٫ صادق
۴۲٫ قابل اعتماد
۴۳٫ پر حرارت

بدون فراموش کردن :

۴۴٫ تعریف کردن مرتب از او
۴۵٫ عشق ورزیدن به خرید
۴۶٫ درستکار بودن
۴۷٫ بسیار پولدار بودن
۴۸٫ تنش ایجاد نکردن برای او
۴۹٫ نگاه نکردن به بقیه دختران

و در همان حال، شما باید :

۵۰٫ توجه زیادی به او بکنید، و انتظار کمتری برای خود داشته باشید
۵۱٫ زمان زیادی به او بدهید، مخصوصاً زمان برای خودش
۵۲٫ اجازه رفتن به مکانهای زیادی را به او بدهید، هیچگاه نگران نباشید او کجا می رود.

بسیار مهم است :

۵۳٫ هیچگاه فراموش نکنید :

* سالروز تولد
* سالروز ازدواج
* قرارهایی که او می گذارد

چگونه یک مرد را خوشحال کنیم :

.۱ تنهاش بذارید!!!!





مه
10

ابراز عشق

یک روز آموزگار از دانش آموزانی که در کلاس بودند پرسید آیا می توانید راهی غیر تکراری برای ابراز عشق ، بیان کنید؟
برخی از دانش آموزان گفتند با بخشیدن ، عشقشان را معنا می کنند.
برخی «دادن گل و هدیه» و «حرف های دلنشین» را راه بیان عشق عنوان کردند.
شماری دیگر هم گفتند «با هم بودن در تحمل رنجها و لذت بردن از خوشبختی» را راه بیان عشق می دانند.
در آن بین ، پسری برخاست و پیش از این که شیوه دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان کند، داستان کوتاهی تعریف کرد: یک روز زن و شوهر جوانی که هر دو زیست شناس بودند طبق معمول برای تحقیق به جنگل رفتند. آنان وقتی به بالای تپّه رسیدند درجا میخکوب شدند.
یک قلاده ببر بزرگ، جلوی زن و شوهر ایستاده و به آنان خیره شده بود. شوهر، تفنگ شکاری به همراه نداشت و دیگر راهی برای فرار نبود.
رنگ صورت زن و شوهر پریده بود و در مقابل ببر، جرات کوچک ترین حرکتی نداشتند. ببر، آرام به طرف آنان حرکت کرد. همان لحظه، مرد زیست شناس فریادزنان فرار کرد و همسرش را تنها گذاشت. بلافاصله ببر به سمت شوهر دوید و چند دقیقه بعد ضجه های مرد جوان به گوش زن رسید. ببر رفت و زن زنده ماند.
داستان به اینجا که رسید دانش آموزان شروع کردند به محکوم کردن آن مرد.
راوی اما پرسید : آیا می دانید آن مرد در لحظه های آخر زندگی اش چه فریاد می زد؟
بچه ها حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته است!
راوی جواب داد: نه، آخرین حرف مرد این بود که «عزیزم ، تو بهترین مونسم بودی.از پسرمان خوب مواظبت کن و به او بگو پدرت همیشه عاشقت بود.››
قطره های بلورین اشک، صورت راوی را خیس کرده بود که ادامه داد: همه زیست شناسان می دانند ببر فقط به کسی حمله می کند که حرکتی انجام می دهد و یا فرار می کند. پدر من در آن لحظه وحشتناک ، با فدا کردن جانش پیش مرگ مادرم شد و او را نجات داد. این صادقانه ترین و بی ریاترین ترین راه پدرم برای بیان عشق خود به مادرم و من بود .





مه
02

مراسم تدفین نمی توانم ! ! ! ( به مناسبت روز معلم )

کلاس چهارم ” دونا” هم مثل هر کلاس چهارم دیگری به نظر می رسید که در گذشته دیده بودم. بچه ها روی شش نیمکت پنج نفره می نشستند و میز معلم هم رو به روی آنها بود. از بسیاری از جنبه ها این کلاس هم شبیه همه کلاسهای ابتدا یی بود، با این همه روزی که من برای اولین بار وارد کلاس شدم احساس کردم در جو آن، هیجانی لطیف نهفته است.
” دونا” معلم مدرسه ابتدایی شهر کوچکی در میشیگان، دو سال تا بازنشستگی فرصت داشت. درضمن به عنوان عضو داوطلب دربرنامه ” بهبود و پیشرفت آموزش استان” که من آن را سازماندهی کرده بودم، شرکت داشت. من هم به عنوان بازرس در کلاسها شرکت می کردم و سعی داشتم درامر آموزش تسهیلاتی را فراهم آورم..
آن روز به کلاس ” دونا” رفتم و روی نیمکت ته کلاس نشستم. شاگردان سخت مشغول پرکردن اوراقی بودند. به شاگرد ده ساله کنار دستم نگاه کردم ودیدم ورقه اش را با جملاتی که همه با ” نمی توانم” شروع شده اند پر کرده است.
” من نمی توانم درست به توپ فوتبال لگد بزنم.”
” من نمی توانم عددهای بیشتر از سه رقم را تقسیم کنم.”
” من نمی توانم کاری کنم که دبی مرا دوست داشته باشد.”
نصف ورقه را پر کرده بود وهنوز هم با اراده و سماجت عجیبی به این کار ادامه می داد.
از جا بلند شدم وروی کاغذهای همه شاگردان نگاهی انداختم. همه کاغذها پر از ” نمی توانم ” ها بود.
کنجکاویم سخت تحریک شده بود. تصمیم گرفتم نگاهی به ورقه معلم بیندازم. دیدم که او سخت مشغول نوشتن ” نمی توانم ” است.
” من نمی توانم مادر ” جان” را وادار کنم به جلسه معلمها بیاید.”
“من نمی توانم دخترم را وادار کنم ماشین را بنزین بزند.”
” من نمی توانم آلن را وادار کنم به جای مشت از حرف استفاده کند.”
سردر نمی آوردم که این شاگردها و معلمشان چرا به جای استفاده از جملات مثبت به جملات منفی روی آورده اند. سعی کردم آرام بنشینم و ببینم عاقبت کاربه کجا می کشد.
شاگردان ده دقیقه دیگر هم نوشتند. خیلی ها یک صفحه را پر کرده بودند و می خواستند سراغ صفحه جدیدی بروند. معلم گفت:
همان یک صفحه کافی است. صفحه دیگر را شروع نکنید.
بعد از بچه ها خواست که کاغذهایشان را تا کنند و یکی یکی نزد او بروند.
روی میز معلم یک جعبه خالی کفش بود. بچه ها کاغذ هایشان را داخل جعبه انداختند. وقتی همه کاغذها جمع شدند،” دونا” در جعبه را بست، آن را زیر بغلش زد و همراه با شاگردانش از کلاس بیرون رفتند.
من پشت سرآنها راه افتادم. وسط راه، ” دونا” رفت و با یک بیل برگشت. بعد راه افتاد و بچه ها هم پشت سرش راه افتادند. بالاخره به انتهای زمین بازی که رسیدند، ایستادند. بعد زمین را کندند.
آنها می خواستند ” نمی توانم ” های خود را دفن کنند!
کندن زمین ده دقیقه ای طول کشید چون همه بچه های کلاس چهارم دوست داشتند دراین کار شرکت کنند. وقتی که سه چهارمتری زمین را کندند، جعبه ” نمی توانم” ها را ته گودال گذاشتند و بسرعت روی آن خاک ریختند.
سی و یک شاگرد ده یازده ساله دور قبر ایستاده بودند. هر کدام از آنها حداقل یک ورقه پر از ” نمی توانم” درآن قبر دفن کرده بود. معلمشان هم همین طور!
دراین موقع ” دونا” گفت:
دخترها! پسرها! دستهای همدیگر را بگیرید و سرتان را خم کنید.
شاگردها بلافاصله حلقه ای تشکیل دادند و اطاعت کردند، بعد هم با سرهای خم منتظر ماندند و” دونا” سخنرانی کرد:
دوستان! ما امروز جمع شده ایم تا یاد و خاطره ” نمی توانم” را گرامی بداریم. او دراین دنیای خاکی با مازندگی می کرد و در زندگی همه ما حضور داشت. متاسفانه هر جا که می رفتیم نام او را می شنیدیم، درمدرسه، در انجمن شهر، در ادارات و حتی در کاخ سفید! اینک ما ” نمی توانم” را درجایگاه ابدی اش به خاک سپرده ایم. البته یاد او در وجود خواهر و برادرهایش یعنی ” می توانم”، ” خواهم توانست” و ” همین حالا شروع خواهم کرد” باقی خواهد ماند. آنها به اندازه این خویشاوند مشهورشان شناخته شده نیستند، ولی هنوز هم قدرتمند و قوی هستند. شاید روزی با کمک شما شاگردها، آنها سرشناس تر از آنچه هستند، بشوند.
خداوند ” نمی توانم” را قرین رحمت خود کند و به همه آنهایی که حضور دارند قدرت عنایت فرماید که بی حضور او به سوی آینده بهتر حرکت کنند. آمین!
هنگامی که به این سخنرانی گوش می کردم فهمیدم که این شاگردان هرگز چنین روزی را فراموش نخواهند کرد. این حرکت شکوهمند سمبولیک چیزی بود که برای همه عمر به یاد آنها می ماند و در ضمیر ناخود آگاه آنها حک می شد.
آنها ” نمی توانم ” های خود را نوشته و طی مراسمی تدفین کرده بودند. این تلاش شکوهمند، بخشی از خدمات آن معلم ستوده بود.
ولی هنوز کار معلم تمام نشده بود. در پایان مراسم، معلم شاگردانش را به کلاس برگرداند. آنها با شیرینی، ذرت و آب میوه، مجلس ترحیم ” نمی توانم” را برگزار کردند. ” دونا ” روی اعلامیه ترحیم نوشت:
” نمی توانم : تاریخ فوت ۲۸/۳/۱۹۸۰″
و کاغذ را بالای تخته سیاه آویزان کرد تا در تمام طول سال به یاد بچه ها بماند. هروقت شاگردی می گفت: ” نمی توانم”، دونا به اعلامیه اشاره می کرد و شاگرد به یاد می آورد که ” نمی توانم” مرده است و او را به خاک سپرده اند.
با اینکه سالها قبل من معلم ” دونا” و او شاگرد من بود، ولی آن روز مهمترین درس زندگیم را از او گرفتم.
حالا سالها ازآن روز گذشته است و من هر وقت می خواهم به خود بگویم که ” نمی توانم” به یاد اعلامیه فوت ” نمی توانم” و مراسم تدفین او می افتم .