آوریل
11

غم و شادی

بعضی گویند چنین نیست بلکه غم بر شادی چیرگی دارد.
اما من با تو می‌گویم که غم و شادی از هم جدایی ناپذیرند.
آنها با هم نزد تو می‌آیند و هنگامی که یکی از آن دو در کنارت نشسته است،
بیاد آر که آن دیگری نیز در بستر تو به خواب رفته است،
و همانا که تو چون دو کفه‌ی ترازو میان شادی و غم آویخته‌ای،
و تنها هنگامی که به کلی تهی باشی دو کفه در حال توازن کنار هم خواهند بود.
اما وقتی که خزانه دار هستی،
تو را برمی‌دارد تا زر و نقره‌ی خویش را بسنجد،
در آن هنگام بناچار دو کفه‌ی غم و شادی تو بالا و پایین می‌رود.

جبران خلیل جبران





آوریل
10

آرزو

وقتی بچه بودم کنار مادرم می‌خوابیدم و هرشب یک آرزو می‌کردم.
مثلاً آرزو می‌کردم برایم اسباب بازی بخرد؛ می‌گفت: «می‌خرم به شرط اینکه بخوابی.»
یا آرزو می‌کردم برم بزرگترین شهربازیِ دنیا؛ می‌گفت: «می‌برمت به شرط اینکه بخوابی.»
یک شب پرسیدم: «اگر بزرگ بشوم به آرزوهایم می‌رسم؟»
گفت: «می‌رسی به شرط اینکه بخوابی.»
هر شب با خوشحالی می‌خوابیدم.
اِنقدر خوابیدم که بزرگ شدم و آرزوهایم کوچک شدند.
دیشب مادرمو خواب دیدم؛ پرسید: «هنوز هم شب‌ها قبل از خواب به آرزوهایت فکر می‌کنی؟»
گفتم: «شب‌ها نمی‌خوابم.»
گفت: «مگر چه آرزویی داری؟»
گفتم: «تو اینجا باشی و هیچ آرزویی نداشته باشم.»
گفت: «سعی خودم را می‌کنم به خوابت بیایم به شرط آنکه بخوابی.»

حسین پناهی





آوریل
09

تلفن مادر

دیروز به مادرم زنگ زدم.
بعد از مرگش تلفن ثابت خانه اش را جمع نکردیم.
نمی خواهم ارتباطمان قطع شود !
هر وقت دلم هوایش را می کند بهش زنگ می زنم !
تلفنش بوق می زند، بوق می زند، بوق می زند !
وقتی جواب نمی دهد با خودم فکر می کنم یا برای خرید رفته بیرون یا خانه همسایه است !
آلان یک سال می شود، هر وقت دلم هوایش را می کند، دوباره زنگ می زنم !
شماره بیرون را هم ندارم ! زنگ بزنم بگویم: ” به مادرم بگید بیاد خونه اش دلم براش تنگ شده ” ! ! !
دوست من اگر مادر تو هنوز خانه است و نرفته بیرون،
امروز بهش زنگ بزن،
برو پیشش،
باهاش حرف بزن،
یک عالمه بوسش کن،
صورتتو بچسبون به صورتش،
محکم بغلش کن،
بگو که دوستش داری و گرنه وقتی بره بیرون خیلی باید دنبالش بگردی …..
باور کنید بیرون شماره ندارد ……





آوریل
08

تصمیم

روزی با دوستم از کنار دکه روزنامه فروشی رد می شدیم.
دوستم روزنامه ای خرید و مودبانه از مرد روزنامه فروش تشکر کرد، اما آن مرد هیچ پاسخی به تشکر او نداد !
همانطور که دور می شدیم به دوستم گفتم: “چه مرد عبوس و ترشرویی بود !”
دوستم گفت: او همیشه این طور است !
پرسیدم: پس چرا تو به او احترام می گذاری ؟!
دوستم با تعجب گفت: “چراباید به او اجازه دهم که برای رفتار من تصمیم بگیرد ؟”





آوریل
07

یک حرف ساده….

ﭘﯿﺮﻣﺮﺩ ﺍﺯ ﺩﺧﺘﺮبچه ﭘﺮﺳﯿﺪ :
ﻏﻤﮕﯿﻨﯽ ؟
ﻧﻪ !
ﻣﻄﻤﺌﻨﯽ ؟
ﻧﻪ !
ﭼﺮﺍ ﮔﺮﯾﻪ ﻣﯽ ﮐﻨﯽ ؟
ﺩﻭﺳﺘﺎﻡ ﻣﻨﻮ ﺩﻭﺳﺖ ﻧﺪﺍﺭﻥ !
ﭼﺮﺍ ؟
ﭼﻮﻥ ﻗﺸﻨﮓ ﻧﯿﺴﺘﻢ !
ﻗﺒﻼ ﺍﯾﻨﻮ ﺑﻪ ﺗﻮ ﮔﻔﺘﻦ ؟
ﻧﻪ !
ﻭﻟﯽ ﺗﻮ ﻗﺸﻨﮓ ﺗﺮﯾﻦ ﺩﺧﺘﺮﯼ ﻫﺴﺘﯽ ﮐﻪ ﻣﻦ ﺗﺎ ﺣﺎﻻ ﺩﯾﺪﻡ.
ﺭﺍﺳﺖ ﻣﯽ ﮔﯽ ؟
ﺍﺯ ﺗﻪ ﻗﻠﺒﻢ ﺁﺭﻩ .
ﺩﺧﺘﺮﮎ ﺑﻠﻨﺪ ﺷﺪ ﭘﯿﺮﻣﺮﺩ ﺭﻭ ﺑﻮﺳﯿﺪ ﻭ ﺑﻪ ﻃﺮﻑ ﺩﻭﺳﺘﺎﺵ ﺩﻭﯾﺪ، ﺷﺎﺩ ﺷﺎﺩ.
ﭼﻨﺪ ﺩﻗﯿﻘﻪ ﺑﻌﺪ ﭘﯿﺮﻣﺮﺩ ﺍﺷﮏ ﻫﺎﺷﻮ ﭘﺎﮎ ﮐﺮﺩ، ﮐﯿﻔﺶ ﺭﻭ ﺑﺎﺯ ﮐﺮﺩ، ﻋﺼﺎﯼ ﺳﻔﯿﺪﺵ ﺭﻭ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺁﻭﺭﺩ ﻭ ﺭﻓﺖ..
پیرمرد نابینا بود !
ﺑﻪ ﺭﺍﺣﺘﯽ می شه ﺩﻝ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﺭﻭ ﺷﺎﺩ ﮐﺮﺩ ﺣﺘﯽ ﺑﺎ ﯾﮏ ﺣﺮﻑ ﺳﺎﺩﻩ..
ﻫﯿﭻ ﻭﻗﺖ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﺣﺮﻑ ﻣﺮﺩﻡ ﺯﻧﺪﮔﯿﺖ ﻭ ﺧﺮﺍﺏ ﻧﮑﻦ.
ﺩﻫﻦ ﺍﯾﻦ ﻣﺮﺩﻡ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺑﺎﺯﻩ !
ﭘﻮﻟﺪﺍﺭ ﺑﺎﺷﯽ ﻣﯿﮕﻦ ﺩﺯﺩﻩ !
ﺳﺎﺩﻩ ﺑﺎﺷﯽ ﻣﯿﮕﻦ ﺑﺪ ﺑﺨﺘﻪ !
ﺯﯾﺎﺩ ﮔﺮﺩﺵ ﺑﺮﯼ ﻣﯿﮕﻦ ﻭﻟﻪ !
ﺗﻮ ﺧﻮﻧﻪ ﺑﺎﺷﯽ ﻣﯿﮕﻦ ﺍﻓﺴﺮﺩﺱ !
ﺧﻮﺷﮕﻞ ﺑﺎﺷﯽ ﻣﯿﮕﻦ ﺧﺮﺍﺑﻪ !
ﻣﺮﺍﻣﺖ ﻣﺮﺩﻭﻧﻪ ﺑﺎﺷﻪ ﻣﯿﮕﻦ ﺩﻧﺒﺎﻝ ﻓﻼﻧﻪ !
ﭘﺲ ﺑﺬﺍﺭ ﻫﺮ ﭼﯽ ﻣﯿﺨﻮﺍﻥ ﺑﮕﻦ ! ! !
ﺧﺪﺍﯼ ﺗﻮﺳﺖ ﮐﻪ ﺑﺎﯾﺪ ﺗﻮ ﺭﻭ ﻗﻀﺎﻭﺕ ﮐﻨﻪ ﻭ ﺑﺲ.
ﭘﺲ ﻟﺬّﺕ ﺑﺒﺮ ﺍﺯ ﺯﻧﺪﮔﯿﺖ که ﺩﯾﮕﻪ ﺑﻪ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺑﺮ ﻧﺨﻮﺍﻫﯽ ﮔﺸﺖ.





آوریل
06

بخشیدن

دو قطره آب که به هم نزدیک شوند، تشکیل یک قطره بزرگتر می دهند…
اما دوتکه سنگ هیچگاه با هم یکی نمی شوند !
پس هر چه سخت تر و قالبی تر باشیم، فهم دیگران برایمان مشکل تر،
و در نتیجه امکان بزرگتر شدنمان نیز کاهش می یابد…
آب در عین نرمی و لطافت در مقایسه با سنگ،
به مراتب سر سخت تر،
و در رسیدن به هدف خود لجوجتر و مصمم تر است.
سنگ، پشت اولین مانع جدی می ایستد.
اما آب… راه خود را به سمت دریا می یابد.
گاهی لازم است کوتاه بیایی…
گاهی نمی توان بخشید و گذشت…
اما می توان چشمان را بست و عبور کرد.
گاهی مجبور می شوی نادیده بگیری…
گاهی نگاهت را به سمت دیگر بدوز که نبینی….
آنگاه بخشیدن را خواهی آموخت.





آوریل
05

رفیق

ﺭﻓﯿﻖ ﮐﻪ ﺑﺎﺷﯽ ﻓﺮﻗﯽ ﻧﻤﯽ ﮐﻨﺪ ﮐﻪ ﺯﻥ ﺑﺎﺷﯽ ﯾﺎ ﻣﺮﺩ،
ﺩﻭﺭ ﺑﺎﺷﯽ ﯾﺎ ﻧﺰﺩﯾﮏ،
ﺭﻓﺎﻗﺖ ﻓﺎﺻﻠﻪ ﻫﺎ ﺭﺍ ﭘﺮ ﻣﯽ کند،
ﮔﺎﻫﯽ ﺑﺎ ﺣﺮﻑ،
ﮔﺎﻫﯽ ﺑﺎ ﺳﮑﻮﺕ..
ﻧﺴﺒﺖ ﻫﺎ ﺑﯽ ﻣﻌﻨﯽ ﻣﯽ ﺷﻮﻧﺪ،
ﻓﺮﻗﯽ ﻧﻤﯽ ﮐﻨﺪ ﻣﺎﺩﺭ ﺑﺎﺷﯽ ﯾﺎ ﻓﺮﺯﻧﺪ یا ﻫﻤﺴﺮ،
ﺭﻓﯿﻖ ﮐﻪ ﺑﺎﺷﯽ ﻓﺮﻗﯽ ﻧﻤﯽ ﮐﻨﺪ ﮐﺪﺍﻡ ﺧﻮﻥ ﺩﺭ ﺭﮔﻬﺎﯾﻤﺎﻥ ﺍﺳﺖ،
ﺍﺯ ﮐﺪﺍﻡ ﻧﺴﻠﯿﻢ ﯾﺎ ﮐﺪﺍﻡ ﻓﺼﻞ،
ﮐﺪﺍﻡ ﺳﻘﻒ ﺑﺎﻻﯼ ﺳﺮﻣﺎﻥ،
ﮐﺪﺍﻡ ﺧﺎﮎ ﻗﻠﻤﺮﻭﻣﺎﻥ..
ﺭﻓﯿﻖ ﺑﻮﺩﻥ ﻟﻔﻆ ﻇﺮﯾﻔﯿﺴﺖ،
ﻧﻪ ﻣﻘﺪﺱ ﻣﺜﻞ ﻋﺸﻖ،
ﻧﻪ ﺳﺮﺳﺮﯼ ﻣﺜﻞ ﻫﻤﺴﺎﯾﻪ..
ﯾﮏ ﺳﻮﺩ ﺩﻭ ﺳﻮﯾﻪ،
ﻧﻪ ﺗﻨﻬﺎ ﻣﯿﺎﻥ ﻣﻦ ﻭ ﺗﻮ،
ﻣﯿﺎﻥ ﻣﻦ ﻭ ﻣﻦ!
ﺭﻓﯿﻖ ﮐﻪ ﺑﺎﺷﯽ ﺍﻧﺘﻈﺎﺭﻫﺎ ﺗﻬﺪﯾﺪ ﻧﯿﺴﺘﻨﺪ،
ﯾﮏ ﺑﺎﺯﯼ ﺑﺪﻭﻥ ﺑﺎﺯﯾﭽﻪ،
ﻓﺮﻗﯽ ﻧﻤﯽ ﮐﻨﺪ ﺟﯿﺐ ﻫﺎﯾﺖ ﭘﺮ ﺍﺳﺖ ﯾﺎ ﺧﺎﻟﯽ…
ﻫﺮ ﭼﻪ ﻫﺴﺖ ﻣﯿﺎﻥ ﺩﺳﺖ ﻫﺎﯼ ﺗﻮﺳﺖ،
ﺩﺭ ﻓﮑﺮﺕ، ﺩﺭ ﻗﻠﺒﺖ، ﺩﺭ ﻋﻤﻠﺖ…
ﺭﻓﺎﻗﺖ ﻧﻪ ﻭﺻﻞ ﺍﺳﺖ ﻭ ﻧﻪ ﻓﺼﻞ،
ﮔﺮه ای ﻣﯿﺎﻥ ﻣﻦ ﻭ ﺩﻧﯿﺎ…
ﻣﺮﺍ ﮐﻪ ﺭﻓﯿﻖ ﺧﻮﺍﻧﺪﯼ ﺍﻋﺘﻤﺎﺩ ﻫﺎ ﺑﺎ ﻟﻔﻆ ﺗﻮ ﺭﻧﮓ ﻣﯽ ﮔﯿﺮﻧﺪ..
ﻣﯽ ﺷﻮﯼ ﻫﻤﺴﻔﺮ، ﻫﻢ ﺳﻔﺮﻩ، ﻫﻢ ﮐﺎﺳﻪ، ﻫﻢ ﺣﺮﻑ…
با تو هستم رفیق،
همیشه باش..





آوریل
04

عادت های منفی

خارپشتی از یک مار تقاضا کرد که بگذار من نیز در لانه تو مأوا گزینم و همخانه تو باشم.
مار تقاضای خارپشت را پذیرفت و او را به لانه تنگ و کوچک خویش راه داد!
چون لانه مارتنگ بود خارهای تیز خارپشت هر دم به بدن نرم مار فرو می رفت و وی را مجروح می ساخت.
اما مار از سر نجابت دم بر نمی آورد سرانجام مار گفت :
نگاه کن ببین چگونه مجروح و خونین شده ام می توانی لانه من را ترک کنی ! ؟
خارپشت گفت: من مشکلی ندارم اگر تو ناراحتی می توانی لانه دیگری برای خود بیابی!
عادت ها ابتدا به صورت مهمان وارد می شوند، اما دیری نمی گذرد که خود را صاحبخانه می کنند و کنترل ما را به دست می گیرند.
مواظب خارپشت عادتهای منفی زندگیمان باشیم.





آوریل
03

این صحبت زرتشت چقدر تاثیر گذاره

ﺍﮔﺮ ﮐﻠﯿﺪ ﻗﻠﺒﯽ ﺭﺍ ﻧﺪﺍﺭﯼ، ﻗﻔﻠﺶ ﻧﮑﻦ.
ﺍﮔﺮ ﮐﺴﯽ ﺭﺍ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﯼ، ﺧﺮﺩﺵ ﻧﮑﻦ.
ﺍﮔﺮ ﺩﺳﺘﯽ ﺭﺍ ﮔﺮﻓﺘﯽ، ﺭﻫﺎﯾﺶ ﻧﮑﻦ.
ﻋﺎﺷﻖ ﻋﺎﺷﻘﯽ ﺑﺎﺵ ﻭ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻦ ﺭﺍ ﺩﻭﺳﺖ ﺑﺪﺍﺭ.
ﺍﺯ ﺗﻨﻔﺮ، ﻣﺘﻨﻔﺮ ﺑﺎﺵ.
ﺑﻪ ﻣﻬﺮﺑﺎﻧﯽ، ﻣﻬﺮ ﺑﻮﺭﺯ.
ﺑﺎ ﺁﺷﺘﯽ، ﺁﺷﺘﯽ ﮐﻦ.
ﺍﺯ ﺟﺪﺍﯾﯽ، ﺟﺪﺍ ﺑﺎﺵ.
ﻣﺮﺍﻗﺐ ﮔﺮﻣﺎﯼ ﺩﻟﺖ ﺑﺎﺵ ﺗﺎ ﮐﺎﺭﯼ ﮐﻪ ﺯﻣﺴﺘﺎﻥ ﺑﺎ ﺯﻣﯿﻦ ﮐﺮﺩ، ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺑﺎ ﺩﻟﺖ ﻧﮑﻨﺪ.





آوریل
02

ساده

ساده که می شوی همه چیز خوب می شود.
برایت فرقی نمی کند تجمل چیست، قیمت تویوتا لندکروزچند است.
مهم نیست نیاوران کجاست.
همیشه لبخند بر لب داری روی جدولهای کنار خیابان راه می روی،
زیر باران دهانت را باز می کنی ..
آدم برفی که درست می کنی؛
شال گردنت را به او می بخشی.
ساده که باشی آدم های ساده را دوست داری.
ساده که می شوی فرمول نمی خواهی،
ایکس تو همیشه مساوی ایگرگ توست،
ساده که می شوی،
حجم نداری،
جایی نمی گیری،
زود به یاد دوستان می آیی و… دیر از خاطر می روی.
ساده که می شوی کوچک می شوی…
توی دل همه جا می شوی…





آوریل
01

وجوه منفی

شکارچی پرنده سگ جدیدی خریده بود، سگی که ویژگی منحصر به فردی داشت.
این سگ می توانست روی آب راه برود.
شکارچی وقتی این را دید نمی توانست باور کند و خیلی مشتاق بود که این را به دوستانش بگوید.
برای همین یکی از دوستانش را به شکار مرغابی در برکه ای آن اطراف دعوت کرد.
او و دوستش شکار را شروع کردند و چند مرغابی شکار کردند.
بعد به سگش دستور داد که مرغابی های شکار شده را جمع کند.
در تمام مدت چند ساعت شکار، سگ روی آب می دوید و مرغابی ها را جمع می کرد.
صاحب سگ انتظار داشت دوستش درباره این سگ شگفت انگیز نظری بدهد یا اظهار تعجب کند، اما دوستش چیزی نگفت !
در راه برگشت، او از دوستش پرسید آیا متوجه چیز عجیبی در مورد سگش شده است؟
دوستش پاسخ داد: آره، در واقع، متوجه چیز غیرمعمولی شدم. سگ تو نمی تواند شنا کند !
بعضی از افراد همیشه به ابعاد و نکات منفی توجه دارند.
وجوه منفی تیم های کاری متمرکز نشوید.
با توجه به جنبه های مثبت و نقاط قوت، در کارکنان و تیم های کاری ایجاد انگیزه کنید.





مارس
31

در لحظه شاد باشید

حرص نخورید.
ناراحتی را نبلعید.
همانطور که از خوردن غذای مانده و فاسد پرهیز می کنید از جذب کردن و بلعیدن حرف های بیهوده پرهیز کنید.
نگذارید حرف هایی که به نظر خودتان صحیح نمی آید، ذهن تان را خراب کند و باعث شود که دچار تهوع فکری شوید.
اگر دلخورید بیان کنید.
اگر می ترسید ترس تان را به زبان بیاورید.
اگر عصبانی هستید عصبانیت تان را نشان دهید.
گریه دارید؟
گریه کنید.
مفاهیمی مثل خویشتن داری و سکوت و بردباری را بگذارید کنار.
ناراحتی ها را باید ابراز کرد و گرنه بعدها می شود کابوس.
می شود تیک عصبی،
تنگی نفس،
خارشِ تن،
می شود دسیسه چینی و بهانه جویی،
ناخن و لب جویدن و تند تند پاها را تکان دادن،
نگذارید کسی اعتماد به نفس شما را خدشه دار کند،
با نگاه،
با لبخند معنی دار،
با کنایه،
با حرف و طعنه،
سعی کنید به خودتان ایمان بیاورید.
با خودتان صلح کنید.
خودتان را همانطور که هستید دوست داشته باشید.
چهره تان را،
اندام تان را،
صلح کردن با خود آغاز زندگی ست.
از گذشته فرار نکنید و آن را بپذیرید.
با خود مهربان باشید و اشتباهات و غفلت ها را به خودتان ببخشید.
در لحظه شاد باشید.





مارس
30

تلنگر به خود !

لازم است گاهی از خانه بیرون بیایی و خوب فکر کنی ببینی باز هم می‌خواهی به خانه برگردی یا نه؟
لازم است گاهی ازمذهب و دینت بیرون بیایی و ببینی پشت سر اعتقادت چه می بینی ، ترس یا حقیقت؟
لازم است گاهی از ساختمان اداره بیرون بیایی، فکر کنی که چه ‌قدر شبیه آرزوهای نوجوانیت است؟
لازم است گاهی درختی، گلی را آب بدهی، حیوانی را نوازش کنی، یا غذا بدهی و ببینی هنوز از طبیعت چیزی در وجودت مانده یا نه؟!
لازم است گاهی پای کامپیوترت نباشی، وایبر و فیسبوک ، ویچت و لاینت را بی‌خیال شوی، با خانواده ات دور هم بنشینید، یا گوش به درد دل رفیقت بدهی و ببینی زندگــــــی فقط همیـــــــــن گوشی و لپ تاپت است یا نه؟!
لازم است گاهی بخشی از حقوقت را بدهی به یک انسان محتاج، تا ببینی در تقسیم عشق در نهایت تو برنده ای یا بازنده؟!
لازم است گاهی مولانا باشی، بودا باشی، انسان باشی ببینی می‌شود یا نه؟!
و بالاخره لازم است گاهی از خود بیرون آمده و از فاصله ای دورتر به خودت بنگری….
و از خود بپرسی که آیا سالهای عمرم سپری شد تا این کسی بشوم که اکنون هستم؟





مارس
29

اندازه گیری

در نزدیکی ده ملا نصرالدین مکان مرتفعی بود که شبها باد می آمد و فوق العاده سرد می شد.
دوستان ملا گفتند: ملا اگر بتوانی یک شب تا صبح بدون آنکه از آتشی استفاده کنی در آن تپه بمانی،
ما یک سور به تو می دهیم و گرنه توباید یک مهمانی مفصل به همه ما بدهی !
ملا قبول کرد.
شب در آنجا رفت وتا صبح به خود پیچید و سرما را تحمل کرد و صبح که آمد گفت: من برنده شدم و باید به من سور دهید.
گفتند: ملا از هیچ آتشی استفاده نکردی؟
ملا گفت: نه، فقط در یکی از دهات اطراف یک پنجره روشن بود و معلوم بود شمعی در آنجا روشن است.
دوستان گفتند: همان آتش تورا گرم کرده و بنابراین شرط را باختی و باید مهمانی بدهی !
ملا قبول کرد و گفت: فلان روز ناهار به منزل ما بیایید. دوستان یکی یکی آمدند، اما نشانی از ناهار نبود !
گفتند: ملا، انگار نهاری در کار نیست !
ملا گفت: چرا ولی هنوز آماده نشده، دو سه ساعت دیگه هم گذشت باز ناهار حاضر نبود !
ملا گفت: آب هنوز جوش نیامده که برنج را درونش بریزم !
دوستان به آشپزخانه رفتند ببینند چگونه آب به جوش نمی آید !
دیدند ملا یک دیگ بزرگ به طاق آویزان کرده دو متر پایین تر یک شمع کوچک زیر دیگ نهاده ! !
گفتند: ملا این شمع کوچک نمی تواند از فاصله دو متری دیگ به این بزرگی را گرم کند !
ملا گقت: چطور از فاصله چند کیلومتری می توانست مرا روی تپه گرم کند ! ؟
شما بنشینید تا آب جوش بیاید و غذا آماده شود ! ! !

نکته:
با همان متری که دیگران را اندازه گیری می کنید اندازه گیری می شوید. (قابل توجه طرفداران هتک حرمت و توهین و احترام و ادیان و معیارهای روشنفکری و عقب ماندگی و ..)





مارس
28

قلب زیبا

هیچکس خودش انتخاب نکرده که با چه قیافه ای،
تو چه خانواده ای،
و تو چه شرایطی بدنیا بیاد.
حواسمون باشه هیچکس رو بخاطر هیچ چیزش تحقیر یا مسخره نکنیم.
درباره دیگران قضاوت نکنیم.
همان اندازه که به یه مدیر و مهندس و دکتر احترام می ذاریم،
دقیقا به همون اندازه به یه کارگر یه رفتگر و حتی یه مستخدم هم احترام بگذاریم.
پس خاکی باش پابرهنه راه برو.
با دست غذا بخور و روی زمین خاکی بشین.
صورت زیبا روزی پیر،
پوست خوب روزی چروک،
اندام خوب روزی خمیده،
و موی زیبا روزی سفید خواهد شد.
تنها قلب زیباست که زیبا خواهد ماند.





مارس
27

به قومی مبتلا شدیم که …..

دکتر خلیل رفاهی در کتاب گردش ایام می گوید :

زمانی در قم طلبه بودم به علت خامی و بی ارتباطی با جامعه معتقد بودم، فقط کسی که در قم باشد و روحانی نیز باشد، با فضیلت است !
اما وقتی در دوره ای که دانشگاه تهران بودم با اشخاص با فضیلت رو به رو شدم.
فهمیدم که در خارج از قم و در افراد غیر روحانی افراد ارزشمند وجود دارد ، اما !!!
باز شیعه بودن را شرط اصلی می دانستم !
بعد با سفر به کشورهای عربی فهمیدم که بین سایر فرقه اسلامی هم انسان ارزشمند یافت می شود.
پس از سفر به اروپا به این نکته واقف شدم که در بین سایر ادیان نیز انسان ارزشمند هست
ولی در چین حادثه ای برایم رخ داد که فهمیدم فضیلت و انسانیت به زبان و مکان و نژاد و مذهب و رنگ نیست.
برای غذا به رستورانی بزرگ و شلوغ در هنگ کنگ رفتم و به جاهای دیگر سری زدم.
چند ساعت بعد ناگهان یادم آمد که ساکم را که تمام زندگیم داخل آن بود در آن رستوران جا گذاشته ام !
با عجله برگشتم و با کمال ناباوری دیدم ساکم همانجاست و پیرمردی کنار آن نشسته ! !
او گفت : وقتی دیدم ساکت را فراموش کردی با اینکه وقت دندانپزشکی داشتم ماندم تا برگردی ! ! !
از او تشکر کردم ولی او به مذهب اعتقادی نداشت.
او به انسانیت معتقد بود.
اینکه ما معابد خود را مقدس می دانیم و معابد دیگران را جاهلانه !
تنها به دلیل اینکه در معبد خود با احساس وارد می شویم و در معبد دیگران با عقل ! !
به قومی مبتلا شدیم که فکر می کنند خدا جز آنها کسی دیگر را هدایت نکرده ! ! !





مارس
26

ششم فروردین ماه، زادروز زرتشت پیامبر ایران

زرتشت چه گفت و چه کرد ؟
زرتشت عصا به آب نزد تا رود نیل را بشکافد.
زرتشت مردگان را زنده نمی کرد.
زرتشت دینش را با شمشیر گسترش نداد و وعده بهشت و حوری نداد.
زرتشت دستور کشتن مخالف را نداد.
زرتشت کسی را به خاطر دینش کوچک و مرتد و نجس و کافر نشمرد.
زرتشت تنها شعله آتش را برافروخت و یک چراغ را روشن کرد، تا جلوی پایت را ببینی و راه را پیدا کنی و کوتاه ترین و بزرگ ترین درس را به همه داد:

پندار نیک، گفتار نیک، کردار نیک.





مارس
25

باز هم قانون کائنات

رنج نباید تو را غمگین کند، این همان جایی است که اغلب مردم اشتباه می کنند…
رنج قرار است تو را هوشیار تر کند، چون انسانها زمانی هوشیارتر می شوند که زخمی شوند، رنج نباید بیچارگی را بیشتر کند.
رنجت را تنها تحمل نکن، رنجت را درک کن، این فرصتی است براى بیداری، وقتی آگاه شوی بیچارگی ات تمام می شود…
اگر که به جاى محبتی که به کسی کردید از او بی مهری دیده اید، مأیوس نشوید، چون برگشت آن محبت را از شخص دیگری، در زمان دیگری، در رابطه با موضوع دیگری’ خواهید گرفت.
شک نکنید!
این قانون کائنات است….
ﺍﻧﻌﮑﺎﺱ ﭼﯿﺰﯼ ﺑﺎﺵ.. ﮐﻪ میخواهی ﺩﺭ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﺑﺒﯿﻨﯽ!
ﺍﮔﺮ ﻋﺸﻖ می خوﺍﻫﯽ ﻋﺸﻖ ﺑﻮﺭﺯ…
ﺍﮔﺮ ﺻﺪﺍﻗﺖ می خواهی ﺭﺍﺳﺘﮕﻮ ﺑﺎﺵ…
ﺍﮔﺮ ﺍﺣﺘﺮﺍﻡ می خوﺍﻫﯽ ﺍﺣﺘﺮﺍﻡ ﺑﮕﺬﺍﺭ…
ﺩﻧﯿﺎ ﭼﯿﺰﯼ ﺟﺰ ﭘﮋﻭﺍﮎ ﻧﯿﺴﺖ!
یادمان باشد.. زندگی انعکاس رفتار ما است!
انعکاس من بر من..
پس حواسمان باشد بهترین باشیم تا بهترین دریافت کنیم!
می گویند برای کلبه کوچک همسایه ات چراغی آرزو کن، قطعأ حوالی خانه تو نیز روشن خواهد شد.
من خورشید را برای خانه دلتان آرزو می کنم تا هم گرم باشد و هم سرشار از روشنایی .





مارس
24

خدای من

خدای من نه دور کعبه است نه در کلیسا … نه در معبد
خدای من همینجاست، کنار تمام دلواپسی هایم، بغض هایم … خنده هایم
خدای من نمی ترساند مرا از آتش
اما می ترساند مرا از شکستن دلی
اشک آوردن به چشمی …
ناحق کردن حقی
خدای من می بیند مرا هر جا که باشم
می فهمد مرا با هر زبانی که سخن گویم
خدای من حواسش در همه احوال به من هست
خدای من مرا از هیچ نمی ترساند، جز بی فکر سخن گفتن و رنجاندن دلی
خدای من … خدای تمام مهربانی هاست.





مارس
23

منبر

می گویند:

منبر را از چوب درخت گردو می سازند که بسیار محکم و با کیفیت است.
درخت گردو علاوه بر چوب مرغوب سایه و بار خوبی هم دارد.
اما درخت چنار میوه ندارد،
سایه درست حسابی هم ندارد،
ازش چوبه دار می سازند !
دعوای این دو درخت در شعر بلند شهریار شنیدنیست :

گفت با طعنه منبری به چنار
سرفرازی چه می کنی بی بار

نه مگر ننگ هر درختی تو
کز شما ساختند چوبه دار

پس بر آشفت آن درخت دلیر
رو به منبر چنین نمود اخطار

گفت: گر منبر تو منبر بود
کار مردم نمی کشید به دار





مارس
22

حاصل عمر

حاصل عمر گابریل گارسیا مارکز در ۱۵ جمله:

در ۱۵ سالگی آموختم که مادران از همه بهتر می دانند، و گاهی اوقات پدران هم.
در ۲۰ سالگی یاد گرفتم که کار خلاف فایدهای ندارد، حتی اگر با مهارت انجام شود.
در ۲۵ سالگی دانستم که یک نوزاد، مادر را از داشتن یک روز هشت ساعته و پدر را از داشتن یک شب هشت ساعته، محروم می کند.
در ۳۰ سالگی پی بردم که قدرت، جاذبه مرد است و جاذبه ، قدرت زن.
در ۳۵ سالگی متوجه شدم که آینده چیزی نیست که انسان به ارث ببرد؛ بلکه چیزی است که خود می سازد.
در ۴۰ سالگی آموختم که رمز خوشبخت زیستن، در آن نیست که کاری را که دوست داریم انجام دهیم؛ بلکه در این است که کاری را که انجام می‌دهیم دوست داشته باشیم.
در ۴۵ سالگی یاد گرفتم که ۱۰ درصد از زندگی چیزهایی است که برای انسان اتفاق می افتد و ۹۰ درصد آن است که چگونه نسبت به آن واکنش نشان می‌دهند.
در ۵۰ سالگی پی بردم که کتاب بهترین دوست انسان و پیروی کورکورانه بدترین دشمن وی است.
در ۵۵ سالگی پی بردم که تصمیمات کوچک را باید با مغز گرفت و تصمیمات بزرگ را با قلب.
در ۶۰ سالگی متوجه شدم که بدون عشق می توان ایثار کرد اما بدون ایثار هرگز نمی توان عشق ورزید.
در ۶۵ سالگی آموختم که انسان برای لذت بردن از عمری دراز، باید بعد از خوردن آنچه لازم است، آنچه را نیز که میل دارد بخورد.
در ۷۰ سالگی یاد گرفتم که زندگی مساله در اختیار داشتن کارتهای خوب نیست؛ بلکه خوب بازی کردن با کارتهای بد است.
در ۷۵ سالگی دانستم که انسان تا وقتی فکر میکند نارس است، به رشد وکمال خود ادامه می دهد و به محض آنکه گمان کرد رسیده شده است، دچار آفت می شود.
در ۸۰ سالگی پی بردم که دوست داشتن و مورد محبت قرار گرفتن بزرگترین لذت دنیا است.
در ۸۵ سالگی دریافتم که همانا زندگی زیباست.





مارس
20

هشت سال از عمر وبلاگم گذشت

امروز ۸ سال از شروع نقاشی های ذهنم به سبک نوشته گذشت.
از تمام شکل های مختلف پیام رسانی نوشتن را ساده ترین و در دسترس ترین راه فعلی ممکن برای ترجمان بارقه های گاه و بیگاه ذهنم یافتم. البته بسیاری، نوشتن [زبان] را بزرگترین و شگرف ترین امتیاز آدمی برشمرده اند و پیچیدگی و اهمیت آن را بالاتر از دیگر گونه های ارتباط دانسته اند.
این وبلاگ ادبی نیست، هرچند که مایلم گاهی، از درونیات و احساس های متغیر فصل گونه ام، برای برخی از دوستان نوشته هایی داشته باشم. اما بیشتر سعی می کنم تا به بسط افکار و ذهنیات درونی خود بپردازم، آنچه که در پیرامونم می بینم، می شنوم و در نهایت فکر می کنم.
اینجا محلی برای ذهن نوشته های من است.
شاید گاهی در خلال کار به مباحثی بپردازم که در دنیای حقیقی هیچ جایگاهی نداشته باشد و شاید اصلا نگاه به آنها از دریچه حقیقت فعلیِ تثبیت شده در ما گونه ایی از طنز را ایجاد کند، اما در هر صورت اینها نشریات ذهنم است و “منِ” این دنیا، در آن دخالت چندانی ندارد.
در کنار تمام این غیر واقعی بودن ها گاهی هم سعی می کنم نگاهی به واقعیت های عینی از دریچه همین دنیا داشته باشم و درباره آنها هم بنویسم.
برای درک بهتر مطالب نوشته ها را در چندین عنوان مختلف دسته بندی می کنم تا محوریت و موضوع هر کدام مشخص شود.
همچنین سعی می کنم مطالبم بصورت روزانه بروز شود. ضمنا نظرات احتمالی خوانندگان صرفا دیدگاه عزیزان خواهد بود و انتشار آن به معنی تایید و یا رد آنها نمی باشد.
توصیه می کنم برای آگاهی بیشتر از خودم اینجا و آگاهی از دیدگاه من اینجا کلیک کنید.





مارس
20

آخر سالتون قشنگ

به قول خسرو شکیبایی:

حال همه ما خوب است، اما تو باور نکن!
می دانی هر قلبی “دردی” دارد !
فقط نحوه ی ابراز آن متفاوت است!
برخی آن را در چشمانشان پنهان می کنند و برخی در لبخندشان !
ما انسان ها مثل مدادرنگی هستیم،
شاید رنگ مورد علاقه یکدیگرنباشیم!!!
اما روزی … برای کامل کردن نقاشیمان؛ دنبال هم خواهیم گشت !
به شرطی که اینقدر نتراشیم همدیگر را تا حد نابودی ! ! !
عید واقعی از آن کسی است که پایان سالش را جشن بگیرد، نه آغاز سالی که از آن بی خبر است.

‎”آخر سالتون قشنگ”





مارس
19

خوشحالی یعنی …

می دونید شکسپیر چی می گه ؟!
می گه : من همیشه خوشحالم، می دونید چرا؟
برای اینکه از هیچکس برای چیزی انتظاری ندارم،
انتظارات همیشه صدمه زننده هستند …
زندگی کوتاه است …
پس به زندگی ات عشق بورز …
خوشحال باش و لبخند بزن و فقط برای خودت زندگی کن،
و قبل از اینکه صحبت کنی، گوش کن.
قبل از اینکه بنویسی، فکر کن.
قبل از اینکه خرج کنی، درآمد داشته باش.
قبل از اینکه دعا کنی، ببخش.
قبل از اینکه صدمه بزنی، احساس کن.
قبل از اینکه از چیزی یا کسی متنفر بشی، عشق بورز.
زندگی این است …
احساسش کن،
زندگی کن و از تمام دقایقش لذت ببر.





مارس
18

ساعتی به قشنگی …..

پشت ویترین ساعت فروشی ایستاده بودم، ساعتها رو که نگاه می کردم.
دیدم هیچ ساعتی به قشنگی ساعتی که دور هم هستیم، نیست ..
بالا رفتن سن حتمی است …
اما اینکه روح تو پیر شود، بستگی به خودت دارد … !
ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺭﺍ ﻭﺭﻕ ﺑﺰﻥ … ﻫﺮ ﻓﺼﻠﺶ ﺭﺍ ﺧﻮﺏ ﺑﺨﻮﺍﻥ :
ﺩﺭ ﻓﺼﻞ ﮐﺎﺷﺖ ﺑﺎ ﺑﻬﺎﺭ ﺑﺮﻗﺺ،
ﺩﺭ ﻓﺼﻞ ﺩﺍﺷﺖ ﺑﺎ ﺗﺎﺑﺴﺘﺎﻥ ﺑﭽﺮﺥ،
ﭘﺲ ﺍﺯ ﺑﺮﺩﺍﺷﺖ…….
ﺩﺭ ﭘﺎﯾﯿﺰ ﮐﻨﺎﺭ ﺩﯾﻮﺍﺭ ﺑﻨﺸﯿﻦ،
ﺑﺎ ﺯﻣﺴﺘﺎﻥ ﮐﻨﺎﺭ ﮐﺮﺳﯽ ﺑﻨﺸﯿﻦ .
ﺷﺎﻫﻨﺎﻣﻪ ﺑﺨﻮﺍﻥ …….
ﻭ ﺍﺳﺘﮑﺎﻥ ﺍﺳﺘﮑﺎﻥ ﭼﺎﯼ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺳﻼﻣﺘﯽ ﻧﻔﺲ ﮐﺸﯿﺪﻧﺖ ﺑﻨﻮﺵ …
ﻣﺒﺎﺩﺍ ! ﻣﺒﺎﺩﺍ مبادا …
ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺭﺍ ﺩﺳﺖ ﻧﺨﻮﺭﺩﻩ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﺮﮒ ﺑﮕﺬﺍﺭﯼ





مارس
17

بیسکویت

یادمه هشت سالم بود.
یه روز از طرف مدرسه بردنمون کارخونه تولید بیسکوییت.
ما رو به صف کردن و بردنمون تو کارخونه که خط تولید بیسکویت رو ببینیم.
وقتی به قسمتی رسیدیم که دستگاه بیسکویت میداد بیرون،
خیلی از بچه ها از صف زدن بیرون و بیسکویتایی که از دستگاه می زد بیرون رو ورداشتن و خوردن !
من رو حساب تربیتی که شده بودم می دونستم که اونا دارن کار اشتباه و زشتی می کنن !
واسه همین تو صف موندم !
ولی آخرش اونا بیسکویت خورده بودن و منی که قواعد و رعایت کردم هیچی نصیبم نشده بود ! !
آلان پنجاه سالمه ،اون روز گذشت ولی تجربه اون روز بارها و بارها تو زندگیم تکرار شد ! !
خیلی جاها سعی کردم که آدم باشم و یه سری چیزا رو رعایت کنم.
ولی در نهایت من چیزی ندارم و اونایی که واسه رسیدن به هدفشون خیلی چیزا رو زیر پا می ذارن از بیسکویتای تو دستشون لذت می برن ! ! !
از همون موقع تا الان یکی از سوالای بزرگ زندگیم این بوده و هست که خوب بودن و خوب موندن مهمتره یا رسیدن به بیسکویتای زندگی ؟ !
اونم واسه مردمی که تو و شخصیتت رو با بیسکوییای توی دستت می سنجند ! ! ! ! ! ! !

خاطره ای از: پرویز پرستویی





مارس
16

سَلمَک‌

یه گوشه‌ای هم هست به ‌نام سَلمَک‌.
یک جایی بین پرده‌ چهارم و پنجم دستگاه شور وقتی می‌خواهی از شور بیفتی تویِ دشتی، آنجا درست همان لحظه، یک مکث می‌کنی، یک توقف چند ثانیه‌ای بین دو پرده،
یک لحظه آواز را به جای آن‌که رها کنی توی هوا نگه می داری توی گلو،
می‌پیچانی، مکث می‌کنی خسیس می‌شوی توی خرج کردنش ! چرا ؟
چون بعدش که می‌روی توی دشتی و صدا را رها می‌کنی آزادش می‌کنی، آن مکث چند ثانیه‌ای کرشمه می‌شود روی صدایت، یک دمِ دل‌انگیز می‌آفرینی.
جانِ جهان ‌می‌شود ترمه‌ آوازت.
زندگی هم همین است.
گاهی اگر دلش خواست مکث کند، پاپی نشوید که هل بدهیدش جلو،
بگذارید لحظه‌ای را توقف کند، دراز بکشد بین دو اتفاق،
رها کنید این با شتاب پیش رفتن را،
کش بیائید میان حادثه‌ها،
دست بیندازید توی جیبتان سوت بزنید و خیابان‌ها را فتح کنید و بسپارید خودتان را به خیالِ خوشِ آسودگی،
شاید زندگی آن نغمه‌ جادویی که برایتان حبس کرده است در گلو را همین زودی،
پشت این مکثِ کش‌دارِ بدِ حادثه‌ها،
رها کند توی سرنوشت‌تان.





مارس
15

زندگی

هرگز، هرگز، هرگز، هیچ مردی، هیچ زنی را و هیچ زنی، هیچ مردی را نه عوض کرده و نه درست کرده است ….
این تحفه ای که شما می بینید ده بیست درصد بدتر می شود که بهتر نمی شود …..
بنابراین اگر با ده بیست درصد خرابتر شدن، می توانید او را بپذیرید، مبارکتان باشد …..
اگه نه بروید دنبال کارتان و رهایش کنید…..
قوی کسی است که نه منتظر می ماند کسی خوشبختش کند و نه اجازه می دهد کسی بدبختش کند!!
هر گاه زندگی را جهنم دیدی سعی کن پخته از آن بیرون آیی… سوختن را همه بلدند!!
زندگی هیچ نمی گوید، نشانت می دهد!!
با زندگی قهر نکن…
دنیا منت هیچکس را نمی کشد…
با خود عهد بستم که به چشمانم بیاموزم، فقط زیبائی های زندگی ارزش دیدن دارد و با خود تکرار می کنم که یادم باشد، هر آن ممکن است شبی فرا رسد و آنچنان آرام گیرم که دیدار صبحی دیگر برایم ممکن نگردد، پس هرگز به امید “فردا “محبت هایم را ذخیره نکنم.





مارس
14

قایق

وقتی جوان بودم قایق سواری را خیلی دوست داشتم، یک قایق کوچک هم داشتم که با آن در دریاچه قایق سواری می کردم و ساعت ها ی زیادی را آنجا در تنهایی می گذراندم.
شبی بدون آنکه به چیز خاصی فکر کنم نشستم و چشم هایم رابستم.
شب خیلی قشنگی بود.
در همین زمان قایق دیگری به قایق من برخورد کرد !
عصبانی شدم و خواستم با شخصی که با کوبیدن به قایق آرامش من را بر هم زده بود دعوا کنم !
ولی دیدم قایق خالی است !
کسی در قایق نبود که با او دعوا کنم و عصبانیت خودم را به او نشان دهم !
چطور می توانستم خشم خودم را تخلیه کنم ؟
هیچ کاری نمی شد کرد !
دوباره نشستم و چشم هایم را بستم.
عصبانی بودم….
در سکوت شب کمی فکر کردم.
قایق خالی برای من درسی شد….
از آن به بعد، اگر کسی باعث عصبانیت من شود، پیش خودم می گویم:
” این قایق هم خالی است “.

نکته: در واقع آن کس که شما را عصبانی می کند، شما را فتح کرده ! اگر به خود اجازه می دهید از دست کسی خشمگین باشید و بخش عمده ای از عاطفه و ذهن تان را به او اختصاص دهید، در واقع به او اجازه تصاحب این بخش های وجودتان را داده اید !

از خاطرات مارگارت تاچر





مارس
13

معلولیت

مشکلی که من با لغت معلولیت دارم این است که به محض شنیدن معلولیت، همه به یاد کسانی می افتند که نمی بینند ! یا نمی شنوند ! یا نمی توانند راه بروند !در حالی که اینها اگر هم معلولیت باشد، ساده ترین شکل آن است آنها که احساس در وجودشان مرده است را معلول نمی دانیم ! !
آنها که نمی توانند یا نمی خواهند یا نیاموخته اند که صادقانه در مورد احساسشان حرف بزنند را معلول نمی دانیم !
آنها که نمی توانند دوستی های خوب و بلندمدت بسازند را معلول نمی دانیم !
آنها که نمی توانند بفهمند که در زندگی چه می خواهند را معلول نمی دانیم !
آنها که چشمشان جز خودشان نمی بیند را معلول نمی دانیم !
آنها که دستشان به امید نمی رسد و در انتظارند که دیگران امید و انگیزه را پیش پایشان قرار دهند را معلول نمی دانیم !
این معلولیت های واقعی را نمی بینیم و از اینکه دست و پا و چشم و گوش داریم، احساس سلامت می کنیم ! ! !