نوامبر
12

آرزو

چون برگهای پاییزی

رویا هایم یکی یکی زرد شدند و

از شاخه های درخت آرزو به پایین ریختند

صدای خش خش آنها زیر قدمهای زمان را خوب میشنوم

من عاشقانه آنها را کاشتم هر کدام را با اشک چشمم پروراندم

شبها برایشان لالایی گفتم از نامت …

حال تنها من ماندم و من …

تنها نشان از آنهمه رویا و خاطرات

آخرین کلامیست که به تو گفتم …

دوستت دارم …

هیچ دیدگاه

دیدگاهتان را بفرستید

دیدگاهی داده نشده است.

خوراک دیدگاه ها  

دیدگاهتان را بیان کنید.