ژانویه
07

مرد آب فروش

در زمان ساسانیان مردی در تیسفون زندگی می کرد که بسیار میهمان نواز بود و شغلش آب فروشی بود.
روزی بهرام پنجم شاهنشاه ایران (ساسانی) با لباسی مبدل به در خانه ی این مرد می رود و می گوید که از راه دوری آمده و دو روز جا می خواهد.
آن مرد بهرام را با شادی می پذیرد و می گوید بمان تا بروم و پول در بیاورم. مرد می رود و تا می تواند آب می فروشد و سپس با میوه و خوراک نزد بهرام باز می گردد.
بهرام به میهمان نوازی مرد اطمینان پیدا می کند ولی می خواهد آن مرد را بیشتر امتحان کند.
بنابراین تا قبل از آمدن مرد به دربار رجوع می کند و می گوید دستور دهید که هیچ کس حق ندارد از این مرد در سطح شهر آب بخرد.
فردای آن روز مرد آب فروش به بهرام می گوید که بمان تا بروم و قدری پول در بیاورم. مرد آب فروش هرچه در بازار گشت هیچ کس از او آب نخرید. در آخر مرد آب فروش که دید نمی تواند برای میهمان خویش آب تهیه کند مشک آبش را فروخت و میوه و خوراک نزد بهرام برد.

بهرام او را گفت: تو چگونه پول در آوردی ؟
مگر نگفتی که کسی از تو آب نخرید!
مرد گفت : مشک آب خویش را فروختم. تو نگران نباش و میل کن. فردا رود برای خویش فکری خواهم کرد.
بهرام پس از این واقعه فردای آن روز به دربار رجوع کرد و باز با لباسی مبدل نزد پولدارترین تاجر شهر که از اشراف نیز بود رجوع نمود و گفت من میهمانم و امشب را جا می خواهم .
مرد نه تنها بهرام را نپذیرفت بلکه با ضرب تازیانه او را از منزل بیرون کرد
. فردای آن روز بهرام در حالی که بر تخت سلطتنش جلوس کرده بود آن دو مرد یعنی تاجر و آب فروش را اظهار کرد.
هر دوی آنان که دیدند آن مرد شخص شاه شاهان ، امپراطوری ایران بوده بسیار هراسیدند!

بهرام از مرد آب فروش بسیار تشکر و سپاسگزاری کرد و او را به سبب رفتار نیکویش با مهربانی پذیرفت.
بهرام دستور داد که تمام اموال مرد تاجر را بگیرند و به مرد آب فروش بدهند !
تا یا بگیرد که انسان حتی اگر در اوج تنگدستی و فقر باشد باید شرافت ، مردانگی و مهمان نوازی خویش را حفظ کند.

۲ دیدگاه

دیدگاهتان را بفرستید
  • شاگرد گفت :

    همیشه می خوانمتان
    طبق عادت
    و به آرامشی که نیازمندم می رسم
    ممنون از وبلاگتون
    تنها از این طریق مطمئن می شوم که هستید سرسبز و بلند
    با آرزوی سلامتی و شادابی برای تمام اوقاتتان

  • admin گفت :

    عادت کرده ام
    کوتاه بنویسم
    کوتاه بخوانم
    کوتاه حرف بزنم
    کوتاه نفس بکشم
    تازگی ها
    دارم عادت می کنم
    کوتاه زندگی می کنم
    یا شاید
    کوتاه بمیرم
    نمی دانم
    فقط عادت ….
    فقط این رو می دونم که : حضور هیچ کس در زندگی ما اتفاقی نیست !
    خداوند درهر حضوری رازی نهاده ، درود وسپاس خداوند برای روزی که دوستی ات را در تقدیر من نگاشت.

خوراک دیدگاه ها  

دیدگاهتان را بیان کنید.