ژوئن
07

چیزی نمانده

چیزی به پایان یک خاطره ی عجیب نمانده…

چیزی نمانده که من دیگر ، یکی دیگر نباشم…

چیزی نمانده که من دیگر حتی من نباشم…

آخ که چه سخته وقتی می خوای عادت ها رو با تمام خاطراتی که با اون ها داری ول کنی…

هی می خوام ببینم چرا پرخاش گری هایی رو که در مقابل فکرم می بینم نمی تونم توجیه کنم…

نبودنم، بودنم، هستیم، نیستیم، پدر، مادر، برادر، خواهر، همه و همه…

در حالی که همه جلوی چشماتم هستند …

من به چشمانم مشکوک هستم…

چرا …

سکوت های من بیش از اندازه شده اند…

و در آخر من می مانم و من، منی که حتی من را نشناختم…

هیچ دیدگاه

دیدگاهتان را بفرستید

دیدگاهی داده نشده است.

خوراک دیدگاه ها  

دیدگاهتان را بیان کنید.