آوریل
12

عقل و عشق

Plato
اگر با دلت چیزی یا کسی را “دوست داری ” زیاد جدی نگیر !
چون ارزشی ندارد !
زیرا کار دل دوست داشتن است .
همانند چشم، که کارش دیدن است.
اما اگر روزی با ” عقلت ” کسی را دوست داشتی،
اگر عقلت عاشق شد،
بدان که چیزی را تجربه می کنی که اسمش “عشق” است.

“افلاطون “

۴ دیدگاه

دیدگاهتان را بفرستید
  • ناشناس گفت :

    در تمام عمرم کسی را از روی عقلم دوست نداشته ام . راستش الان که فکر میکنم مدیرم را عاقلانه دوست دارم و تا این لحظه نمیدانستم عاشق بوده ام .

  • admin گفت :

    مدیر ؟ !

  • رویا گفت :

    عشق از ژرفای خویش آگاه نمی شود .. جز در لحظه ی جدایی …

    … جبران خلیل جبران …

  • admin گفت :

    آنگاه المیترا گفت: با ما از عشق سخن بگوی.
    پیامبر سر بر آورد و نگاهی به مردم انداخت’ و سکوت و آرامش مردم را فرا گرفته بود.سپس با صدایی ژرف و رسا گفت:
    هر زمان که عشق اشارتی به شما کرد در پی او بشتابید’
    هر چند راه او سخت و نا هموار باشد.
    و هر زمان بالهای عشق شما را در بر گرفت خود را به او بسپارید’
    و هر چند که تیغهای پنهان در بال و پرش ممکن است شما را مجروح کند.
    و هر زمان که عشق با شما سخن گوید او را باور کنید.
    هر چند دعوت او رویاهای شما راچون باد مغرب در هم کوبد و باغ شما را خزان کند.
    زیرا عشق چنانکه شما را تاج بر سر می نهد ‘ به صلیب نیز میکشد.
    و چنانکه شما را می رویاند شاخ و برگ شما را هرس می کند.
    و چنانکه تا بلندای درخت وجودتان بالا میرود و ظریف ترین شاخه های شما را که در آفتاب می رقصند نوازش می کند .
    همچنین تا عمیق ترین ریشه های شما پایین می رود و آنها را که به زمین چسبیده اند تکان می دهد.
    عشق شما را چون خوشه های گندم دسته می کند.
    آنگاه شما را به خرمن کوب از پرده ی خوشه بیرون می آورد.
    و سپس به غربال باد دانه را از کاه می رهاند.
    و به گردش آسیاب می سپارد تا آرد سپید از آن بیرون آید.
    سپس شما را خمیر می کند تا نرم و انعطاف پذیر شوید.
    و بعد از آن شما را بر آتش می نهد تا برای ضیافت مقدس خداوند نان مقدس شوید.
    عشق با شما چنین رفتارها می کند تا به اسرار قلب خود معرفت یابید و بدین معرفت با قلب زندگی پیوند کنید و جزیی از آن شوید.
    اما اگر از ترس بلا و آزمون’ تنها طالب آرامش و لذتهای عشق باشید ‘
    خوشتر آنکه عریانی خود بپوشانید.
    و از دم تیغ خرمن کوب عشق بگریزید.
    به دنیایی که از گردش فصلها در آن نشانی نیست’
    جایی که شما می خندید اما تمامی خنده ی خود را بر لب نمی آورید.
    و می گر یید اما تمامی اشکهای خود را فرو نمی ریزید.
    عشق هدیه ای نمی دهد مگر از گوهر ذات خویش.
    و هدیه ای نمی پذیرد مگر از گوهر ذات خویش.
    عشق نه مالک است و نه مملوک.
    زیرا عشق برای عشق کافی است.
    وقتی که عاشق می شوید مگویید:” خداوند در قلب من است.” بلکه بگویید ” من در قلب خداوند جای دارم.”
    و گمان مکنید که زمام عشق در دست شماست ‘ بلکه این عشق است که اگر شما را شایسته بیند حرکت شما را هدایت می کند.
    عشق را هیچ آرزو نیست مگر آنکه به ذات خویش در رسد.
    اما اگر شما عاشقید و آرزویی می جویید’
    آرزو کنید که ذوب شوید و همچون جویباری باشید که با شتاب می رود و برای شب آواز می خواند.
    آرزو کنید که رنج بیش از حد مهربان بودن را تجربه کنید.
    آرزو کنید که زخم خورده ی فهم خود از عشق باشید و خون شما به رغبت و شادی بر خاک ریزد.
    آرزو کنید سپیده دم بر خیزید و بالهای قلبتان را بگشایید
    و سپاس گویید که یک روز دیگر از حیات عشق به شما عطا شده است.
    آرزو کنید که هنگام ظهر بیارامید و به وجد و هیجان عشق بیاندیشید.
    آرزو کنید که شب هنگام به دلی حق شناس و پر سپاس به خانه باز آیید.
    و به خواب روید. با دعایی در دل برای معشوق و آوازی بر لب در ستایش او.

    جبران خلیل جبران : پیامبر

خوراک دیدگاه ها  

دیدگاهتان را بیان کنید.