آذر
۲۹

یک لحظه سکوت برای لحظه هایی که خودمان نیستیم

لحظه هایی هستند که هستیم چه تنها ،
چه در جمع اما خودمان نیستیم انگار روحمان می رود
همانجا که می خواهد بی صدا بی هیاهو همان لحظه هایی که راننده ی آژانس می گوید: رسیدیم !
خانم فروشنده می گوید : باقی پول را نمی خواهی؟
راننده تاکسی می گوید صدای بوق را نمی شنوی ؟
و مادر صدا می کند: حواست کجاست ؟
ساعتهایی که شنیدیم
و نفهمیدیم خوندیم
و نفهمیدیم دیدیم
و نفهمیدیم
و تلویزیون خودش خاموش شد
آهنگ بار دهم تکرار شد
هوا روشن شد
تاریک شد
چایی سرد شد
غذا یخ کرد
در یخچال باز ماند
و در خانه را قفل نکردیم
و نفهمیدیم که رسیدیم خانه
و کی گریه هایمان بند آمد
و کی عوض شدیم
کی دیگر نترسیدیم
از ته دل نخندیدیم
و دل نبستیم
و چطور یکباره آنقدر بزرگ شدیم
و موهای سرمان سفید
و از آرزوهایمان کی گذشتیم
و کی دیگر اورا برای همیشه فراموش کردیم ….
“یک لحظه سکوت برای لحظه هایی که خودمان نیستیم ”





آذر
۲۸

آدم ها عاشق ما نمی شوند !

آدم‌ ها عاشق ما نمی ‌‌شوند ، آدم ‌ها جذب ما می‌‌ شوند.
در لحظه‌ ای حساس حرف ‌هایی‌ را می‌‌ زنیم که شخصی‌ نیاز به شنیدنش داشته.
در یک لحظه ی حساس طوری رفتار می ‌‌کنیم که شخص احساس می ‌‌کند تمام عمر در انتظار کسی‌ مثل ما بوده!
در یک لحظه ی حساس حضور ما، وجودِ شخص را طوری کامل می ‌‌کند که فکر می ‌کند حسی که دارد نامی‌ جز عشق ندارد.
آدم ‌ها فکر می‌‌ کنند که عاشق شده اند.
آدم‌ ها فکر می ‌‌کنند بدون وجود ما حتی یک روز دوام نمی‌‌ آورند.
آدم‌ ها فکر می ‌‌کنند مکمل خود را یافته اند…
آدم‌ ها زیاد فکر می ‌‌کنند.
آدم‌ ها در واقع مجذوب ما می ‌شوند و پس از مدتی‌ که جذابیت ما برایشان عادی شد،
متوجه می ‌‌شوند که چقدر جایِ عشق در زندگی ‌‌شان خالی ست…





آذر
۲۷

یکی به جرم ….

انسان هایی هستند که دیوار بلندت را می بینند ولی به دنبال همان یک آجر لق میان دیوارت هستند که ، تو را فرو بریزند!
تا تو را انکار کنند!
تا از رویت رد شوند!
مراقب باش !
دست روزگار هلت می دهد ؛
ولی قرار نیست تو بیفتی ،
اگر بی تاب نباشی و خودت را به آسمان گره زده باشی ،
اوج می گیری …
به همین سادگی …
تو خوب باش ،
حتی اگر آدم های اطرافت خوب نیستند ،
تو خوب باش ،
حتی اگر همه از خوبی هایت سو استفاده کردند تو خوب باش ،
حتی اگر جواب خوبی هایت را با بدی دادند ،
تو خوب باش ،
همین خوب ها هستند که زمین را برای زندگی زیبا می کنند،
زندگی رقص واژگان است ؛
یکی به جرم تفاوت ،
تنهاست …
یکی به جرم تنهایی ،
متفاوت …





آذر
۲۶

نفس

گاهی کسی هست که فقط امروز را باید باشد،
فقط همین آلان،
همین آلانِ آلان را باید باشد!
نفس!
نفس!
نفس!…
باید سرت زیر آب،
یا گلویت در مشتِ کسی باشد،
تا بفهمی “نفس” یعنی همین الان،
همین یک لحظه،
همین یک دم!
و بدانی به قدرِ همین یک دم،
فقط همین یک دم،
چقدر عزیز است!!
تا ببینی نمی شود فلسفه بافت که من که خب بالاخره قرار است بمیرم،
من که می دانم می میرد،
من که می دانم همه می میرند،
من که از اول عمرم می دانستم قرار است آخرسر بمیرم،
من که خیلی هم عاقل و بالغ و دانا هستم،
این یک دم را می خواهم چه کار؟؟!!…
تو را مثل نفس دوست داشتن یعنی همین!
اینکه همین حالای حالا،
همین آلانِ آلان اگر بلند نشوم بیایم توی بغلت نفس تنگی می گیرم،
یعنی همین!
لعنت به هرکسی که حرف هایی با این همه معنا را تبدیل به قربان صدقه های نقل و نباتی کرد،
نفسم،
عشقم،
عجقم،
جون جونی،
کوفت،
درد،
و هزار زهرمار دیگر…
تو را مثل نفسم خواستن قربان صدقه ات رفتن نیست!
نمی فهمی…
باید سرت زیر آب باشد…
باید کسی نفست باشد…
باید نفست برود،
ببُرد،
تنگ شود…
همینطوری نمی فهمی!





آذر
۲۵

مشتی از لحظات

پولدارى؛ منش است و ربطى به میزان دارایى ندارد…
گدایى؛ صفت است و ربطى به بى پولى ندارد…
دانایى؛ فهم و شعور است و ربطى به مدرک تحصیلى ندارد…
نادانى؛ یاوه گویى است و ربطى به زیاده گویى ندارد…
دشمن؛ نمایشى از کمبودها و ضعف هاى خویش است و ربطى به بد سرشتى و بدخواهى طرف مقابل ندارد…
یار؛ همدلى است و ربطى به همراهى و پر کردن کمبود ندارد…
وقتى گرسنه اى، یک لقمه نان خوشبختی است…
وقتى تشنه اى، یک قطره آب خوشبختی است…
وقتى خوابت می آید، یک چرت کوچک خوشبختی است…
خوشبختى یک مشتى از لحظات است…
یک مشت از نقطه هاى ریز، که وقتى کنار هم قرار مى گیرند، یک خط را می سازند به اسم زندگى…
قدر خوشبختى هایتان را بدانید…





آذر
۲۴

پند استاد: آرامش سنگ یا برگ

مرد جوانی کنار نهر آب نشسته بود و غمگین و افسرده به سطح آب زل زده بود.
استادی از آنجا می‌گذشت. او را دید و متوجه حالت پریشانش شد و کنارش نشست.
مرد جوان وقتی استاد را دید بی اختیار گفت: عجیب آشفته‌ام و همه چیز زندگی‌ام به هم ریخته است. به شدت نیازمند آرامش هستم و نمی‌دانم این آرامش را کجا پیدا کنم؟
استاد برگی از شاخه افتاده روی زمین کند و آن را داخل نهر آب انداخت و گفت: به این برگ نگاه کن. وقتی داخل آب می‌افتد خود را به جریان آن می‌سپارد و با آن می‌رود.
سپس استاد سنگی بزرگ را از کنار جوی آب برداشت و داخل نهر انداخت. سنگ به خاطر سنگینی‌اش داخل نهر فرو رفت و در عمق آن کنار بقیه سنگ ها قرار گرفت.
استاد گفت: این سنگ را هم که دیدی. به خاطر سنگینی‌اش توانست بر نیروی جریان آب غلبه کند و در عمق نهر قرار گیرد.
حال تو به من بگو آیا آرامش سنگ را می‌خواهی یا آرامش برگ را؟
مرد جوان مات و متحیر به استاد نگاه کرد و گفت: اما برگ که آرام نیست. او با هر افت و خیز آب نهر بالا و پائین می‌رود و الان معلوم نیست کجاست!؟ لااقل سنگ می‌داند کجا ایستاده و با وجودی که در بالا و اطرافش آب جریان دارد اما محکم ایستاده و تکان نمی‌خورد. من آرامش سنگ را ترجیح می دهم!
استاد لبخندی زد و گفت: پس چرا از جریان‌های مخالف و ناملایمات جاری زندگی‌ات می‌نالی؟ اگر آرامش سنگ را برگزیده‌ای پس تاب ناملایمات را هم داشته باش و محکم هر جایی که هستی آرام و قرار خود را از دست مده.
استاد این را گفت و بلند شد تا برود.
مرد جوان که آرام شده بود نفس عمیقی کشید و از جا برخاست و مسافتی با استاد همراه شد. چند دقیقه که گذشت موقع خداحافظی، مرد جوان از استاد پرسید:
شما اگر جای من بودید آرامش سنگ را انتخاب می‌کردید یا آرامش برگ را؟
استاد لبخندی زد و گفت: من در تمام زندگی‌ام، با اطمینان به خالق رودخانه هستی، خودم را به جریان زندگی سپرده‌ام و چون می‌دانم در آغوش رودخانه‌ای هستم که همه ذرات آن نشان از حضور یار دارد از افت و خیزهایش هرگز دل‌آشوب نمی‌شوم.
من آرامش برگ را می‌پسندم.





آذر
۲۳

معمولی ترین معمولی ها

بعضی ها چهره شان معمولیست،
اما آنچه در قسمت چپ سینه شان می تپد دل نیست،
اقیانوس محبت است…
بعضیها تن صدایشان خیلی معمولیست،
اما سخن که می گویند
در جادوی کلامشان غرق می شوی……
بعضیها قد و قامتشان معمولیست،
اما حضورشان طپش قلب می آورد…..
بعضیها خیلی معمولی هستند،
اما همین معمولی بودنشان از آنها جذابیتی منحصر به فرد می سازد……
اینها خاص ترین معمولی ها هستند
که تا ابد در دلها جاودانه می شوند
و فراموش کردنشان محال است محال …





آذر
۲۲

مستحق ستایش

کسی که برایت آرامش بیاورد،
مستحق ستایش است.
انسان ها را در زیستن بشناس،
نه در گفتن !
در گفتار همه آراسته اند.

کوروش می گوید:
“بودن با کسى که دوستش ندارى و نبودن با کسى که دوستش دارى همه اش رنج است،پس اگر همچون خود نیافتى مثل خدا تنها باش و اگر یافتى آنرا چنان حافظ باش که گویا جزء ی از وجود توست”.





آذر
۲۱

لذت یک دست بودن

کاش از انگشتهای دستمان یاد می گرفتیم یکی کوچک,
یکی بزرگ
یکی بلند
و یکی کوتاه
یکی قوی تر
و یکی ضعیف تر
اما هیچکدام دیگری را له نمی کند
و هیچکدام دیگری را مسخره نمی کند
و هیچکدام برای دیگری تعظیم نمی کند
آنها کنار هم یک دست می شوند
و کار می کنند.
چرا ما انسانها اگر از کسی بالاتر بودیم,
لهش می کنیم
و اگر از کسی پایینتر بودیم
او را می پرستیم ؟ !
شاید بخاطر همین که یادمان باشد,
نه کسی بنده ماست,
نه کسی خدای ما,
خداوند انگشتهای ما را اینگونه آفرید
آری,
باید باهم باشیم
و کنار هم آنگاه لذت یک دست بودن را می فهمیم.





آذر
۲۰

گریز دلپذیر

همیشه صبر کردن،
بخشیدن،
ماندن و تحمل کردن به این معنا نیست که همه چیز درست می شود.
لازمه گاهی وقت ها دست از این تظاهر کردن برداری،
باید دست بکشی از بخشیدن کسی که هیچ وقت بخشیدنت را نفهمید،
ﺗﺎ ﺍﯾﻦ ﺑﺎﺭ ﺩﺭ ﺁﺭﺯﻭﯼ ﺑﺨﺸﺶ ﺗﻮ ﺑﺎﺷﺪ.
وقتی می مانی و می بخشی فکر می کنند رفتن را بلد نیستی.
ﺑﺎﯾﺪ ﺑﻪ ﺁﺩﻣﻬﺎ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﺩﺍﺩﻥ ﺭﺍ ﻣﺘﺬﮐﺮ ﺷﺪ.
آﺩﻣﻬﺎ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻧﻤﯽ ﻣﺎﻧﻨﺪ…
ﯾﮑﺠﺎ ﺩﺭ ﺭﺍ ﺑﺎﺯ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ ﻭ ﺑﺮﺍﯼ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻣﯽ ﺭﻭﻧﺪ !

گریز دلپذیر: آنا گاوالدا





آذر
۱۹

آدمهای رنگارنگ

کم کم یاد گرفتم
که به هیچکس تمام احساسم را ابراز نکنم
که به هیچکس نگویم توی دلم چه می گذرد
که فکر نکنم آدمها ماندنی اند در زندگی ام!
که کمتر کسی حوصله عشق واقعی را دارد!
یاد گرفتم
که می توانم تحمل کنم که محکم باشم پای هر خداحافظی!!
کم کم… یاد گرفتم
که به حرفهای خوشرنگی که چندروز هم دوام ندارد تکیه نکنم!
یاد گرفتم ،
که وقتی با تمام وجود احساس پاکت را به آنها بدهی نمی پذیرند!!
دوست دارند منت عشق های دروغین را بکشند !!!!
کسی سادگی را نمی خواهد
همه دنبال رنگ هستند،
آدمهای رنگارنگ





آذر
۱۸

کائنات

کائنات شما را … مجازات نمی کند،
برکت هم نمی بخشد،
کنترل هم نمی کند،
کائنات تنها به آن ارتعاشى که از جانب شما ارسال می شود،
پاسخ می دهد.
شاد بیاندیشى, شادمانى نصیبت می شود،
منفى بیاندیشى, آنچه نصیبت می شود منفی است،
هر سیگنالی که از تو به بیرون ارسال شود،
مثل بازگشت صدا به سویت باز می گردد.

این جهان کوه است و فعل ما ندا سوى ما آید نداها را صدا





آذر
۱۷

دوست چیز دیگری ست…

دوست عجب امنیت خوبی ست
می توانی با او خود خودت باشی
می توانی درد هایت را
هر چقدر ناچیز
هر چقدر گران
بی خجالت با او در میان بگذاری
از عاشقی هایت بگویی
از حماقت هایت
دوست انتخاب آزاد توست،
اختیار توست
نامش را در شناسنامه ات نمی نویسند
نامت را در شناسنامه اش نمی نویسند
دوست عرف نیست ،
عادت نیست ،
معذوریت نیست
دوست از هر نسبتی مبراست
دوست سایگاه آرامی ست تا خستگی ات را با او به فراموشی بسپاری!
هر وقت دوست داری در آغوشش بگیری ،
بی هر مناسبتی بوسه بارانش کنی ،
شانه هایش را با بی سر و سامانی ات سهیم کنی،
اشک هایت را با نوک انگشتانش محو!
دوست چیز دیگری ست
دوست چیز دیگری ست…





آذر
۱۶

اینو میگن ….

ﺧﻮﺩﮐﺸﯽ ،
ﺩﺭ ﻫﺮ ﮐﺲ ،
ﻣﻨﺤﺼﺮ ﺑﻪ ﺧﻮﺩﺷﻪ !
ﯾﮑﯽ ، ﺩﯾﮕﻪ ﺷﯿﮏ، ﻧﻤﯽ ﭘﻮﺷﻪ !
ﯾﮑﯽ ﺩﯾﮕﻪ، ﺁﺭﺯﻭﯾﯽ نمی کنه !
ﯾﮑﯽ ﺩﯾﮕﻪ ﺑﻪ ﺗﺤﺼﯿﻞ ﺍﺩﺍﻣﻪ نمی ده !
ﯾﮑﯽ ﺗﺮﺍﻧﻪ ﻫﺎﯼ ﻏﻤﮕﯿﻦ ﮔﻮﺵ می ده !
ﯾﮑﯽ ﺩﯾﮕﻪ ﺍﺯ ﺧﻮﺩﺵ، عکس ﯾﺎﺩﮔﺎﺭﯼ نمی گیره !
یکی محبت نمی کنه !
یکی دیگه محبت نمی پذیره !
و ﺍﮐﺜﺮ ﺁﺩﻣﻬﺎ در ٣٠ ﺳﺎﻟﮕﯽ ﻣﯽ ﻣﯿﺮﻧﺪ و ﺩﺭ ٨٠ ساﻟﮕﯽ ﺩﻓﻦ می شوند !
اینو میگن خودکشی روحی ! ! !
سعی کن طوری زندگی کنی که جسمت و روحت با هم بمیرند .





آذر
۱۵

تعریف شما از زندگی چیست؟

مطمئن باشید هر تعریفی که از زندگی داشته باشید لحظه ها و روزهایتان نیز همان طعم را دارند.
خودت را تکانی بده ، رنگ زندگی ات را تغییر بده.
خوب گوش کن !
زندگی یعنی به خاطر گذشته کلاهت را بردار (پوزش به خاطر خطا ها)
و به خاطر اَینده اَستین هایت را بالا بزن (تلاش برای اهداف)
یادت باشه !
خوردن و خوابیدن فقط وسیله ای است برای زندگی نه هدف اَن!
زندگی را با زنده بودن اشتباه نگیر.
یادمون باشه !
زندگی موهبت و فرصت سبزی است که فقط یکبار !
فقط یکبار!
به ما داده می شود .
باید قدرش را یدانیم.
قدر لحظه های ناب زندگی را بدان
زیرا این لحظات هستند که زندگی را می سازند نه سال ها !!





آذر
۱۴

قربانی اختلاف نظر ….

قورباغه به کانگورو گفت:
من می توانم بپرم و تو هم، پس اگر باهم ازدواج کنیم بچه امان می تواند از روی کوهها بپرد، یک فرسنگ بپرد، و ما می توانیم اسمش را “قورگورو” بگذاریم.
کانگورو گفت: عزیزم، چه فکر جالبی. من با خوشحالی با تو ازدواج می کنم اما درباره ی قورگورو بهتر است اسمش را بگذاریم “کانباغه”
هر دو بر سر «قورگورو» و «کانباغه» بحث کردند و بحث کردند.
آخرش قورباغه گفت: برای من نه «قورگورو» مهم است و نه «کانباغه». اصلا من دلم نمی خواهد با تو ازدواج کنم!!
کانگورو گفت: «بهتر! ! !
قورباغه دیگر چیزی نگفت.
کانگورو جست زد و رفت.
آنها هیچوقت ازدواج نکردند، بچه ای هم نداشتند که بتواند از کوهها بجهد و یا یک فرسنگ بپرد!!
چه بد، چه حیف که نتوانستند فقط سر یک اسم توافق کنند!!

این قصه ی زیبا از شل سیلور استاین بار مفهومی مدیریتی جالبی دارد; پتانسیل موجود برای دستاوردهای بزرگ، قربانی اختلاف نظرهای کوچک می شود!!





آذر
۱۳

گاهی باید گذاشت و ….

خسرو شکیبایی چه زیبا گفت ،
گاهی باید نبخشید ، کسی را که بارها او را بخشیدی و نفهمید !
تا این بار در آرزوی بخشش تو باشد ،
گاهی نباید صبر کرد ، باید رها کرد و رفت !
تا بدانند اگر ماندی رفتن را بلد بوده ای ،
گاهی بر سر کارهایی که برای دیگران انجام می دهی باید منت گذاشت !
تا آن را کم اهمیت ندانند ،
گاهـــی باید بــد بود !
برای کسی که فرق خوب بودنت را نمی داند !
و گاهی باید به آدمها از دست دادن را متذکر شد …
آدمها همیشه نمی مانند …
یکجا در را باز می کنند و برای همیشه می روند .





آذر
۱۲

دنیای آدم بزرگا

ﺩﯾﮕﻪ ﺩﻟﻢ ﻧﻪ ﭘﻮﻝ می خواﺩ ﻧﻪ ﺁﻏﻮﺵ ﻧﻪ ﻣﻬﻤﻮﻧﯽ ﻧﻪ ﺣﺘﯽ ﺁﯾـــــــــــﻨﺪﻩ ….
ﺩﻟﻢ می خواد ﻭﻗﺘﯽ ﺑﻼﻝ می خورم ﮐـــﻞ ﺻﻮﺭﺗﻢ ﺯﻏﺎﻟﯽ ﺷﻪ !
صدبار ﯾﻪ ﺳﺮﺳﺮﻩ ﯼ یک ﻣﺘﺮﯼ ﺭﻭ ﺑﺮﻡ، ﺑﺎﺯﻡ ﺧﺴﺘﻪ ﻧﺸﻢ !
ﭼﺎﯾﯽ ﺭﻭ ﺑﺎ ده ﺗﺎ ﻗﻨﺪ ﺑﺨﻮﺭﻡ !
ﺑﺴﺘﻨﯽ ﻭ ﭘﻔﮏ ﻭ ﻟﻮﺍﺷﮑﻮ ﺑﺎﻫﻢ ﺑﺨﻮﺭﻡ !
ﺳﺮﭼﯿﺰﺍﯼ ﻣﺴﺨﺮﻩ ﺍﻧﻘﺪ ﺑــــﺨﻨﺪﻡ ﺑﯿﺎﻓﺘﻢ ﮐﻒ ﺍﺗﺎﻕ !
ﺁﺩﺍﻣﺲ ﺑﭽﺴﺒﻮﻧﻢ ﺯﯾﺮ ﻣﯿﺰ ﮐﻼﺳﺎ !
ﻋﯿﺪﯾﺎﻣﻮ ﺑﺮﯾﺰﻡ ﺗﻮ ﺍﻭﻥ ﻗﻠﮏ
ﺩﻟﻢ می خواد ﺑﺎﺯﻡ ﺭﻭ ﺩﯾﻮﺍﺭ ﻧﻘﺎﺷﯽ ﮐﻨﻢ …
ﻣﻮﺭﭼﻪ ﻫﺎ ﺭﻭ ﺑﮑﺸﻢ !
ﺩﻟﻢ می خواد ﻭﻗﺘﯽ ﮔﺮﯾﻪ می کنم ﻣــﺎﺩﺭﻡ ﺍﺷﮑﻤﻮ ﭘﺎﮎ ﮐﻨﻪ ﻧﻪ ﭘﯿﺮﻫﻦ ﺗﻨﻢ !
ﺩﻟﻢ می خواد ﺷﺒﺎ ﺗﻮﺧﻮﺍﺏ ﻏﻠﺖ ﺑﺰﻧﻢ ﺟﺎﯼ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺣﺮﻑ ﺑﺰﻧﻢ !
هزارﺗﻮﻣﻦ ﺗﻮ ﺟﯿﺒﻢ ﺑﺎﺷﻪ ﺍﻣﺎ ﺩﻟﻢ ﺧــــﻮﺵ ﺑﺎﺷﻪ !
ﺍﺯ ﺷﺎﺧﻪ ﺩﺭﺧﺘﺎ ﺑﺎﻻ ﺑﺮﻡ
ﻭﻟﻢ ﮐﻨﯽ ﺗﺎ ﺻﺐ ﺗﻮ ﺷﻬﺮﺑﺎﺯﯼ ﺑﻤﻮﻧﻢ !
ﺑﺰﺭﮔﺘﺮﯾﻦ ﺍﺷﺘﺒﺎﻫﻢ ﺍﯾﻦ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺁﺭﺯﻭ ﮐﺮﺩﻡ ﺑﺰﺭﮒ ﺷﻢ
ﺩﻧﯿﺎﯼ ﺁﺩﻡ ﺑﺰﺭﮔﺎ ﺧﯿـــــــﻠﯽ ﺳﺮﺩ ﻭ ﺗﻨﻬﺎس …





آذر
۱۱

تئوری شن

مردی با دوچرخه به خط مرزی می رسد !
و دو کیسه بزرگ همراه خود دارد.
مامور مرزی می پرسد: در کیسه ها چه داری ؟
او می گوید: شن !
مامور او را از دوچرخه پیاده می کند و چون به او مشکوک بود،
یک شبانه روز او را بازداشت می کند،
ولی پس از بازرسی فراوان، واقعاً جز شن چیز دیگری نمی یابد !
بنابراین به او اجازه عبور می دهد.
هفته بعد دوباره سر و کله همان شخص پیدا می شود و مشکوک بودن و بقیه ماجرا…
این موضوع به مدت سه سال هر هفته یک بار تکرار می شود و پس از آن مرد دیگر در مرز دیده نمی شود.
یک روز آن مامور در شهر او را می بیند و پس از سلام و احوال پرسی ، به او می گوید:
من هنوز هم به تو مشکوکم و می دانم که در کار قاچاق بودی،
راستش را بگو چه چیزی را از مرز رد می کردی ؟
قاچاقچی می گوید : دوچرخه ! ! !

بعضی وقت ها موضوعات فرعی ما را به کلی از موضوعات اصلی غافل می کند.





آذر
۱۰

آرامش ذهن

روزی کشاورزی متوجه شد، ساعت طلای میراث خانوادگی اش را در انبار علوفه گم کرده !
بعد از آنکه در میان علوفه بسیار جستجو کرد و آن را نیافت،
از گروهی کودک که بیرون انبار مشغول بازی بودند کمک خواست.
وعده داد هرکس آنرا پیدا کند جایزه می گیرد.
به محض اینکه اسم جایزه برده شد، کودکان به درون انبار هجوم بردند
و تمام کپه های علوفه را گشتند، اما بازهم ساعت پیدا نشد!
همینکه کودکان ناامید از انبار خارج شدند، پسرکی نزد کشاورز آمد و از او خواست فرصتی دیگر به او بدهد.
کشاورز نگاهی به او انداخت و با خود اندیشید:
چراکه نه؟ کودک مصممی به نظر می رسید.
پس کودک به تنهایی درون انبار رفت و پس از مدتی به همراه ساعت از انبار خارج شد.
کشاورز شادمان و متحیر از او پرسید:
چگونه موفق شدی ؟ درحالی که بقیه کودکان نتوانستند؟
کودک پاسخ داد:
من کار زیادی نکردم، روی زمین نشستم و در سکوت کامل گوش دادم تا صدای تیک تاک ساعت را شنیدم
و در همان جهت حرکت کردم و آنرا یافتم! ”
ذهن وقتی در آرامش است بهتر از ذهن پرمشغله کار می کند.

هرروز اجازه دهید،

“ذهن شما اندکی آرامش یابد تا ببینید چطور باید زندگی خود را آنگونه که می خواهید سروسامان دهید.”





آذر
۰۹

فقر

فقر، چیزی را نداشتن است، ولی آن چیز پول نیست!
طلا و غذا نیست!
فقر، همان گرد و خاکی‌ست که بر کتابهای فروش نرفته‌ی یک کتابفروشی می‌نشیند،
فقر، کتیبه‌ی سه هزار ساله‌ای‌ست که روی آن یادگاری نوشته‌اند،
فقر، پوست موزی‌ست که از پنجره‌ی یک اتومبیل به خیابان انداخته می‌شود،
فقر، همه جا سر می‌کشد،
فقر، شب را «بی‌غذا» سر کردن نیست،
فقر، روز را «بی‌اندیشه» سر کردن است.





آذر
۰۸

هنوز یاد نگرفته ایم …

خوب یاد گرفته ایم برانداز کردن همدیگر را
یک خط کش این دستمان و یک ترازو آن دستمان
اندازه می گیریم و وزن می کنیم ؛
آدم ها را
رفتارشان را
انتخاب هایشان را
تصمیم هایشان را
حتی قضا و قدرشان را
به رفیقمان یک تکه سنگینی می اندازیم
بعد می گوییم خیر و صلاحت را می خواهم !
غافل از اینکه چه برسر او می آوریم در جمع ،
هرکس را یک جور مورد بررسی قرار می دهیم
آن یکی را به ازدواج نکرده اش
این یکی را به نوع رابطه اش
آن دیگری را می رویم توی صفحه ی یکی و نوشته اش را می خوانیم
می نشینیم و قضاوت می کنیم.
یکی هم نیست گوشمان را بگیرد که :
های ! چندبار توی آن موقعیت بوده ای که حالا اینطور راحت نظر می دهی ؟
حواسمان نیست که چه راحت با حرفی که در هوا رها می کنیم چگونه یک نفر را به هم می ریزیم ؟
چندنفر را به جان هم می اندازیم؟
چه سرخوردگی یا دلخوری بجای میگذاریم ؟
چقدر زخم میزنیم ؟
حواسمان نیست که ما می گوییم و رها می کنیم و رد می شویم !
اما یکی ممکن است گیر کند بین کلمه های ما
بین قضاوت ما
بین برداشت ما
دلی که می شکنیم ارزان نیست.
بعضی ها هیچ وقت نمی فهمند.





آذر
۰۷

آزرده گی و خوبی

یک روز دو دوست با هم و با پای پیاده از جاده ای در بیابان عبور می کردند.
بعد از چند ساعت سر موضوعی با هم اختلاف پیدا کرده و به مشاجره پرداختند.
وقتی که مشاجره آنها بالا گرفت ناگهان یکی از دو دوست به صورت دوست دیگرش سیلی محکمی زد .
بعد از این ماجرا آن دوستی که سیلی خورده بود بر روی شنهای بیابان نوشت :
امروز بهترین دوستم به من سیلی زد.
سپس به راه خود ادامه دادند تا به یک آبادی رسیدند.
چون خیلی خسته بودند تصمیم گرفتند که همانجا مدتی در کنار برکه به استراحت بپردازند.
ناگهان پای آن دوستی که سیلی خورده بود لغزید و به برکه افتاد
. کم کم او داشت غرق می شد که دوستش دستش را گرفت و او را نجات داد .
بعد از این ماجرا او بر روی صخره ای که در کنار برکه بود این جمله را حک کرد:
امروز بهترین دوستم مرا از مرگ نجات داد.
بعد از آن ماجرا دوستش پرسید این چه کاری بود که تو کردی ؟
وقتی سیلی خوردی روی شنها آن جمله را نوشتی و الان این جمله را روی سنگ حک کردی ؟
دوستش جواب داد:
وقتی دلمان از کسی آزرده می شود باید آن را روی شنها بنویسیم تا بادهای بخشش آن را با خود ببرد.
ولی وقتی کسی به ما خوبی می کند باید آن را روی سنگ حک کنیم تا هیچ بادی نتواند آنرا به فراموشی بسپارد.





آذر
۰۶

ادب ، احترام و اخلاق

جوانی با دوچرخه اش با پیرزنی برخورد کرد
و به جای اینکه از او عذرخواهی کند
و کمکش کند تا از جایش بلند شود،
شروع به خندیدن و مسخره کردن او نمود؛
سپس راهش را کشید و رفت.
پیرزن صدایش زد و گفت:
چیزی از تو افتاده است !
جوان به سرعت برگشت و شروع به جستجو نمود!
پیرزن به او گفت:
زیاد نگرد!
مروت و مردانگی ات به زمین افتاد و هرگز آنرا نخواهی یافت !!!

زندگی اگر خالی از ادب و احساس و احترام و اخلاق باشد، هیچ ارزشی ندارد.





آذر
۰۵

وقتی دیدم …

وقتی دیدم درشکه را اسب می کشد
و انعام را درشکه چی می برد
و به چشمان اسب چشم بند زده،
بر دهانش پوزبند
تا کم ببیند
و کم بخورد
و دم نزند!
همه چیز را فهمیدم…
تداعی تراژدی غم انگیز زندگی فلاکت بار مردم نگون بختی که روی گنج نشسته اند
ولی از جهل و فقر و بدبختی رنج می برند.

صادق هدایت





آذر
۰۴

تشکر خشک و خالی

زندگی موهبتی الهی است.
ما زندگی را به دست نیاورده ایم و در حقیقت حتی شایستگی این زندگی را هم نداریم.
ما چنان موجودات ناسپاسی هستیم که حتی یک ” تشکر خشک و خالی ” هم نمی کنیم.
شکرگزار فرصتی که برای رشد یافتن، دیدن، عشق ورزیدن، خندیدن و لذت بردن از نغمه هستی و زیبایی دنیایی که در اختیارمان گذاشته شده نیستیم.
نه تنها شکرگزار نیستیم،
بلکه برعکس پیوسته شکوه و ناسپاسی می کنیم.
اگر به دعاهای که مردم می خوانند گوش کنی، شگفت زده می شوی.
دعاهای مردم سرشار از شکوه و شکایت است.
مردم اصلا شکرگزار نیستند.
بازهم بیشتر می خواهند.
پیوسته می گویند ” کافی نیست، کافی نیست” و در حقیقت، هیچگاه کافی نخواهد بود،
زیرا آدم فقیر بیشتر می خواهد،
آدم ثروتمند بیشتر می خواهد،
امپراتور بیشتر می خواهد،
همه و همه بیشتر می خواهند.
این زیاده خواهی نشانگر آن است که هرچه به تو داده شده کافی نیست.
” من شایسته بیشتر از اینها هستم. تو در حق من انصاف روا نداشته ای! ”
من این ناسپاسی را عین بی دینی می دانم.
بنابراین از نظر من تمام عبادتهایی که در معبدها و مساجد انجام می شوند دینی نیست.
عبادت واقعی همانا شکرگزار بودن است.
یک ” تشکر خشک و خالی “‌ کافیست.

مراقبه های اوشو





آذر
۰۳

شفای تن

هفت کلید طلایی آرامش در ارتباطات:
یک: قضاوت دیگران تاثیری بر زندگی من ندارد.
دو: مردم وظیفه ندارند مرا درک کنند.
سه: من مسول اصلاح یا تربیت کردن دیگران نیستم.
چهار: از کسی در برابر لطفی که به او می کنم توقعی ندارم وگرنه این لطف را در حق او نمی کنم
پنج: کسانی که رفتارناجوانمرادنه با من داشته اند توسط کائنات مجازات خواهند شد هرچند که من هرگز متوجه این نشوم.
شش: دنیا سخاوتمند تر از آن است که موفقیت کسی راه موفقیت مرا تنگ کند.
هفت: ملاک من رفتار شرافتمدانه و انسانی است نه مقابله به مثل.
از کتاب : شفای تن – اثر: لوییز هی





آذر
۰۲

زندگی را ….

معلمم ﮔﻔﺖ :
ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺭﺍ ﺗﻌﺮﯾﻒ ﮐﻦ …
ﮔﻔﺘﻢ : ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺗﻌﺮﯾﻒ ﮐﺮﺩﻧﯽ ﻧﯿﺴﺖ !
ﻧﺎﺭﺍﺣﺖ ﺷﺪ ﻭ ﻧﻤﺮﻩ ﺍﻡ ﺭﺍ ﺻﻔﺮ ﺩﺍﺩ !
ﺳﺎﻟﻬﺎ ﺑﻌﺪ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺩﯾﺪﻡ ﮐﻪ ﭘﯿﺮ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﻭ ﻋﺼﺎ ﺑﺪﺳﺖ ﺭﺍﻩ ﻣﯽ ﺭﻓﺖ .
ﺟﻠﻮ ﺭﻓﺘﻢ ﻭ ﮔﻔﺘﻢ :
ﺳﻼﻡ ﺍﺳﺘﺎﺩ،
ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺭﺍ ﺗﻌﺮﯾﻒ ﮐﻦ …
آﺭﺍﻡ ﺧﻨﺪﯾﺪ ﻭ ﮔﻔﺖ :
نمره ﺍﺕ ﺑﯿﺴﺖ …
ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺭﺍ ﺑﺎﯾﺪ ﺯﯾﺴﺖ.





آذر
۰۱

آدم ها باید …

آدم ها باید توی زندگیشان ،
پای خیلی چیزها بایستند.
پای حرف هایی که می زنند،
قول هایی که می دهند،
اشتباهاتی که می کنند،
احساساتی که بروز می دهند،
نگاه هایی که از عمق جان می کنند،
نوازش هایی که با سرانگشتانشان می کنند،
دوستت دارم هایی که می گویند،
زندگی هایی که می بخشند،
عشق هایی که نثار می کنند.
آدم ها باید توی زندگیشان ،
پای انتخاب هایشان بایستند.
زندگی مواجهه ی ابدی آدم هاست ،
با انتخاب هایشان …
آ





آبان
۳۰

وای بر من که قدر ندانم ….

ﺳﺮ ﺗﺎ ﭘﺎﯾﻢ ﺭﺍ ﮐﻪ‌ ﺧﻼ‌ﺻﻪ‌ ‌ﮐﻨﻨﺪ،
ﻣﯽ‌ﺷﻮﻡ‌ ﻣﺸﺘﯽ‌‌ ﺧﺎﮎ
ﮐﻪ‌ ﻣﻤﮑﻦ‌ ﺑﻮﺩ
ﺧﺸﺘﯽ ﺑﺎﺷﺪ ﺩﺭ ﺩﯾﻮﺍﺭ
ﯾﮏ‌ ﺧﺎﻧﻪ
ﯾﺎ ﺳﻨﮕﯽ ﺩﺭ ﺩﺍﻣﺎﻥ ﯾﮏ‌ ﮐﻮﻩ
ﯾﺎ ﻗﺪﺭﯼ ﺳﻨﮕﺮﯾﺰﻩ ﺩﺭ ﺍﻧﺘﻬﺎﯼ ﯾﮏ ﺍﻗﯿﺎﻧﻮﺱ
ﻭ ﯾﺎ ﺷﺎﯾﺪ ﺧﺎﮐﯽ ﺍﺯ ﮔﻠﺪﺍﻥ
ﯾﺎ ﺣﺘﯽ ﻏﺒﺎﺭﯼ ﺑﺮ ﭘﻨﺠﺮﻩ.
ﺍﻣﺎ ﻣﺮﺍ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﻣﯿﺎﻥ ﺑﺮﮔﺰﯾﺪﻧﺪ برای انسانیت ،
ﻧﻬﺎﯾﺖ ،
شرافت.
به من ﺍﺟﺎﺯﻩ ﺍﻡ ﺩﺍﺩن ﺑﻪ ﻧﻔﺲ ﮐﺸﯿﺪﻥ
ﺩﯾﺪﻥ…
ﺷﻨﯿﺪﻥ…
ﻓﻬﻤﯿﺪﻥ
ﻭ ﻧﻔﺴﯽ ﮐﻪ ﺩﺭ ﻣﻦ ﺩﻣﯿﺪ.
ﻣﻦ ﻣﺸﺘﯽ ﺍﺯ ﺧﺎﮐﻢ
ﮐﻪ ﺍﺟﺎﺯﻩ ﺍﻡ ﺩﺍﺩن
ﺑﻪ ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ
ﻭ ﺗﻐﯿﯿﺮ
ﺑﻪ ﺷﻮﺭﯾﺪﻥ…
به محبت …
ﻭﺍﯼ ﺑﺮ ﻣﻦ ﺍﮔﺮ ﮐﻪ ﻗﺪﺭ ﻧﺪﺍﻧﻢ.