خرداد
۲۲

ما به اشتباه اینگونه می‌اندیشیم

درسم تمام شود راحت شوم

غذایم را بپزم راحت شوم

اتاقم را تمیز کنم راحت شوم

بالاخره رسیدم، راحت شدم

اوه چه پروژه‌ای، تمام شود راحت شوم

تمام شود که چه شود؟

مادامی که زنده هستیم و زندگی می کنیم هیچ فعالیتی تمام شدنی نیست بلکه آغاز فعالیتی دیگر است پس چه بهتر که در حین انجام دادن هر کاری لذت بردن را فراموش نکنیم نه مانند یک ربات فقط به انجام دادن بپردازیم، به تمام شدن و فارغ شدن…

لذت باعث قدرتمند شدن می شود و به طرز باور نکردنی باعث بالا رفتن اعتماد به نفس می‌گردد.

توانایی لذت بردن، یک مهارت و یکی از اهداف مهم زندگی است.





خرداد
۲۱

احترام و سرمایه

می گویند روزی شمس به خانه مولانا رفت و از او پرسید:
آیا برای من شراب فراهم نموده ای؟

مولانا حیرت زده گفت:
مگر تو شراب خوار هستی؟

شمس پاسخ داد:
بلی و حالا برو و شراب برایم خریداری کن.

مولوی خرقه ای به دوش انداخت، شیشه ای زیر آن پنهان کرد و به سمت محله مسیحیان راه افتاد. هنوز از محله مسیحیان خارج نشده بود که گروهی از مسلمانانِ ساکنِ آنجا، در عقبش به راه افتادند و لحظه به لحظه بر تعدادشان افزوده شد.

یکی از رقیبان مولوی فریاد زد:
“ای مردم! شیخ جلاالدین که هر روز هنگام نماز به او اقتدا می کنید شراب خریداری نموده است.”

این را گفت و خرقه را از دوش مولوی کشید.
چشم مردم به شیشه افتاد!
سپس بر صورت جلاالدین آب دهان انداخت و بر سرش کوفت.

شمس از راه رسید و فریاد زد:
“ای مردم شرم نمی کنید که به مردی متدین و فقیه تهمت شرابخواری می زنید؟
شمس در شیشه را باز کرد و بر همگان ثابت شد که درون شیشه چیزی جز سرکه نیست.

آنگاه مولانا از شمس پرسید:
برای چه امشب مرا دچار این فاجعه نمودی؟

شمس گفت:
برای این که بدانی آنچه که به آن می نازی جز یک سراب نیست و احترام یک مشت عوام برای تو سرمایه ابدی نیست، چون با تصور یک شیشه شراب همه آن از بین رفت. سرمایه تو همین بود که امشب دیدی و در یک لحظه بر باد رفت. پس به چیزی متکی باش که با مرور زمان و تغییر اوضاع از بین نرود.

دنیا همه هیچ و اهل دنیا همه هیچ
ای هیچ برای هیچ بر هیچ مپیچ

دانی که پس از مرگ چه ماند
باقی عشق است و محبت است و باقی همه هیچ





خرداد
۲۰

چطور میشه…

روزی که به دخترت یاد دادی تا ازدواج نکرده تنها سفر نره،
تنها زندگی نکنه،
اون لباسی که دوست داره نپوشه،
اونجوری که دوست داره نخنده،
اون حرفی که تو دلشه نزنه و…

همون روز به دخترت یاد دادی که جنس درجه دو باشه!
چون دختره!!

همون روز اونو به این باور رسوندی که برای زندگی کردن به یک انسانی از جنس مخالفش نیاز داره تا خوشبخت باشه…
همون روز پر پرواز دخترت رو شکستی و اون رو آماده کردی که برای یک عمر با باور درجه دو بودن زندگی کنه!

و امروز به سختی میشه اینجور خانم ها رو به باور برابری رسوند و قانون برابری رو بهشون آموزش داد…
در عادلانه ترین جامعه کماکان در باور جنس درجه دو بودنشون به زندگی ادامه میدن!
هنوز به مرد به چشم یک نردبان نگاه می کنند تا به آرزوهای دست نیافتنیشون برسند…

و من هنوز نمی دونم چطور می شه به این دسته از خانم ها تفاوت بین عشق و نردبان رو توضیح داد!
چطور میشه اعتماد بنفس به یغما رفته شون رو دوباره بازسازی کرد و چطور میشه ازشون یک انسان سالم و مستقل ساخت…!!!





خرداد
۱۹

آدم سالم

روان شناسی آنتروپولوژی ( مردم شناسی) ؛ در جواب این سوال می گوید:
آدم سالم، آدمی است که با خودش و با آدمهاى اطرافش در حال جنگ و ستیز نیست، نتیجتاً حضورش به آدم انرژى میده! بیشتر از اینکه انتقادگر باشه، مشوقه!
بیشتر از اینکه منفى باشه، مثبته!
بیشتر از اینکه متکبر باشه، متواضعه!
بیشتر از اینکه بخواد خودنمایى کنه، دوست داره در یک فضاى اشتراکى، دیگرانو ببینه و همینطور خودش دیده بشه!
با آدم سالم، شما بهترین بخش وجودتون بیرون میاد، آدم سالم زیبایی ها رو می بینه و به زبون میاره!
آدم سالم خوش خلق هستش، مزاح و طنز خوبى داره!
آدم سالم همونى هست که می بینى، فى البداهه است!
خلاقیت داره، برخوردش محترمانه است، حرمت شما حفظ میشه، می تونید به او اعتماد کنید، احساس امنیت کنید!
آدم سالم کنترل نیاز نداره، تحقیر نیاز نداره، تسلط نیاز نداره!
آدم سالم با مجموعه رفتارهاش به شما احساسى رو میده که در حقیقت شما خودت رو مثبت تر و بهتر از آنچه که هستی ببینی.

این آدمها را در گوشه ای از زندگیتان حفظ کنید…





خرداد
۱۵

تمثیل غار افلاطونی

افلاطون نظریه شناخت شناسی خود را به وسیله تمثیل مشهور غار در کتاب هفتم جمهوری شرح بیشتر داده و روشن ساخته است. به اختصار این تمثیل را شرح خواهم داد.

افلاطون از ما می خواهد که یک غار زیر زمینی تصوّر کنیم که دهانه ای به طرف روشنایی دارد. در این غار آدمیانی زندگی می کنند که از زمان کودکی پاها و گردنهاشان طوری زنجیر شده است که پشت به دهانه غار و روی به دیوار درونی آن دارند و هرگز نور خورشید را ندیده اند. پشت سرشان، یعنی بین زندانیان و دهانه غار، بر یک بلندی آتشی هست و بین آنها و آتش راهی مرتفع و دیواری کوتاه، مانند پرده ای، وجود دارد. در سراسر این راه مرتفع آدمیانی که مجسّمه ها و پیکرهای حیوانات و چیزهای دیگر را با خود حمل می کنند می گذرند، به طوری که آنچه با خود حمل می کنند بالای آن دیوار کوتاه ظاهر می شود. زندانیان که رویشان به دیوار درونی غار است نمی توانند یکدیگر و چیزهای پشت سرشان را ببیند، امّا سایه های خود و سایه های این اشیاء را که روی دیوار غار افتاده است می بینند. آنها فقط سایه ها را می بینند. این زندانیان نماینده اکثریّت نوع بشرند، یعنی عامّه مردمی که زندگی خود را در حالت خیال و پندار (ایکونِس) می گذرانند و تنها انعکاسات صورت حقیقی را می شنوند. نظر آنها درباره عالَم بسیار ناقص است.





خرداد
۱۴

عشق سیاست را از پا در میاره…

خبرنگاری طی مصاحبه با یک پیرمرد یهودی که بمدت ۶۰سال هر روز ۴۵ دقیقه کنار دیوار غربی اورشلیم به نیایش می پرداخت، پرسید:
دعای روزانه شما طی این ۶۰ سال چه بوده؟

پیرمرد گفت:
دعا می کنم برای صلح بین مسیحیان، مسلمانان، کلیمیان؛ از بین رفتن تمام تنفرها و جنگ ها؛ رشد توام با بی خطری جوانها و تبدیل آنها به افراد با مسئولیتی که انسانها را دوست داشته باشند و بالاخره اینکه سیاستمداران به ما راست بگویند و منافع جامعه را فراتر از منافع خودشان قرار دهند.

خبرنگار پرسید:
در نهایت احساس شما چیست؟

پیرمرد گفت:
احساس می کنم با دیوار حرف می زنم…

به امید گسترش صلح و پایان جنگ و خشونت.





خرداد
۱۳

دنیای قضاوت ها…

در دنیای “قضاوت‌ها” تنها به این نکته توجه می‌شود که دیگران بر اساس نظر ما چگونه‌اند؟

فردی در ترافیک جلوی ما بپیچد: احمق !
ما که جلوی دیگران می‌پیچیم: زرنگ ! !

کسی جواب تلفن ما را ندهد: بی‌معرفت !
ما که جواب ندهیم: گرفتار !!

فرد بلندتر از ما: دراز !
کوتاه‌تر از ما: کوتوله !!

دنیای قضاوت‌ها یعنی تحلیل رفتار و گفتار دیگران بر اساس نیازها و ارزش‌های خودمان…





خرداد
۰۲

زن را نه با ظاهرش که…

در این چند روز مرتب عکسهای عروس جدید خاندان سلطنتی انگلستان را می بینم و نقل سادگیش و کنایه زدن به زنها که ببینید و یاد بگیرید……

البته کمتر کسی اشاره می کند که این عروسی ساده ۴۵ میلیون پوند هزینه دربر داشته ا ست !

مثل اینکه همیشه تیغ اشاره جوامع ما روی زنهاست !

زنهایی که حتی برای شخصی ترین موضوع ممکنشان که نوع آرایش است هم باید مسخره شوند !

البته در جامعه ای که قبل از ازدواج از دختر گواهی بکارت گرفته می شود اما سوال نمی شود که پسر تا بحال با چند نفر خوابیده ست این موضوع چیز عجیبی نیست ! ! !

بد نیست که بدانیم پرنس انگلستان با زنی طلاق شده از نژاد و ملیتی دیگر که فرزنده طلاق بوده و سه سال از او بزرگترست ازدواج کرده ا است  ولی در جوامع و جهان ما چنین زنی حتی حق زندگی همراه با احترام را هم ندارد و هر آدم بی ارزشی بخود اجازه می دهد به او پیشنهادهای رنگارنگ بدهد از صاحبخانه تا رئیس تا حتی ملای محل ! چه برسد که یک پرنس جوان با موقعیتی بی مثال با او ازدواج کند .

انگار زن در جامعه ما کالایی است که بعد از باز شدن پس گرفته نمی شود ! با چنین نگاه شرم آوری به زن، بهتر نیست دیگر کسی به خود اجازه ندهد راجع به آرایش و لباس زنان و مدلشان نظر بدهد ؟

بهتر نیست قبل از آنکه به زن بودن زن خرده بگیریم ببینیم خودماچه اندازه مردیم ؟ ؟ ؟

بیائید که زن را نه با ظاهرش که با شخصیتش بسنجیم ……. شاید در جامعه ای بهتر زندگی کردیم.





اردیبهشت
۰۴

اهل حقیقت

اهلِ حقیقت نزدِ من آن کس است که سر در صحراهایِ بی‌خدا می‌نهد و دلِ حرمت‌گزارِ خود را می‌شکند.
او در ریگزارِ زرد، تافته در تَفِ خورشید، چه بسا تشنه کام به جزایرِ پُرچشمه‌سار نیم‌نگاهی می‌افکند؛ آن‌جا که زندگان در زیرِ درختانِ سایه‌گُستر آرمیده‌اند.
اما تشنگی‌اش او را بر آن نمی‌دارد که در خیل این آسودگان درآید. زیرا هرجا که واحه‌ها باشند، بُت ها نیز هستند.
اراده‌یِ شیرانه خود را چنین می‌خواهد: گرسنه، شَرزه، تنها، بی‌خدا.
آزاد از نیکبختیِ بندگان، رها از خدایان و پرستش‌ها، بی‌ترس و ترسناک، سِتُرگ و تنها: چنین است اراده‌ اهلِ حقیقت.
 
 
فردریش نیچه




فروردین
۱۳

سیزده درد مشترک ایرانیان

١ – ﺍﮐﺜﺮ ﻣﺎ ﺍﯾﺮﺍﻧﯽ ﻫﺎ ﺗﺨﯿﻞ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺗﻔﮑﺮ ﺗﺮﺟﯿﺢ ﻣﯽ ﺩﻫﯿﻢ.

٢ – ﺩﺭ ﻫﺮ ﺷﺮﺍﯾﻄﯽ ﻣﻨﺎﻓﻊ ﺷﺨﺼﯽ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻣﻨﺎﻓﻊ ﻣﻠﯽ ﺗﺮﺟﯿﺢ ﻣﯽ ﺩﻫﯿﻢ.

٣ – ﺑﺎ ﻃﻨﺎﺏ ﻣﻔﺖ ﺣﺎﺿﺮﯾﻢ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺩﺍﺭ ﺑﺰﻧﯿﻢ.

۴ – ﺑﻪ ﺑﺪﺑﯿﻨﯽ ، ﺑﯿﺶ ﺍﺯ ﺧﻮﺵ ﺑﯿﻨﯽ ﺗﻤﺎﯾﻞ ﺩﺍﺭﯾﻢ.

۵ – ﻧﻮﺍﻗﺺ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺑﯿﻨﯿﻢ ، ﺍﻣﺎ ﺩﺭ ﺭﻓﻊ ﺁﻧﻬﺎ ﺍﻗﺪﺍﻣﯽ ﻧﻤﯽ ﮐﻨﯿﻢ.

۶ – ﺩﺭ ﻫﺮ ﮐﺎﺭﯼ ﺍﻇﻬﺎﺭ ﻓﻀﻞ ﻣﯽ ﮐﻨﯿﻢ ﻭ ﺍﺯ ﮔﻔﺘﻦ ‏« ﻧﻤﯽ ﺩﺍﻧﻢ‏» ﺷﺮﻡ ﺩﺍﺭﯾﻢ.

٧ – ﮐﻠﻤﻪ ﯼ ‏«ﻣﻦ ‏» ﺭﺍ ﺑﯿﺶ ﺍﺯ ‏« ﻣﺎ ‏» ﺑﻪ ﮐﺎﺭ ﻣﯽ ﺑﺮﯾﻢ.

٨ – ﻏﺎﻟﺒﺎً ﻣﻬﺎﺭﺕ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺩﺍﻧﺶ ﺗﺮﺟﯿﺢ ﻣﯽ ﺩﻫﯿﻢ.

٩ – ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺩﺭ ﮔﺬﺷﺘﻪ ﺑﻪ ﺳﺮ ﻣﯽ ﺑﺮﯾﻢ ﻭ ﺁﯾﻨﺪﻩ ﺭﺍ ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ ﻣﯽ ﮐﻨﯿﻢ.

١٠ – ﺍﺯ ﺩﻭﺭﺍﻧﺪﯾﺸﯽ ﻭ ﺑﺮﻧﺎﻣﻪ ﺭﯾﺰﯼ ﻋﺎﺟﺰﯾﻢ ﻭ ﺩﭼﺎﺭ ﺭﻭﺯﻣﺮﮔﯽ ﻣﯽ ﺷﻮﯾﻢ.

١١- ﻋﻘﺐ ﺍﻓﺘﺎﺩﮔﯽ ﻣﺎﻥ ﺭﺍ ﺑﻪ ﮔﺮﺩﻥ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﻭ ﺗﻮﻃﺌﻪ ﺁﻧﻬﺎ ﻣﯽ ﺍﻧﺪﺍﺯﯾﻢ ﻭ ﺑﺮﺍﯼ ﺟﺒﺮﺍﻥ ﺁﻥ ﻫﻢ ﻗﺪﻣﯽ ﺑﺮ ﻧﻤﯽ ﺩﺍﺭﯾﻢ.

١٢ – ﺩﺍﺋﻤﺎً ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﺭﺍ ﻧﺼﯿﺤﺖ ﻣﯽ ﮐﻨﯿﻢ ، ﻭﻟﯽ ﺧﻮﺩﻣﺎﻥ ﻋﻤﻞ ﻧﻤﯽ ﮐﻨﯿﻢ.

١٣ – ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺁﺧﺮﯾﻦ ﺗﺼﻤﯿﻢ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺩﻗﯿﻘﻪ آخر ﻣﯽ ﮔﯿﺮﯾﻢ.





فروردین
۰۹

ازدواج و دید تاجر…

دختر خانمی زیبا خطاب به رئیس شرکت آمریکایی مورگان نامه‌ای بدین مضمون نوشت:

من ۲۴ سال دارم. جوان، زیبا، خوش‌اندام، دارای تحصیلات آکادمیک هستم. چگونه می‌توانم با مردی ازدواج کنم که به اندازه‌ شما درآمد داشته باشد؟

جواب مدیر شرکت مورگان:

از دید یک تاجر، ازدواج با شما اشتباه است! آن‌چه شما در سر دارید، مبادله‌ منصفانه‌ زیبایی با پول است. زیبایی شما رفته‌رفته محو می‌شود، اما پول من بعید است بر باد برود! درآمد من بالاتر خواهد رفت، اما چین و چروک و پیری، جایگزین زیبایی شما خواهد شد. من یک سرمایه‌ رو به رشد هستم اما شما یک سرمایه‌ رو به زوال! پس، آدم پولدار نادان نیست با شما ازدواج کند. ما فقط با امثال شما قرار می‌گذاریم، اما ازدواج هرگز! اما اگر شما علاوه بر جوانی و زیبایی، کالاهای باارزشی مثل انسانیت، پاکدامنی، شعور، اخلاق، تعهد، صداقت، وفاداری، حمایت و عشق داشته باشید که مثل سرمایه من رو به رشد باشد، این معامله برای من نیز سودآور است و این کل حقیقت زندگی‌ست.





فروردین
۰۴

تفاوت بیشعور با احمق!

حقیقتش را که بخواهید احمق مجرم نیست، بیمار است….

یعنی: معمولاً احمق ها آگاهانه دست به حماقت نمی زنند خیلی از آن ها حتی فکر می کنند که خردمند و دانا هستند نه احمق!

احمق ها بیشتر از آنکه موجب تنفر بشوند، مایه ترحمند….

بیشعور ها اما داستان شان با احمق ها فرق دارد.

کسی که ساعت سه صبح بوق می زند بیشعور است.

کسی که جلو تمام زنان مسیر می ایستد بیشعور است.

کسی که در خیابان باریک دوبله پارک می کند بیشعور است.

کسی که شب تمام مسیر را نور بالا می رود بیشعور است.

این ها بیشعورند حالا یا از نوع احمق بیشعور یا از نوع پرفسور بیشعور.

احمق بودن درد ندارد،‌ درمان هم ندارد، ربطی هم به شعور ندارد، بیشعوری از جای دیگری می آید.

از خانه و مدرسه، از سرانه مطالعه، از خود شیفتگی، از بی وجدانی، از مرکز فرهنگ فاسد.

بیشعوری واگیر دارد، هم درد دارد و هم درمان…

مشکل ما، احمق ها نیستند مشکل ما، هیچوقت احمق ها نبودند.

مشکل ما، بیشعور ها هستند.

یادتان باشد سواد هیچ وقت شعور نمیاره.

شعور یعنی تشخیص کار خوب از بد.

شعور یعنی تشخیص کار درست از اشتباه.

سواد یاد گرفتن فرمول و اطلاعات در علم و یا مبحث خاصی است!

این شعور هست که راه استفاده درست و یا غلط از علم (سواد) رو به ما میگه!

شعور رو به کسی نمیشه آموزش داد؛

یک انسان می بایست در درون خودش طلب شعور کند تا به آن دست پیدا کند.

 

از کتاب: بیشعوری

اثر: خاویر کرمنت





فروردین
۰۳

جمله: معذرت می خواهم…

 گفتن جمله: “معذرت می خوام” هم درست مثل جمله ی “دوستت دارم” اندازه و جایی دارد،

از به زبان آوردنش نه خیلی اجتناب کنید و نه بیش از حد استفاده کنید.

اگر بیشتر از حد معمول، بابت کارهای نکرده عذر بخواهیم کاملا محسوس خودمان را به دست خودمان گناهکار کرده ایم

و اگر هم بابت کارهای خطایی که کرده ایم عذر خواهی نکنیم، قطعا آدمهای زیادی را در راهِ این خودخواهی و غرور از دست می دهیم.

اشتباه از هرکسی ممکن است سر بزند.

اما مهم این است که برای جبرانش چه کاری انجام دهیم؟

خیلی از اطرافیان ما تنها منتظر یک عذرخواهی از سوی ما هستند تا راه را برای برگشتمان بازکنند و دلشان صاف شود و با همین یک جمله ساده و استفاده به موقع از آن می شود هزاران رابطه را زنده کرد.

پس ازگفتنش هراس نداشته باشید، چرا که نگفتنش می تواند ضررهای بیشتری را بار آورد.





فروردین
۰۲

خانمها، آقایان، من خوبم!

ما مهربان نیستیم، ما مهرطلب هستیم.

ما جلوی آدمها تعریفشان را می کنیم ولی پشت سرشان همه جور حرف می زنیم!

ما وقتی به کسی می رسیم برای اینکه خودمان را خوب جلوه بدهیم همه چیز را تحمل می کنیم اما حاضر نمی شیم درد و رنجِ ایستادن پای حق خودمان و آنچه را که درست است بپذیریم!

برای همین دروغ می گوییم،

تعارف می کنیم،

سازش می کنیم،

پنهان می کنیم و غرق در فریب و تزویر و تظاهر و تعارف می شویم،

تا به همه بگوئیم:

خانمها، آقایان، من خوبم!

 

 

فرهنگ هلاکویی





اسفند
۲۹

زن‌های معمولی

زن‌های معمولی را بیشتر درک کنید!

زن معمولی نمی‌تواند هفت قلم آرایش کند تا به چشمتان بیاید …
یا کفش ۷ سانتی پا کند.

او معمولی است؛
با کتانی و تنها رژ قرمز هم جذاب می‌شود.

زن‌های معمولی را بیشتر دوست بدارید.
آن‌ها دلشان را هرجایی جا نمی‌گذارند!
شاید سالها عاشقتان باشند
اما
به زبان نمی‌آورند تا به عشقشان اعتراف کنید!

معمولی ها بهترند؛
بدون حاشیه!

بلد نیستند یک چیپس را با ده گاز بخورند،
در عوض پایه ی صبحانه های روز جمعه تان هستند …

این زن‌ها موی سرشان را خودشان می‌بافند؛
نه از سر دلبری و دلدادگی،
از سر آراسته بودن ظاهرشان.

زنی که ناخن‌های لاک زده ندارد؛
اما رنگین‌کمان دلش را برای روز های مهتابی با تو بودن کنار گذاشته است …

این زن‌ها خیلی دوست داشتنی‌اند،
چون تو را برای خودت می‌خواهند؛
نه عاشق جیبتان می‌شوند،
نه دل باخته لکسوز زیر پایتان هستند!

این‌ها همان‌هایی هستند که حاضرند زیر باران بی چتر با معشوقشان قدم زنند.

«زن‌های معمولی» ساده اند …





اسفند
۲۸

معمولی شدن

هیچ چیز در دنیا بدتر از معمولی شدن برای کسی نیست!

تبدیل به روزمرگی شدن…

از اینکه حضورت برای یک نفر بشود مثل مسواک زدن…

مثل شانه کردن…

که اگر حوصله داشت سراغت را بگیرد و اگر نداشت بگوید بماند برای بعد دیر نمی شود!

به خودتان احترام بگذارید

با کسی بمانید

که اولویتش باشید

که برایش دغدغه بشوید

کسی که هر لحظه یادتان در خاطرش رژه برود

کسی که دوستتان داشته باشد…





اسفند
۲۶

عصبیت و رشد آدمی

این دومین کتابی‌ست که از «کارن هورنای» می‌‌خوانم. قبلاً کتاب «خودکاوی‌»اش را خوانده بودم و به نظرم خیلی کتاب شسته‌ رفته‌ای آمده بود. هورنای تسلط خوبی بر روی مطلبی که می‌خواهد بگوید دارد و ایده‌هایش را خیلی خوب و شفاف بیان می‌کند. تلاش می‌کند با ذکر مثال‌های عینی و همین‌طور تکرار مطلب از زوایای مختلف جزئیات ایده‌هایش را بیان کند. تفاوت‌های به ظاهر بی‌اهمیت در تحلیل‌ها و در علت رفتار آدم‌ها را چنان برجسته می‌سازد که خواننده متوجه تفاوت‌های عمیق پنهان در این مسائل می‌شود.

به نظرم خواندن کتاب «عصبیت و رشد آدمی» برای همه کس از ضروریات است. من خودم با خواندن این کتاب نکات فراوانی را در مورد خودم و همینطور در مورد آدم‌های اطرافم یاد گرفته‌ام. مطالبی که دانستن‌شان باعث می‌شود علت واقعی خیلی از مشکلات، عصبیت‌ها، ترس‌ها، ناآرامی‌ها، تضادها، از خودبیگانگی‌ها و … را در وجودمان و در رابطه با انسان‌های دیگر ببینیم و سعی کنیم آن‌ها را رفع کنیم. با این کار هم خودمان احساس آرامش بیشتری خواهیم کرد و هم روابط سالم‌تری با اطرافیان‌مان برقرار خواهیم کرد. البته این کار امکان‌پذیر نیست مگر با تلاش مداوم و مستمر برای خودکاوی و خودنگری.

قائدتا مواجه شدن با کتابی که چشم آدم را بر روی مشکلات شخصیتی‌اش باز می‌کند، خیلی راحت نخواهد بود. با این حال در طول خواندن کتاب زیاد پیش آمد از اینکه می‌دیدم چگونه توصیف مشکلی را که خودم تا حدی و به صورت خیلی مبهم درک کرده بودم به این روشنی و وضوح بیان می‌کند، دچار شور و شعف شوم. البته کم هم نبودند مواردی که مواجهه با مسئله‌ای واقعاً برایم دردناک و افسرده‌کننده بود.

فکر می‌کنم آدم‌ها در برخورد با چنین کتابی سه وضعیت مختلف خواهند داشت. آن دسته‌ای که نرمال هستند و عصبیت چندانی در ساختار شخصیتی خود ندارند طبیعتاً مخاطبان اصلی کتاب نیستند و به راحتی و بدون هیچ دشواری‌ای با مطالب آن برخورد می‌کنند. ولی برای این گروه هم آشنایی با ساختار عصبیت توصیف شده در کتاب، کمکی است برای بهتر درک کردن رفتار بسیاری از آدم‌های اطراف‌شان. در این صورت توانایی آن‌ها برای کمک کردن به آدم‌های دور و برشان خیلی بیشتر خواهد شد. از میان آن‌هایی که در ساختار شخصیت‌شان «عصبیت» دارند، عده‌ای چنان گرفتار آنند و چنان «مقاومت‌های» مختلف در وجود‌شان عمیق است که اصلاً مطالب کتاب را به خودشان نمی‌گیرند. این افراد هنوز آمادگی و قدرت لازم برای مواجه شدن با مشکلات‌شان را ندارند و احتمالاً برای شروع این کار نیاز به کمک روانکاو دارند. شاید هم سلسله وقایعی در طول زندگی باعث ضربه خوردن آن‌ها شود و تازه در این صورت به وجود مشکلاتی در شخصیت خودشان پی ببرند. گروه سوم مانند گروه دوم ساختمان شخصیت‌شان عصبی است ولی با این حال وجود ناکاستی‌ها و مشکلات را در خود احساس کرده‌اند و تا حدی هم با خود کلنجار رفته‌اند تا بلکه راهی برای خلاصی از مخمصه‌ای که در آن گرفتار شده‌اند بیابند. کتاب فوق برای این دسته از آدم‌ها کمک بسیار خوبی است که تا حدی نسبت به مشکلات، مسائل، سختی‌ها و راه‌کارهای پیش روی‌شان شناخت پیدا کنند. این کتاب و همینطور کتاب «خودکاوی» سعی می‌کنند این مطلب را روشن سازند که با تدقیق در علل رفتار و کردار، خودنگری و خودکاوی‌های مستمر و پیگیر، هر فردی امکان اینکه بر مشکلات عصبی‌اش غلبه کند و ساختمان عصبیت شخصیتش را از بین ببرد، دارد.

در ادامه سعی می‌کنم به طور خیلی خلاصه ایده‌ی اصلی کتاب (چرایی شکل‌گیری ساختمان عصبیت) را بیان کنم، هرچند که به علت جزئیات فراوان برای فهم مطالب کتاب باید همه‌ی آن را خواند. (بعضی جاها از خود متن کتاب هم استفاده کرده‌ام).

ایده‌ی اصلی کتاب «عصبیت و رشد آدمی» این است که در وجود هر انسانی مقداری نیروهای حیاتی، انرژی‌ها، امکانات و استعدادهای خاص نهفته است که اگر شرایط مناسب باشد امکان رشد پیدا می‌کنند. ولی معمولاً به علت شرایط نامناسبی که افراد در کودکی تجربه می‌کنند این فرایند رشد طبیعی دچار اختلال می‌گردد. در این صورت یک احساس ناایمنی، اضطراب، تشویش و دلهره دائمی در کودک ایجاد می‌شود که سبب می‌گردد او به جای اینکه وقت و انرژی خود را صرف پرورش و به‌کاربردن نیروها و استعداد‌های طبیعی خود نماید، در یک حالت دفاعی قرار گیرد و آن‌ها را صرف تسکین دادن اضطراب و دلهره و دفع آزار دیگران نماید. هورنای اضطراب و تشویشی که بدین طریق به‌وجود می‌آید را «اضطراب اساسی» می‌نامد.

بنا بر نظر هورنای راه‌هایی که کودک برای در امان ماندن از آزار دیگران به آن متوسل می‌شود به دو عامل بستگی دارد: یکی خلقیات و خصوصیات روحی خود کودک است و دیگری اوضاع و احوال محیط و شرایطی که دیگران برایش به‌وجود می‌آورند. به اختصار این راه‌ها عبارتند از: طریق «مهرطلبی و جلب حمایت و محبت دیگران»، «پرخاشگری و برتری‌طلبی» و «عزلت‌گزینی و دوری‌گزینی از اشخاص».

اگر امکان داشت که کودک فقط به انتخاب یکی از این راه‌ها اکتفا کند دچار ناراحتی و عذاب چندانی نمی‌شد؛ ولی مشکل اینجاست که او با توجه به موقعیت‌های مختلف مجبور است از هر سه روش دفاعی استفاده کند. به دلیل اینکه این تاکتیک‌ها با هم در تضاد هستند ناچار از برخورد آن‌ها کشمکش و تضاد شدیدی در وجود بچه ایجاد می‌شود. برای تخفیف دادن این تضادها، راهی که به نظر کودک می‌رسد این است که دو تا از آن سه طریق دفاعی متضاد را پنهان کند و فرصت تجلی و نمایان شدن به آن‌ها ندهد و حالت سوم را بیشتر برجسته سازد. این اتفاق بخش عمده‌ای از خصوصیات اخلاقی و شخصیت کودک و نوع روابطش با دیگران را در آینده شکل می‌دهد (به اصطلاح تیپ عصبیت او را مشخص می‌کند).

با توجه به مشکلاتی که کودک با آن‌ها مواجه گردیده است ارزش و اعتماد به نفس واقعی در او به خوبی رشد نمی‌کند. به طور خلاصه شرح و نحوه‌ی این عوامل در ادامه ذکر می‌شود. اول اینکه کودکی که مجبور بوده است انرژی‌ها و نیروهای مثبت و سازنده وجود خود را دائماً صرف خنثی کردن آزار دیگران نماید و آن‌ها را در یک حالت دفاعی هدر بدهد، رفته‌رفته نیروی درونی و هسته‌ی وجودیش سست و ضعیف می‌گردد. عامل دیگری که به تضعیف اعتماد به نفس او کمک می‌کند، تضادهایی است که وحدت و یک‌پارچگی وجودش را زایل کرده. به‌خصوص اینکه برجسته و نمایان ساختن یک قسمت از تمایلات و احساسات و سرکوب کردن قسمت‌های دیگر، بخش‌های سرکوب شده را از فعالیت مؤثر و سازنده باز می‌دارد. یک عامل بسیار مهم دیگر که باعث می‌شود «خود اصلی و واقعی» به طور طبیعی رشد نکند، این است که چون مهم‌ترین احتیاج کودک (در شرایطی که توضیح داده شد)، تسکین اضطراب، رفع تضاد و کسب آرامش درونی است، دیگر چندان توجهی به احساسات، تمایلات، علایق و آرزوهای واقعی و اصیل خود ندارد. تنها یک چیز برایش مهم است و به آن می‌اندیشد؛ و آن این است که چگونه خود را از آزار دیگران در امان نگه دارد.

پس می‌بینیم که عوامل متعددی به ضعیف شدن «هسته‌ی وجودی» کودک کمک می‌کنند. حال چنین موجود ضعیفی برای ادامه دادن زندگی چه می‌کند و چه راهی به نظرش می‌رسد؟ در عمل برای فرار از وضعیتش و لاپوشانی ضعف‌های واقعی شخصیتش به تخیل پناه می‌برد. یک «خودِ تصوری» در ذهنش ایجاد می‌کند و آن را جانشین اعتماد به نفس و ارزش‌های واقعی می‌سازد. از آنجا که «خود تصوری» وظایف متعددی از لحاظ شخص عصبی ایفاء می‌کند، وی آن را چیز گران‌بها و پرارزشی تصور می‌کند و می‌کوشد تا آن را حفظ نماید و رفته‌رفته به آن جنبه‌های ایده‌الی هم می‌دهد که در این حالت به آن «خودِ ایده‌آلی» می‌گوییم.

«خود ایده‌آلی» که خود معلول یک سلسله فعل و انفعلات ناسالم و عصبی بوده، از این پس به صورت عامل و علت برای ایجاد انواع مشکلات و ناراحتی‌های عصبی دیگر در می‌آید. شخص به جای اینکه نیرو و انرژی خود را صرف رشد و تعالی «خود واقعی» خود کند، آن را برای رسیدن به توهم «خود ایده‌آلی» به هدر می‌دهد. شاید بتوان گفت مهم‌ترین درام زندگی شخص عصبی از همین‌جا شروع می‌شود که آرزو و تلاش می‌کند تا به «خود ایده‌آلی» واقعیت بخشد و چنان «برجستگی و عظمتی» کسب کند که در شان یک خود ایده‌آلی باشد. این امر مسیر زندگی و هدفش را به کلی تغییر می‌دهد و او را در یک خط منفی و مخرب به حرکت وا‌می‌دارد.

برای اینکه شخص بتواند «خود تصوری» را به واقعیت نزدیک سازد، محتاج و تشنه کسب «عظمت و جلال» می‌شود. اولین حالت و صفتی که خودبه‌خود در وی ایجاد می‌شود این است که مجبور می‌شود خود را در هر زمینه‌ای و از هر لحاظ کامل و بی‌عیب و نقص گرداند. چون «خود ایده‌آلی» کامل و بی‌عیب و نقص است شخص هم باید سعی کند خود را مطابق آن بسازد. دومین صفتی که در شخص ایجاد می‌شود و وسیله‌ای می‌گردد برای کسب عظمت، عطش جاه‌طلبی شدید است. جاه‌طلبی شخص عصبی معمولاً متوجه اموری است که به انسان احساس قدرت یا حیثیت و پرستیژ می‌دهد. سومین صفت و خصلتی که در شخص عصبی ایجاد می‌گردد و از اثرات و لوازم حتمی عظمت‌طلبی است، این است که میل و عطش شدیدی به برتری، پیروزی و غلبه انتقام‌جویانه و کینه‌توزانه نسبت به دیگران پیدا می‌کند. البته خود این اشخاص غالباً از عطش برتری منتقمانه خود بی‌خبرند و آن را با میل واقعی به پیشرفت و رشد عوضی می‌گیرند؛ و منطق‌تراشی هم می‌کنند تا این عطش را موجه قلمداد نمایند.

اگر بخواهیم به طور مختصر اشاره کنیم، فرق میل پیشرفت واقعی و سالم، با تلاش‌های عصبی برای کسب عظمت، این است که در اولی رغبت و اختیار و رضایت وجود دارد، در دومی اجبار و اضطرار. اولی امکانات و محدودیت‌ها را می‌پذیرد، ولی دومی نه. اولی قدم‌به‌قدم پیش می‌رود، دومی فقط آرزو می‌کند که کاش می‌توانست یک‌مرتبه با یک جهش معجزه‌آسا به عظمت و جلال برسد، یا لااقل دیگران او را به این مقام بشناسند. اولی صفات معینی را واقعاً دارد، دومی فقط تظاهر به داشتن آن‌ها می‌کند. اولی با واقعیات سروکار دارد و دومی با تخیل و توهم.

همین تلاش مخرب، منفی و اجباری برای کسب «عظمت و جلال» موهومی است که به عقیده‌ی هورنای مسیر رشد سالم شخص را مختل می‌کند و گرفتاری‌های فراوان برایش ایجاد می‌کند. او در این کتاب سعی می‌کند نشان دهد که چگونه اساسی‌ترین ناراحتی‌ها و مشکلات شخص عصبی از اینجا شروع می‌شود که می‌خواهد غیر از آن چیزی که هست باشد. می‌خواهد خود را به صورت یک الگو و قالب تصوری درآورد که حتی در نظر خودش هم شکل و ماهیت آن به درستی روشن و مشخص نیست؛ و بنای آن هم بر توهم و تخیل بنا نهاده شده است.

 

کتاب: عصبیت و رشد آدمی

اثر: کارن هورنای





اسفند
۲۴

پنج چیز…

پنج چیز است که پنج چیز از آن نزاید:
 
دلی که خانه غرور است کانون محبت نشود.
یاران دوران فرومایگی، نکو خویی ندانند و تنگ نظران ره به بزرگی نبرند.
حسودان بر جمال و کمال جز به چشم کین ننگرند و دروغگویان از کسی وفا و اعتماد نبینند.
 
 
یوهان ولفگانگ گوته




اسفند
۲۳

حال آدمی…

آدمی به مرور آرام می‌گیرد
بزرگ می شود
بالغ می‌شود
و پای اشتباهاتش می ‌ایستد
آنها را به گردن دیگران نمی‌اندازد
و دنبال مقصر نمی‌گردد
گذشته‌اش را قبول می کند نادیده‌اش نمی‌گیرد
و اجازه می‌دهد هر چیزی که بوده در همان گذشته بماند

آدمی از یک جایی به بعد می ‌فهمد
که از حالا باید آینده‌ اش را از نـو بسازد
اما به نوعی دیگر می‌فهمد که زندگی یک موهبت است ،
یک غنیمت است
یک نعمت است
و نباید آن را فدای آدم‌های بی مقدار کرد!

اصلا از یک جایی به بعد
حال آدم خودش خوب می‌شود …





بهمن
۲۳

ما چی ایم ! ؟

زمانی که مردم برای اثبات خدایانشان با هم می‌جنگیدند، من با چهار تا سیم و تکه‌ای چوب اصوات خدا را به صدا در می‌آوردم..

“آنتونیو ویوالدی”

 

از اون حرف های با معنیه که شاید بعضی روزا مثل امروز دلم می خواد بشینم و بخونمش، بشینم و حسش کنم، لمسش کنم …

ما چی ایم ؟!

ما کی ایم ؟!

باید علم رو ملاک قرار بدیم و به خدا نزدیک بشیم ؟

یا تاریخ رو دنبال بکنیم و سعی بکنیم درکش کنیم ؟

قرآن بهتره یا تورات ؟

موسی واقعا معجزه هاش به بزرگی تعریفش بوده ؟

یا علمی ببینیم و برای مثال پروژه جدید فضایی به اسم پروژه مارس وان رو که داره تور مسافرتی برای سال ۲۰۲۴ به مقصد مریخ ترتیب می بینه!!!

اونم به مبلغ باورنکردنی ۲۰۰ K$ !!!

تازه گفته در صددیم که این مبلغ رو‌به۱۰۰ K$  برسونیم که این یعنی خیلی از پولدارا می تونن رو مریخ اقامت موقت داشته باشن ! سال ۲۰۲۴!!!

این یعنی داریم وارد یه مرحله جدید از بزرگ بینی تاریخ می شیم …

یعنی بشر می خواد بازم ریسک بکنه …

ریسک هایی که شکل زندگی رو‌ تغییر می ده ؟

پر حرفی نمی کنم !!!

ولی با این تفاسیر … من یه انسانم که با دعا و نیایش و عرفان به خدا نزدیک می شم و سادگی نگری رو ملاک قرار می دم ؟





دی
۰۷

مسئول

تا وقتی به این فکر چسبیده اید که دلیل خوب زندگی نکردنتان، بیرون از وجودتان است، هیچ تغییر مثبتی در زندگیتان رخ نمی دهد. تا وقتی مسئولیت خود را به دوش دیگران بیاندازید که با شما بی انصافی می کنند، (یک شوهر لات، یک کارفرمای زیاده طلب، که از کارمندانش حمایت نمی کند، ژنهای ناجور، اجبارهای مقاومت ناپذیر) وضع شما همچنان در بن بست می ماند. تنها خود شما مسئول جنبه های قطعی موقعیت زندگی خود هستید و فقط خودتان قدرت تغییر دادن آن را دارید. حتی اگر با محدودیتهای بیرونی همه جانبه ای درگیرید، هنوز آزادی و حق انتخاب پذیرش برخوردهای مختلف، نسبت به این محدودیتها را دارید.

 

اروین دیوید یالوم





آذر
۲۲

رژیم…

گاهی برای زندگیمان یک رژیم بنویسیم:

یک رژیم برای خلاصی از شر سنگینی روزگار که گاهی بر سینه ما سنگینی می کند.

رژیم که مختص چاقی یا لاغری نیست!

گاهی باید یک رژیم خوب برای روح و افکارمان بگیریم!

مثل: رژیم کمتر حرص خوردن، رژیم کمتر غصه خوردن!

رژیم بی اندازه مهربان بودن!

رژیم بی ریا کمک کردن!

رژیم بی توقع دوست داشتن!

رژیم دوری از افکار منفی! 

رژیم دوری از رفتارهای منفی.

بیایید رژیم آرامش بگیریم…

توصیه می کنم یک ماه رعایت کنید!

سه کیلو از بیماریهایتان کم می شود…





آذر
۲۰

حرفهای بیهوده

حرفهای بیهوده از کودکی در خانواده خوراک انسان می شود و بعد در محیط مدرسه و دانشگاه، هم افزایی و تبادل می شود و بالاخره در بستر اجتماع به کمال می رسد. کار به جایی می رسد که حرفهای بیهوده که انرژی و زمان زیادی صرف تبادلشان می شود، جزو حیاتی ترین امور روزمره انسان می شود.

ما در حرف زدن در مورد چیزهایی که از درستی و نادرستی آن هیچ آگاهی نداریم و هرگز هم آگاهی نخواهیم یافت و هیچ ارتباطی به زندگی ما ندارد چنان مهارتی کسب می کنیم که دل کندن از این مهارت و وقت گذرانی مبتذل غیر ممکن می شود، هرچند ما هرگز الگوی مشخصی از چگونه درست زیستن نداشته ایم و یا باور نداشته ایم. هرچند با پدید آمدن انسان پست مدرن هر فرد برای خود مرکزی از هستی تلقی می شود و در آینده آنچه از ادب و اخلاق از پیش بوده هم مورد تردید قرار خواهد گرفت، اما هنوز تفکر و تامل که از ویژگی های انسانی است کارکردهای خود را (هرچند اندک) دارد.

تمامِ علوم و فنونی که می آموزیم اگر در بالا بردن مطلوبیت ما از زندگی کارا نباشد مصداق پز عالی جیب خالی است. قصد نداریم تظاهر به خوشحالی کنیم. قطعاً حال ما گاهی بد است و گاهی خوب.

اما این گفته ام در ادامه هم میان این دنیای تمام نسبی حداقل مردود که نیست !





آذر
۱۹

برنده تنهاست

 
پائلو کوئیلو




مرداد
۱۰

قربانی دیگرانیم و جلاد خویش

احتمالا یا شاید ناگزیر، در زندگی لحظه‌ای می رسد که دیگر هیچ چیز خوب نیست، دیگر هیچ چیز مطلوب نیست. این بدحالی گاهی دلیل خارجی دارد، مانند طلاق، ورشکستگی، بیماری شدید یا بدبیاری‌های گوناگون. گاهی هم منشأ آن درونی است و از خویشتن برمی‌خیزد که بسیار بدتر است، چرا که بهانه‌ای برای توجیه آن وجود ندارد. همه چیز در خارج خوب است. موفقیت حاصل است اما در درون احساس شکست باقی مانده و انگار سررشته زندگی از اختیار خارج شده است.

این احساس می‌تواند به شکل یک غم بزرگ، خستگی شدید، تحریک پذیری فزاینده یا بی میلی به زندگی تجلی کند. به قول لئونارد کوهنِ شاعر، احساس می‌کنیم با «شکستی لایزال» روبرو هستیم. احساسی که نمی‌توانیم آن را در درون خود نابود کنیم. احساسی که  ما را می دَرد، خراب می‌کند و زندگی‌مان را قطعه قطعه می‌کند.در این هنگام، وسوسه‌ی بزرگ ایفای نقش قربانی و متهم کردن دیگرانی همچون والدین، فرزندان و حتی حاکمیت بروز می‌کند. به خود می‌گوییم قاعدتا کسی نباید به خودی خود خوشحال یا بدحال شود و در این وضعیت غم انگیز دیگران هم نقشی دارند.

اما با نگاه به درون خودمان می‌توانیم این تصویر را وارونه کنیم. بله ما قربانی هستیم اما قربانی خودمان. می‌توانیم ببینیم که این خودمانیم که دیوارهای زندانمان را ساخته‌ایم و تا چه حد به زندگی خود پشت کرده‌ایم و با نادانیِ خود، درباره آنچه هستیم، مواجه شویم.

در واقع احوال ما به طور اتفاقی تغییر نکرده، همانگونه که طلاق، بیماری شدید یا حوادث ناگوار هم اتفاقی رخ نمی‌دهند. کم کم پی خواهیم برد که جریانی درونی که غالبا ناخودآگاه نیز هست، کشتی زندگی ما را غرق کرده است. عوامل خارجی تنها آن را آشکار می‌کنند. یعنی آنچه را در تاریکی وجود ما خفته است، ظاهر می‌کنند.

شاید از رخداد چنین وضعی ناراضی باشیم اما می‌توانیم از آنچه در این پرده دری ناگهانی زاده می‌شود، یعنی آگاهی، به عنوان مرحله نخست تلاش برای غلبه بر مشکلات استفاده کنیم.

کتاب قربانی دیگرانیم و جلاد خویش، با بهانه قراردادن یک اسطوره ی مصری به بررسی روانشناسانه احساسِ قربانی بودن می‌پردازد. این کتاب به طور مستقیم شما را مورد خطاب قرار می‌دهد و بر تاریکخانه وجود شما نور می‌افکند. دیدن آنچه در درون خود دارید و آگاهی از  انگیزه‌های ناخودآگاه تان آسان نخواهد بود. روشن شدن همراه با رنج است. اما روشن شدن آغاز تغییر است.

از کتاب: قربانی دیگرانیم و جلاد خویش

اثر: گی کورنو





مرداد
۰۴

هر کس …

هر کس در دنیا باید یکی را داشته باشد که حرف های خود را با او بزند، آزادانه و بدون رودربایسی و خجالت.
به راستی انسان از تنهایی دق می کند.

 

ارنست همینگوی





مرداد
۰۳

پاسخ رد را بپذیریم….

از همان آغاز کودکی که برای زندگی به دیگران وابسته بودیم، به ما یاد داده‌اند تا مقبولیت در بین دیگران و تائید آنها برایمان ارزشمند باشد. این امر باعث می‌شود که زمانی که تائید دیگران را دریافت نمی‌کنیم، دچار ترس شدید شویم. از طرفی ترس از پاسخ رد شنیدن و پس زده شدن، بسیاری از ما را از رفتن به دنبال بزرگترین رویاهایمان بازمی‌دارد.

 آموختن اینکه حتی اگر دیگران با ما موافق نباشند نیز، مشکلی نیست، کلید خوشبختی است.





مرداد
۰۲

آرزو کنید

آرزو کنید که ذوب شوید و همچون جویباری باشید که با شتاب می رود و برای شب آواز می خواند.

آرزو کنید که رنج بیش از حد مهربان بودن را تجربه کنید.

آرزو کنید که زخم خورده فهم خود از عشق باشید و خون شما به رغبت و شادی بر خاک ریزد.

آرزو کنید سپیده دم برخیزید و بالهای قلبتان را بگشائید و سپاس گوئید که یک روز دیگر از حیات عشق به شما عطا شده است.

آرزو کنید که هنگام ظهر بیارآمید و به وجد و هیجان عشق بیاندیشید.

آرزو کنید که شب هنگام با دلی حق شناس و پرسپاس به خانه بازآئید و به خواب روید، با دعایی در دل برای معشوق و آوازی بر لب در ستایش او.

 

جبران خلیل جبران





مرداد
۱۰

مشکل ما کجاست ؟

ﻧﺰﺩﯾﮏ ٣٨ ﺳﺎﻟﻪ ﻫﻤﻪ ﺟﻮﺭ ﺩﻋﺎ ﻭ ﻋﺰﺍ ﺩﺍﺭﯼ ﻭ ﻧﺎﻟﻪ ﻭ ﻧﻔﺮﯾﻦ ﮐﺮﺩﯾﻢ !
٨ ﺳﺎﻝ ﺑﺎ ﻧﺼﻒ ﺩﻧﯿﺎ ﺟﻨﮕﯿﺪﯾﻢ !
۱۵ ﺳﺎﻟﻪ ﺩﺭ ﺗﺤﺮﯾﻢ ﺍﺯ ﻧﺎﺧﻨﮕﯿﺮ ﺗﺎ ﺩﺍﺭﻭﯼ ﺳﺮﻃﺎﻥ ﻭ ﺍﯾﺪﺯ ﻭ ﺯﮔﯿﻞ ﻫﺴﺘﯿﻢ !
ﭼﻪ حکمتیه ﺭﻭﺯ ﺑﻪ ﺭﻭﺯ ﻫﻤﮥ ﺩﻧﯿﺎ ﭘﯿﺸﺮﻓﺖ می کنن ؟ !
ﺗﺮﮐﯿﻪ ﻗﻄﺐ ﺻﻨﻌﺘﯽ ﻣﻨﻄﻘﻪ می شه !
ﺩﺑﯽ ، ﻻﺱ ﻭﮔﺎﺱ ﺁﺳﯿﺎ می شه !
ﮐﺮﻩ ﺟﻨﻮﺑﯽ ﺑﺎﺯﺍﺭ ﺍﺗﻮﻣﺒﯿﻞ ﺁﻣﺮﯾﮑﺎ ﺭﺍ ﻣﺎﻝ ﺧﻮﺩﺵ می کنه !
ژاپن کل بازار الکترونیک جهان رو به خودش اختصاص می ده !
ﻗﻄﺮ ﺛﺮﻭﺗﻤﻨﺪ ﺗﺮﯾﻦ ﮐﺸﻮﺭ ﺩﻧﯿﺎ می شه !
ارمنستان اولین درآمدش صادرات برق به ایران می شه !
تایلند اولین مشتری توریستش ایرانیها می شن !
اسپانیا زعفران ایران رو می گیره و اولین درآمدش صادرات زعفران به دنیا می شه !
اونوقت ﻣﺎ ﺍﺯ ﺳﻮﻣﺎﻟﯽ ﻭ ﺑﻨﮕﻼﺩﺵ ﻓﻘﯿﺮ ﺗﺮ می شیم ! !
ﺗﻮ ﺻﻒ ﺳﺒﺪ ﮐﺎﻻ ﺁﺩﻡ ﻫﺎ می میرند ! !
ﯾﻪ ﺟﺎﯼ ﮐﺎﺭ ﻣﺎ ﺩﺭﺳﺖ ﻧﯿﺴﺖ !
ﯾﺎ ﺩﻋﺎﻫﺎ ﺭﻭ ﻋﻮﺿﯽ می خونیم !
ﯾﺎ ﺩﻋﺎﯼ ﻋﻮﺿﯽ می خونیم !
ﯾﺎ ﻋﻮﺿﯽ ﺩﻋﺎ می خونیم !
ﯾﺎ ﺑﺎ ﻋﻮﺿﯽ ﻫﺎ ﺩﻋﺎ می خونیم !
ﯾﺎ ﻋﻮﺿﯽ ﻫﺎ ﺑﺮﺍﻣﻮﻥ ﺩﻋﺎ می خونن !
ﯾﺎ ﻋﻮﺿﻤﻮﻥ ﮐﺮﺩﻥ ﮐﻪ ﺑﺮﺍﯼ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﺩﻋﺎ بخونیم !
یا عوضیا دارن می برن و می خورن و ما فقط دعا می خونیم ! ! !





خرداد
۰۵

زنان ایران

ما همان دخترانی هستیم که به بر پشتی موهای پشت لبمان بالیدیم و مهر ” نجابت ” و ” عفت ” خوردیم.
همان دخترانی که برای ابروهای نامرتب و اصلاح نشده مان ” محبوب ” و ” معصوم ” شناخته شدیم و انضباط بیست گرفتیم…
ما دختران جوجه اردک زشتیم، که تا شب عروسی برای زیبا شدن صبر کردیم…
ما همان دخترانی هستیم که همیشه برای “مردانه حرف زدن” ، “مردانه راه رفتن” و ” مردانه کار کردنمان” آفرین گرفتیم و با این همه مردانگی از آتش جهنم گریختیم…
آتش…یادش بخیر!
چه شبها که از ترس آویزان شدن از یک تار موی شعله ور در جهنم، خواب بر کودکیهایمان حرام شد!
چه روزهایی که از ترس ماشین های کمیته، نفس زن بودن در گلویمان حبس شد و کوچه های بلوغ را تند تند دویدیم…
ما نسل ترسیم، زاده ی ترسیم، هم خواب ترسیم !
ترس… تعریف تمام آنچه بود که از زن بودنمان می دانستیم و آتش… پاسخ تمام سوالهایی که جراُت نکردیم بپرسیم !
چقدر آرزو داشتیم پسر باشیم تا ما هم با دوچرخه به مدرسه برویم، تا ما هم کلاه سرمان کنیم، تا حق داشته باشیم بخندیم، تا حق داشته باشیم بخندیم با صدای بلند، بدویم و بازی کنیم بی آنکه مانتوی بلندمان در دست و پایمان بپیچد و زمین بخوریم، تا حق داشته باشیم کفش سفید بپوشیم لباس های رنگی به تن کنیم تا حق داشته باشیم کودکی کنیم…
ما بزرگ شدیم… خیلی زود بزرگ شدیم… زود تر از آنکه وقتش باشد… سرهای زنانگیمان در قوز پشتمان پنهان…
ترس، گناه، آتش، ابلیس…
چقدر زن بودن پرمعنا بود برایمان !
هر چه زنانگی ما زشت تر، مردانگی مردها جذاب تر…
زن معنای نبایدها و ناممکن ها و ناهنجارها و مرد معنای بایدها و ممکن ها و هنجارها !
ما دختران زنانگی های ممنوعه ایم…
ما وزن حجاب را خوب می فهمیم…
ما کف زدن های دو انگشتی را خوب یادمان هست و جشن تکلفهایی که همیشه روی دوشمان سنگینی می کرد…
اسطوره زندگی ما اوشین سانسور شده زحمتکش بود و هانیکویی که با چتری های روی پیشانی اش، همیشه از پدرش کوجیرو می ترسید !
ما بزرگ شدیم، جنگ تمام شد…
پدر هایی که زنده ماندند به جنگ با زندگی رفتند و مادرها از پدرها هم مرد تر شدند…
کم کم گوگوش و هایده از ویدِیوهای ممنوعه بیرون آمدند و ما هنوز منتظر بودیم صاعقه ای بزند و خشکشان کند !
اما خیلی زود فهمیدیم صاعقه، زنانگی ما رو خشک کرده !
وقتی روی تخت عروسی نشستیم در حالی که هنوز گمان می کردیم فقط باید غذاهای خوشمزه بپزیم و خانه تمیز کنیم و از کودکانی که “خدا !” در شکممان بار می زند نگهداری کنیم…
وقتی از شوهرمان وحشت کردیم و خجالت کشیدیم از تمام آنچه به زن بودنمان معنا می داد…
وقتی تمام آن ترسها، نبایدها و ناهنجاریها را با خود به رختخواب بردیم صاعقه خشکمان کرد!!!
ما زنهایی بودیم مرد و مردهایی که زن …
به ما فقط آموختند که چگونه شکم مردانمان را سیر کنیم، کسی نگفت چشمانشان هم گرسنه است و شهوتشان تشنه…
ما باختیم …
روزهای عشق بازیمان را باختیم…
طراوت جوانیمان را باختیم…
ما نسل زنان خسته ایم…
خسته از تکلیف هایی که بر دوشمان سنگینی می کند…
خسته از محارمی که هرگز محرم رازهای دلمان نشدند…
خسته از نامحرمانی که بارها بخاطرشان از پدرها و برادرهایمان کتک خوردیم…
خسته از ترس هایی که با ما زاده شدند، در ما ریشه دواندند، در باورهایمان جوانه زدند و آنقدر شاخ و برگ گرفتند که سایه شان تمام زنانگی مان را پوشاند !
ما خسته ایم و با تمام خستگیمان حالا در آستانه سی سالگی و چهل به دنبال شعله خاموش زنانگی هایی می گردیم…
شعله ای که کم آوردیمشان…
و حال، دماغ عمل می کنیم…
ایمپلنت می کاریم…
پروتز می کنم…
کلاس رقص می رویم تا با داف های توی خیابان و خواننده های ماهواره ای رقابت کنیم، تا شوهرمان را نگیرند، از ما با سلاح زنانگی…
سلاح زنانگی هایی که کم آوردیمشان و هنوز گیجیم که چطور هم آشپز خوبی باشیم،
هم خانه دار خوبی،
هم مادر نمونه،
هم کمک خرج زندگی برای چرخ زندگی ای که مردمان به تنهایی نمی تواند بچرخاند،
هم به جامعه خدمت کنیم،
هم فرزند تربیت کنیم،
هم زیبا و خوش اندام و شاداب باشیم تا مردانمان را سیراب کیم از زنانگی مان و ما هنوز لبخند می زنیم…
نجیب می مانیم…
به مردمان وفا می کنیم…
مادر می شویم برای فرزندمان مادری می کنیم…
خانه مان را گرم و پر مهر می کنیم،
و برای زناشوییمان سنگ تمام می گذاریم…
درس می خوانیم، کار می کنیم، به جامعه خدمت می کنیم…
خرجی می آوریم…
صبوری می کنیم…
برای سختی ها سینه سپر می کنیم…
ظلم ها و تبعیض ها را طاقت می آوریم…
در راهروهای دادگاه دنبال حق های نداشته مان می دویم !
و با این همه فقط…
گاهی در تنهاییمان اشک می ریزیم…
گاهی پای سجاده مان به خدا شکایت می کنیم…
گاهی گوشه ای می خزیم و بغض هایمان را می تکانیم…
گاهی می خندیم به عکس های ۶ سالگی مان با مقنعه چانه دار توی مهد کودک !
گاهی افسوس می خوریم برای زنانگی هایی که سنگسار شدند…
و هنوز زن می مانیم و به زن بودنمان می بالیم…

” زنان ایران خسته تاریخند”

هما وثوق