فروردین
۳۱

من کیستم ؟

من« دوشیزه مکرمه» هستم، وقتی زن ها روی سرم قند می سابند و همزمان قند توی دلم آب می شود،
من «همسری مهربان و مادری فداکار» هستم، وقتی شوهرم برای اثبات وفاداری اش! البته تا چهلم ! آگهی وفات مرا در صفحه اول پرتیراژترین روزنامه شهر به چاپ می رساند !
من «زوجه» هستم، وقتی شوهرم پس از چهار سال و دو ماه و سه روز به حکم قاضی دادگاه خانواده قبول می کند به من و دختر شش ساله ام ماهیانه فقط بیست و پنج هزار تومان ، بدهد !
«خوشگله» هستم، وقتی پسرهای جوان محله زیر تیر چراغ برق وقت شان را بیهوده می گذرانند…
من «مجید» هستم، وقتی در ایستگاه چراغ برق، اتوبوس خط واحد می ایستد و شوهرم مرا از پیاده رو مقابل صدا می زند…
من «ضعیفه» هستم، وقتی ریش سفیدهای فامیل می خواهند از برادر بزرگم حق ارثم را بگیرند !
من «مادر» هستم، وقتی مورد شماتت همسرم قرار می گیرم ، چون آن روز به یک مهمانی زنانه رفته بودم و غذای بچه ها را درست نکرده بودم…
من «زنیکه» هستم، وقتی مرد همسایه، تذکرم را در خصوص درست گذاشتن ماشینش در پارکینگ می شنود…
من «یک کدبانوی تمام عیار» هستم، وقتی شوهرم آروغ های بودار می زند و کمربندش را روی شکم برآمده اش جابه جا می کند …
من «بانو» هستم، وقتی از مرز پنجاه سالگی گذشته ام و هیچ مردی دلش نمی خواهد وقتش را با من تلف بکند …
من در ماه اول عروسی ام؛ «خانم کوچولو، عروسک، ملوسک، خانمی، عزیزم، عشق من، پیشی، قشنگم، عسلم، ویتامین و…» هستم…
من در ادبیات دیرپای این کهن بوم ؛ « دلیله. محتاله، نفس محیله مکاره، مار، ابلیس، شجره مثمره، اثیری، لکاته و…» هستم !
من « مادر فولادزره » هستم، وقتی بر سر حقوقم با این و آن می جنگم. ..
مادرم مرا به خان روستا « کنیز » شما معرفی می کند ! ! !
من کیستم ؟ ؟ ؟ ؟





فروردین
۳۰

گابریل گارسیا مارکز

Gabriel_Garcia_Marquez_by_ManuAlejo
اینکه اغلب بخندی و زیاد بخندی ،
اینکه هوشمندان به تو احترام بگذارند و کودکان با تو همدلی کنند ،
اینکه تحسین منتقدان منصف را بشنوی و خیانت دشمنان دوست نما را تحمل کنی ،
اینکه زیبایی را درک و تحسین کنی ،
در دیگران بهترین ویژگی ها را ببینی و بیابی ،
و دنیا را کمی بهتر از آنچه تحویل گرفتی ، تحویل دهی .
خواه با فرزندی خوب ،
خواه با باغچه ای سرسبز و خواه با بهبود شرایط اجتماعی ،
حتی اگر بدانی یک نفر ،
با بودن تو ،
ساده تر نفس کشیده است ،
تو موفق شده ای ! …





فروردین
۲۹

بدون درب زدن …..

بعضی ﻭﻗﺘﻬﺎ ﺑﻌﻀﯽ ﺁﺩﻣﺎ ﺑﺪﻭﻥ ﺩﺭب ﺯﺩﻥ ﻭﺍﺭﺩ ﺯﻧﺪﮔﯿﺖ می شن !
آﻧﻘﺪﺭ ﺧﻮﺑﻦ ﮐﻪ ﭼﺸﻢ ﺑﺎﺯمی کنی می بینی ﯾﻪ ﻓﺼﻠﯽ ﺍﺯ ﺯﻧﺪﮔﯿﺖ ﺷﺪﻥ !
ﺑﺎﻫﺎﺕ ﺁﻓﺘﺎﺑﯽ می شن !
ﺑﻌﻀﯽ ﻭﻗﺘﺎﻡ ﮐﻪ ﺩﻟﺖ ﮔﺮﻓﺘﻪ ،
ﺑﺎ ﺗﻮ می باﺭﻥ !
ﺑﺪﻭﻥ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺑﻔﻬﻤﯽ ﻓﻘﻂ ﺩﻭﺳﺸﻮﻥ ﺩﺍﺭﯼ !
ﺍﻧﻘﺪﺭ ﺑﻮﺩﻧﺸﻮﻥ ﺗﻮ ﻟﺤﻈﻪﻫﺎﺕ ﭘﺮﺭﻧﮕﻪ،
ﮐﻪ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﯼ ﻫﻤﻪٔ ﻋﺎﺷﻘﺎﻧﻪﻫﺎﺗﻮ ﺑﺮﺍﺷﻮﻥ ﺑﻨﻮﯾﺴﯽ !
ﺍﯾﻨﺎ ﻫﻤﻮﻧﺎﯾﯿﻦ ﮐﻪ ﻣﺜﻞ ﺧﻮﺍﺑﻬﺎﯼ ﮐﻮﺩﮐﯽ ﺷﯿﺮﯾﻨﻦ،
ﺍﻣﺎ ﺣﯿﻒ ﺧﯿﻠﯽ ﮐﻮﺗﺎﻩ ﺑﺪﻭﻥ ﺩﺭ ﺯﺩﻥ ﻣﯿﺎﻥ ،
ﯾﻮﺍﺷﮑﯿﻢ می رﻥ !
ﺍﯾﻨﺎ ﻫﻤﻮﻥ ﺁﺩﻣﺎﯾﯿﻦ ﮐﻪ ﻫﯿﭽﻮﻗﺖ ﺗﮑﺮﺍﺭﯼ نمی شن،
ﻓﻘﻂ ﺑﺎ ﺭﻓﺘﻨﺸﻮﻥ ﯾﻪ ﻓﺼﻞ ﺳﺮﺩ،
ﺧﯿﻠﯽ ﺳﺮﺩ ﺍﺯ ﺯﻧﺪﮔﯿﺖ ﺷﺮﻭﻉ ﻣﯽﺷﻪ …….
هر وقت تونستی به کسی آرامش ببخشی ..
بدان که عاشق شدی ….





فروردین
۲۸

داشتن ها و نداشتن ها …

“داشتن‌ها” همیشه به انسان کمک نمی‌کنند؛ گاه این “نداشتن‌هاست” که موجب خلق آثار می‌شوند:
آ» : «آرامش» وقتی به سراغت می‌آید که «تلاش» کرده باشی.
ا» : «اعتماد به ‌نفس» یک «سرمایه» است نه یک «کلمه« !
ب» : برای «بهتر» شدن زندگی‌ات، «بهتر» فکر کن! «
پ» : چرکنویس‌های زندگی‌ات گاهی به «پاکنویس» احتیاج دارند! «
ت» : «تفاهم»، درک کردن نیازهای طرف مقابل است نه دانستن نیازهای خود! «
ث» : «ثابت‌قدم بودن»، یکی از راه‌های «موفقیت» است. «
ج» : «جرأت» با داشتن «ترس» به‌وجود می‌آید. «
چ» : «چگونگی برخورد با مشکلات و ناکامی‌ها» مهم است، نه خود مشکلات و ناکامی‌ها! «
ح» : «حاصل» هر زحمتی، رحمت است؛ مطمئن باش! «
خ» : «خداوند» دنیا را به تو نشان ‌می‌دهد؛ تو خودت را به خداوند نشان بده! «
د» : «داشتن‌ها» همیشه به انسان کمک نمی‌کنند؛ گاه این نداشتن‌هاست که موجب خلق آثار می‌شوند. «
ذ» : «ذره‌ ذره‌ی» زندگی‌ات را شکرگزار باش! «
ر» : «رهاشدن» از درد، ابتدای پذیرفتن درد است. «
ز» : «زشت یا زیبا»؛ این بستگی به نگاه تو دارد. «
ژ» : «ژولیدگی و آشفتگی ظاهری» می‌تواند دلیلی بر ژولیدگی و آشفتگی درونی نیز باشد؛ از پایه شروع کن تا به اصل برسی. «
س» : «سلامتی»، ثروتی‌ست که ثروت‌های دیگر را جذب می‌کند. «
ش» : «شکرگزاری» یعنی رسیدن به «شادکامی. «
ص» : «صادقانه» زندگی کن؛ صادقانه جواب بگیر. «
ض» : جلوی ضرر را از هر جا بگیری، منفعت است. «
ط» : «طاقت‌داشتن» در برابر سختی‌ها یعنی روزه داشتن تا هنگام افطار (سختی‌ها می‌روند و جسم و روح پیروز می‌شوند)« .
ظ» : «ظاهر» و باطن اگر به هم نزدیک شوند، آینه می‌شوی! «
ع» : «عشق» به زندگی‌ست نه عادت به زندگی. «
غ» : «غصه ‌خوردن» همچون سبزی نشسته است؛ غصه‌ها را بشور! «
ف» : «فاتح» فردای خود شدن، «امروز» را می‌طلبد. «
ق» : «قدرت» در دیدن معایب نیست؛ در گفتن محاسن است. «
ک» : «کمک کردن» به دیگران در حقیقت، یک نوع کنترل دردهای خودمان نیز هست. «
گ» : «گاهی» شعری زمزمه کن، عکس بگیر، مهمان دعوت کن، یادداشتی بنویس، گاهی از گله و غصه دوری کن؛ ضرر نمی‌کنی! «
ل» : «لحظه‌های» قشنگ زندگی‌ات را تکرار کن! «
م» : «محبت» هم‌چون مادر، منتظر دعوت نمی‌ماند. «
ن» : «ناامیدی» از ندانستن است! «
و» : «وفای‌ به‌ عهد» اولین نشانه برای اعتماد دو قلب است. «
ه» : «هدیه‌ی» خداوند به انسان، «عقل» اوست. «
ی» : «یاور» همیشه همراه، موبایل نیست؛ خداوند است!





فروردین
۲۷

اندیشیدن ……

dolat-abadi

اندیشیدن به اندیشیدن دیگران؛
ترسیدن از اندیشیدن دیگران درباره ی تو؛
این حد بی خودی است.
که تو در خود چندان جلف و سبک شده ای،
که بیم داری از اینکه دیگران چگونه به تو خواهند اندیشید،
هم از این رو هیچت در اندیشه نیست !
جز اینکه به طبع دل دیگران خود را برقصانی و بچرخانی.
پس بی خود شده ای.
از آنکه نقطه ی اطمینان در خود را گم کرده ای،
از دست بداده ای و به اسارت داوری های این و آن درآمده ای.

محمود دولت آبادی | کلیدر





فروردین
۲۶

اسارت آدمیزاد!

مردی کنار بیراهه ای ایستاده بود.
ابلیس را دید که با انواع طنابها به دوش درگذر است.
کنجکاو شد و پرسید: ای ابلیس ، این طنابها برای چیست؟
جواب داد: برای اسارت آدمیزاد !
طنابهای نازک برای افراد ضعیف النفس و سست ایمان ،
طناب های کلفت هم برای آنانی که دیر وسوسه می شوند،
سپس از کیسه ای طناب های پاره شده را بیرون ریخت و گفت : اینها را هم انسان های باایمان که راضی به رضای خدایند و اعتماد به نفس داشتند، پاره کرده اند و اسارت را نپذیرفتند.
مرد گفت طناب من کدام است ؟
ابلیس گفت : اگر کمکم کنی که این ریسمان های پاره را گره زنم،خطای تو را به حساب دیگران می گذارم.
مرد قبول کرد.
ابلیس خنده کنان گفت : عجب ، با این ریسمان های پاره هم می شود انسان هایی چون تو را به بندگی گرفت !





فروردین
۲۵

حرف دل

charlie-chaplin8
گاهی باید حرف نزد !
باید سکوت کرد و در سکوت فکر کرد،
به آدم ها ….
به حرف هایشان ….
به رفتن ها وآمدن هایشان ….
به حرف هایی که دارند و نمی گویند….
به حرف هایی که ندارند و می گویند…..
به روزها….
روزهایی که می آیند و نمی دانی از آنها چه می خواهی …..
روزهایی که گذشتند و نفهمیدی چه می خواستند بگویند ……
گاهی لازم است کوتاه بیایی ………
گاهی نمی توان بخشید و گذشت،
اما می توان چشمان را بست و عبور کرد ….
گاهی مجبور می شوی نادیده بگیری ……
گاهی نگاهت را به سمت دیگر بدوز که نبینی …..
به خود سکوت هم باید فکر کرد،
بیش از همه باید سکوت کرد،
به خاطر حرف هایی که گفتی و نباید می گفتی …..
گاهی برای سقوط نکردن باید سکوت کرد ……
گاهی باید سکوت کرد ،
سکوت ……
شاید خدا حرفی برای گفتن داشته باشد
همیشه نباید حرف زد
گاه باید سکوت کرد
حرف دل که گفتنی نیست !
باید آدمش باشد کسی که با یک نگاه کردن به چشمت تا ته بغضت را بفهمد.

“چارلی چاپلین”





فروردین
۲۴

حق عاشق شدن

dolat-abadi2
عشق مگر حتما باید پیدا و آشکار باشد تا به آدمیزاده حق عاشق شدن، عاشق بودن بدهد؟
گاه عشق گم است؛
اما هست،
هست، چون نیست.
عشق مگر چیست؟
آن چه که پیداست؟
نه، عشق اگر پیدا شد که دیگر عشق نیست.
معرفت است.
عشق از آنرو هست، که نیست.
پیدا نیست و حس می شود.
می شوراند.
منقلب می کند.
به رقص و شلنگ اندازی وا می دارد.
می گریاند.
می چزاند.
می کوباند و می دواند.
دیوانه به صحرا !
…گاه آدم،
خود آدم،
عشق است.
بودنش عشق است.
رفتن و نگاه کردنش عشق است.
دست و قلبش عشق است.
در تو می جوشد،
بی آنکه ردش را بشناسی.
بی آنکه بدانی از کجا در تو پیدا شده،
روییده.
شاید نخواهی هم.
شاید هم بخواهی و ندانی.
نتوانی که بدانی ….

“جای خالی سلوچ – محمود دولت آبادی “





فروردین
۲۳

عقل و عشق

Plato
اگر با دلت چیزی یا کسی را “دوست داری ” زیاد جدی نگیر !
چون ارزشی ندارد !
زیرا کار دل دوست داشتن است .
همانند چشم، که کارش دیدن است.
اما اگر روزی با ” عقلت ” کسی را دوست داشتی،
اگر عقلت عاشق شد،
بدان که چیزی را تجربه می کنی که اسمش “عشق” است.

“افلاطون “





فروردین
۲۲

آنچه در دل ….

روزی ثروتمندی سبدی پر از غذاهای فاسد به فقیری داد.
فقیر لبخندی زد و سبد را گرفته و از قصر بیرون رفت.
فقیر همه آنها را دور ریخت و به جایش گلهایی زیبا وقشنگ در سبد گذاشت و بازگردانید.
ثروتمند شگفت زده شد و گفت: چرا سبدی که پر از چیزهای کثیف بود، پر از گل زیبا کرده ای و نزدم آورده ای ؟!
فقیر گفت: هر کس آنچه در دل دارد می بخشد ….





فروردین
۲۱

چه برسرمان آمده ؟

بدون اهمیت روزها را می گذرانیم ،
کم می خندیم …
تند رانندگی می کنیم …
زود عصبانی می شویم …
زود قضاوت می کنیم …
برای اثبات خود ،
پشت سر دیگران بدگویی می کنیم ،
تا دیروقت بیدار می مانیم ،
خسته از خواب برمی خیزیم ،
کم مطالعه می کنیم …
بیشتر اوقات تلویزیون نگاه می کنیم ،
و به ندرت دعا می کنیم ،
مایملک بسیار داریم ،
اما ارزشهایمان کمتر شده اند ،
بسیار صحبت می کنیم و بسیار دروغ می گوییم !
و به اندازه کافی دوست نمی داریم ….
براستی چه بر سرمان آمده ؟





فروردین
۲۰

با عشق زندگی کن

شخصی بود که تمام زندگی‌اش را با عشق و محبت پشت سر گذاشته بود و وقتی از دنیا رفت همه می‌گفتند: به بهشت رفته‌است.
آدم مهربانی مثل او حتماً به بهشت می‌رفت.
در آن زمان بهشت هنوز به مرحله کیفیت فراگیر نرسیده بود.
استقبال از او باتشریفات مناسب انجام نشد!
دختری که باید او را راه می‌داد، نگاه سریعی به لیست انداخت و وقتی نام او را نیافت، او را به دوزخ فرستاد !
در دوزخ هیچ کس از آدم دعوت‌نامه یا کارت شناسایی نمی‌خواهد،
هرکس به آنجا برسد می‌تواند وارد شود.
آن شخص وارد شد و آنجا ماند.
چند روز بعد، ابلیس با خشم به دروازه بهشت رفت و یقه پطرس قدیس را گرفت !
پطرس که نمی‌دانست ماجرا از چه قرار است پرسید چه شده است؟
ابلیس که از خشم قرمز شده بود گفت: آن شخص را که به دوزخ فرستاده‌اید آمده و کار و زندگی ما را به هم زده‌است !
از وقتی که رسیده نشسته و به حرفهای دیگران گوش می‌دهد،
در چشم‌هایشان نگاه می‌کند و به درد و دلشان می‌رسد،
حالا همه دارند در دوزخ با هم گفتگو می‌کنند،
یکدیگر را در آغوش می‌کشند و می‌بوسند.
دوزخ جای این کارهانیست!
بیایید و این مرد را پس بگیرید.
وقتی راوی قصه‌اش را تمام کرد با مهربانی به من نگریست و گفت:
با چنان عشقی زندگی کن که حتی اگر بنا به تصادف به دوزخ افتادی، خود شیطان تو را به بهشت بازگرداند.





فروردین
۱۹

رقصیدن با زندگی ….!

گاهی بادهای شدید بر درختان چنان می‌وزند که آدمی خیال می‌کند هر لحظه، آن‌ها از ریشه به در خواهند آمد.
اما درختان، خود را جمع کرده و تا حد ممکن خود را خم می‌کنند تا آن مصائب را از کنارشان بگذرانند و سپس باز می‌شوند و سرافراز می‌ایستند و همچنان به خدمت کردن و محبت بی‌دریغ‌شان ادامه می‌دهند.
گاهی موجهای سهمگین، چنان بر علف‌ها و بوته‌های کنار رودخانه سیلی می‌زنند که آدمی دلش برایشان می‌سوزد که دچار اینهمه بی رحمی طبیعت شده‌اند اما آنها خود را نرم می‌کنند و موج بلا از سرشان رد می‌شود و سپس بدون هیچ گله و فغان، خود را مرمت کرده و خود را خرج باشنده‌های دیگر می‌کنند.
گاهی پرندگان دریایی چنان در طوفانهای دریایی، گیج و مضطرب می‌شوند که آدمی آرزوی کمک به آنها را می‌کند، اما آنها با صبر و متانت، خود را از مرکز طوفان رهانیده و در کنار آن‌، به زندگی‌شان ادامه می‌دهند و می‌دانند که آماده‌ طوفانهای سهمگین‌تر دیگری هم هستند.
درختی که خود را جمع‌وجور نکند و به‌اصطلاح با مشت در مقابل درفش بجنگد، از کمر می‌شکند و خود را از خدمت کردن و عشق به آن، محروم می‌کند.
علفی که خود را نرم نکند، از ریشه کنده می‌شود و خود را از رقص با باد‌های بهاری محروم می‌کند.
پرنده‌ی دریایی که بازی شطرنج جهان را به‌خوبی یاد نمی‌گیرد، مات می‌شود و خود را از شادی و آواز محروم می‌کند.
آری! اجداد و نیاکان ما که میلیون‌ها سال با رقص زندگی رقصیده‌اند، می‌دانند که تمام باد و باران‌های سهمگین و تمام طوفانهای زندگی، تجاربی است که باید یاد بگیرند و اگر بتوان کلمه «رنج» را بر آن اطلاق کرد، باید رنج را متحمل شوند تا گنج زندگی، نصیب‌شان شود.
اگر دریایی، موج نداشته باشد و همیشه آرام باشد و هیچ اتفاقی در آن نیفتد، تبدیل به مردابی متعفن خواهد شد.
گر در زندگی هیچ اتفاقی نیفتد و همه ‌چیز حل‌ شده و آماده باشد، بدتر از جهنمی است که ما از آن می‌ترسیم و اگر انسان خیال کند که از روز اول به این دنیا آمده تا هیچ اشتباهی مرتکب نشود و با هیچ مشکلی برخورد نکند، باید اسم انسان را از خود سلب کند …..





فروردین
۱۸

فاصله مشکل یک فرد تا راه چاره آن!

روزی دو مرد جوان نزد استادی آمدند و از او پرسیدند: فاصله بین دچار مشکل شدن تا راه حل یافتن برای حل آن مشکل چقدراست؟
استاد اندکی تامل کرد و گفت: فاصله مشکل یک فرد و راه نجات او از آن مشکل برای هر شخصی به اندازه فاصله زانوی او تا زمین است!
آن دو مرد جوان گیج و آشفته از نزد او بیرون آمدند و در بیرون مدرسه با هم به بحث و جدل پرداختند.
اولی گفت : من مطمئنم منظور استاد معرفت این بوده است که باید به جای روی زمین نشستن از جا برخاست و شخصا برای مشکل راه حلی پیدا کرد. با یک جا نشینی و زانوی غم در آغوش گرفتن هیچ مشکلی حل نمی‌شود.
دومی کمی فکر کرد و گفت : اما اندرزهای پیران معرفت معمولا بارمعنایی عمیق‌تری دارند و به این راحتی قابل بیان نیستند. آنچه تو می‌گویی هزاران سال است که بر زبان همه جاری است و همه آن را می‌دانند. استاد منظور دیگری داشت.
آن دو تصمیم گرفتن نزد استاد بازگردند و از او معنای جمله‌اش را بپرسند.
استاد با دیدن مجدد دو جوان لبخندی زد و گفت: وقتی یک انسان دچار مشکل می‌شود، باید ابتدا خود را به نقطه صفر برساند.
نقطه صفر وقتی است که انسان در مقابل کائنات و خالق هستی زانو می‌زند و از او مدد می‌جوید.
بعد از این نقطه صفر است که فرد می‌تواند برپا خیزد و با اعتماد به همراهی کائنات دست به عمل زند.
بدون این اعتماد و توکل برای هیچ مشکلی راه حل پیدا نخواهد شد.
باز هم می‌گویم فاصله بین مشکلی که یک انسان دارد با راه چاره او، فاصله بین زانوی او و زمینی است که برآن ایستاده است !





فروردین
۱۷

حرف های گفته نشده

می گــــذرند روزهایی که باید بگــــذرند و می مانند چــــیزهایی که باید بمانند !
و دگـــــرگــــون می شوند چیزهایی که باید دگرگون شوند،
و در گـــــذر این ســـــکــوت مـــمتد آدم ها ، حــــــــرف ها جا می مانند،
و فکـــــــــر ها دگرگون می شوند،
و تو می شوی عابرِ ماندگار حرف های گفته نشده ……





فروردین
۱۶

ظاهر آدمها

بعضی ها را ظاهرشان را بگیری، هیچ ندارند !
ظاهر هم که ماندنی نیست،
پس وای وای وای!
گویند: هارون الرشید از بهلول می پرسد: من چقدر می ارزم ؟
بهلول می گوید: مثلاً فلان مبلغ …… !
هارون می گوید: این که گفتی فقط قیمت لباسهای من است !
بهلول نیز می گوید : من هم قیمت آنها را حساب کردم و گفتم وگرنه خودت که هیچ ارزشی نداری …….





فروردین
۱۵

فقر روحی

روزی مرد فقیری از بودا سوال کرد :
“چرا من اینقدر فقیر هستم؟
بودا پاسخ داد: چونکه تو یادنگرفته ای که بخشش کنی !
مرد پاسخ داد : من چیزی ندارم که بتوانم از آن بخشش کنم !
بودا پاسخ داد: چرا ! محدود چیزهایی داری !
یک صورت که می توانی لبخند بر آن داشته باشی،
یک دهان که می توانی از دیگران تمجید کنی،
یک قلب که می توانی بروی دیگران بگشایی،
چشمانی که می توانی با آنها به دیگران با نیات خوب نگاه کنی،
یک بدن که با آن می توانی به دیگران کمک کنی.
در واقع هیچ یک از ما هرگز فقیر نیست.
فقر واقعی فقر روحی ست. ‎





فروردین
۱۴

ایستادگی

albert camus
اگر درد را احساس کردی ،
زنده ای …
اما اگر درد و محنت دیگران را احساس کردی ،
انسانی.
دنبال تغییر دادن جهان نباش !
بلکه ذهنت را نسبت به جهان تغییر بده.
برای آنچه که اعتقاد دارید،
ایستادگی کنید،
حتی اگر هزینه اش تنها ایستادن باشد.

آلبر کامو





فروردین
۱۳

تماشای ذهن

ذهنت را برای چند روز تماشا کن و ببین که چه چیز بیشترین انرژی تو را صرف می کند؟
حسادت؟
شهوت برای قدرت؟
نفس؟
فقط آنچه را بیشترین انرژی تو را می گیرد تماشا کن و ویژگی اساسی خودت را خواهی یافت و این ،
دشمن شماره یک توست ،
چیزی که همیشه فکر می کردی دوست شماره یک توست !
این ویژگی برای کسی ممکن است طمع باشد ،
برای دیگری شاید خشم باشد ،
برای دیگری شاید جنسیت سرکوب شده باشد ،
برای دیگری ممکن است عقده حقارت باشد یا عقده خودبزرگ بینی ،
مهم نیست که چه باشد.
پیدا کردن آن یعنی نیمی از پیروزی ،
و فقط خودت می توانی آن را پیدا کنی.





فروردین
۱۲

آماده دویدن

Nelson-Mandela
هر روز صبح در جنگل آهوئی از خواب بیدار می شود،
که می داند باید از شیر تندتر بدود ،
تا طعمه او نگردد ،
و شیری که می داند،
باید از آهوئی تندتر بدود،
تا گرسنه نماند.
مهم نیست که شیر باشی یا آهو ،
با طلوع هر آفتاب،
با تمام توان آماده دویدن باش !

“نلسون ماندلا”





فروردین
۱۱

بزرگترین درس

Shamlo

بزرگترین درسی که از مردم یاد گرفتم این بود که:

همه تا زمانی کنارت هستند که نفعی براشون داشته باشی،

کارشون که باهات تموم شد ،

می ندازنت دور !

کسی هم که ننداختت دور ،

حتما عاشقته و باید هواشو داشته باشی و بهش توجه کنی.

“احمد شــــاملو”





فروردین
۱۰

فقر ادراک !

Samii
بدترین مصیبت فقر هست !
اما فقر کلا ۲ حالت داره : یکی فقر مالی که گاهی از نوع پوشش افراد معلوم می شه و بیشتر به خود فرد آسیب می رسونه تا دیگران !
نوع دوم خیلی بدتر هست و با نوع پوشش معلوم نمی شه و به خود فرد آسیب نمی زنه ،
ولی دیگران رو کلافه می کنه !
این نوع فقر ،
فقر ادراکی یا کمبود شـــعور هست و تا با همچین انسانی برخورد نداشته باشی متوجه نمی شی !
و بدبختانه بزرگترین ضربه هارو همین افراد می زنن ! ! !

“پروفسور سمیعی”





فروردین
۰۹

دلزدگی ما آدمها

ArthurSchopenhauer

قطعا شغل، نگرانی و گرفتاری، به وفور در سراسر زندگی همه وجود دارد.
اما اگر تمام خواهش ها به محض برانگیخته شدن برآورده شوند،
انسانها چگونه در زندگی خود مشغول باشند و وقت خود را بگذرانند؟
تصور کنید نژاد بشر به مدینه فاضله نقل مکان کند،
جایی که هرچیزی خود به خود به ثمر برسد و کبوتران درحین پرواز بیدرنگ کباب شوند،
جایی که هرکس فورا محبوب خود را پیدا کند و در حفظ و نگهداری او هیچ مانع و مشکلی نداشته باشد.
انسانها از دلزدگی خواهند مرد،
یا خود را حلق آویز خواهند کرد،
یا شاید با هم بجنگند،
یکدیگر را خفه کنند یا بکشند.
بنابراین دچار رنج و درد بیشتری از آنچه اکنون طبیعت برای آنها مقرر نموده،
خواهند شد.

آرتور شوپنهاور





فروردین
۰۸

فراموشی …

کسی گفت چیزی را از یاد برده ام .
مولانا گفت : در این دنیا اگر همه چیز را فراموش کنی باکی نیست.
تنها یک چیز را نباید از یاد برد.
تو برای کاری به دنیا آمده ای که اگر آن را به انجام نرسانی، هیچ کاری نکرده ای.
از آدمی کاری بر می آید که آن کار نه از آسمان بر می آید و نه از زمین و نه از کوه ها،
اما تو می گویی کارهای زیادی از من بر می آید،
این حرف تو،
به این می ماند که شمشیر گرانبهای شاهانه ای را ساطور گوشت کنی و بگویی آن شمشیر را بیکار نگذاشته ام،
یا اینکه در دیگی زرین شلغم بار کنی،
یا کارد جواهر نشانی را به دیوار فرو ببری و کدوی شکسته ای را به آن آویزان کنی،
ای نادان !
این کار از میخی چوبین نیز بر می آید !
خود را اینقدر ارزان مفروش که بسیار گرانبهایی !
بهانه می آوری که من با انجام دادن کارهای سودمند،
روزگار می گذرانم،
دانش می آموزم،
فلسفه و فقه و منطق و ستاره شناسی و پزشکی می خوانم،
اما اینها همه برای توست،
تو برای آنها نیستی.





فروردین
۰۷

تحمل کردن ….

هنر تحمل کردن انسان‌ها را می‌توان با تحمل کردن اشیاء بی‌جان تمرین کرد که به علت خواص مکانیکی یا خواص دیگر فیزیکی‌شان با سرسختی سد راه ما می‌شوند، تمرینی که هر روز میسر است.
وقتی شکیبایی را از این راه کسب کردیم، می‌توانیم در مورد انسان‌ها نیز به کار گیریم.
به این منظور، باید خود را به این فکر عادت دهیم که این مردم نیز مانند اشیاء بی‌جان، اگر مانع آزادی و فعالیت ما می‌شوند، به علت ضرورت ناگزیر طبیعت‌شان چنین تأثیری دارند.
بنابراین، بر‌آشفته‌شدن در برابر چنین انسان‌هایی همان قدر احمقانه است که از سنگی که پیش پایمان می‌غلطد و راهمان را سد می‌کند، خشمگین شویم .

در باب حکمت زندگی | آرتور شوپنهاور





فروردین
۰۶

ریشه دار باش

ریـــشه ی تو،
آگاهی توست یک سنگ به اندازه ای بالا می رود که نیرویی پشت آن باشد.
با تمام شدنِ نیرو، سقوط و افتادن سنگ طبیعی است.
ولی یک گیاه کوچک را نگاه کن!!
که چطور از زیر خاک ها و سنگ ها سر بیرون می آورد و حتی آسفالت ها و سیمان ها را می شکند و سربلند می شود.
اگر تو به اندازه ی این گیاه کوچک،
ریـــشه داشته باشی،
از زیر خاک و سنگ،
و از زیر عـــــادت و غـــــــریزه و از زیر حـــــرف ها و هــــــــــوس ها سر بیرون می آوری و افتخار می آفرینی.
ریـــشه ی تو، همان فـــــهم تو، عـــلاقه ی تو و انتــــخاب توست.





فروردین
۰۵

اشک

اشک ها سرداران بی چون و چرای صورت اند!
فرماندهان بی بدیلی که امر، امر آنهاست.
کافی است اراده کنند، آنگاه بخندی، نخندی، برایشان فرقی نمی کند !
می آیند و می ریزند و می روند.
مخصوصاً همان مواقع که عاجزانه از آنها می خواهی از تو فاصله بگیرند، بیشتر با تو صمیمی می شوند و تنهایت نمی گذارند.
گاهی از سر دلسوزی کنار چشم هایت چنبره می زنند و کسب اجازه می کنند برای دلداری.
گاهی خودشان را شریک شادی هایت می کنند و به پهنای صورتت می ریزند.
گذشته از تمام لحظه هایی که دستت را پیش این و آن رو می کنند، اما بگذار آرام درِ گوشت بگویم دوستشان دارم !
همین فرماندهان بی شرمی که هیچ وقت من را به حال خودم رها نکرده اند را می گویم.
اشک ها همیشه هم بد نیستند.
گاهی برای سبک شدن از سنگینی یک حرف، یک نگاه، یک دلتنگی لازم است بیایند و همراهت باشند.
گاهی برای درک خوشحالی ام از بازگشت دوباره ات به خواب هایم لازم است اشک بریزم.
شاید لازم است گاهی از مرز هایی که برای خودم ساخته ام عبور کنم و همه چیز را بسپارم به این فرماندهان کوچک.
ﺑﺎﻳﺪ ﺑﺎﻭﺭ ﻛﻨﻴﻢ ﺑﻌﻀﻰ ﺗﺠﺮﺑﻪ ﻫﺎ ﺁﻧﻘﺪﺭ ﻋﻤﻴﻘﻦ ﻛﻪ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺍﻭﻥ ﻫﺎ ﺩﻳﮕﻪ ﻫﻴﭽﻮﻗﺖ ﺁﺩﻡ ﺳﺎﺑﻖ ﻧمیﺸﻴﻢ.





فروردین
۰۴

و مامان …..

مامان و بابا داشتند تلویزیون تماشا می کردند که مامان گفت: “من خسته ام و دیگه دیر وقته، میرم که بخوابم.”
مامان بلند شد،
به آشپزخانه رفت و مشغول تهیه ساندویچ های ناهار فردا شد،
سپس ظرف ها را شست،
برای شام فردا از فریزر گوشت بیرون آورد،
قفسه ها را مرتب کرد،
شکرپاش را پرکرد،
ظرف ها را خشک کرد و در کابینت قرار داد و کتری را برای صبحانه فردا از آب پر کرد،
بعد همه لباس های کثیف را در ماشین لباسشویی ریخت،
پیراهنی را اتو کرد و دکمه لباسی را دوخت.
اسباب بازی های روی زمین را جمع کرد و دفترچه تلفن را سرجایش در کشوی میز برگرداند.
گلدان ها را آب داد،
سطل آشغال اتاق را خالی کرد و حوله خیسی را روی بند انداخت،
بعد ایستاد و خمیازه ای کشید،
کش و قوسی به بدنش داد و به طرف اتاق خواب به حرکت درآمد،
کنار میز ایستاد و یادداشتی برای معلم نوشت،
مقداری پول را برای سفر شمرد و کنارگذاشت و کتابی را که زیر صندلی افتاده بود برداشت،
بعد کارت تبریکی را برای تولد یکی از دوستان امضا کرد و در پاکتی گذاشت،
آدرس را روی آن نوشت و تمبر چسباند.
مایحتاج را نیز روی کاغذ نوشت و هر دو را در نزدیکی کیف خود قرار داد.
سپس دندان هایش را مسواک زد.
باباگفت: “فکرکردم گفتی داری میری بخوابی!”
و مامان گفت: “درست شنیدی دارم میرم.”
سپس چراغ حیاط را روشن کرد و درها را بست.
پس از آن به تک تک بچه ها سر زد،
چراغ ها را خاموش کرد،
لباس های به هم ریخته را به چوب رختی آویخت،
جوراب های کثیف را در سبد انداخت،
با یکی از بچه ها که هنوز بیدار بود و تکالیفش را انجام می داد گپی زد،
ساعت را برای صبح کوک کرد،
لباس های شسته را پهن کرد،
جا کفشی را مرتب کرد و شش چیز دیگر را به فهرست کارهای مهمی که باید فردا انجام دهد، اضافه کرد.
سپس به دعا و نیایش نشست.
در همان موقع بابا تلویزیون را خاموش کرد و بدون اینکه شخص خاصی مورد نظرش باشد گفت: “من می رم بخوابم” و بدون توجه به هیچ چیز دیگری، دقیقاً رفت و خوابید!!!!!!!؟





فروردین
۰۳

دنیا

بازیچه بودن این دنیا را زمانی درک خواهی کرد،
که از کف بدهی،
هرآنچه را که فکر می کنی،
بدون آن زندگی ممکن نیست…
آنگاه،
تنها آنگاه خواهی فهمید هنوز زند ه ایی،
و هنوز آسمان آبی است…
و لذت احساسی است بی قید و شرط…
ترسِ از کف دادن،
ریشه تمام رنج های بشری است…
چه محدود انسانهایی که قواعد بازی را فهمیدند و رنج بیهوده نبردند…
و چه بسیار ابلهانی که هر روز از کف می دهند و شاکی روزگار هستند…
به سانِ کودکانی که بازیچه اشان را دیگری برداشته و رفته
… اسباب بازی ها تغییر کرده،
وگرنه هنوز همان کودک شش ساله اند !





فروردین
۰۲

زندگی

هرجا که باشید، همیشه در آغاز کارید.
به همین دلیل، زندگی اینقدر زیبا، جوان و تازه است.
به محض اینکه فکر کنید چیزی کامل شده است، مرده اید؛ کمال مطلق یعنی مرگ.
کمال گرایان، در حال خودکشی اند.
هیچ چیز به کمال مطلق نمی رسد.
هیچ چیز نمی تواند به کمال برسد؛ زیرا زندگی جاویدان است.
همیشه قله های جدیدی در انتظار شماست.
پس از فتح هر قله ای، قله ای جدید شما را بسوی خود فرا می خواند.
همیشه به یاد داشته باشید که هرجا که هستید، تازه در آغازید.
پس همیشه بکر و تازه، همانند یک کودک باقی بمانید و هنر زندگی همین است، همیشه تازه، جوان و جدید باقی ماندن.
به یاد داشته باشید که هر لحظه دری جدید باز می شود.
غیر منطقی به نظر می رسد؛ همیشه فکر می کنیم که اگر آغازی وجود دارد، باید پایانی نیز وجود داشته باشد.
ولی چه می توان کرد !
زندگی از منطق بویی نبرده؛ شروع دارد، ولی بی پایان است.
هرچه واقعا زنده است؛ پایانی ندارد …….