اسفند
۱۵

می ترسم از بعضی آدمها

آدمهایی که !
امروز ؛ دوستت دارند ؛ فردا بدون هیچ توضیحی رهایت می کنند …..
آدمهایی که !
امروز پای درد و دلت می نشینند ؛ فردا بیرحمانه قضاوت می کنند …..
آدمهایی که !
امروز لبخندشان را می بینی ؛ فردا خشم و قهر و نامهربانی شان را …..
آدمهایی که !
امروز قدرشناس محبتت هستند ؛ فردا طلبکار محبتت …..
آدمهایی که !
امروز با تعریف هایشان تو را به عرش می برند ؛ فردا سخت بر زمینت می زنند !





اسفند
۱۴

متعهد

می پرسند مجرد یا متأهل ؟
می گویم متعهد !
چون تجربه نشان داده نه مجرد بودن نشانه تعلق خاطر نداشتن به کسی است ،
و نه متأهل بودن نشانه تعهد و وفاداری.
همه قراردادها را که روی کاغدهای بی جان نمی نویسند،
بعضی از عهدها را روی قلب های هم می نویسیم.
حواستان به این عهدهای غیر کاغذی باشد.





اسفند
۱۳

یک آرزوی زنونه

ماﻣﺎﻥ ﮐﻪ ﺷﺪﻡ :
ﺑﻪ ﭘﺴﺮﻡ ﺧﯿﻠﯽ ﻣﺤﺒﺖ می کنم ﺍﻭﻧﻘﺪﺭﯼ ﮐﻪ ﺑﺰﺭﮒ ﺷﺪ ﺑﺎﻋﺸﻘﺶ ﻣﺚ ﯾﻪ ﭘﺮﻧﺴﺲ ﺭﻓﺘﺎﺭ ﮐﻨﻪ،
ﺗﺎ ﺟﻔﺘﺶ ﺑﻔﻬﻤﻪ ﮐﻪ ﭘﺴﺮﻡ ﺗﻮﺩﺳﺘﺎﯼ ﯾﻪ ﻣﻠﮑﻪ ﺑﺰﺭﮒ ﺷﺪﻩ !!
ﺭﻭﺯﺍ ﺩﺳﺘﺎﺷﻮ می گیرم ﻭ ﭼﻨﻮﻥ ﺑﺎ ﻣﺤﺒﺖ ﺑﻐﻠﺶ می کنم ﮐﻪ ﺑﻐﻞ ﮐﺮﺩﻥ ﻋﺎﺷﻘﻮﻧﻪ ﺭﻭ ﺑﺎ ﺗﻤﻮﻡ ﻭﺟﻮﺩﺵ ﯾﺎﺩ ﺑﮕﯿﺮﻩ !!
ﺑﻬﺶ ﯾﺎﺩ می دﻡ ﮐﻪ ﻫﻤﻪ ﯼ ﺁﺩﻣﻬﺎ ﺧﺼﻮﺻﺎ ﻫﻤﺴﺮﺷﻮﻥ ﺗﺸﻨﻪ ﻣﺤﺒﺘﻨﺪ ﻭ ﭘﻨﻬﻮﻥ ﮐﺮﺩﻥ ﻋﺸﻖ ﻭ ﻋﻼﻗﻪ ﺯﻧﺪﮔﯿﺸﻮ ﺳﺮﺩ ﻣﯽ ﮐﻨﻪ!
ﺑﻬﺶ ﯾﺎﺩ می دﻡ ﮐﻪ ﺧﺎﻧﻤﺎ آﻗﺎ ﺑﺎﻻﺳﺮ ﻭ ﺳﺎﯾﻪ ﯼ ﺳﺮ نمی خوﺍﻥ ، ﻋﺸﻖ ، ﺩﻭﺳﺖ ﻭ ﻫﻤﺮﺍﻩ ﺻﻤﯿﻤﯽ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻥ !
ﺑﻬﺶ ﯾﺎﺩ ﻣﯽ ﺩﻡ ﮐﻪ ﻫﯿﭽﻮﻗﺖ ﺩﻝ ﻋﺸﻘﺶ ﺭﻭ ﻧﺸﮑﻮﻧﻪ ، ﭼﻮﻥ ﺩﯾﮕﻪ ﻧﻤﯽ ﺗﻮﻧﻪ ﺗﺮﻣﯿﻤﺶ ﮐﻨﻪ !!
ﺑﻬﺶ ﯾﺎﺩ می دﻡ ﺍﻭﻧﻘﺪر ﻋﺎﺷﻘﻮﻧﻪ ﺑﻪ ﻋﺸﻘﺶ ﻧﮕﺎه ﮐﻨﻪ ﺍﻧﮕﺎﺭ ﻗﺤﻄﯽ ﺁﺩﻣﻪ !!
ﺑﻪ ﭘﺴﺮﻡ ﯾﺎﺩ ﻣﯽ ﺩﻡ ﮐﻪ ﻋﺸﻘﺸﻮ ﻋﺎﺷﻘﻮﻧﻪ ﺑﻐﻞ ﮐﻨﻪ ﻧﻪ ﺍﺯﺭﻭﯼ ﻋﺎﺩﺕ ﻭ ﻫﻮﺱ !!
ﺑﺮﺍﺵ ﮐﺎﺩﻭ ﻫﺎﯼ ﮐﻮﭼﮏ ﺑﺎ ﻣﻌﻨﯽ ﻣﯽ ﺧﺮﻡ ﺗﺎ ﮐﺎﺩﻭ ﺩﺍﺩﻥ ﺑﻪ ﺁﺩﻡ ﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺩﻭﺳﺘﺸﻮﻥ ﺩﺍﺭﻩ ﺑﺸﻪ ﻓﺮﻫﻨﮕﺶ !!
ﺑﻬﺶ ﺍﻭﻧﻘﺪﺭ ﺣﺮﻓﻬﺎﯼ ﻣﺤﺒﺖ ﺁﻣﯿﺰ ﻣﯽ ﺯﻧﻢ ﮐﻪ ﮐﻼﻡ ﭘﺮ ﻣﻬﺮ ﺑﺸﻪ ﻭﺭﺩ ﮐﻠﻮﻣﺶ !!
ﻫﻤﻪ ﺍﯾﻨﮑﺎﺭﺍ ﺭﻭ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ ﺗﺎ ﭘﺴﺮﻡ ﻫﻤﻮﻧﯽ ﺑﺸﻪ ﮐﻪ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺍﺯ ﺟﻔﺖ ﺍﯾﺪﻩ ﺁﻝ ﺗﻮ ﺫﻫﻨﻢ ﺑﻮﺩﻩ ﻭ ﻫﺴﺖ .
ﺍﺑﻨﻄﻮﺭﯼ ﻫﻢ ﺧﻮﺩﺵ ﺍﺯ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻟﺬﺕ ﺑﺒﺮﻩ ﻭ ﻫﻢ ﺟﻔﺘﺶ !!
ﻣﻦ ﺑﺨﺎﻃﺮ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﯾﻪ ﻣﺮﺩ ﺑﺎﻣﺤﺒﺖ ﺩﯾﮕﻪ ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﺩﻧﯿﺎ ﺍﺿﺎﻓﻪ ﺑﺸﻪ ، ﺣﺘﻤﺎ ﯾﻪ ﺭﻭﺯﯼ ﻣﺎﺩﺭﻣﯽ ﺷﻢ !





اسفند
۱۲

کسی باشد بفهمد …..

همیشه باید کسی باشد تا بغض هایت را قبل از لرزیدن چانه ات بفهمد !
باید کسی باشد که وقتی صدایت لرزید !
بفهمد !
که اگر سکوت کردی بفهمد !
باید کسی باشد !
که اگر بهانه گیر شدی !
بفهمد !
باید کسی باشد که اگر سردرد را بهانه آوردی برای رفتن !
نبودن !
بفهمد !
باید کسی باشد که اگر حرف های بی معنی زدی بفهمد !
باید کسی باشد بفهمد که درد داری !
که زندگی درد دارد !
بفهمد که دلگیری !
بفهمد که دلت برای چیزهای کوچک تنگ شده ! ! !
بفهمد که دلت برای راه رفتن !
برای دویدن !
تنگ شده !
بفهمد که وقتی باران می آید !
برف می بارد !
راه رفتن می شود تنها دغدغه ی زندگیت !
بفهمد ! ! !
همیشه باید کسی باشد،
زیر بــاران باید رفت..
عشــق را زیر باران باید دید.





اسفند
۱۱

روان ساده ، روان پاک

وقتی می شود دقایق عمرت را با آدمهای خوب بگذرانی چرا باید لحظه هایت را صرف آدم هایی کنی که یا دلهای کوچک شان مدام درگیر حسادت ها و کینه ورزی های بچه گانه اند…
یا مدام برای نبودنت، برای خط زدنت تلاش می کنند؟
نه، همیشه جنگیدن خوب نیست!
این روزها فهمیده ام برای اثبات دوست داشتن،
برای به دست آوردن دل آدمها، برای اثبات خوب بودن نباید جنگید!
بعضی چیزها وقتی با جنگیدن به دست می آیند بی ارزش می شوند!
این روزها نسخه فاصله گرفتن را می پیچم برای هرکسی که رنجم می دهد…
این را با خود تکرار می کنم و می بخشمشان…
نه بخاطر اینکه مستحق بخششند!
تنها به این خاطر که “من مستحق آرامشم” ….

فروید از کتاب : روان ساده ، روان پاک





اسفند
۱۰

گاهی …

گاهی دلت بهانه هایی می گیرد که خودت انگشت به دهان می مانی !
گاهی دلتنگی هایی داری که فقط باید فریادشان بزنی اما سکوت می کنی …
گاهی …!!
پشیمانی از کرده و ناکرده ات …
گاهی دلت نمی خواهد دیروز را به یاد بیاوری،
انگیزه ای برای فردا نداری و حال هم که …
گاهی فقط دلت می خواهد زانو هایت را تنگ در آغوش بگیری و گوشه ای،
گوشه ترین گوشه ای… که می شناسی بنشینی و “فقط” نگاه کنی…
گاهی چقــدر دلت برای یک خیال راحت تنگ می شود !





اسفند
۰۹

دوست

دوست خوب غمها را از بین نمی برد،
اما کمک می کند با وجود غمها محکم بایستیم،
درست مثل چتر خوب که باران را متوقف نمی کند،
اما کمک می کند آسوده زیر باران بایستیم . . .
دوست داشتن را باید گفت:
بیشتر دوست نداشتن ها نتیجه ی نگفتن دوست داشتن هاست …..

ویکتور هوگو





اسفند
۰۸

خدا

خدا، چیست؟
کیست؟
کجاست؟
خدا در دستی ست که به یاری می گیری،
در قلبیست که شاد می کنی،
در لبخندیست که به لب می نشانی،
خدا در عطر خوش نانیست که به دیگری می دهی،
درجشن و سروریست که برای دیگران بپا می کنی،
آنجاست که عهد می بندی و عمل می کنی،
خدا در تو،
با تو،
و برای توست ……

سهراب سپهری





اسفند
۰۷

غـار

بیا به غار برگردیم!
به بدوی‌ترین بوسه‌ها که بوی عقدنامه و مهریه نمی‌دادند…
تا عریانی،
زننده به حساب نیاید و زیباترین هدیه‌ی جهان
آتشی باشد که یک روز را صرف روشن کردنش کنم برای تو…
بیا به غار برگردیم!
به روزگاری که مایکروویو و تلویزیون را نمی‌شناخت و در آن رنگین‌کمان اتفاقِ بزرگی بود؛
دندان ‌درد خدا را به یادِ ما می‌آورد
و پیدا کردنِ غذا سفری عظیم به حساب می‌آمد
که به عشق یک لبخندت تن می‌دادم به آن…
بیا به غار برگردیم تا تماشای مهتاب
اثری هم پای دیدنِ فیلم‌های برتولوچی داشته باشد
و سینه‌ریزی از گوش‌ ماهی‌ها
که به دستان خود از ساحل گرد آورده باشمشان با سِتی از برلیان برابری کند…
تصویری از تو را بر دیوار غارمان خواهم کشید
تا باستان ‌شناسان هزار هزاره‌ی دیگر بدانند
انسان کدام عصر، نخستین کاشفِ عشق بود!





اسفند
۰۶

آدم ها

آدم‌ها عطرشان را با خودشان می آورند جا می گذارند و می روند‌‌ !
آدم‌ها یک روز می آیند و روز دیگر می روند ولی .. در خواب‌هایمان می مانند‌ !
آدم‌ها یک روز می آیند و روز دیگر می روند ولی .. دیروز را با خود نمی برند‌‌ !
آدم‌ها می آیند خاطره‌هایشان را جا می گذارند و می روند‌‌ !
آدم‌ها روزی می آیند تمام برگ‌های تقویم بهار می شود روزی می روند و چهار فصل پاییز را با خود نمی برند‌‌ !
آدم‌ها وقتی می آیند موسیقی شان را هم با خودشان می آورند ولی وقتی می روند با خود نمی برند‌‌ !
آدم‌ها می آیند و می روند ولی در دلتنگی هایمان‌‌ .. شعرهایمان‌‌ .. رویاهای خیس شبانه‌‌مان .. می مانند‌‌‌ !
جا نگذارید !
هر چه را که روزی می آورید را با خودتان ببرید‌ !
وقتی که می روید دیگر به خواب و خاطره‌‌‌ی آدم برنگردید …

هرتا مولر





اسفند
۰۵

انتظارات

شکسپیر گفت: من همیشه خوشحالم، می دانید چرا؟
برای اینکه از هیچکس برای چیزی انتظاری ندارم.
انتظارات همیشه صدمه زننده هستند،
زندگی کوتاه است پس به زندگی ات عشق بورز
خوشحال باش ..
و لبخند بزن ..
فقط برای خودت زندگی کن
و قبل از اینکه صحبت کنی، گوش کن
قبل از اینکه بنویسی، فکر کن
قبل از اینکه خرج کنی، درآمد داشته باش
قبل از اینکه دعا کنی، ببخش
قبل از اینکه صدمه بزنی، احساس کن
قبل از تنفر، عشق بورز





اسفند
۰۴

تفاوت آدمها و انسان‌ها

آدم‌ها زندگی می‌کنند… انسان‌ها زیبا زندگی می‌کنند!
آدم‌ها می‌شنوند… انسان‌ها گوش می‌دهند!
آدم‌ها می‌بینند… انسان‌ها عاشقانه نگاه می‌کنند!
آدم‌ها در فکر خودشان هستند… انسان‌ها به دیگران هم فکر می‌کنند!
آدم‌ها می‌خواهند شاد باشند… انسان‌ها می‌خواهند شاد کنند!
آدم‌ها،اسم اشرف مخلوقات را دارند… انسان‌ها اعمال اشرف مخلوقات را انجام می‌دهند!
آدم‌ها انتخاب کرده‌اند که آدم بمانند… انسان‌ها تغییر کردن را پذیرفته‌اند، تا انسان شدند!
آدم‌ها می‌توانند انسان شوند… اما انسان‌ها نمی توانند آدم شوند…

جان سنفورد، کتاب “یار پنهان”





اسفند
۰۳

نیروی باور و تلقین

در یک باشگاه بدنسازی پس از اضافه کردن ۵ کیلوگرم به رکورد قبلی ورزشکاری از وی خواستند که رکورد جدیدی برای خود ثبت کند.
اما او موفق به این کار نشد !
پس از او خواستند وزنه ای که ۵ کیلوگرم از رکوردش کمتر است را امتحان کند.
این دفعه او براحتی وزنه را بلند کرد.
این مسئله برای ورزشکار جوان و دوستانش امری کاملا طبیعی به نظر می رسید اما برای طراحان…این آزمایش جالب و هیجان انگیز بود !
چرا که آنها اطلاعات غلط به وزنه بردار داده بودند !
او در مرحله اول از عهده بلند کردن وزنه ای برنیامده بود که در واقع ۵ کیلوگرم از رکوردش کمتر بود و در حرکت دوم ناخودآگاه موفق به بهبود رکوردش به میزان ۵ کیلوگرم شده بود !
او در حالی و با این «باور» وزنه را بلند کرده بود که خود را قادر به انجام آن می دانست !
هر فردی خود را ارزیابی می کند و این برآورد مشخص خواهد ساخت که او چه خواهد شد.
شما نمی توانید بیش از آن چیزی بشوید که باور دارید «هستید».
اما بیش از آنچه باور دارید «می توانید» انجام دهید.
تو همانی که می اندیشی….





اسفند
۰۲

تصور کن …

تصور کن هیچ بهشتی در کار نیست ! آسان است اگر تلاش کنی …
و هیچ جهنمی در زیر پایمان نیست !
بر بالای سرمان تنها آسمان است …
تصور کن همه ی انسان‌ها برای امروز زندگی می کنند !
تصور کن هیچ کشوری نیست !
تصورش سخت نیست …
هیچ بهانه‌ای ، برای کشتن یا مردن در راهش نیست !
چنان که مذهبی وجود ندارد !
تصور کن همه ی انسان‌ها در صلح زندگی می کنند !
شاید بگویی من رؤیا می بینم … اما من تنها نیستم
! من امیددار روزی هستم ، که تو به ما بپیوندی و جهان یکی شود.
تصور کن مالکیتی وجود ندارد !
تعجب می کنم اگر بتوانی !
نیازی به حرص یا گرسنگی نیست ،
برادری بشر …
تصور کن همه ی مردم، زمین را با یکدیگر قسمت می کنند !
شاید بگویی من رؤیا می بینم … اما من تنها نیستم !
من امیدوار روزی هستم ، که تو به ما بپیوندی و جهان یکی شود.

جان لنون





اسفند
۰۱

دیدار

کاش آدمها می دانستند که در هر دیدار، یک تکه از یکدیگر را با خود می برند.
عده ای فقط غمهایشان را به ما می دهند و چقدر اندک هستند آدمهای سخاوتمندی که وقتی به خانه بر می گردی ،
می بینی که تکه های شادی هایشان را در مشتهای تو جا گذاشته اند.
فروغی چه زیبا می گفت: اگر یاد کسی هستیم، این هنر اوست، نه هنر ما.
چقدر زیباست کسی را دوست بداریم ، نه برای نیاز و نه از روی اجبار و نه از روی تنهایی.
فقط برای اینکه ارزشش را دارد.





بهمن
۳۰

کاکتوس هایتان را رها کنید

اگر کسی به اندازه‌ای که دوستش دارید دوستتان ندارد،
رابطه‌تان را تا نا کجا ادامه ندهید،
به خودتان امید ندهید که بالاخره روزی دوستم خواهد داشت،
اینکه گاهی از طرف او پذیرفته می شوید وگاهی نمی شوید،
کلافه تان خواهد کرد،
گویی در جا می دوید،
هر چقدر تلاش می کنید،
به جایی نمی رسید،
این نرسیدن دایمی خسته تان می کند،
خشمگین می شوید،
افسرده می شوید،
خودتان را قانع نکنید که اگر دوستم نداشت این همه مدت نمی ماند،
او بخاطر خودش با شما مانده،
شما با توجه و محبتی که به او می کنید احساس دوست داشتنی بودن به او می دهید،
غرورش را ارضا می کنید و باعث رشد عزت نفسش می شوید،
پس چرا با شما ادامه ندهد؟
وقتی به کسی که دوستتان ندارد نزدیک می شوید،
گویی به کاکتوس نزدیک می شوید،
هرچه بیشتر نزدیک شوید،
بیشتر زخمی می شوید،
پس کاکتوس هایتان را رها کنید،
در صورتیکه محبوب تان واقعا شما را دوست داشته باشد،
تمام تلاشش را برای جبران رفتارهای متناقض و بی توجهی های گذشته اش انجام می دهد…
کاکتوس هایتان را رها کنید.





بهمن
۲۹

یک حکایت زیبا از دکتر حسابی

روزی یکی از دانشجویان دکتر حسابی به ایشان گفت :

شما سه ترم است که مرا از این درس می اندازید !
من که نمی خواهم موشک هوا کنم !
می خواهم در روستایمان معلم شوم !

دکتر حسابی در پاسخ مطلبی شنیدنی بیان کردند که:

تو اگر نخواهی موشک هوا کنی و فقط بخواهی معلم شوی قبول،
ولی نمی توانی به من تضمین بدهی که یکی از شاگردان تو در روستا، نخواهد موشک هوا کند ! ! !





بهمن
۲۸

لبخند بزن

اﮔﺮ ﺑﺎ ﺷﺨﺼﯽ ﮐﻪ ﺩﻭﺳﺘﺶ ﺩﺍﺭﯼ ﺭﻭﺑﺮﻭ ﺷﺪﯼ ، ﻟﺒﺨﻨﺪ ﺑﺰﻥ ﺗﺎ ﻋﺸﻘﺖ ﺭﺍ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﮐﻨد.
ﺍﮔﺮ ﺑﺎ ﺩﺷﻤﻨﺖ ﺭﻭﺑﺮﻭ ﺷﺪﯼ ، ﻟﺒﺨﻨﺪ ﺑﺰﻥ ﺗﺎ ﻗﺪﺭﺗﺖ ﺭﺍ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﮐﻨﺪ.
ﺍﮔﺮ ﺑﺎ ﺷﺨﺼﯽ ﮐﻪ ﺯﻣﺎﻧﯽ ﺗﺮﮐﺖ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ، ﺭﻭﺑﺮﻭ ﺷﺪﯼ ، ﻟﺒﺨﻨﺪ ﺑﺰﻥ ﺗﺎ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﭘﺸﯿﻤﺎﻧﯽ ﮐﻨﺪ.
ﺍﮔﺮ ﺑﺎ ﻏﺮﯾﺒﻪ ﺍﯼ ﺭﻭﺑﺮﻭ ﺷﺪﯼ، ﻟﺒﺨﻨﺪ ﺑﺰﻥ ﺗﺎ ﺑﺎ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﭘﺎﺳﺨﺖ ﺭﺍ ﺩﻫﺪ.
این رمز موفقیت توست و به قول سهراب سپهری :

زندگی با همه‌ی وسعت خویش محفل ساکت غم خوردن نیست
حاصلش تن به جزا دادن و افسردن نیست
زندگی خوردن و خوابیدن نیست
زندگی جنبش جاری شدن است
از تماشاگاه آغاز حیات تا به جای که خدا می داند





بهمن
۲۷

زن زیباست …

زن زیبـاســت
چه آن زمان که از فرط خستگی چهره اش در هم است
چه آن زمان که خود را می آراید از پس همه خستگیهایش
چه آن زمان که فریاد می زند بر سرت
و تو فقط حرکت زیبای لبهایش را می بینی
چه آن زمان که کودکی جانش را به لبانش رسانده و دست بر پیشانی زده و لبخند می زند
زن زیباست
آن زمانی که خسته از همه تُهمتها و نابرابریها باز فراموشش نمی شود؛
مادر است،
همسر است،
راحت جان است
زن زیباست
زمانی که نداشته های خودت را به حساب ضعفش نگذاشتی
آری زن زیبـــــاست…..





بهمن
۲۶

قانون کائنات

کائنات شما را … مجازات نمی کند
برکت هم نمی بخشد
کنترل هم نمی کند…. کائنات تنها به آن ارتعاشى که از جانب شما ارسال می شود پاسخ می دهد.
شاد بیاندیشى, شادمانى نصیبت می شود،
منفى بیاندیشى، آنچه نصیبت می شود منفی است،
هر سیگنالی که از تو به بیرون ارسال شود.. مثل بازگشت صدا به سویت باز می گردد،
این جهـان کـوه اسـت و فعـل مـا نـدا… سـوى مـا آیـد نـداهـا را صـدا…
رنـج نباید تو را غمگین کند، این همان جایی است که اغلب مردم اشتباه می کنند…
رنج قرار است تو را هوشیار تر کند، چون انسانها زمانی هوشیارتر می شوند که زخمی شوند،
رنج نباید بیچارگی را بیشتر کند.
رنجت را تنها تحمل نکن،
رنجت را درک کن،
این فرصتی است براى بیداری،
وقتی آگاه شوی بیچارگی ات تمام می شود…
اگر که به جاى محبتی که به کسی کردید از او بی مهری دیده اید،
مأیوس نشوید،
چون برگشت آن محبت را از شخص دیگری،
در زمان دیگری،
در رابطه با موضوع دیگری خواهید گرفت.
شک نکنید!
این قانون کائنات است….





بهمن
۲۵

عجایب هفتگانه

از یک گروه از دانش آموز خواستد اسامی عجایب هفتگانه را بنویسند…
علی رغم اختلاف نظر ها، اکثرا اینها را جزو عجایب هفت گانه نام بردند:
اهرام مصر تاج،
محل دره بزرگ (به نام گراند کانیون در امریکا)،
کانال پاناما،
کلیسای پطرس مقدس،
دیوار بزرگ چین،
آبشار نیاگارا.
آموزگار هنگام جمع کردن نوشته های دانش آموزان، متوجه شد که یکی از آنها هنوز کارش را تمام نکرده است.
از دخترک پرسید که آیا مشکلی دارد ؟
دختر جواب داد : بله کمی مشکل دارم، چون تعداد شگفتی ها خیلی زیاد است و نمی دانم کدام را بنویسم !
آموزگار گفت: آنهایی را که نوشته ای نام ببر شاید ما هم بتوانیم کمک کنیم.
دخترک با تردید چنین خواند:
به نظر من عجایب هفت گانه دنیا عبارتند از:
دیدن، شنیدن، لمس کردن، چشیدن، احساس کردن، خندیدن، دوست داشتن.
اتاق در چنان سکوتی فرو رفت که حتی صدای زمین افتادن سنجاق شنیده می شد !
آن چیزهایی که به نظرمان ساده و معمولی می رسند، آنها را نادیده و دست کم میگیریم، حقیقا شگفت انگیزند…
با ملایمت به یادمان می آورند که با ارزش ترین چیزهای زندگی ساخته دست انسان نیستند و آنها را نمی توان خرید،
آن قدر خود را مشغول نکنید که بی توجه از کنارشان بگذرید…





بهمن
۲۴

سهم من از عشق

خیلی قبل تر از بزرگ شدن با همان فهم ساده ی کودکی حواسم جمع شد،
که تمام خواسته هایم بها دارد !
کم یا زیاد،
اما بهاء دارد.
بالغ شدم فهمیدم بها فقط پول نیست !
گرانتر، سنگینتر هم هست، ” قلبم ”
به بیست و پنج رسیدم ” افکارم ” هم قیمت دار شد !
سخت خرج کردم،
ولخرج نبودم،
اما هرچه رفت بر نگشت !
به سی که رسیدم فهمیدم کنار بهای قلبم بهای فکرم ” باورهایم ” نیز رفته اند !
تمامش برای یک ” ماندن ”
یک ” خواستن ”
هر بار بهایی پرداخت کردم،
یک تکه از رویا،
یک تکه از خیال،
یه تکه از امیدم هم رفت !
گیج این داد و ستد بودم،
با تکه های خودم تا سی و یک سال گذشت،
تا فهمیدم تمام قیمت‌هایی که پرداخت کردم،
با قلبم با افکارم با باورهایم پس انداز بوده است،
برای این روزهایم،
برای فهم این روزهایم که دیگر برای چهار فصل ذوق کنم،
اما تغییر نه که راحت تر دل ببندم،
که هرروز را همان روز زندگی کنم ،
و آدمها را برای یک روز رفتنشان دوست داشته باشم،
و برسم به فهمی از زن بودن،
که هر زن هم زمان دختری تازه بالغ شده،
نوعروسی با هزار امید مادری با نوزادی در آغوش،
و یک زن تمام متاهل است،
و این هیچ ربطی به بود و نبود یک مرد ندارد.
سی و یکسال گذشت که فهمیدم سهم من از عشق، بخشیدن است !
ببخشید سی و یکسال و سیزده روز.

” سارا فراهانی ”





بهمن
۲۳

مستحق آرامش

وقتی می شود دقایق عمرت را با آدمهای خوب بگذرانی،
چرا باید لحظه هایت را صرف آدمهائی کنی که یا دلهای کوچکشان مدام درگیر حسادت ها و کینه ورزی های بچه گانه است یا مدام برای نبودنت ، برای خط زدنت تلاش می کنند ؟
نه … جنگیدن همیشه خوب نیست !
این روزها فهمیده ام برای اثبات دوست داشتن برای به دست آوردن دل آدمها برای اثبات خوب بودن نباید جنگید.
بعضی چیزها وقتی با جنگیدن بدست می آیند بی ارزش می شوند …
این روزها نسخه فاصله گرفتن را می پیچم،
برای هرکسی که رنجم می دهد،
این را با خود تکرار می کنم،
و می بخشمشان !
نه بخاطر اینکه آنها مستحق بخششند،
تنها به این خاطر که …
من مستحق آرامشم.





بهمن
۲۲

زندگی ات

ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺍﺕ ﺭﺍ ﻣﻨﻮﻁ ﺑﻪ ﺑﻮﺩﻥ ﻭ ﻧﺒﻮﺩﻥ ﺁﺩﻣﻬﺎ ﻧﮑﻦ ..
ﺭﻭﯼ ﭘﺎﻫﺎﯼ ﺧﻮﺩﺕ ﺑﺎﯾﺴﺖ ﺗﺎ ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ ﺍﺕ ﺭﺍ ﺑﯿﻬﻮﺩﻩ ﻧﯿﺎﺑﯽ ﻭ ﻫﯿﭽﮑﺲ ﺭﺍ ﺑﻬﺘﺮﯾﻨﻪ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺍﺕ ﺧﻄﺎﺏ ﻧﮑﻦ …
یاﺩﺕ ﺑﺎﺷﺪ ﺁﺩﻣﻬﺎ ﺑﻬﺘﺮﯾﻦ ﮐﻪ ﺧﻄﺎﺏ ﺷﻮﻧﺪ ﺧﯿﺎﻻﺗﯽ می شوﻧﺪ ..
ﻫﻮﺍ ﺑﺮﺷﺎﻥ می دﺍﺭﺩ ﻭ ﺗﻮﺭﺍ ﺑﻪ ﻫﺮ ﺟﻬﺖ ﮐﻪ ﺑﺨﻮﺍﻫﻨﺪ می برند …
زﻧﺪﮔﯽ ﺍﺕ ﺭﺍ ﮐﻪ ﻣﺸﺮﻭﻁ ﺑﻪ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﮐﻨﯽ ﺟﺎﯾﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﮐﺸﻒ ﺧﻮﺩﺕ ﺑﺎﻗﯽ ﻧﻤﯽ ﮔﺬﺍﺭﯼ ..
آﺩﻣﻬﺎ ﮐﻪ ﻣﻬﻢ ﺗﻠﻘﯽ ﺷﻮﻧﺪ ﺗﻐﯿﯿﺮﺕ می دﻫﻨﺪ،
ﺁﻧﻮﻗﺖ ﺗﻮ می ماﻧﯽ ﻭ ﯾﮏ ﺩﻭﮔﺎﻧﮕﯽ ﺷﺨﺼﯿﺖ !
ﯾﺎﺩﺕ ﺑﺎﺷﺪ ﮐﺴﯽ ﺑﻬﺘﺮﯾﻨﻪ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺍﺕ می شوﺩ ﮐﻪ ﺧﻮﺩﺵ ﺑﺨﻮﺍﻫﺪ ..
ﻣﺒﺎﺩﺍ ﻋﺮﻭﺳﮏ ﺧﯿﻤﻪ ﺷﺐ ﺑﺎﺯﯼ ﺁﻟﺖ ﺩﺳﺖ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﺷﻮﯼ،
ﻣﮕﺬﺍﺭ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺍﺕ ﻣﺤﺘﺎﺝ ﺗﺄﯾﯿﺪ ﮔﺮﻓﺘﻦ ﺍﺯ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﺑﺎﺷﺪ ..
با ﺩﻫﻦ ﮐﺠﯽ ﺑﻪ ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ ﺩﺭﻭﻧﯽ ﺍﺕ، ﺣﻔﻆ ﻇﺎﻫﺮ ﮐﻦ ..
اﺯ ﺗﺮﺱ ﺑﯽ ﮐﺴﯽ ﺑﻪ ﺁﻏﻮﺷﻬﺎﯼ ﭘﯿﺶ ﭘﺎ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ ﭘﻨﺎﻩ ﻧﺒﺮ،
ﻫﺮ ﺗﺎﺯﻩ ﻭﺍﺭﺩ، ﺭﻧﺠﯽ ﺗﺎﺯﻩ ﺍﺳﺖ .
ﯾﺎﺩﺕ ﺑﺎﺷﺪ ﺗﺎﺯﻩ ﻭﺍﺭﺩﻫﺎ ﻫﻢ ﺍﺯ ﺗﺮﺱ ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ ﺑﻪ ﺁﻏﻮﺵ ﺗﻮ ﭘﻨﺎﻩ ﻣﯽ ﺁﻭﺭﻧﺪ …
ﺩﺳﺖ ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ ﺍﺕ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺳﻤﺖ ﻫﯿﭽﮑﺲ ﺩﺭﺍﺯ ﻧﮑﻦ،
ﺗﺎ ﻣﻨﺖ ﻫﯿﭻ ﺧﺎﻃﺮﻩ ﯼ ﺍﺷﺘﺒﺎﻫﯽ ﺑﺮ ﺳﺮ ﺑﯽ ﮐﺴﯽ ﺍﺕ ﻧﺒﺎﺷﺪ.
ﺟﻬﺎﻥ ﺍﺯ ﭼﺸﻢ ﺗﻮ ﻧﺨﻮﺍﻫﺪ ﺍﻓﺘﺎﺩ،
ﻣﺎﺩﺍﻣﯽ ﮐﻪ ﺍﺯ ﭼﺸﻤﻬﺎﯼ ﺧﻮﺩﺕ ﻧﯿﻔﺘﺎﺩﻩ ﺑﺎﺷﯽ …

سیمین بهبهانی





بهمن
۲۱

نسلِ بلاتکلیف

پدرم دلواپسِ آینده‌ی خواهرم است، اما حتی یک ‌بار هم اتفاق نیفتاده که با هم به کافی شاپ بروند، در خیابان قدم بزنند و گاهی بلند بلند بخندند.
خواهرم نگرانِ فشارِ کاریِ پدرم است، اما حتی یک ‌بار هم نشده که خواسته‌هایش را به تعویق بیاندازد، تا پدر برای مدتی احساسِ آرامش کند.
مادرم با فکرِ خوشبختیِ من خوابش نمی‌برد، اما حتی یک ‌بار هم نشده که با من در موردِ خوشبختی‌ام صحبت کند و بپرسد: پسرم چه چیزی تو را خوشحال‌ می‌کند؟
من با فکرِ رنج و سختیِ مادرم از خواب بیدار می‌شوم، اما حتی یک ‌بار هم نشده که دستش را بگیرم، با او به سینما بروم، با هم تخمه بشکنیم، فیلم ببینیم و کمی به او آرامش بدهم.
ما از نسلِ آدم‌های بلاتکلیف هستیم، از یک‌طرف در خلوتِ خود، دلمان برای این و آن تنگ می‌شود، از طرف دیگر، وقتی به هم می‌رسیم، لال‌مانی می‌گیریم !
انگار نیرویی نامرئی، فراتر از ما وجود دارد که دهانمان را بسته تا مبادا چیزی در موردِ دل‌تنگی‌مان بگوئیم !
تکلیفمان را با خودمان روشن نمی‌کنیم، یکدیگر را دوست می‌داریم اما آنقدر شهامت نداریم که دوست‌ داشتن‌مان را ابراز کنیم….





بهمن
۲۰

احمق شناسی

کسی که دربارۀ پول و دستمزدش زیاد اصرار نمی کند و خیال می کند دیگران انصاف و شعور دارند، احمق نیست، مناعت طبع دارد.
کسی که برای شنیدن حرف ها و شعرها و قصه ها و آثار هنری یک جوان بی تجربه وقت می گذارد و حوصله به خرج می دهد، احمق نیست، انسان است.
کسی که به موقع می آید و برای با کلاس بودن ! ، عده ای را منتظر نمی گذارد، احمق نیست، منظم و محترم است.
کسی که به دیگران اعتماد می کند و آنها را سر سفرۀ خود می نشاند و به خانه اش راه می دهد یا به محفل دوستانه و چای و قهوه ای دعوت می کند و صمیمانه و دوستانه رفتار می کند، احمق نیست، متواضع و مهربان است.
کسی که کتاب هایش را، یادداشت ها و جزوه هایش را به دیگران می دهد، احمق نیست، مهربان و منصف است.
کسی که برای حل مشکلات دیگران به آنها پول قرض می دهد یا ضامن وام آنها می شود و به دروغ نمی گوید که ندارم و گرفتارم، احمق نیست. کریم و جوانمرد است.
کسی که از معایب و کاستی های دیگران، در می گذرد و بدی ها را نادیده می گیرد، احمق نیست، شریف است.





بهمن
۱۹

دوتائى ها

انسان ۲ نوع معلم دارد: آموزگار و روزگار. هرچه با شیرینی از اولی نیاموزی، دومی با تلخی به تو می آموزد…
انسانها؛ در دو صورت چهره واقعی خودشان را نشان می دهند: اول، بدانند کامل به خواسته هایشان رسیده اند، دوم اینکه بدانند هرگز به خواسته هایشان نمی رسند . . .
دو چیز شما را تعریف می کند: بردباری تان، وقتی هیچ چیز ندارید و نحوه رفتارتان، وقتی همه چیز دارید….
تنها دو روز در سال هست که نمی تونی هیچ کاری بکنی، یکی دیروز و یکی فردا ….
دو شخـص به تـو می آمـوزد: یکی آمـوزگـار، یکی روزگـار. اولی به قیمت جـانش، دومی به قیمت جـانت ….
آدما دو جور زندگی می کنن : یا غرور شونو زیر پاشون می ذارن و با انسانها زندگی می کنن، یا انسانها رو زیر پاشون می ذارن و با غرورشون زندگی می کنن ….
رابطه ها در دو حالت قشنگ می شن: اول پـیـدا کـردن شـبـاهت ها، دوم احترام گذاشتن به تفاوتها.





بهمن
۱۸

بعضی آدمها دنیا رو زیبا می کنند

آدمایی که هروقت ازشون بپرسی چطوری؟
میگن: خوبم
وقتی می بینن یه گنجشک داره رو زمین غذا می خوره راهشون رو کج می کنن که اون نپره …
اگه یخ ام بزنن، دستتو ول نمی کنن بزارن تو جیبشون..
آدم هایی که با صد تا غصه تو دلشون بازم صبورانه پای درد دلات می شینن،


همینها هستند که دنیا را جای بهتری می کنند؛

مثل آن راننده تاکسی که حتی اگر در ماشینش را محکم ببندی بلند می گوید:
روز خوبی داشته باشی..
آدمهایی که توی اتوبوس وقتی تصادفی چشم در چشمشان می شوی،
رو بر نمی گردانند لبخند می زنند و هنوز نگاه می کنند..
دوستهایی که بدون مناسبت کادو می خرند و می گویند:
این شال پشت ویترین انگار مال تو بود..
یا گاهی دفتر یادداشتی، کتابی..
آدمهایی که از سر چهارراه، نرگس نوبرانه می خرند و با گل می روند خانه،
آدمهای پیامکهای آخرشب،
که یادشان نمی رود گاهی قبل از خواب؛

به دوستانشان یادآوری کنند که چه عزیزند..
آدمهای پیامکهای پُرمهر بی بهانه،

حتی اگر با آنها بدخلقی و بیحوصلگی کرده باشی ..
کسانیکه غم هیچکس را تاب نمی آورند و تو را به خاطر خودت می خواهند…





بهمن
۱۷

حق نداری

ﻭﻗﺘﻲ ﺍﺯ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻦ ﻛﺴﯽ ﻣﻄﻤﺌﻦ نیستی “ﺣﻖ ﻧﺪﺍﺭﯼ” ﺩﺳﺘﺎﺷﻮ ﺑﮕﻴﺮی ﻛﻪ ﺑﻪ ﺩﺳﺘﺎﺕ ﻋﺎﺩﺗﺶ ﺑﺪﯼ…
ﻭﻗﺘﻲ کسی ﺭﻭ ﺳﻬﻢ ﺧﻮﺩﺕ نمی دونی “ﺣﻖ ﻧﺪﺍﺭی” ﭘﻴﭻ ﻭ ﺗﺎﺏ ﺑﺪﻧﺶ ﺭﻭ ﺯﻳﺮ ﻭ ﺭﻭ ﻛﻨﯽ…
ﻭﻗﺘﻲ ﻣﻮﻧﺪﻧﯽ نیستی “ﺣﻖ ﻧﺪﺍﺭﯼ” ﺍﺯ ﺁﻳﻨﺪﻩ ﻫﺎﯼ ﺧﻮﺵ ﺑﺎﻫﺎﺵ ﺣﺮﻑ ﺑﺰﻧﯽ ﻭ ﺑﺮﺍﺵ ﺭﻭﻳﺎ ﺑﺴﺎﺯﯼ…
ﻭﻗﺘﯽ ﺩﻟﺖ ﺑﻪ ﺑﻮﺩﻧﺶ ﺷﻚ ﺩﺍﺭﻩ “ﺣﻖ ﻧﺪﺍﺭﯼ” “ﺑﻬﺶ ﺑﮕﯽ ﻋﺸﻘﻢ .”
ﻭﻗﺘﻲ ﻫﻤﻴﺸﻪ ﺩﻧﺒﺎﻝ ﻳﻪ ﺣﺮﻓﯽ،
ﺑﺤﺜﯽ،
ﺳﻨﺪﯼ،
ﺑﻬﺎﻧﻪ ﺍﯼ ﻛﻪ ﺗﺮﻛﺶ ﻛﻨﯽ،
“ﺣﻖ ﻧﺪﺍﺭﯼ ” ﺍﺩﻋﺎﯼ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻦ ﻛﻨﯽ…
ﻭﻗﺘﻲ ﺑﻪ ﺍﻋﺘﻤﺎﺩ کسی ﺗﻜﻴﻪ ﮔﺎﻩ ﺷﺪﯼ،
“ﺣﻖ ﻧﺪﺍﺭﯼ” ﺯﻣﻴﻨﺶ ﺑﺰﻧﯽ…
حق نداری……





بهمن
۱۶

گذشته و امروز

تاوان حرف هایی که نمی توانیم بزنیم…
موهای سفیدی ست که لابلای موهایمان داریم …
ولی به همه می گوییم ارثیست…!!
اگر عقل امروزم را داشتم کارهای دیروزم را نمی کردم،
ولی اگر کارهای دیروزم را نمی کردم،
عقل و تجربه امروزم را نداشتم !!!
رنجهایم را داخل کیسه ریختم و دم در گذاشتم،
اما فرشتگان برایم باز فرستادند !
معطر به عطر بهشتی،
تا هرگز یادم نرود،
روزی همین رنجها بود که راه نجات را به من آموخت،
همین رنجها بود که راه درست زیستن را به من هدیه داد،
رنجهایم را بوسه میزنم،
و در صندوق گنجهایم می گذارم،
گذر زمان جواهرشان می کند.
از آنچه بر سرتان گذشته نهراسید !
حتی فرار نکنید !
بلکه دوستش بدارید.
همان گذشته بود که امروز شما را ساخته،
امروز را دریابید تا فردایی خوش بسازید.