مرداد
۲۴

لذت بردن را یادمان ﻧﺪﺍﺩﻧﺪ !

از گرما می نالیم.
از سرما فرار می کنیم.
در جمع، از شلوغی کلافه می شویم و در خلوت، از تنهایی بغض می کنیم.
تمام هفته منتظر رسیدن روز تعطیل هستیم و آخر هفته هم بی حوصلگی تقصیر غروب جمعه است و بس!
ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺩﺭﺍﻧﺘﻈﺎﺭ ﺑﻪ ﭘﺎﯾﺎﻥ ﺭﺳﯿﺪﻥ ﺭﻭﺯﻫﺎﯾﯽ ﻫﺴﺘﯿﻢ ﮐﻪ ﺑﻬﺘﺮﯾﻦ ﺭﻭﺯﻫﺎﯼ ﺯﻧﺪﮔﯿﻤﺎﻥ ﺭﺍﺗﺸﮑﯿﻞ میﺪﻫﻨﺪ…
ﻣﺪﺭﺳﻪ..
ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻩ ..
ﮐﺎﺭ..
ﺣﺘﯽ ﺩﺭﺳﻔﺮﻫﻤﻮﺍﺭﻩ ﺑﻪ ﻣﻘﺼﺪ ﻣﯽ ﺍﻧﺪﯾﺸﯿﻢ ﺑﺪﻭﻥ ﻟﺬﺕ ﺍﺯ ﻣﺴﯿﺮ!
ﻏﺎﻓﻞ ﺍﺯ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻫﻤﺎﻥ ﻟﺤﻈﺎﺗﯽ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ می خوﺍﺳﺘﯿﻢ ﺑﮕﺬﺭﻧﺪ و اینکه می توانیم از کوچکترین چیزها لذت ببریم .
آیاﻣﺸﮑﻞ ﻣﺎ ﺩﺭﻓﻬﻢ ﺯﻧﺪﮔﯿﺴﺖ؟





مرداد
۲۳

معمولی بودن

فهمیده ام که معمولی بودن شجاعت می خواهد.
آدم اگر یاد بگیرد معمولی باشد نه نقاشی را می گذارد کنار،
نه دماغش اگر معمولی است را عمل می کند،
نه غصه می خورد که ماشینش معمولی است،
نه حق غذا خوردن در یک سری از رستوران های معمولی را از خودش می گیرد،
نه حق لبخند زدن به یک سری آدمها را،
نه حق پوشیدن یک سری لباس ها را.
حقیقت این است که “ترین” ها همیشه در هراس زندگی می کنند.
هراس هبوط (سقوط) در لایه آدم های “معمولی”
و این هراس می تواند حتی لذت زندگی،
نوشتن،
درس خواندن،
نقاشی کشیدن،
ساز زدن،
خوردن، نوشیدن و پوشیدن را از دماغشان دربیاورد.
تصمیم گرفته ام خودِ معمولی م را پرورش دهم.
نمی خواهم دیگر آدم ها مرا فقط با “ترین”هایم به رسمیت بشناسند.
از حالا خودِ معمولی م را به معرض نمایش می گذارم و به خود معمولی ا م عشق می ورزم و به آدم ها هم اجازه دهم به منِ معمولی عشق بورزن.





مرداد
۲۲

آدم ها

شازده کوچولو پرسید: پس آدم ها کجا هستند ؟
آدم در بیابان احساس تنهایی می کند !
مار گفت: آدم با آدم ها هم احساس تنهایی می کند ….

شازده کوچولو – آنتوان دوسنت اگزوپری





مرداد
۲۱

گذشت

بزرگوارانه سکوت می‌‌کنیم . .
صبورانه بغض مان را فرو می دهیم،
محجوبانه لبخند می‌زنیم،
و چنان قاطعانه شانه‌هایمان را بالا می‌‌اندازیم،
انگار هیچ اتفاقی نیفتاده است !
انگار هیچ چیزی احساسِ بکرِ ما را خدشه دار نکرده است !
انگار رنجیدن، حسِ غریبی ‌ست،
فرسنگ‌ها دور از حضورِ بی‌ گفتارِ ما،
می گذاریم هرطور دلشان می‌‌خواهد در مورد ما فکر کنند،
هر طور دلشان می‌خواهد با ما رفتار کنند،
اجازه می دهیم خود را حق به جانب بدانند !
تنها که می‌‌شویم شبیهِ یک ببرِ زخمی به دیواره‌های روحمان پنجه می‌‌کشیم،
و قلبمان را پر از دردِ نعره‌هایی‌ می‌کنیم،
که جز بر خود و تنهایی بی‌ انتهایمان بر دیگری روا نداریم !
تقصیرِ ما نیست تلخی‌ این تکرار،
ریشه در بی‌ پشتوانگی صداقتِ ما دارد.
هنوز راهِ زیادی پیش رو داریم تا یاد بگیریم که گذشت، واژه ایست که در فرهنگِ لغات هر کسی‌ معنای خاصِ خودش را می‌‌دهد.





مرداد
۲۰

اونی که …

ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﻫﺮ ﺑﺤﺚ ﻭ ﺑﮕﻮ ﻣﮕﻮﯾﯽ .. ،
ﺍﻭﻧﯽ ﮐﻪ ﺍﻭﻝ ﻣﻌﺬﺭﺕ ﺧﻮﺍﻫﯽ ﮐﻨﻪ ،
ﺷﺠﺎﻉ ﺗﺮﯾﻨﻪ …
ﺍﻭﻧﯽ ﮐﻪ ﺍﻭﻝ می بخشه ،
ﻗﻮﯼ ﺗﺮﯾﻨﻪ …
ﻭ ﺍﻭﻧﯽ ﮐﻪ ﺯﻭﺩﺗﺮ ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ می کنه ،
ﺧﻮﺷﺒﺨﺖ ﺗﺮﯾﻨﻪ … ،
ﺑﻪ ﻫﺮﮐﺴﯽ ﻣﺤﺒﺖ ﮐﻨﯽ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺳﺎﺧﺘﯽ ﻭ ﺑﻪ ﻫﺮﮐﺴﯽ ﺑﺪﯼ ﮐﻨﯽ ﺑﻪ ﺍﻭ ﺑﺎﺧﺘﯽ ؛
ﭘﺲ ﺑﺴﺎﺯ ﻭ ﻧﺒﺎﺯ.
ﻗﺪﺭﺕ ﮐﻠﻤﺎﺗﺖ ﺭﺍ ﺑﺎﻻ ﺑﺒﺮ ﻧﻪ ﺻﺪﺍﯾﺖ ﺭﺍ
ﺍﯾﻦ ﺑﺎﺭﺍﻥ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺑﺎﻋﺚ ﺭﺷﺪ ﮔﻠﻬﺎ می شود ﻧﻪ ﺭﻋﺪ ﻭ ﺑﺮﻕ ….
ﺻﻔﺮ ﺑﺎﺵ !!!..
ﻫﻤﺎﻥ ﺩﺍﯾﺮﻩ ﯼ ﺳﺎﺩﻩ ﻭ ﺧﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﺑﺎ ﺣﻀﻮﺭﺵ ﺭﻭﺑﺮﻭﯼ ﻫﺮ ﻋﺪﺩﯼ ،
ﺁﻥ ﺭﺍ ﺗﺎ ﺩﻩ ﻫﺎ ﻭ ﺻﺪﻫﺎ ﺑﺮﺍﺑﺮ ﺍﺭﺯﺵ می بخشد.
ﺳﻮﺯﺵ ﺷﻼﻗﯽ ﮐﻪ ﺑﯿﺪﺍﺭﻡ ﮐﻨﺪ ﺑﻬﺘﺮ ﺍﺯ ﻧﻮﺍﺯﺵ ﺩﺳﺘﯽ ﺳﺖ ﮐﻪ ﺧﻮﺍﺑم کند.
ﺍﺑﺮﺍﺯ ﯾﮏ ﮐﻠﻤﻪ ﺩﻟﮕﺮﻡ ﮐﻨﻨﺪﻩ ﺑﻪ ﻓﺮﺩﯼ ﺩﺭﻣﺎﻧﺪﻩ ،
ﺍﺭﺯﺷﺶ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺍﺯ ﺳﺎﻋﺘﻬﺎ ﺗﻌﺮﯾﻒ ﻭ ﺗﻤﺠﯿﺪ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﮐﺎﻣﯿﺎﺑﯽ ﺍﻭﺳﺖ .
ﺻﺪﺍﻗﺖ، ﯾﮏ ﻫﺪﯾﻪ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﮔﺮﺍﻥ ﻗﯿﻤﺖ ﺍﺳﺖ ﺁﻥ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﻫﺎﯼ ﺍﺭﺯﺍﻥ ﺍﻧﺘﻈﺎﺭ ﻧﺪﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺵ.





مرداد
۱۹

لایه ای از حزن

شاید دیگر زندگی برایت معنایی ندارد و مثل گذشته ها زندگیت شیرین نیست.
مثل آن روزهایی که ساعت ها به تماشای ابرها می نشستی و به دنبال شکل های متفاوت بودی،
یا به جستجوی سیاره ها و سفینه ها در شب به آسمان خیره می شدی،
و یا ساعت ها نظاره گر پرنده ها و حیوانات بودی بی آنکه خستگی بر تو غلبه کند.
شاید در آن دوران کمتر بی حوصله می شدیم و لذت بیشتری از زندگی می بردیم.
هرچه بزرگتر می شویم نسبت به اطرافمان بی توجه تر می شویم،
و کمتر چیزی پیدا می شود تا توجه مان را به خود جلب کند.
ولی برای بازیافتن شور زندگی،
لازم نیست کودک باشیم و به دوران کودکی بازگردیم،
به آنچه نیاز داریم زنده نگه داشتن آن در وجودمان است.
همان احساسی که ساعت ها لبخند را بر لبانمان جاری می ساخت و به زندگیمان هیجان می بخشید.
این احساس، در وجود همه ما هست،
اما شاید لایه ای از حزن آن را فرا گرفته است!





مرداد
۱۸

آنگاه تو از عشق سرشار می شوی…

هستی چون دریاست و ما امواجی هستیم که در زیر نور خورشید به رقص و آواز در می آییم.
پیوسته پدید و ناپدید می شویم.
موج هیچ تولد و مرگی ندارد، بلکه جاودان است.
در ظاهر اینگونه به نظر می رسد که موج متولد می شود و می میرد،
اما فقط در ظاهر اینگونه است، زیرا موج همانی که بود باقی می ماند.
موج گاهی آشکار است.
گاهی با اشتیاقی شدید برای لمس آسمان،
برای رسیدن به ستارگان به سوی خورشید خیز بر می دارد و لحظه ای بعد در ژرفای دریا فرو می رود و می آرامد.
مرگ استراحت اوست و وقتی استراحت به پایان می رسد، دوباره برمی خیزد.
این چرخه ابدی است.
ما بارها و بارها می آییم و می رویم.
نباید از مرگ ترسید، ‌زیرا مرگ دروغین است.
تولد نیز همینطور.
ما قبل از تولد وجود داشتیم و بعد مرگ نیز همچنان وجود خواهیم داشت.
آنگاه که جاودانگی ات را احساس کنی،‌ نه اینکه باور کنی، بلکه تجربه کنی،‌ تمام ترسهایت ناپدید می شوند.
انرژی ای که درترس نهان بود آزاد می شود و به عشق دگرگون می شود.
آن همان انرژی است که به ترس تبدیل شده بود.
آنگاه که ترسی وجود نداشته باشد انرژی عظیم آن رها و به عشق تبدیل می شود.
با پراکنده شدن از تو به دیگران می رسد.
آنگاه تو از عشق سرشار می شوی…





مرداد
۱۷

یک نفر …

به گمـــــــــانم در زنــــــــدگی هرکس بـــــاید یک نفر باشد
مرد و زن بـــــــودنش مهــــــــــم نیست
فقط باید یــــــک نفــــــــر باشد
یک آدم
یک دوســــــت
یک همـــــــدم
یک رفیـــــــــق
یک نفـــــــــر که جــــــــویای حالـــــــــت باشد
که نگرانـــــــت باشد
که تو را بهتـــــــر از خــــــــودت بشناسد
یک نفر که شماره اش را بگیری و بگویی حالم بد است
شنیدن همین یک جمله کافیست تا کار وزندگی اش را تعطیل کند
و به سرعت باد خودش را به تو برساند
آخر خوشبختـــــــــیست یک نفر در زنـــــــــدگیت باشد
که تنها نباشی
که تنـــــــــــها نمــــــــــــانی.





مرداد
۱۶

جوانمرد ، نام دیگر تو

مردی به زیارت می رفت.
جوانمرد به او رسید و پرسید کجا می روی ؟
مرد گفت : به زیارت می روم ، به دیاری.
جوانمرد گفت : چه می خواهی و چه طلب می کنی از زیارت؟
مرد گفت : خدا را طلب می کنم !
جوانمرد گفت : خـــدای دیار خود را چه کرده ای که به دیار دیگر در طلبش می روی ؟
پیامبر ، ما را گفت : علم را به چین اگر باشد ، جستجو کنید اما نگفت برای جستجوی خدا نیز باید به جائی رفت !
جوانمرد می رفت و با خود می گفت : مردم ، خدا را در مسجد می جویند ،ما هر جا که هستیم مسجد است.
مردم ، مبــارکی را در رمضــان می یابند و ما ماههایمـان همه رمضــان است.
مردم ، عیــدشان آدینه است و ما هر روزمان عید و آدینه است …

عرفان نظرآهاری – از کتاب : جوانمرد ، نام دیگر تو





مرداد
۱۵

گذشته و زندگی ….

گذشته گور شماست.
قلب خود را به آنچه پیش رویتان است، ‌باز کنید.
به خورشید در حال طلوع خوشامد بگویید.
از موهبتهای فراوان زندگی سپاسگزاری کنید،‌ ولی هرگز به آنها نچسبید.
اگر بتوانید این نکات را به خاطر داشته باشید،‌ زندگی تان رشد می کند و بالغ می شود.
هر گام و هر ماجرای جدید،‌
غنایی تازه به همراه دارد و هنگامیکه زندگی تبدیل به پو یایی شود،
با فرا رسیدن مرگ به قدری غنی هستید و به اندازه ای آگاهی دارید که مرگ نمی تواند چیزی از شما بگیرد.
مرگ فقط به سراغ کسانی می رود که زندگی نکرده اند.





مرداد
۱۴

لحظات زندگی

مردی در حال مرگ بود.
وقتی که متوجه مرگش شد، خدا را با جعبه ای در دست دید !
خدا: وقت رفتنه !
مرد: به این زودی ؟ من نقشه های زیادی داشتم !
خدا: متاسفم ولی وقت رفتنه.
مرد: در جعبه ات چی دارید ؟
خدا: متعلقات تو را.
مرد: متعلقات من؟ یعنی همه چیزهای من ؛ لباسهام ، پولهایم و …
خدا: آنها دیگر مال تو نیستند، آنها متعلق به زمین هستند.
مرد: خاطراتم چی ؟
خدا: آنها متعلق به زمان هستند.
مرد: خانواده و دوستهایم ؟
خدا: نه ، آنها موقتی بودند.
مرد: پس وسایل داخل جعبه حتما بدنم هستند ؟
خدا: نه، آن متعلق به گردوغبار هستند.
مرد: پس مطمئنا روحم است ؟
خدا: اشتباه می کنی، روح تو متعلق به من است.
مرد با اشک در چشمهایش و با ترس زیاد جعبه در دست خدا را گرفت و باز کرد و دید خالی است !
مرد دلشکسته گفت: من هرگز چیزی نداشتم؟
خدا : درسته. تو مالک هیچ چیز نبودی.
مرد: پس من چی داشتم؟
خدا: لحظات زندگی مال تو بود، هر لحظه که زندگی کردی مال تو بود.





مرداد
۱۳

تنها سرمایه گرانبها ….

ﺩﺭ ﺑﺎﺯﯼ ﺯﻧﺪﮔﯽ، ﯾﺎﺩ می گیری،
ﺍﻋﺘﻤﺎﺩ ﺑﻪ ﺣﺮﻓﻬﺎﯼ ﻗﺸﻨﮓ،
ﺑﺪﻭﻥ ﭘﺸﺘﻮﺍﻧﻪ،
ﻣﺜﻞ ﺁﻭﯾﺨﺘﻦ ﺑﻪ ﻃﻨﺎﺑﯽ ﭘﻮﺳﯿﺪﻩ ﺳﺖ !
ﯾﺎﺩ می گیری،
ﻧﺰﺩﯾﮏ ﺗﺮﯾﻦ ﻫﺎ ﺑﻪ ﺗﻮ ﮔﺎﻫﯽ می توﺍﻧﻨﺪ ﺩﻭﺭﺗﺮﯾﻦ ﺑﺎﺷﻨﺪ،
ﮐﻪ ﺑﺎﯾﺪ ﺁﻧﻘﺪﺭ ﺍﺯ ﺧﻮﺩﺕ ﺑﺮﺍﯼ ﺭﻭﺯ ﻣﺒﺎﺩﺍ ﭘﺲ ﺍﻧﺪﺍﺯ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﯽ،
ﺑﺘﻮﺍﻧﯽ ﯾﮏ ﺭﻭﺯ ﺗﻤﺎﻣﺖ ﺭﺍ ﺑﻐﻞ ﮐﻨﯽ،
ﻭ ﺭﺍﻩ ﺑﯿﻮﻓﺘﯽ ﻭ ﺑﺮﻭﯼ،
ﻭ ﺩﺭ ﺟﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺷﻨﯿﺪﻩ ﻭ ﻓﻬﻤﯿﺪﻩ نمی شوی ﻧﻤﺎﻧﯽ !
ﯾﺎﺩ می گیری ﺩﯾﻮﺍﺭ ﺧﻮﺏ ﺳﺖ،
ﺳﺎﯾﻪ ﺩﺭﺧﺖ ﻣﻄﻠﻮﺏ ﺳﺖ،
ﺍﻣﺎ ﻫﯿﭻ ﺗﮑﯿﻪ ﮔﺎﻫﯽ ﺍﺑﺪﯼ ﻧﯿﺴﺖ.
ﯾﺎﺩ می گیری،
ﺑﺮﻩ ﻧﺒﺎﺷﯽ ﮐﻪ ﮔﺮﮒ می شوند ﺑﻪ ﺟﺎﻧﺖ …
ﮐﻪ ﭼﮕﻮﻧﻪ ﭼﯿﻨﯽ ﺍﺣﺴﺎﺳﺖ ﺭﺍ ﺑﻨﺪ ﺑﺰﻧﯽ ﻭ ﺧﯿﺎﻁ ﺧﻮﺑﯽ ﺷﻮﯼ ﺑﺮﺍﯼ ﺩﻟﺖ،
ﺍﻣﯿﺪ ﺭﺍ ﻫﺮ ﺷﺐ ﺑﻪ ﺟﺎ ﺭﺧﺘﯽ ﺗﺮﺩﯾﺪ ﺑﯿﺎﻭﯾﺰﯼ ﻭ ﺻﺒﺢ ﺑﻪ ﺗﻦ ﮐﻨﯽ،
ﺗﺎ ﻧﺸﮑﻨﯽ ﻭ ﺑﺮﺍﯼ ﺧﻮﺩﺕ ﺑﻤﺎﻧﯽ !
ﯾﺎﺩ می گیری،
ﮐﻢ ﮐﻢ ﺧﻮﺩﺕ ﺭﺍ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﯽ،
ﮐﻪ ﺳﺮﻣﺎﯾﻪ ﮔﺮﺍﻧﺒﻬﺎﯼ ﻫﺮ ﺁﺩﻣﯽ،
ﺗﻨﻬﺎ ﺧﻮﺩﺵ ﻫﺴﺖ.





مرداد
۱۲

آن من سابق

گاهی برای پی بردن به یک اشتباه باید تاوان سختی در زندگی پرداخت،
مثل از دست دادن لحظه هایی از عمر که حسرتش تا ابد بر دلت باقی می ماند،
مثل باختن زندگی و مالی که برای بدست آوردنش رنج ها کشیده بودی،
مثل تنها شدن زخم زبان خوردن ها و یا حتی تحقیر شدن،
آخر سر هم باید بروی مُهر تجربه را پای این اشتباهات بزنی،
اشتباهاتی که تو را تغییر می دهد و دیگر آن من سابق نمی شوی …..





مرداد
۱۱

دنیا

دور دنیا رو هم که بگردی همه جور خدمت و عشق و حال و سیاحت هم که بکنی آخرش خودتی و خودت…..
بر می گردی تو همون خونه،
منتها با کوله باری از تجربه و خاطره که همش انحصاری مال خودته،
کسی با شنیدن خاطراتت هم حس و هم فازت نمیشه !
پس حواست اول به خودت باشه،
تو نباشی،
دنیا نیست !
چون چشم و دل و درک و شعور توست که به دنیای اطرافت موجودیت می ده.
نترس از تنهایی،
نترس از خودت !!!!
هیچی و هیچکس موندگار نیست رو پای خودت تکیه کن،
اومدنی……رفتنیه؛
همین !
بعد نگی نمی دونستم !
از ما گفتن .





مرداد
۱۰

انسان

تو برهنه به دنیا آمده ای و برهنه از دنیا می روی.
تو به همان میزان که با خود به دنیا آورده ای با خود از دنیا می بری.
تو در میان عریانی تولد و عریانی مرگ ،
نقش واسطه را ایفاء می کنی.
تو از زندگی می گیری و به زندگی می بخشی.
تو هیچ چیز نداشته ای و هیچ چیز نداری و هیچ چیز نخواهی داشت.
همه چیز به هستی تعلق دارد.
مالک حقیقی،
هستی ست.
چند روزی چیزی را به تو امانت می دهد،
سپس پس می گیرد و روانه ات می کند.
کسی که از فهمی ژرف برخوردار است،
خود راوسیله ای می داند در دست زندگی،
تا زندگی به وسیله او به زندگی ببخشد.
انسان شاهدی بیش نیست.
اما این انسان باید بصیرتی کسب کند تا شایسته نام انسان باشد .





مرداد
۰۹

آدم های ساده

بعضی آدم ها ساده و بی شیله پیله اند،
بی هیچ پیچیدگی،
دوست دارند چون دلشان می گوید،
دوست دارند چون گِل وجودشان از عشق است به همین آسانی،
به همین آسودگی…
نه سیاست این زمانه را از حفظند،
نه طریق شکستن می دانند ونه خیانت سرشان می شود.
نمی توانند لحظه ای بیش،
دل چرکین باشند از هر کسی که دلشان را می شکند،
زود یادشان می رود،
زود فراموش می کنند. . .
لبخند که بزنی باز همانی می شوند که بودند،
اخم کنی مثل کودکانِ بازیگوش ِپشیمانی که فکر می کنند مسبب تمام غصه های مادرشان هستند،
پناه می برند به دامانِ اشک که کار دیگری نمی دانند!
آدم های ساده !!!!
آن مثالِ ساده چه بود؟
“مثل خورشیدی که همیشه هست و از بس که هست نمی بینیمش و یا ماهی که روشنایی وجودمان از اوست و نمیشناسیمش!”
وجودشان همان خوشبختی است ،
اینهارا گفتم بدانی ،
آن ها فقط یک بار اتفاق می افتند.





مرداد
۰۸

رویاء

گاهی…..هستی….ولی نیستی !
توی دنیای خودتی،
منفک از اینجا……
توی عالم رویا جایی که می خوای،
با کسانی که می خوای،
در شرایطی امن و راحت که می خوای و آرزو داری……،
یهو یکی از اطرافیان میاد صدات می کنه!
انگار از عرش…
بومب،
…. کوبیده میشی به فرش !!!!
اما دلخور نشو !
عالم رویایی تو ،منحصراً مال خودته !
بعضی از ماها،
مرز رویا و واقعیت رو قاطی می کنیم تبدیل می شیم به افراد منتقد ،
ناراضی،
بهانه جو از همه چیز و همه کس ایراد می گیریم !
یادمون میره که دیگران،
مسئول خواسته های ما نیستند،
فراموش می کنیم این رفتار منفی ،
نتیجه منفی داره !
غافل می شیم از اینکه نمی شه با زور و فشار ،
و سخت گرفتن به دیگران،
به خواسته هامون برسیم.
از انعطاف و صبوری که در وجودمون هست هیچ استفاده ایی نمی کنیم،
بنابراین خوبه که آدم رویا داشته باشه اما برای رسیدن به رویاها،
باید تلاش کرد.
باید ابزار و شرایط لازم رو ساخت.
هیچوقت دیر نیست.
کافیه ابتدا ترسها و ضعفها رو بشناسیم.
رسیدن به رویا…..همون چیزیه که بخاطرش بدنیا اومدیم،
فرصت عمر به ما داده شده تا از توانایی های منبع هستی برای رسیدن به ایده آل بهره ببریم.





مرداد
۰۷

نوبل و جایزه نوبل

Alfred Nobel
آلفرد نوبل از جمله افراد معدودی بود که این شانس را داشت تا قبل از مردن، آگهی درگذشت خود را بخواند!
شاید شنیده باشید که نوبل مخترع دینامیت است.
زمانی که برادرش لودویگ فوت شد،
روزنامه‌ها اشتباهاً فکر کردند که نوبل معروف (مخترع دینامیت) مرده است !
آلفرد وقتی صبح روزنامه ها را می‌خواند با دیدن آگهی صفحه اول، میخکوب شد:
“آلفرد نوبل، دلال مرگ و مخترع مر‌گ آور ترین سلاح بشری مرد!”
آلفرد، خیلی ناراحت شد.
با خود فکر کرد: آیا خوب است که من را پس از مرگ این گونه بشناسند؟
سریع وصیت نامه‌اش را آورد.
جمله‌های بسیاری را خط زد و اصلاح کرد.
پیشنهاد کرد ثروتش صرف جایزه‌ای برای صلح و پیشرفت‌های صلح آمیز شود.
امروزه نوبل را نه به نام دینامیت، بلکه به نام مبدع جایزه صلح نوبل، جایزه‌های فیزیک و شیمی نوبل و … می‌شناسیم.
او امروز، هویت دیگری دارد.
یک تصمیم، برای تغییر یک سرنوشت کافی است!
ساعتی اندیشیدن برتر از هفتاد سال عبادت است.





مرداد
۰۶

آدمهای با امضاء

آدمهایی هستند که خیلی «وجود» دارند
نمی گویم خوبند یا بد؛
چگالی ِ وجودشان بالاست
اصلا یک «امضا» هستند برای خودشان!
افکار،
حرف زدن،
رفتار و هر جزئی از وجودشان امضادار است.
اینها به شدت «خودشان» هستند
یعنی تا خودشان نباشند اینطور خاص و امضادار نمی شوند که!
در یک کلمه،
«شارپ» هستند و یادت نمی رود «هستن» هایشان را؛
بس که حضورشان پر رنگ است و غالبا هم خواستنی.
رد پا حک می کنند اینها روی دل و جانت،
بس که بلدند “باشند” …….
این آدمها هر وقت سر راهت قرارگرفتند،
باید قدر بدانی.
دنیا پر از آن دیگری های بی امضایی است که شیب منحنی حضورشان،
همیشه ثابت است……





مرداد
۰۵

قانون جذب “کارما”

ﻫﺮ ﮐﺴﯽ ﺭﺍ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺧﻮﺩ ﺟﺬﺏ ﻣﯽ ﮐﻨﯿﻢ،
ﺑﺮﺍﯼ ﺣﺮﮐﺖ ﻣﺎ ﺑﻪ ﺳﻮﯼ ﻣﺮﺣﻠﮥ ﺑﻌـﺪﯼ ﺗﮑﺎﻣﻞ ﺷﺨﺼﯿﺘﻤﺎﻥ ﺩﺭ ﺍﯾﻨﺠﺎ ﺣﻀﻮﺭ ﻣﯽ ﯾﺎﺑﺪ .
ﺍﯾﻦ ﺍﻓﺮﺍﺩ ﺑﻪ ﮔﻮﻧﻪ ﺍﯼ ﺑﺎ ﻣﺎ ﺭﻓﺘﺎﺭ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ ﺗﺎ ﻣﮑﺎﻥ ﻫﺎﯾﯽ ﺭﺍ ﮐﻪ ﺑﺮﺍﯼ ﺑﻬﺒﻮﺩ ﯾﺎﻓﺘﻦ ﻧﯿﺎﺯ ﺩﺍﺭﯾﻢ، ﺑﻪ ﻣﺎ ﻧﺸﺎﻥ ﺩﻫﻨﺪ .
ﻭﻗﺘﯽ ﺑﻪ ﻃﻮﺭ ﮐﺎﻣﻞ ﻣﺴﺌﻮﻟﯿﺖ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﻣﯽ ﭘﺬﯾﺮﯾﻢ،
ﺩﺭ ﻣﯽ ﯾﺎﺑﯿﻢ ﺭﻭﺍﺑﻄﯽ ﮐﻪ ﺍﯾﺠﺎﺩ ﻣﯽ ﮐﻨﯿﻢ ﻧﻪ ﺗﻨﻬﺎ ﺗﺼﺎﺩﻓﯽ ﻧﯿﺴﺘﻨﺪ،
ﺑﻠﮑﻪ ﻓﺮﺻﺖ ﻫﺎﯼ ﺍﺯ ﭘﯿﺶ ﻃﺮﺍﺣﯽ ﺷﺪﻩ ﺍﯼ ﺑﺮﺍﯼ ﺑﻬﺒﻮﺩ ﺯﺧﻢ ﻫﺎﯼ ﺭﻭﺣﯽ ﻭ ﻋﺎﻃﻔﯽ ﻣﺎ ﻫﺴﺘﻨﺪ .
ﭘﯿﻮﻧﺪ ﻫﺎﯼ ﮐﺎﺭﻣﺎ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻥ ﭼﻨﯿﻦ ﺗﻮﺻﯿﻒ ﮐﺮﺩ :
ﺭﻭﺍﺑﻄﯽ ﮐﻪ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﻨﻈﻮﺭ ﻭ ﻫﺪﻑ ﻣﻌﯿﻨﯽ ﺑﻪ ﻭﺟﻮﺩ ﻣﯽ ﺁﯾﻨﺪ؛ ﻫﻤﻪ ﺭﻭﺍﺑﻂ، ﮐﺎﺭﻣﺎﯾﯽ ﺑﻪ ﺷﻤﺎﺭ ﻣﯽ ﺁﯾﻨﺪ ﺧﻮﺍﻩ ﺁﻥ ﮐﻪ ﺁﺳﯿﺐ ﺭﺳﺎﻧﻨﺪﻩ ﯾﺎ ﻫﻤﺮﺍﻩ ﺑﺎ ﻧﺎﺳﺰﺍﮔﻮﯾﯽ ﯾﺎ ﺷﺎﺩﯼ ﺑﺨﺶ ﻭ ﺧﺸﻨﻮﺩ ﮐﻨﻨﺪﻩ ﻭ ﯾﺎ ﻓﻘﻂ ﺑﺮ ﺍﺳﺎﺱ ﮐﺸﺶ ﻫﺎﯼ ﺟﺴﻤﺎﻧﯽ ﺑﺎﺷﻨﺪ.





مرداد
۰۴

من واقعا نمی دونم …

“من واقعا نمی دونم”
این عبارت رو با خودمودن تکرار کنیم وقتی داریم به کسی فکر می کنیم و برای رفتارش دلیل می تراشیم.
وقتی داریم به شرایط ناخوشایند یا شکست مون فکر می کنیم و دنبال توجیه و مقصر می گردیم.
وقتی داریم به درد دل یه دوست شاکی گوش می دیم که بهونه تمام ناکامی هاش رو،
طرف مقابلش می دونه و در شرایط مشابه تکرار عبارت “من واقعا نمی دونم” کمک می کنه بی قضاوت بمونیم.
قضاوت نکردن، در مواردی که احاطه کامل به موضوع نداریم، قدم اول برای یافتن آرامشه.





مرداد
۰۳

زندانی مشو

تمام عددهای غیر ضروری را از زندگیت بیرون بریز،
این عددها شامل سن، قد، وزن و سایز هستند.
با دوستان شاد و سر حال معاشرت کن.
به آموختن ادامه بده وهمیشه مشغول یادگیری باش.
تامی توانی بخند.
وقتی اشک هایت سرازیر می شوند،
بپذیر تحمل کن و به پیشروی ادامه بده.
رنگ خاکستری رو از زندگیت پاک کن.
احساساتت را بیان کن تا هیچ وقت زیبایی هایی راکه احاطه ات کرده اند ازدست ندهی.
شادی ات را به اطرافت بپراکن و با حد و حصرهایی که گذشته به تو تحمیل کرده مبارزه کن.
بهترین سرمایه تو سلامتی ات است از آن بهره ببر.
از جاده خارج شو و از شهر و کشورهای غریب دیدن کن.
روی خاطرات بد توقف نکن.
هیچ فرصتی رو برای گفتن دوستت دارم به آنهایی که دوستشان داری ازدست نده.
همیشه به خودت بگو که زندگی تعداد دم و بازدم ها نیست،
بلکه لحظاتی است که قلبت محکم می زند.
به خاطر خنده،
به خاطر اتفاق های خوب غیر منتظره،
به خاطر شگفتی،
به خاطر شادی وبه خاطر دوست داشتن های بی حساب.
دور و برت را با چیزهایی که دوست داری پرکن.
خانواده، حیوانات، خاطره ها، موسیقی، گیاهان و هر چه که می خواهی،
خانه تو پناهگاه امن توست ولی در آن زندانی مشو…





مرداد
۰۲

رهایی …..

ما تنها با گوشه ای از احساس خود زندگی می کنیم و هرگز با همه احساس خود به چیزی توجه نداریم.
آنگاه که به عظمت کوه می نگرید،
همه احساس شما درحال فعالیت می باشد،
لذا خود را فراموش می کنید.
وقتی به حرکت امواج دریا می نگریم و یا آسمان را با آن قرص ماه می بینیم،
توجه و آگاهی ما کامل است،
چون ما با همه وجود و با حضور باطن به این پدیده ها نظر می اندازیم،
لذا توجه مان، تمام و کمال است.
این توجه یعنی خاموشی و سکوت کامل ذهن…
دیگر فکر ما پرسه زنی نمی کند،
آرام ،
بی فاصله و درسکوت است.
سکوتی که از طریق ذهن مهیا نشده است.
آرامشی ست که ناشی از تلاش فکر بدست نیامده است.
در این سکوت است که همه چیز بی نام و نشان و بی زمان جریان دارد.
این آرامش و سکوت، رهایی ست.

شبکه فکری از :‎ جیدو کریشنا مورتی





مرداد
۰۱

از دست دادن ها

ﺍﺯ ﺑﻮﺩﺍ ﭘﺮﺳﯿﺪﻧﺪ :
ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﻫﻤﻪ ﻣﺮﺍﻗﺒﻪ ﻭ ﺗﻮﺟﻪ ﺑﻪ ﺧﺪﺍ ، ﭼﻪ ﺑﺪﺳﺖ ﺁﻭﺭﺩﻩ ﺍﯼ ؟
ﺟﻮﺍﺏ ﺩﺍﺩ : ﻫﻴﭻ !!
ﺍﻣﺎ ، ﺑﻌﻀﯽ ﭼﯿﺰﻫﺎ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﺩﺍﺩﻩ ﺍﻡ !!
خشم،
ﻧﮕﺮﺍﻧﯽ ﻭ ﺍﺿﻄﺮﺍﺏ،
ﺍﻓﺴﺮﺩﮔﯽ،
ﺍﺣﺴﺎﺱ ﻋﺪﻡ ﺍﻣﻨﯿﺖ ﻭ ﺗﺮﺱ ﺍﺯ ﭘﯿﺮﯼ ﻭ ﻣﺮﮒ …
همیشه ﺑﺎ ﺑﺪﺳﺖ ﺁﻭﺭﺩﻥ ﻧﯿﺴﺖ ﮐﻪ ﺣﺎﻟماﻥ ﺧﻮﺏ می شود،
ﮔﺎﻫﯽ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﺩﺍﺩﻧﻬﺎ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺁﺳﻮﺩﻩ ﻭ ﺭﺍﺣﺘماﻥ می کند.





تیر
۳۱

یه دوست خوب

ﯾﻪ ﺩﻭﺳﺖ ﻣﻌﻤﻮﻟﯽ؛
ﻭﻗﺘﯽ ﻣﯿﺎﺩ ﺧﻮﻧﺖ ﻣﺜﻞ ﻣﻬﻤﻮﻥ ﺭﻓﺘﺎﺭمی کنه ..
ﺍﻣﺎ ﯾﻪ ﺩﻭﺳﺖ ﻭﺍﻗﻌﯽ؛
ﺩﺭِ ﯾﺨﭽﺎﻟﺘﻮ ﺑﺎﺯ می کنه ﻭﺍﺯ ﺧﻮﺩﺵ ﭘﺬﯾﺮﺍﯾﯽ می کنه ..
یه ﺩﻭﺳﺖ ﻣﻌﻤﻮﻟﯽ؛ ﻫﺮﮔﺰ ﮔﺮﯾﻪ ﺗﻮ ﻧﺪﯾﺪﻩ ..
ﺍﻣﺎ ﯾﻪ ﺩﻭﺳﺖ ﻭﺍﻗﻌﯽ؛
ﺷﻮﻧﻪ ﻫﺎﺵ ﺍﺯﺍﺷﮑﺎﯼ ﺗﻮﺧﯿﺴﻪ ..
ﯾﻪ ﺩﻭﺳﺖ ﻣﻌﻤﻮﻟﯽ؛
ﺍﺳﻢ ﮐﻮﭼﯿﮏ ﭘﺪﺭﻭﻣﺎﺩﺭ ﺗﻮ ﻧمی دﻭﻧﻪ ..
ﺍﻣﺎ ﯾﻪ ﺩﻭﺳﺖ ﻭﺍﻗﻌﯽ ﺍﺳﻢ ﻭ ﺷﻤﺎﺭﻩ ﺗﻠﻔﻦ ﺍﻭﻧﻬﺎﺭﻡ ﺩﺍﺭﻩ ..
یه ﺩﻭﺳﺖ ﻣﻌﻤﻮﻟﯽ؛
ﯾﻪ ﺩﺳﺘﻪ ﮔﻞ ﻭﺍﺳﻪ ﻣﻬﻤﻮﻧﯿﺖ ﻣﯿﺎﺭﻩ ..
ﺍﻣﺎ ﯾﻪ ﺩﻭﺳﺖ ﻭﺍﻗﻌﯽ؛
ﺯﻭﺩﺗﺮﻣﯿﺎﺩ ﻭﺩﯾﺮﺗﺮ ﻣﯿﺮﻩ ﺗﺎ ﺑﻬﺖ ﮐﻤﮏ ﻛﻨﻪ ..
یه ﺩﻭﺳﺖ ﻣﻌﻤﻮﻟﯽ؛
ﻣﺘﻨﻔﺮﻩ ﺍﺯﺍﯾﻨﮑﻪ ﻭﻗﺘﯽ ﺭﻓﺘﻪ ﺑﺨﻮﺍﺑﻪ ﺑﻬﺶ ﺯﻧﮓ ﺑﺰﻧﯽ ..
ﺍﻣﺎ ﯾﻪ ﺩﻭﺳﺖ ﻭﺍﻗﻌﯽ؛
می پرﺳﻪ ﭼﺮﺍﯾﻪ ﻣﺪﺕ ﻃﻮﻻﻧﯿﻪ ﮐﻪ ﺯﻧﮓ نمی زنی ..
یه ﺩﻭﺳﺖ ﻣﻌﻤﻮﻟﯽ؛
ﺍﺯﺕ میخوﺍﺩ ﺭﺍﺟﺐ ﻣﺸﮑﻼﺗﺖ ﺑﺎﻫﺎﺵ ﺣﺮﻑ ﺑﺰﻧﯽ ..
ﺍﻣﺎ ﯾﻪ ﺩﻭﺳﺖ ﻭﺍﻗﻌﯽ؛
میخوﺍﺩ ﮐﻪ ﻣﺸﮑﻼﺗﺖ ﺭﻭ ﺣﻞ ﮐﻨﻪ ..
یه ﺩﻭﺳﺖ ﻣﻌﻤﻮﻟﯽ؛
ﻭﻗﺘﯽ ﺑﯿﻨﺘﻮﻥ ﺑﺤﺜﯽ می شه ﺩﻭﺳﺘﯽ ﺭﻭﺗﻤﻮﻡ می کنه ..
اﻣﺎ ﯾﻪ ﺩﻭﺳﺖ ﻭﺍﻗﻌﯽ؛
ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﯾﻪ ﺩﻋﻮﺍ ﻫﻢ ﺑﻬﺖ ﺯﻧﮓ ﻣﯽ ﺯﻧﻪ ..
یه ﺩﻭﺳﺖ ﻣﻌﻤﻮﻟﯽ؛
ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺍﺯﺗﻮ ﺍﻧﺘﻈﺎﺭ ﺩﺍﺭﻩ ..
یه ﺩﻭﺳﺖ ﻭﺍﻗﻌﯽ؛
می خواد ﮐﻪ ﺗﻮﻫﻤﯿﺸﻪ ﺭﻭﻱ ﮐﻤﮑﺶ ﺣﺴﺎﺏ ﮐﻨﯽ ..





تیر
۳۰

بیست یا سی سالگی …..

بیشتر مردم در حقیقت در بیست یا سی سالگی می میرند
و اگر چه به ظاهر زنده می مانند،
اما دیگر چیزی یاد نمی گیرند
و انعکاسی از گذشته ی خود می شوند
و در سال های بعدی خودشان را تکرار می کنند
و ماشین وار آنچه را که بیش از بیست یا سی سالگی یاد گرفته اند،
ناشیانه و به شکلی بدتر به نمایش در می آورند …..

رومن رولان





تیر
۲۸

شور و شعور ….

ﺩﻭ ﺗﺎ ﭘﺪﯾﺪﻩ ﺭﺍ ﻣﺮﺩﻡ ،
ﻋﻮﺍﻡ ،
ﻧمی توﻧﻦ ﺍﺯ ﻫﻢ ﺳﻮﺍ ﮐﻨﻦ ؛
ﯾﮑﯽ “ﺷﻮﺭ ﻣﺬﻫﺒﯿﻪ” ؛
ﯾﮑﯽ ” ﺷﻌﻮﺭ ﻣﺬﻫﺒﯿﻪ …”
ﮐﻪ ﺍﯾﻦ ﺩﻭﺗﺎ ﺭﺑﻄﯽ ﺑﻪ ﻫﻢ ﻧﺪﺍﺭﻥ ،
ﺩﻭ ﺗﺎ ﻣﻘﻮﻟﻪ ﯼ ﺟﺪﺍﺳﺖ ،
ﺍﻭﻥ ﮐﺴﯽ ﮐﻪ ﺷﻮﺭ ﻣﺬﻫﺒﯽ ﺩﺍﺭﻩ ،
ﺧﯿﺎﻝ می کنه ﺷﻌﻮﺭ ﻣﺬﻫﺒﯽ ﻫﻢ ﺩﺍﺭﻩ ؛
ﻭ ﭼﻮﻥ ﺑﺸﺪﺕ ﻣﻌﺘﻘﺪ ﺑﻪ ﻣﺬﻫﺐ ﯾﺎ ﺷﺨﺼﯿﺘﻬﺎﯼ ﻣﺬﻫﺒﯿﻪ ،
ﯾﮏ ﺗﺼﻮﺭ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﮐﺎﺫﺑﯽ ﺍﺯ ” ﺷﻨﺎﺧﺖ ” ﺍﯾﻨﻬﺎ ﺑﻬﺶ ﺩﺳﺖ می دﻩ …
دکتر شریعتی





تیر
۲۵

محاکمه عشق !

جلسه محاکمه عشق بود و عقل قاضی ، و عشق محکوم ….
به دلیل تبعید به دورترین نقطه مغز یعنی فراموشی،
قلب تقاضای عفو عشق را داشت ولی همه اعضا با او مخالف بودند !
قلب شروع کرد به طرفداری از عشق ،
آهای چشم مگر تو نبودی که هر روز آرزوی دیدن چهره زیبایش را داشتی ؟
ای گوش مگر تو نبودی که در آرزوی شنیدن صدایش بودی ؟
وشما پاها که همیشه رفتن به سویش بودید ؟
حالا چرا اینچنین با او مخالفید ؟
همه اعضا روی برگرداندند و به نشانه اعتراض جلسه را ترک کردند !
تنها عقل و قلب در جلسه ماندند.
عقل گفت: دیدی قلب همه از عشق بیزارند،
ولی متحیرم با وجودی که عشق بیشتر از همه تو را آزرده چرا هنوز از او حمایت می کنی !؟
قلب نالید و گفت: من بدون وجود عشق دیگر نخواهم بود و تنها تکه گوشتی هستم که هر ثانیه کار ثانیه قبل را تکرار می کند و فقط با عشق می توانم یک قلبی واقعی باشم.





تیر
۲۴

فعل مخصوص

“راه” رفتنی ست …
“در” بستنی ست …
“حرف” زدنی ست …
“غصه” هم خوردنی…
هر چیز در زندگانی با فعل ِ مخصوص به خود تعریف می شود…
مثل راهی که باید رفت و دری که باید بست و حرفی که باید زد ،
غصه را هم باید خورد …
خوردنی را باید خورد دیگر …
مثل هر خوردنی دیگر…
غصه را باید خورد…
تا به وقت سیری…
یک وقت هایی آدمیزاد است و غصه هایش…
آدمیزاد است و حال زارش…
لازم است تنها باشد…
غصه اش را بخورد و مچاله شود در خودش…
برای غصه خوردن،
برای حال ِ زار هم باید وقت گذاشت…
زمان داد اصلا…
به آدم غصه دار زندگی تان نگویید خوب باش لطفا…
بس است دیگر …
غصه تا کی؟ …
آدم ها را به حال خودشان بگذارید…
آدم ها را نصیحت نکنید…
اینطور وقت ها آدمیزاد بد اخلاق است،
حوصله ی خودش را هم ندارد…
“نصیحت لازم” نیست…
تحمل ِ شنیدن تجربه های شخصی تان را ندارد…
زمان بدهید تا به وقت ش…
که خوب شود…
که از لاک ش بیرون بیاید…
وقت ِ خوشی نزدیک است …
“غصه هم می گذرد، آن چنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند”…





تیر
۲۱

رفیق من :

همیشه رو به نور بایست , اگرمی خواهی تصویر زندگی ات سیاه نیفتد ..
همیشه خودت را نقد بدان , تا دیگران تورا به نسیه نفروشند ..
سعی کن استاد تغییر باشی ، نه قربانی تقدیر ..
در زندگیت به کسی اعتمادکن ، که به او ایمان داری نه احساس ..
و هرگز بخاطر مردم تغییر نکن،
این جماعت هر روز تو را جور دیگری می خواهند ..
مردم شهری که همه در آن می لنگند،
به کسی که راست راه می رود می خندند ! ! !