شهریور
۰۷

خلقت “زن”

داستـان خلقـت زن از هنگامی که خداوند مشغول خلق زن بود، شش روز می‌گذشت.
فرشته‌ای ظاهر شد و گفت: “چرا این همه وقت صرف این یکی می‌فرمایید؟”
خداوند پاسخ داد: ” دستور کار او را دیده‌ای‌؟
باید دویست قطعه متحرک داشته باشد، که همگی قابل جایگزینی باشند.
باید بتواند با خوردن قهوه تلخ بدون شکر و غذای شب مانده کار کند.
دامنی داشته باشد که همزمان دو بچه را در خودش جا دهد و وقتی از جایش بلند شد ناپدید شود.
بوسه‌ای داشته باشد که بتواند همه دردها را، از زانوی خراشیده گرفته تا قلب شکسته، درمان کند.
فرشته سعی کرد جلوی خدا را بگیرد.
این همه کار برای یک روز خیلی زیاد است.
باشد فردا تمامش بفرمایید.
“خداوند گفت : “نمی شود!!
چیزی نمانده تا کار خلق این مخلوقی را که این همه به من نزدیک است، تمام کنم.
از این پس می تواند هنگام بیماری،
خودش را درمان کند،
یک خانواده را با یک قرص نان سیر کند و یک بچه پنج سال را وادار کند دوش بگیرد.
فرشته نزدیک شد و به زن دست زد.
اما ای خداوند، او را خیلی نرم آفریدی.
بله نرم است، اما او را سخت هم آفریده‌ام.
تصورش را هم نمی‌توانی بکنی که تا چه حد می‌تواند تحمل کند و زحمت بکشد.
فرشته پرسید : فکر هم می‌تواند بکند؟
خداوند پاسخ داد : نه تنها فکر می‌کند، بلکه قوه استدلال و مذاکره هم دارد.
آن گاه فرشته متوجه چیزی شد و به گونه زن دست زد.
فرشته پرسید : اشک دیگر برای چیست؟
خداوند گفت: اشک وسیله‌ای است برای ابراز شادی، اندوه، درد، نا‌امیدی، تنهایی، سوگ و غرورش.
فرشته متاثر شد: شما فکر همه چیز را کرده‌اید، چون زن‌ها واقعا حیرت انگیزند.
زن‌ها قدرتی دارند که مردان را متحیر می‌کنند.
همواره بچه‌ها را به دندان می‌کشند.
سختی‌ها را بهتر تحمل می‌کنند.
بار زندگی را به دوش می‌کشند،
ولی شادی، عشق و لذت به فضای خانه می‌پراکنند.
وقتی خوشحالند گریه می‌کنند.
برای آنچه باور دارند می‌جنگند.
در مقابل بی‌عدالتی می‌ایستند.
وقتی مطمئن‌اند راه حل دیگری وجود دارد، نه را نمی‌پذیرند.
بدون قید و شرط دوست می‌دارند.
وقتی بچه‌هایشان به موفقیتی دست پیدا می‌کنند گریه می‌کنند.
وقتی می‌بینند همه از پا افتاده‌اند، قوی و پابرجا می‌مانند.
آنها می‌رانند، می‌پرند، راه می‌روند، می‌دوند که نشانتان بدهند چه قدر برایشان مهم هستید.
قلب زن است که جهان را به چرخش در می‌آورد.
زن‌ها در هر اندازه و رنگ و شکلی موجودند و می‌دانند که بغل کردن و بوسیدن می‌تواند هر دل شکسته‌ای را التیام بخشد.
کار زن‌ها بیش از بچه به دنیا آوردن است، آنها شادی و امید به ارمغان می‌آورند.
آنها شفقت و فکر نو می‌بخشند.
زن‌ها چیزهای زیادی برای گفتن و برای بخشیدن دارند.
خداوند گفت: “این مخلوق عظیم فقط یک عیب دارد!”
فرشته پرسید: “چه عیبی؟”
خداوند گفت: “”قدر خودش را نمی داند . . .”





شهریور
۰۶

روز “دختر”

ﺗﻮ ﺭﺍ “ﺩُﺧﺘــﺮ ” ﻣﯽﻧﺎﻣﻨﺪ؛
ﻣﻀﻤﻮﻧﯽ ﮐﻪ ﺟﺬﺍﺑﯿﺘﺶ ﻧﻔﺲﮔﯿﺮ ﺍﺳﺖ…
ﺩﻧﯿﺎﯼ ﺩﺧﺘﺮﺍﻧﻪ ﯼ ﺗﻮ،
ﻧﻪ ﺑﺎ ﺷﻤﻊ ﻭ ﻋﺮﻭﺳﮏ ﻣﻌﻨﺎ ﭘﯿﺪﺍ ﻣﯽﮐﻨﺪ ﻭ ﻧﻪ ﺑﺎ ﺍﺷﮏ ﻭ ﺍﻓﺴﻮﻥ!
اﻣﺎ ﺗﻤﺎﻡ ﺍﯾﻦﻫﺎ ﺭﺍ ﻫﻢ ﺩﺭ ﺑﺮ ﻣﯽﮔﯿﺮﺩ ﺗﻮ ﻧﻪ ﺿﻌﯿﻔﯽ ﻭ ﻧﻪ ﻧﺎﺗﻮﺍﻥ،
ﭼﺮﺍ ﮐﻪ ﺁﻓﺮﯾﺪﮔﺎﺭﺕ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺑﺪﻭﻥ ﺧﺸﻮﻧﺖ ﻭ ﺯﻭﺭ ﺑﺎﺯﻭ ﻣﯽﭘﺴﻨﺪﺩ …
اﺷﮏ ﺭﯾﺨﺘﻦ ﻗﺪﺭﺕ ﺗﻮ ﻧﯿﺴﺖ،
ﻗﺪﺭﺕ ﺭﻭﺡ ﺗﻮﺳﺖ ﺍﺷﮏ ﻧﻤﯽﺭﯾﺰﯼ ﺗﺎ ﺗﻮﺟﻬﯽ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺧﻮﺍﺳﺘﻪﺍﺕ ﺟﻠﺐ ﮐﻨﯽ؛
ﺑﺎ ﺍﺷﮏ، ﺭﻭﺣﺖ ﺭﺍ ﺟﻼ ﻣﯽ ﺩﻫﯽ …
ﺧﺎﻧﻪ،
ﺑﯽ ﺗﻮ ﺳﺮﺩ ﻭ ﺳﺎﮐﺖ ﺍﺳﺖ ﭼﺮﺍ ﮐﻪ ﺷﻮﺭ ﻭ ﻫﯿﺠﺎﻥ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺑﺎ ﺻﺪﺍﯼ ﺑﻠﻨﺪ ﺣﺮﻑ ﺯﺩﻥ،
ﻭ ﻣﻮﺳﯿﻘﯽ ﮔﻮﺵ ﺩﺍﺩﻥ ﻧﯿﺴﺖ،
ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺗﺮﻧﻢ ﻻﻻﯾﯽِ ﺁﺭﺍﻣﺶ ﺑﺨﺸﯽ ﺭﺍ ﻣﯽﻃﻠﺒﺪ ﮐﻪ ﺧﺪﺍ ﺩﺭ ﺟﺎﺩﻭﯼ ﺻﺪﺍﯼ ﺗﻮ ﻧﻬﻔﺘﻪ ﺍﺳﺖ …
تو ﺗﻨﻬﺎ ﺑﺎ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﮐﺮﺩﻥ ﻭ ﻣﺎﺩﺭ ﺷﺪﻥ ﻧﯿﺴﺖ ﮐﻪ ﻣﻌﻨﺎ ﻣﯽﮔﯿﺮﯼ ﺗﻮ ﺑﻪ ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ ﻣﻌﻨﺎ ﺩﺍﺭﯼ،
ﻣﻌﻨﺎﯼ ﻋﻤﯿﻘﯽ ﮐﻪ ﺩﺭ ﻭﺍﮊﻩ ” ﺩُﺧﺘـﺮ ﺑﻮﺩﻥ ” ﺍﺳﺖ …
ﺍﮔﺮ ﻓﺮﻫﻨﮓ ﻏﻠﻂ ﻭ ﮐﻮﺗﺎﻩ ﻧﻈﺮﯼ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺿﻌﯿﻔﻪ ﺑﺨﻮﺍﻧﺪ ﺑﺎﺯ ﻫﻢ ﻗﻮیتر ﺍﺯ ﻗﺒﻞ،
ﺍﺯ ﭘﺸﺖ ﻫﻤﯿﻦ ﻭﺍﮊﻩ ﺳﺮ ﺑﻠﻨﺪ ﻣﯽﮐﻨﯽ ﻭ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﻣﯽﺯﻧﯽ ﭼﺮﺍ ﮐﻪ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﺗﻮ ﺭﺍ ” ﺩُﺧﺘــﺮ” ﺁﻓﺮﯾﺪﻩ ﺍﺳﺖ ﻭ ﻫﻤﯿﻦ ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻮ ﮐﺎﻓﯿﺴﺖ …
با ﺍﺣﺘﺮﺍﻡ ﺑﻪ ﺗﻤﺎﻡ ﺩﺧﺘﺮﺍﻥ ﺳﺮﺯﻣﯿﻨﻢ.
روزتون مبارک .
دختران فرشتگانی هستند از آسمان برای پر کردن قلب ما با عشق بی پایان.
این روز بر دختران دیروز و مادران امروز مبارک





مرداد
۳۱

بابا لنگ دراز

Daddy-Long-Legs
شکر خدا که من هیچ خدایی را از هیچکس به ارث نبرده ام ! ! !
من آزادم که خدای خود را آنطور که دلم می خواهد مجسم و انتخاب کنم،
خدای من مهربان،
بخشنده،
دلسوز،
چیز فهم،
و اتفاقا خیلی هم شوخ است!

بابا لنگ دراز : جین وبستر





مرداد
۳۰

حسرت

یک پرستار استرالیایی بزرگترین حسرت‌های آدم‌های در حال مرگ رو جمع کرده و ۵ حسرت رو که بین بیشتر آدم‌ها مشترک بوده منتشرکرده:

اولین حسرت: کاش جرات‌اش رو داشتم اون جوری زندگی می‌کردم که می‌خواستم٬ نه اون جوری که دیگران ازم توقع داشتن.

حسرت دوم: کاش این قدر سخت کار نمی‌کردم.

حسرت سوم: کاش شجاعت‌اش رو داشتم که احساسات‌ام رو به صدای بلند بگم.

حسرت چهارم: کاش رابطه‌هام رو با دوستام حفظ می‌کردم.

حسرت پنجم: کاش شادتر می‌بودم.





مرداد
۲۹

درد دارد ….

درد دارد همخانه ای داشته باشی که تو را نه می بیند،
نه می شنود،
نه می بوید،
نه می خواند،
و تو برای دیده شدن
و شنیده شدن،
به هر دری بزنی برای رسیدن به
“بوسه ای از سر عشق”
تمام دار و ندارت را بدهی.
گاه دست به دامان خدا شوی و در حسرت نمازی بی شک سجاده را پهن کنی.
گاه دست به سوی رویاهای نامشروع دراز کنی و بعد….
خودت را سنگسار و شب ها مچاله در خودت.
روی دیوار بی ستاره ی روبه رو ،
در پی بیتی محزون برای سنگ مزارت به خواب روی.
آخ که سال هاست تمام زندگی ام درد می کند….





مرداد
۲۸

وصیت سیمین بهبهانی

Simin_Behbahani
وصیت کرده ام بعد از مرگم؛
همراه من دو تا فنجان چای هم دفن کنند !
شاید صحبت های من با خدا به درازا کشید !
بهرحال دلخوریها کم نیست،
ازبندگانش،
همانهایی که بی اجازه وارد شدند،
خودخواهانه قضاوت کردند،
بی مقدمه شکستند،
وبی خداحافظی رفتند…….





مرداد
۲۷

می دانید چرا اختلاس ها پیگیری نمی شوند؟

روایت است یک روز یک آدم دزد با یک نابینا یک کاسه آلوچه خریدند و با هم قرار گذاشتند ۲ تا ۲ تا بخورند تا تمام شود.
وسط کار نابینا مچ دزد را گرفت و به او گفت : مرتیکه چرا تو مشت ، مشت می خوری؟
دزد گفت: تو که نابینایی !
از کجا متوجه شدی که من مشت ، مشت می خورم؟
نابینا می گوید: از آنجا که من ۴ تا ۴ تا خوردم و تو صدایت در نیامد !





مرداد
۲۶

یازده دقیقه

من کشف کردم که چرا یک مرد به خاطر زن ها پول می پردازد:
او می خواهد که شاد باشد.
او هزار فرانک نمی پردازد که فقط یک ارگاسم را تجربه کند.
او می خواهد که شاد باشد.
من هم می خواهم، هر کسی می خواهد اما هیچ کس شاد نیست.
من چه چیزی به دست آورده ام که از دست بدهم، اگر برای یک مدت تصمیم بگیرم که… باشم.
این کلمه ی سختی است که بنویسم یا حتی در موردش فکر کنم… اما بگذار بی پرده باشیم.
من چه چیزی را از دست می دهم اگر تصمیم بگیرم برای یک مدت فاحشه باشم؟
شرف، شان، عزت نفس !
اگرچه، وقتی در موردش فکر می کنم، من هیچ وقت هیچ یک از آنها را نداشته ام.
من به خواسته ی خود به دنیا نیامدم، من هیچ وقت هیچ کسی را نداشتم که دوستم داشته باشد، من همیشه تصمیم اشتباه گرفته ام !
حالا به زندگی اجازه می دهم برای من تصمیم بگیرد.

یازده دقیقه : پائلو کوئیلو





مرداد
۲۵

به جلو نگاه کنید

پیری برای جمعی سخن می راند،
لطیفه ای برای حضار تعریف کرد همه دیوانه وار خندیدند.
بعد از لحظه ای او دوباره همان لطیفه را گفت و تعداد کمتری از حضار خندیدند….
او مجدد لطیفه را تکرار کرد تا اینکه دیگر کسی در جمعیت به آن لطیفه نخندید.
او لبخندی زد و گفت : وقتی که نمی توانید بارها و بارها به لطیفه ای یکسان بخندید، پس چرا بارها و بارها به گریه و افسوس خوردن در مورد مسئله ای مشابه ادامه می دهید؟
گذشته را فراموش کنید و به جلو نگاه کنید.





مرداد
۲۴

لذت بردن را یادمان ﻧﺪﺍﺩﻧﺪ !

از گرما می نالیم.
از سرما فرار می کنیم.
در جمع، از شلوغی کلافه می شویم و در خلوت، از تنهایی بغض می کنیم.
تمام هفته منتظر رسیدن روز تعطیل هستیم و آخر هفته هم بی حوصلگی تقصیر غروب جمعه است و بس!
ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺩﺭﺍﻧﺘﻈﺎﺭ ﺑﻪ ﭘﺎﯾﺎﻥ ﺭﺳﯿﺪﻥ ﺭﻭﺯﻫﺎﯾﯽ ﻫﺴﺘﯿﻢ ﮐﻪ ﺑﻬﺘﺮﯾﻦ ﺭﻭﺯﻫﺎﯼ ﺯﻧﺪﮔﯿﻤﺎﻥ ﺭﺍﺗﺸﮑﯿﻞ میﺪﻫﻨﺪ…
ﻣﺪﺭﺳﻪ..
ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻩ ..
ﮐﺎﺭ..
ﺣﺘﯽ ﺩﺭﺳﻔﺮﻫﻤﻮﺍﺭﻩ ﺑﻪ ﻣﻘﺼﺪ ﻣﯽ ﺍﻧﺪﯾﺸﯿﻢ ﺑﺪﻭﻥ ﻟﺬﺕ ﺍﺯ ﻣﺴﯿﺮ!
ﻏﺎﻓﻞ ﺍﺯ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻫﻤﺎﻥ ﻟﺤﻈﺎﺗﯽ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ می خوﺍﺳﺘﯿﻢ ﺑﮕﺬﺭﻧﺪ و اینکه می توانیم از کوچکترین چیزها لذت ببریم .
آیاﻣﺸﮑﻞ ﻣﺎ ﺩﺭﻓﻬﻢ ﺯﻧﺪﮔﯿﺴﺖ؟





مرداد
۲۳

معمولی بودن

فهمیده ام که معمولی بودن شجاعت می خواهد.
آدم اگر یاد بگیرد معمولی باشد نه نقاشی را می گذارد کنار،
نه دماغش اگر معمولی است را عمل می کند،
نه غصه می خورد که ماشینش معمولی است،
نه حق غذا خوردن در یک سری از رستوران های معمولی را از خودش می گیرد،
نه حق لبخند زدن به یک سری آدمها را،
نه حق پوشیدن یک سری لباس ها را.
حقیقت این است که “ترین” ها همیشه در هراس زندگی می کنند.
هراس هبوط (سقوط) در لایه آدم های “معمولی”
و این هراس می تواند حتی لذت زندگی،
نوشتن،
درس خواندن،
نقاشی کشیدن،
ساز زدن،
خوردن، نوشیدن و پوشیدن را از دماغشان دربیاورد.
تصمیم گرفته ام خودِ معمولی م را پرورش دهم.
نمی خواهم دیگر آدم ها مرا فقط با “ترین”هایم به رسمیت بشناسند.
از حالا خودِ معمولی م را به معرض نمایش می گذارم و به خود معمولی ا م عشق می ورزم و به آدم ها هم اجازه دهم به منِ معمولی عشق بورزن.





مرداد
۲۲

آدم ها

شازده کوچولو پرسید: پس آدم ها کجا هستند ؟
آدم در بیابان احساس تنهایی می کند !
مار گفت: آدم با آدم ها هم احساس تنهایی می کند ….

شازده کوچولو – آنتوان دوسنت اگزوپری





مرداد
۲۱

گذشت

بزرگوارانه سکوت می‌‌کنیم . .
صبورانه بغض مان را فرو می دهیم،
محجوبانه لبخند می‌زنیم،
و چنان قاطعانه شانه‌هایمان را بالا می‌‌اندازیم،
انگار هیچ اتفاقی نیفتاده است !
انگار هیچ چیزی احساسِ بکرِ ما را خدشه دار نکرده است !
انگار رنجیدن، حسِ غریبی ‌ست،
فرسنگ‌ها دور از حضورِ بی‌ گفتارِ ما،
می گذاریم هرطور دلشان می‌‌خواهد در مورد ما فکر کنند،
هر طور دلشان می‌خواهد با ما رفتار کنند،
اجازه می دهیم خود را حق به جانب بدانند !
تنها که می‌‌شویم شبیهِ یک ببرِ زخمی به دیواره‌های روحمان پنجه می‌‌کشیم،
و قلبمان را پر از دردِ نعره‌هایی‌ می‌کنیم،
که جز بر خود و تنهایی بی‌ انتهایمان بر دیگری روا نداریم !
تقصیرِ ما نیست تلخی‌ این تکرار،
ریشه در بی‌ پشتوانگی صداقتِ ما دارد.
هنوز راهِ زیادی پیش رو داریم تا یاد بگیریم که گذشت، واژه ایست که در فرهنگِ لغات هر کسی‌ معنای خاصِ خودش را می‌‌دهد.





مرداد
۲۰

اونی که …

ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﻫﺮ ﺑﺤﺚ ﻭ ﺑﮕﻮ ﻣﮕﻮﯾﯽ .. ،
ﺍﻭﻧﯽ ﮐﻪ ﺍﻭﻝ ﻣﻌﺬﺭﺕ ﺧﻮﺍﻫﯽ ﮐﻨﻪ ،
ﺷﺠﺎﻉ ﺗﺮﯾﻨﻪ …
ﺍﻭﻧﯽ ﮐﻪ ﺍﻭﻝ می بخشه ،
ﻗﻮﯼ ﺗﺮﯾﻨﻪ …
ﻭ ﺍﻭﻧﯽ ﮐﻪ ﺯﻭﺩﺗﺮ ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ می کنه ،
ﺧﻮﺷﺒﺨﺖ ﺗﺮﯾﻨﻪ … ،
ﺑﻪ ﻫﺮﮐﺴﯽ ﻣﺤﺒﺖ ﮐﻨﯽ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺳﺎﺧﺘﯽ ﻭ ﺑﻪ ﻫﺮﮐﺴﯽ ﺑﺪﯼ ﮐﻨﯽ ﺑﻪ ﺍﻭ ﺑﺎﺧﺘﯽ ؛
ﭘﺲ ﺑﺴﺎﺯ ﻭ ﻧﺒﺎﺯ.
ﻗﺪﺭﺕ ﮐﻠﻤﺎﺗﺖ ﺭﺍ ﺑﺎﻻ ﺑﺒﺮ ﻧﻪ ﺻﺪﺍﯾﺖ ﺭﺍ
ﺍﯾﻦ ﺑﺎﺭﺍﻥ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺑﺎﻋﺚ ﺭﺷﺪ ﮔﻠﻬﺎ می شود ﻧﻪ ﺭﻋﺪ ﻭ ﺑﺮﻕ ….
ﺻﻔﺮ ﺑﺎﺵ !!!..
ﻫﻤﺎﻥ ﺩﺍﯾﺮﻩ ﯼ ﺳﺎﺩﻩ ﻭ ﺧﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﺑﺎ ﺣﻀﻮﺭﺵ ﺭﻭﺑﺮﻭﯼ ﻫﺮ ﻋﺪﺩﯼ ،
ﺁﻥ ﺭﺍ ﺗﺎ ﺩﻩ ﻫﺎ ﻭ ﺻﺪﻫﺎ ﺑﺮﺍﺑﺮ ﺍﺭﺯﺵ می بخشد.
ﺳﻮﺯﺵ ﺷﻼﻗﯽ ﮐﻪ ﺑﯿﺪﺍﺭﻡ ﮐﻨﺪ ﺑﻬﺘﺮ ﺍﺯ ﻧﻮﺍﺯﺵ ﺩﺳﺘﯽ ﺳﺖ ﮐﻪ ﺧﻮﺍﺑم کند.
ﺍﺑﺮﺍﺯ ﯾﮏ ﮐﻠﻤﻪ ﺩﻟﮕﺮﻡ ﮐﻨﻨﺪﻩ ﺑﻪ ﻓﺮﺩﯼ ﺩﺭﻣﺎﻧﺪﻩ ،
ﺍﺭﺯﺷﺶ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺍﺯ ﺳﺎﻋﺘﻬﺎ ﺗﻌﺮﯾﻒ ﻭ ﺗﻤﺠﯿﺪ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﮐﺎﻣﯿﺎﺑﯽ ﺍﻭﺳﺖ .
ﺻﺪﺍﻗﺖ، ﯾﮏ ﻫﺪﯾﻪ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﮔﺮﺍﻥ ﻗﯿﻤﺖ ﺍﺳﺖ ﺁﻥ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﻫﺎﯼ ﺍﺭﺯﺍﻥ ﺍﻧﺘﻈﺎﺭ ﻧﺪﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺵ.





مرداد
۱۹

لایه ای از حزن

شاید دیگر زندگی برایت معنایی ندارد و مثل گذشته ها زندگیت شیرین نیست.
مثل آن روزهایی که ساعت ها به تماشای ابرها می نشستی و به دنبال شکل های متفاوت بودی،
یا به جستجوی سیاره ها و سفینه ها در شب به آسمان خیره می شدی،
و یا ساعت ها نظاره گر پرنده ها و حیوانات بودی بی آنکه خستگی بر تو غلبه کند.
شاید در آن دوران کمتر بی حوصله می شدیم و لذت بیشتری از زندگی می بردیم.
هرچه بزرگتر می شویم نسبت به اطرافمان بی توجه تر می شویم،
و کمتر چیزی پیدا می شود تا توجه مان را به خود جلب کند.
ولی برای بازیافتن شور زندگی،
لازم نیست کودک باشیم و به دوران کودکی بازگردیم،
به آنچه نیاز داریم زنده نگه داشتن آن در وجودمان است.
همان احساسی که ساعت ها لبخند را بر لبانمان جاری می ساخت و به زندگیمان هیجان می بخشید.
این احساس، در وجود همه ما هست،
اما شاید لایه ای از حزن آن را فرا گرفته است!





مرداد
۱۸

آنگاه تو از عشق سرشار می شوی…

هستی چون دریاست و ما امواجی هستیم که در زیر نور خورشید به رقص و آواز در می آییم.
پیوسته پدید و ناپدید می شویم.
موج هیچ تولد و مرگی ندارد، بلکه جاودان است.
در ظاهر اینگونه به نظر می رسد که موج متولد می شود و می میرد،
اما فقط در ظاهر اینگونه است، زیرا موج همانی که بود باقی می ماند.
موج گاهی آشکار است.
گاهی با اشتیاقی شدید برای لمس آسمان،
برای رسیدن به ستارگان به سوی خورشید خیز بر می دارد و لحظه ای بعد در ژرفای دریا فرو می رود و می آرامد.
مرگ استراحت اوست و وقتی استراحت به پایان می رسد، دوباره برمی خیزد.
این چرخه ابدی است.
ما بارها و بارها می آییم و می رویم.
نباید از مرگ ترسید، ‌زیرا مرگ دروغین است.
تولد نیز همینطور.
ما قبل از تولد وجود داشتیم و بعد مرگ نیز همچنان وجود خواهیم داشت.
آنگاه که جاودانگی ات را احساس کنی،‌ نه اینکه باور کنی، بلکه تجربه کنی،‌ تمام ترسهایت ناپدید می شوند.
انرژی ای که درترس نهان بود آزاد می شود و به عشق دگرگون می شود.
آن همان انرژی است که به ترس تبدیل شده بود.
آنگاه که ترسی وجود نداشته باشد انرژی عظیم آن رها و به عشق تبدیل می شود.
با پراکنده شدن از تو به دیگران می رسد.
آنگاه تو از عشق سرشار می شوی…





مرداد
۱۷

یک نفر …

به گمـــــــــانم در زنــــــــدگی هرکس بـــــاید یک نفر باشد
مرد و زن بـــــــودنش مهــــــــــم نیست
فقط باید یــــــک نفــــــــر باشد
یک آدم
یک دوســــــت
یک همـــــــدم
یک رفیـــــــــق
یک نفـــــــــر که جــــــــویای حالـــــــــت باشد
که نگرانـــــــت باشد
که تو را بهتـــــــر از خــــــــودت بشناسد
یک نفر که شماره اش را بگیری و بگویی حالم بد است
شنیدن همین یک جمله کافیست تا کار وزندگی اش را تعطیل کند
و به سرعت باد خودش را به تو برساند
آخر خوشبختـــــــــیست یک نفر در زنـــــــــدگیت باشد
که تنها نباشی
که تنـــــــــــها نمــــــــــــانی.





مرداد
۱۶

جوانمرد ، نام دیگر تو

مردی به زیارت می رفت.
جوانمرد به او رسید و پرسید کجا می روی ؟
مرد گفت : به زیارت می روم ، به دیاری.
جوانمرد گفت : چه می خواهی و چه طلب می کنی از زیارت؟
مرد گفت : خدا را طلب می کنم !
جوانمرد گفت : خـــدای دیار خود را چه کرده ای که به دیار دیگر در طلبش می روی ؟
پیامبر ، ما را گفت : علم را به چین اگر باشد ، جستجو کنید اما نگفت برای جستجوی خدا نیز باید به جائی رفت !
جوانمرد می رفت و با خود می گفت : مردم ، خدا را در مسجد می جویند ،ما هر جا که هستیم مسجد است.
مردم ، مبــارکی را در رمضــان می یابند و ما ماههایمـان همه رمضــان است.
مردم ، عیــدشان آدینه است و ما هر روزمان عید و آدینه است …

عرفان نظرآهاری – از کتاب : جوانمرد ، نام دیگر تو





مرداد
۱۵

گذشته و زندگی ….

گذشته گور شماست.
قلب خود را به آنچه پیش رویتان است، ‌باز کنید.
به خورشید در حال طلوع خوشامد بگویید.
از موهبتهای فراوان زندگی سپاسگزاری کنید،‌ ولی هرگز به آنها نچسبید.
اگر بتوانید این نکات را به خاطر داشته باشید،‌ زندگی تان رشد می کند و بالغ می شود.
هر گام و هر ماجرای جدید،‌
غنایی تازه به همراه دارد و هنگامیکه زندگی تبدیل به پو یایی شود،
با فرا رسیدن مرگ به قدری غنی هستید و به اندازه ای آگاهی دارید که مرگ نمی تواند چیزی از شما بگیرد.
مرگ فقط به سراغ کسانی می رود که زندگی نکرده اند.





مرداد
۱۴

لحظات زندگی

مردی در حال مرگ بود.
وقتی که متوجه مرگش شد، خدا را با جعبه ای در دست دید !
خدا: وقت رفتنه !
مرد: به این زودی ؟ من نقشه های زیادی داشتم !
خدا: متاسفم ولی وقت رفتنه.
مرد: در جعبه ات چی دارید ؟
خدا: متعلقات تو را.
مرد: متعلقات من؟ یعنی همه چیزهای من ؛ لباسهام ، پولهایم و …
خدا: آنها دیگر مال تو نیستند، آنها متعلق به زمین هستند.
مرد: خاطراتم چی ؟
خدا: آنها متعلق به زمان هستند.
مرد: خانواده و دوستهایم ؟
خدا: نه ، آنها موقتی بودند.
مرد: پس وسایل داخل جعبه حتما بدنم هستند ؟
خدا: نه، آن متعلق به گردوغبار هستند.
مرد: پس مطمئنا روحم است ؟
خدا: اشتباه می کنی، روح تو متعلق به من است.
مرد با اشک در چشمهایش و با ترس زیاد جعبه در دست خدا را گرفت و باز کرد و دید خالی است !
مرد دلشکسته گفت: من هرگز چیزی نداشتم؟
خدا : درسته. تو مالک هیچ چیز نبودی.
مرد: پس من چی داشتم؟
خدا: لحظات زندگی مال تو بود، هر لحظه که زندگی کردی مال تو بود.





مرداد
۱۳

تنها سرمایه گرانبها ….

ﺩﺭ ﺑﺎﺯﯼ ﺯﻧﺪﮔﯽ، ﯾﺎﺩ می گیری،
ﺍﻋﺘﻤﺎﺩ ﺑﻪ ﺣﺮﻓﻬﺎﯼ ﻗﺸﻨﮓ،
ﺑﺪﻭﻥ ﭘﺸﺘﻮﺍﻧﻪ،
ﻣﺜﻞ ﺁﻭﯾﺨﺘﻦ ﺑﻪ ﻃﻨﺎﺑﯽ ﭘﻮﺳﯿﺪﻩ ﺳﺖ !
ﯾﺎﺩ می گیری،
ﻧﺰﺩﯾﮏ ﺗﺮﯾﻦ ﻫﺎ ﺑﻪ ﺗﻮ ﮔﺎﻫﯽ می توﺍﻧﻨﺪ ﺩﻭﺭﺗﺮﯾﻦ ﺑﺎﺷﻨﺪ،
ﮐﻪ ﺑﺎﯾﺪ ﺁﻧﻘﺪﺭ ﺍﺯ ﺧﻮﺩﺕ ﺑﺮﺍﯼ ﺭﻭﺯ ﻣﺒﺎﺩﺍ ﭘﺲ ﺍﻧﺪﺍﺯ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﯽ،
ﺑﺘﻮﺍﻧﯽ ﯾﮏ ﺭﻭﺯ ﺗﻤﺎﻣﺖ ﺭﺍ ﺑﻐﻞ ﮐﻨﯽ،
ﻭ ﺭﺍﻩ ﺑﯿﻮﻓﺘﯽ ﻭ ﺑﺮﻭﯼ،
ﻭ ﺩﺭ ﺟﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺷﻨﯿﺪﻩ ﻭ ﻓﻬﻤﯿﺪﻩ نمی شوی ﻧﻤﺎﻧﯽ !
ﯾﺎﺩ می گیری ﺩﯾﻮﺍﺭ ﺧﻮﺏ ﺳﺖ،
ﺳﺎﯾﻪ ﺩﺭﺧﺖ ﻣﻄﻠﻮﺏ ﺳﺖ،
ﺍﻣﺎ ﻫﯿﭻ ﺗﮑﯿﻪ ﮔﺎﻫﯽ ﺍﺑﺪﯼ ﻧﯿﺴﺖ.
ﯾﺎﺩ می گیری،
ﺑﺮﻩ ﻧﺒﺎﺷﯽ ﮐﻪ ﮔﺮﮒ می شوند ﺑﻪ ﺟﺎﻧﺖ …
ﮐﻪ ﭼﮕﻮﻧﻪ ﭼﯿﻨﯽ ﺍﺣﺴﺎﺳﺖ ﺭﺍ ﺑﻨﺪ ﺑﺰﻧﯽ ﻭ ﺧﯿﺎﻁ ﺧﻮﺑﯽ ﺷﻮﯼ ﺑﺮﺍﯼ ﺩﻟﺖ،
ﺍﻣﯿﺪ ﺭﺍ ﻫﺮ ﺷﺐ ﺑﻪ ﺟﺎ ﺭﺧﺘﯽ ﺗﺮﺩﯾﺪ ﺑﯿﺎﻭﯾﺰﯼ ﻭ ﺻﺒﺢ ﺑﻪ ﺗﻦ ﮐﻨﯽ،
ﺗﺎ ﻧﺸﮑﻨﯽ ﻭ ﺑﺮﺍﯼ ﺧﻮﺩﺕ ﺑﻤﺎﻧﯽ !
ﯾﺎﺩ می گیری،
ﮐﻢ ﮐﻢ ﺧﻮﺩﺕ ﺭﺍ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﯽ،
ﮐﻪ ﺳﺮﻣﺎﯾﻪ ﮔﺮﺍﻧﺒﻬﺎﯼ ﻫﺮ ﺁﺩﻣﯽ،
ﺗﻨﻬﺎ ﺧﻮﺩﺵ ﻫﺴﺖ.





مرداد
۱۲

آن من سابق

گاهی برای پی بردن به یک اشتباه باید تاوان سختی در زندگی پرداخت،
مثل از دست دادن لحظه هایی از عمر که حسرتش تا ابد بر دلت باقی می ماند،
مثل باختن زندگی و مالی که برای بدست آوردنش رنج ها کشیده بودی،
مثل تنها شدن زخم زبان خوردن ها و یا حتی تحقیر شدن،
آخر سر هم باید بروی مُهر تجربه را پای این اشتباهات بزنی،
اشتباهاتی که تو را تغییر می دهد و دیگر آن من سابق نمی شوی …..





مرداد
۱۱

دنیا

دور دنیا رو هم که بگردی همه جور خدمت و عشق و حال و سیاحت هم که بکنی آخرش خودتی و خودت…..
بر می گردی تو همون خونه،
منتها با کوله باری از تجربه و خاطره که همش انحصاری مال خودته،
کسی با شنیدن خاطراتت هم حس و هم فازت نمیشه !
پس حواست اول به خودت باشه،
تو نباشی،
دنیا نیست !
چون چشم و دل و درک و شعور توست که به دنیای اطرافت موجودیت می ده.
نترس از تنهایی،
نترس از خودت !!!!
هیچی و هیچکس موندگار نیست رو پای خودت تکیه کن،
اومدنی……رفتنیه؛
همین !
بعد نگی نمی دونستم !
از ما گفتن .





مرداد
۱۰

انسان

تو برهنه به دنیا آمده ای و برهنه از دنیا می روی.
تو به همان میزان که با خود به دنیا آورده ای با خود از دنیا می بری.
تو در میان عریانی تولد و عریانی مرگ ،
نقش واسطه را ایفاء می کنی.
تو از زندگی می گیری و به زندگی می بخشی.
تو هیچ چیز نداشته ای و هیچ چیز نداری و هیچ چیز نخواهی داشت.
همه چیز به هستی تعلق دارد.
مالک حقیقی،
هستی ست.
چند روزی چیزی را به تو امانت می دهد،
سپس پس می گیرد و روانه ات می کند.
کسی که از فهمی ژرف برخوردار است،
خود راوسیله ای می داند در دست زندگی،
تا زندگی به وسیله او به زندگی ببخشد.
انسان شاهدی بیش نیست.
اما این انسان باید بصیرتی کسب کند تا شایسته نام انسان باشد .





مرداد
۰۹

آدم های ساده

بعضی آدم ها ساده و بی شیله پیله اند،
بی هیچ پیچیدگی،
دوست دارند چون دلشان می گوید،
دوست دارند چون گِل وجودشان از عشق است به همین آسانی،
به همین آسودگی…
نه سیاست این زمانه را از حفظند،
نه طریق شکستن می دانند ونه خیانت سرشان می شود.
نمی توانند لحظه ای بیش،
دل چرکین باشند از هر کسی که دلشان را می شکند،
زود یادشان می رود،
زود فراموش می کنند. . .
لبخند که بزنی باز همانی می شوند که بودند،
اخم کنی مثل کودکانِ بازیگوش ِپشیمانی که فکر می کنند مسبب تمام غصه های مادرشان هستند،
پناه می برند به دامانِ اشک که کار دیگری نمی دانند!
آدم های ساده !!!!
آن مثالِ ساده چه بود؟
“مثل خورشیدی که همیشه هست و از بس که هست نمی بینیمش و یا ماهی که روشنایی وجودمان از اوست و نمیشناسیمش!”
وجودشان همان خوشبختی است ،
اینهارا گفتم بدانی ،
آن ها فقط یک بار اتفاق می افتند.





مرداد
۰۸

رویاء

گاهی…..هستی….ولی نیستی !
توی دنیای خودتی،
منفک از اینجا……
توی عالم رویا جایی که می خوای،
با کسانی که می خوای،
در شرایطی امن و راحت که می خوای و آرزو داری……،
یهو یکی از اطرافیان میاد صدات می کنه!
انگار از عرش…
بومب،
…. کوبیده میشی به فرش !!!!
اما دلخور نشو !
عالم رویایی تو ،منحصراً مال خودته !
بعضی از ماها،
مرز رویا و واقعیت رو قاطی می کنیم تبدیل می شیم به افراد منتقد ،
ناراضی،
بهانه جو از همه چیز و همه کس ایراد می گیریم !
یادمون میره که دیگران،
مسئول خواسته های ما نیستند،
فراموش می کنیم این رفتار منفی ،
نتیجه منفی داره !
غافل می شیم از اینکه نمی شه با زور و فشار ،
و سخت گرفتن به دیگران،
به خواسته هامون برسیم.
از انعطاف و صبوری که در وجودمون هست هیچ استفاده ایی نمی کنیم،
بنابراین خوبه که آدم رویا داشته باشه اما برای رسیدن به رویاها،
باید تلاش کرد.
باید ابزار و شرایط لازم رو ساخت.
هیچوقت دیر نیست.
کافیه ابتدا ترسها و ضعفها رو بشناسیم.
رسیدن به رویا…..همون چیزیه که بخاطرش بدنیا اومدیم،
فرصت عمر به ما داده شده تا از توانایی های منبع هستی برای رسیدن به ایده آل بهره ببریم.





مرداد
۰۷

نوبل و جایزه نوبل

Alfred Nobel
آلفرد نوبل از جمله افراد معدودی بود که این شانس را داشت تا قبل از مردن، آگهی درگذشت خود را بخواند!
شاید شنیده باشید که نوبل مخترع دینامیت است.
زمانی که برادرش لودویگ فوت شد،
روزنامه‌ها اشتباهاً فکر کردند که نوبل معروف (مخترع دینامیت) مرده است !
آلفرد وقتی صبح روزنامه ها را می‌خواند با دیدن آگهی صفحه اول، میخکوب شد:
“آلفرد نوبل، دلال مرگ و مخترع مر‌گ آور ترین سلاح بشری مرد!”
آلفرد، خیلی ناراحت شد.
با خود فکر کرد: آیا خوب است که من را پس از مرگ این گونه بشناسند؟
سریع وصیت نامه‌اش را آورد.
جمله‌های بسیاری را خط زد و اصلاح کرد.
پیشنهاد کرد ثروتش صرف جایزه‌ای برای صلح و پیشرفت‌های صلح آمیز شود.
امروزه نوبل را نه به نام دینامیت، بلکه به نام مبدع جایزه صلح نوبل، جایزه‌های فیزیک و شیمی نوبل و … می‌شناسیم.
او امروز، هویت دیگری دارد.
یک تصمیم، برای تغییر یک سرنوشت کافی است!
ساعتی اندیشیدن برتر از هفتاد سال عبادت است.





مرداد
۰۶

آدمهای با امضاء

آدمهایی هستند که خیلی «وجود» دارند
نمی گویم خوبند یا بد؛
چگالی ِ وجودشان بالاست
اصلا یک «امضا» هستند برای خودشان!
افکار،
حرف زدن،
رفتار و هر جزئی از وجودشان امضادار است.
اینها به شدت «خودشان» هستند
یعنی تا خودشان نباشند اینطور خاص و امضادار نمی شوند که!
در یک کلمه،
«شارپ» هستند و یادت نمی رود «هستن» هایشان را؛
بس که حضورشان پر رنگ است و غالبا هم خواستنی.
رد پا حک می کنند اینها روی دل و جانت،
بس که بلدند “باشند” …….
این آدمها هر وقت سر راهت قرارگرفتند،
باید قدر بدانی.
دنیا پر از آن دیگری های بی امضایی است که شیب منحنی حضورشان،
همیشه ثابت است……





مرداد
۰۵

قانون جذب “کارما”

ﻫﺮ ﮐﺴﯽ ﺭﺍ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺧﻮﺩ ﺟﺬﺏ ﻣﯽ ﮐﻨﯿﻢ،
ﺑﺮﺍﯼ ﺣﺮﮐﺖ ﻣﺎ ﺑﻪ ﺳﻮﯼ ﻣﺮﺣﻠﮥ ﺑﻌـﺪﯼ ﺗﮑﺎﻣﻞ ﺷﺨﺼﯿﺘﻤﺎﻥ ﺩﺭ ﺍﯾﻨﺠﺎ ﺣﻀﻮﺭ ﻣﯽ ﯾﺎﺑﺪ .
ﺍﯾﻦ ﺍﻓﺮﺍﺩ ﺑﻪ ﮔﻮﻧﻪ ﺍﯼ ﺑﺎ ﻣﺎ ﺭﻓﺘﺎﺭ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ ﺗﺎ ﻣﮑﺎﻥ ﻫﺎﯾﯽ ﺭﺍ ﮐﻪ ﺑﺮﺍﯼ ﺑﻬﺒﻮﺩ ﯾﺎﻓﺘﻦ ﻧﯿﺎﺯ ﺩﺍﺭﯾﻢ، ﺑﻪ ﻣﺎ ﻧﺸﺎﻥ ﺩﻫﻨﺪ .
ﻭﻗﺘﯽ ﺑﻪ ﻃﻮﺭ ﮐﺎﻣﻞ ﻣﺴﺌﻮﻟﯿﺖ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﻣﯽ ﭘﺬﯾﺮﯾﻢ،
ﺩﺭ ﻣﯽ ﯾﺎﺑﯿﻢ ﺭﻭﺍﺑﻄﯽ ﮐﻪ ﺍﯾﺠﺎﺩ ﻣﯽ ﮐﻨﯿﻢ ﻧﻪ ﺗﻨﻬﺎ ﺗﺼﺎﺩﻓﯽ ﻧﯿﺴﺘﻨﺪ،
ﺑﻠﮑﻪ ﻓﺮﺻﺖ ﻫﺎﯼ ﺍﺯ ﭘﯿﺶ ﻃﺮﺍﺣﯽ ﺷﺪﻩ ﺍﯼ ﺑﺮﺍﯼ ﺑﻬﺒﻮﺩ ﺯﺧﻢ ﻫﺎﯼ ﺭﻭﺣﯽ ﻭ ﻋﺎﻃﻔﯽ ﻣﺎ ﻫﺴﺘﻨﺪ .
ﭘﯿﻮﻧﺪ ﻫﺎﯼ ﮐﺎﺭﻣﺎ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻥ ﭼﻨﯿﻦ ﺗﻮﺻﯿﻒ ﮐﺮﺩ :
ﺭﻭﺍﺑﻄﯽ ﮐﻪ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﻨﻈﻮﺭ ﻭ ﻫﺪﻑ ﻣﻌﯿﻨﯽ ﺑﻪ ﻭﺟﻮﺩ ﻣﯽ ﺁﯾﻨﺪ؛ ﻫﻤﻪ ﺭﻭﺍﺑﻂ، ﮐﺎﺭﻣﺎﯾﯽ ﺑﻪ ﺷﻤﺎﺭ ﻣﯽ ﺁﯾﻨﺪ ﺧﻮﺍﻩ ﺁﻥ ﮐﻪ ﺁﺳﯿﺐ ﺭﺳﺎﻧﻨﺪﻩ ﯾﺎ ﻫﻤﺮﺍﻩ ﺑﺎ ﻧﺎﺳﺰﺍﮔﻮﯾﯽ ﯾﺎ ﺷﺎﺩﯼ ﺑﺨﺶ ﻭ ﺧﺸﻨﻮﺩ ﮐﻨﻨﺪﻩ ﻭ ﯾﺎ ﻓﻘﻂ ﺑﺮ ﺍﺳﺎﺱ ﮐﺸﺶ ﻫﺎﯼ ﺟﺴﻤﺎﻧﯽ ﺑﺎﺷﻨﺪ.





مرداد
۰۴

من واقعا نمی دونم …

“من واقعا نمی دونم”
این عبارت رو با خودمودن تکرار کنیم وقتی داریم به کسی فکر می کنیم و برای رفتارش دلیل می تراشیم.
وقتی داریم به شرایط ناخوشایند یا شکست مون فکر می کنیم و دنبال توجیه و مقصر می گردیم.
وقتی داریم به درد دل یه دوست شاکی گوش می دیم که بهونه تمام ناکامی هاش رو،
طرف مقابلش می دونه و در شرایط مشابه تکرار عبارت “من واقعا نمی دونم” کمک می کنه بی قضاوت بمونیم.
قضاوت نکردن، در مواردی که احاطه کامل به موضوع نداریم، قدم اول برای یافتن آرامشه.