تیر
۳۱

یه دوست خوب

ﯾﻪ ﺩﻭﺳﺖ ﻣﻌﻤﻮﻟﯽ؛
ﻭﻗﺘﯽ ﻣﯿﺎﺩ ﺧﻮﻧﺖ ﻣﺜﻞ ﻣﻬﻤﻮﻥ ﺭﻓﺘﺎﺭمی کنه ..
ﺍﻣﺎ ﯾﻪ ﺩﻭﺳﺖ ﻭﺍﻗﻌﯽ؛
ﺩﺭِ ﯾﺨﭽﺎﻟﺘﻮ ﺑﺎﺯ می کنه ﻭﺍﺯ ﺧﻮﺩﺵ ﭘﺬﯾﺮﺍﯾﯽ می کنه ..
یه ﺩﻭﺳﺖ ﻣﻌﻤﻮﻟﯽ؛ ﻫﺮﮔﺰ ﮔﺮﯾﻪ ﺗﻮ ﻧﺪﯾﺪﻩ ..
ﺍﻣﺎ ﯾﻪ ﺩﻭﺳﺖ ﻭﺍﻗﻌﯽ؛
ﺷﻮﻧﻪ ﻫﺎﺵ ﺍﺯﺍﺷﮑﺎﯼ ﺗﻮﺧﯿﺴﻪ ..
ﯾﻪ ﺩﻭﺳﺖ ﻣﻌﻤﻮﻟﯽ؛
ﺍﺳﻢ ﮐﻮﭼﯿﮏ ﭘﺪﺭﻭﻣﺎﺩﺭ ﺗﻮ ﻧمی دﻭﻧﻪ ..
ﺍﻣﺎ ﯾﻪ ﺩﻭﺳﺖ ﻭﺍﻗﻌﯽ ﺍﺳﻢ ﻭ ﺷﻤﺎﺭﻩ ﺗﻠﻔﻦ ﺍﻭﻧﻬﺎﺭﻡ ﺩﺍﺭﻩ ..
یه ﺩﻭﺳﺖ ﻣﻌﻤﻮﻟﯽ؛
ﯾﻪ ﺩﺳﺘﻪ ﮔﻞ ﻭﺍﺳﻪ ﻣﻬﻤﻮﻧﯿﺖ ﻣﯿﺎﺭﻩ ..
ﺍﻣﺎ ﯾﻪ ﺩﻭﺳﺖ ﻭﺍﻗﻌﯽ؛
ﺯﻭﺩﺗﺮﻣﯿﺎﺩ ﻭﺩﯾﺮﺗﺮ ﻣﯿﺮﻩ ﺗﺎ ﺑﻬﺖ ﮐﻤﮏ ﻛﻨﻪ ..
یه ﺩﻭﺳﺖ ﻣﻌﻤﻮﻟﯽ؛
ﻣﺘﻨﻔﺮﻩ ﺍﺯﺍﯾﻨﮑﻪ ﻭﻗﺘﯽ ﺭﻓﺘﻪ ﺑﺨﻮﺍﺑﻪ ﺑﻬﺶ ﺯﻧﮓ ﺑﺰﻧﯽ ..
ﺍﻣﺎ ﯾﻪ ﺩﻭﺳﺖ ﻭﺍﻗﻌﯽ؛
می پرﺳﻪ ﭼﺮﺍﯾﻪ ﻣﺪﺕ ﻃﻮﻻﻧﯿﻪ ﮐﻪ ﺯﻧﮓ نمی زنی ..
یه ﺩﻭﺳﺖ ﻣﻌﻤﻮﻟﯽ؛
ﺍﺯﺕ میخوﺍﺩ ﺭﺍﺟﺐ ﻣﺸﮑﻼﺗﺖ ﺑﺎﻫﺎﺵ ﺣﺮﻑ ﺑﺰﻧﯽ ..
ﺍﻣﺎ ﯾﻪ ﺩﻭﺳﺖ ﻭﺍﻗﻌﯽ؛
میخوﺍﺩ ﮐﻪ ﻣﺸﮑﻼﺗﺖ ﺭﻭ ﺣﻞ ﮐﻨﻪ ..
یه ﺩﻭﺳﺖ ﻣﻌﻤﻮﻟﯽ؛
ﻭﻗﺘﯽ ﺑﯿﻨﺘﻮﻥ ﺑﺤﺜﯽ می شه ﺩﻭﺳﺘﯽ ﺭﻭﺗﻤﻮﻡ می کنه ..
اﻣﺎ ﯾﻪ ﺩﻭﺳﺖ ﻭﺍﻗﻌﯽ؛
ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﯾﻪ ﺩﻋﻮﺍ ﻫﻢ ﺑﻬﺖ ﺯﻧﮓ ﻣﯽ ﺯﻧﻪ ..
یه ﺩﻭﺳﺖ ﻣﻌﻤﻮﻟﯽ؛
ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺍﺯﺗﻮ ﺍﻧﺘﻈﺎﺭ ﺩﺍﺭﻩ ..
یه ﺩﻭﺳﺖ ﻭﺍﻗﻌﯽ؛
می خواد ﮐﻪ ﺗﻮﻫﻤﯿﺸﻪ ﺭﻭﻱ ﮐﻤﮑﺶ ﺣﺴﺎﺏ ﮐﻨﯽ ..





تیر
۳۰

بیست یا سی سالگی …..

بیشتر مردم در حقیقت در بیست یا سی سالگی می میرند
و اگر چه به ظاهر زنده می مانند،
اما دیگر چیزی یاد نمی گیرند
و انعکاسی از گذشته ی خود می شوند
و در سال های بعدی خودشان را تکرار می کنند
و ماشین وار آنچه را که بیش از بیست یا سی سالگی یاد گرفته اند،
ناشیانه و به شکلی بدتر به نمایش در می آورند …..

رومن رولان





تیر
۲۸

شور و شعور ….

ﺩﻭ ﺗﺎ ﭘﺪﯾﺪﻩ ﺭﺍ ﻣﺮﺩﻡ ،
ﻋﻮﺍﻡ ،
ﻧمی توﻧﻦ ﺍﺯ ﻫﻢ ﺳﻮﺍ ﮐﻨﻦ ؛
ﯾﮑﯽ “ﺷﻮﺭ ﻣﺬﻫﺒﯿﻪ” ؛
ﯾﮑﯽ ” ﺷﻌﻮﺭ ﻣﺬﻫﺒﯿﻪ …”
ﮐﻪ ﺍﯾﻦ ﺩﻭﺗﺎ ﺭﺑﻄﯽ ﺑﻪ ﻫﻢ ﻧﺪﺍﺭﻥ ،
ﺩﻭ ﺗﺎ ﻣﻘﻮﻟﻪ ﯼ ﺟﺪﺍﺳﺖ ،
ﺍﻭﻥ ﮐﺴﯽ ﮐﻪ ﺷﻮﺭ ﻣﺬﻫﺒﯽ ﺩﺍﺭﻩ ،
ﺧﯿﺎﻝ می کنه ﺷﻌﻮﺭ ﻣﺬﻫﺒﯽ ﻫﻢ ﺩﺍﺭﻩ ؛
ﻭ ﭼﻮﻥ ﺑﺸﺪﺕ ﻣﻌﺘﻘﺪ ﺑﻪ ﻣﺬﻫﺐ ﯾﺎ ﺷﺨﺼﯿﺘﻬﺎﯼ ﻣﺬﻫﺒﯿﻪ ،
ﯾﮏ ﺗﺼﻮﺭ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﮐﺎﺫﺑﯽ ﺍﺯ ” ﺷﻨﺎﺧﺖ ” ﺍﯾﻨﻬﺎ ﺑﻬﺶ ﺩﺳﺖ می دﻩ …
دکتر شریعتی





تیر
۲۵

محاکمه عشق !

جلسه محاکمه عشق بود و عقل قاضی ، و عشق محکوم ….
به دلیل تبعید به دورترین نقطه مغز یعنی فراموشی،
قلب تقاضای عفو عشق را داشت ولی همه اعضا با او مخالف بودند !
قلب شروع کرد به طرفداری از عشق ،
آهای چشم مگر تو نبودی که هر روز آرزوی دیدن چهره زیبایش را داشتی ؟
ای گوش مگر تو نبودی که در آرزوی شنیدن صدایش بودی ؟
وشما پاها که همیشه رفتن به سویش بودید ؟
حالا چرا اینچنین با او مخالفید ؟
همه اعضا روی برگرداندند و به نشانه اعتراض جلسه را ترک کردند !
تنها عقل و قلب در جلسه ماندند.
عقل گفت: دیدی قلب همه از عشق بیزارند،
ولی متحیرم با وجودی که عشق بیشتر از همه تو را آزرده چرا هنوز از او حمایت می کنی !؟
قلب نالید و گفت: من بدون وجود عشق دیگر نخواهم بود و تنها تکه گوشتی هستم که هر ثانیه کار ثانیه قبل را تکرار می کند و فقط با عشق می توانم یک قلبی واقعی باشم.





تیر
۲۴

فعل مخصوص

“راه” رفتنی ست …
“در” بستنی ست …
“حرف” زدنی ست …
“غصه” هم خوردنی…
هر چیز در زندگانی با فعل ِ مخصوص به خود تعریف می شود…
مثل راهی که باید رفت و دری که باید بست و حرفی که باید زد ،
غصه را هم باید خورد …
خوردنی را باید خورد دیگر …
مثل هر خوردنی دیگر…
غصه را باید خورد…
تا به وقت سیری…
یک وقت هایی آدمیزاد است و غصه هایش…
آدمیزاد است و حال زارش…
لازم است تنها باشد…
غصه اش را بخورد و مچاله شود در خودش…
برای غصه خوردن،
برای حال ِ زار هم باید وقت گذاشت…
زمان داد اصلا…
به آدم غصه دار زندگی تان نگویید خوب باش لطفا…
بس است دیگر …
غصه تا کی؟ …
آدم ها را به حال خودشان بگذارید…
آدم ها را نصیحت نکنید…
اینطور وقت ها آدمیزاد بد اخلاق است،
حوصله ی خودش را هم ندارد…
“نصیحت لازم” نیست…
تحمل ِ شنیدن تجربه های شخصی تان را ندارد…
زمان بدهید تا به وقت ش…
که خوب شود…
که از لاک ش بیرون بیاید…
وقت ِ خوشی نزدیک است …
“غصه هم می گذرد، آن چنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند”…





تیر
۲۱

رفیق من :

همیشه رو به نور بایست , اگرمی خواهی تصویر زندگی ات سیاه نیفتد ..
همیشه خودت را نقد بدان , تا دیگران تورا به نسیه نفروشند ..
سعی کن استاد تغییر باشی ، نه قربانی تقدیر ..
در زندگیت به کسی اعتمادکن ، که به او ایمان داری نه احساس ..
و هرگز بخاطر مردم تغییر نکن،
این جماعت هر روز تو را جور دیگری می خواهند ..
مردم شهری که همه در آن می لنگند،
به کسی که راست راه می رود می خندند ! ! !





تیر
۲۰

به یاد هم باشیم شاید فردا ….. !

مداد رنگی ها مشغول بودند به جز مداد سفید،
هیچکس به او کار نمی داد !
همه می گفتند : تو به هیچ دردی نمی خوری!
یک شب که مداد رنگی ها تو سیاهی شب گم شده بودند ،
مداد سفید تا صبح ماه کشید،
مهتاب کشید،
و آنقدر ستاره کشید،
که کوچک و کوچکتر شد.
صبح توی جعبه مداد رنگی جای خالی او با هیچ رنگی پر نشد …..
به یاد هم باشیم شاید فردا ما هم نباشیم …..





تیر
۱۹

زندگی کن و لذت ببر

شکسپیر گفت:
من همیشه خوشحالم، می دانید چرا؟
برای اینکه از هیچکس برای چیزی انتظاری ندارم،
انتظارات همیشه صدمه زننده هستند ..
زندگی کوتاه است ..
پس به زندگی ات عشق بورز ..
خوشحال باش ..
و لبخند بزن ..
فقط برای خودت زندگی کن و ..
قبل از اینکه صحبت کنی ،
گوش کن قبل از اینکه بنویسی ،
فکر کن قبل از اینکه خرج کنی ،
درآمد داشته باش قبل از اینکه دعا کنی ،
ببخش قبل از اینکه صدمه بزنی ،
احساس کن قبل از تنفر ،
عشق بورز،
زندگی این است …
احساسش کن،
زندگی کن و لذت ببر





تیر
۱۷

یک تمرین ساده

با ترس و نگرانی لحظه ناب اکنون را از دست می دهیم .
از همین لحظه هر گاه احساس ترس و یا اضطراب به سراغت آمد، به جای همدلی و همنشینی با آن از خود این سئوال کلیدی را بپرس :
آیا احساسی که دارم مربوط به این لحظه من است یا مربوط به ثانیه و دقایق یا ماهها بعد و یا مربوط به گذشته ؟
شاید تو بتوانی رویدادی در این لحظه را مدیریت کنی و برایش راه حلی پیدا کنی،
اما نمی توانی برای چیزی که هنوز اتفاق نیفتاده یا از آن گذشته کاری انجام دهی ….
پس لحظه ات را نابود نکن.





تیر
۱۵

حس تنهایی …

گاهی سکوت می کنی،
چون اینقدر رنجیدی که نمی خوای حرف بزنی ….
گاهی سکوت می کنی،
چون واقعا حرفی برای گفتن نداری ….
سکوت گاهی یک اعتراضه
و گاهی هم،
انتظار …
اما بیشتر وقتها سکوت برای اینه که :
هیچ کلمه ای نمی تونه غمی رو که تو وجودت داری توصیف کنه
و این یعنی همون حس تنهایی …………

خسرو شکیبایی





تیر
۱۰

لحظه ها …..

لحظه هایی هستند که هستیم چه تنها، چه در جمع، اما خودمان نیستیم !
انگار روحمان می رود، همانجا که می خواهد، بی صدا، بی هیاهو !
همان لحظه هایی که راننده ی آژانس می گوید : رسیدین !
فروشنده می گوید : باقی پول را نمی خواهی؟
راننده تاکسی می گوید : صدای بوق را نمی شنوی ؟
و مادر صدا می کند : حواست کجاست ؟
ساعتهایی که شنیدیم و نفهمیدیم،
خوندیم و نفهمیدیم،
دیدیم و نفهمیدیم و تلویزیون خودش خاموش شد !
آهنگ بار دهم تکرار شد،
هوا روشن شد،
تاریک شد،
چایی سرد شد،
غذا یخ کرد،
در یخچال باز ماند و در خانه را قفل نکردیم و نفهمیدیم کی رسیدیم خانه !
و کی گریه هایمان بند آمد و کی عوض شدیم !
کی دیگر نترسیدیم !
از ته دل نخندیدیم و دل نبستیم
و چطور یکباره آنقدر بزرگ شدیم و موهای سرمان سفید
و از آرزوهایمان کی گذشتیم
و کی دیگر اورا برای همیشه فراموش کردیم ……….

” یک لحظه سکوت برای لحظه هایی که خودمان نیستیم “





تیر
۰۹

آیا خدا جهان را ساخته است؟

هنگامی که به عمقِ اتم سفر می کنیم با یک سری پروتون مواجه می شویم که هر وقت که می خواهند “خود به خود” به وجود می آیند و به خودیِ خود، هر وقت که می خواهند نابود می شوند. ما آن را “مکانیک کوانتوم” نام گذارده ایم.
قوانین طبیعت به ما می گویند که نه تنها تمامِ جهان می تواند مانند پروتون ها به وجود بیاید بلکه برای پیدایش هم نیازمندِ علت نیستند، همچنین هیچ حادثه ای منجر به انفجار بزرگ “بیگ بنگ مهبانگ” نشده است … هیچ چیز …
“میدان گرانشی” و “جاذبه” در درون سیاه چاله به قدری است که نه تنها “نور”، بلکه “زمان” هم نمی تواند از میدان گرانشی آن فرار کند، لذا زمان از حرکت باز می ایستد. این به این دلیل نیست که ساعت از کار می افتد بلکه به این دلیل است که در داخل سیاه چاله “زمان” وجود ندارد.
به نظر من نقش زمان در آغاز جهان، آخرین کلیدی است که نیاز به یک طراح بزرگ را برای آفرینش از بین می برد و نشان می دهد جهان چگونه خودش را ساخته است. اگر به گذشته و به لحظه ی انفجار بزرگ برگردیم خواهیم دید که جهان کوچکتر و کوچک تر می شود تا جایی که تمام جهان فضایی بی نهایت کوچک و متراکم است، جایی که جهان یک “سیاهچاله” است. قوانین طبیعت به ما می گویند که در درون سیاه چاله زمانی وجود ندارد، شما نمی توانید به زمانی پیش از انفجار برگردید چون زمان پیش از انفجار بزرگ وجود ندارد، ما در نهایت چیزی را پیدا کردیم که علت ندارد، چون زمانی برای وجود علت نیست.
برای من این به معنای ناممکن بودن وجود خالق است، چون زمان برای خالق وجود نداشته است.
ما همگی آزاد هستیم تا آنچه را که می خواهیم بدست آوریم و به نظر من، هیچ خدایی وجود ندارد، هیچ کس جهان را خلق نکرده و هیچ کس ایمان ما را هدایت نمی کند، هیچ بهشت و هیچ زندگی پس از مرگی وجود ندارد.
ما همین یک زندگی را داریم تا از این طراحی زیبا طبیعت استفاده کنیم و من از این بابت بسیار سپاس گزارم …

استیون هاوکینگ

منبع :  Did God Create the Universe





تیر
۰۸

اشارت عشق

هنگامی که عشق به شما اشارتی کرد، ‌از پی‌اش بروید،‌ هرچند راهش سخت و ناهموار باشد.
هنگامی که بال‌هایش شما را در بر می‌گیرد، ‌تسلیمش شوید،‌ گرچه ممکن است تیغ نهفته در میان پرهایش مجروح‌تان کند.
وقتی با شما سخن می‌گوید باورش کنید،‌ … گرچه ممکن است صدای رؤیاهاتان را پراکنده سازد،‌ همان گونه که باد شمال باغ را بی‌بر می‌کند.
زیرا عشق همانگونه که تاج بر سرتان می‌گذارد، ‌به صلیبتان می‌کشد.
همان گونه که …شما را می‌پروراند، ‌شاخ و برگ‌تان را هرس می‌کند.
همان گونه که از قامت‌تان بالا می‌رود و نازک‌ترین شاخه‌هاتان را که در آفتاب می‌لرزند نوازش می‌کند، ‌به زمین فرو می‌رود و ریشه‌هاتان را که به خاک چسبیده‌اند می‌لرزاند.
عشق، شما را همچون بافه‌های گندم برای خود دسته می‌کند.
می‌کوبدتان تا برهنه‌تان کند.
سپس غربال‌تان می‌کند تا از کاه جداتان کند.
آسیاب‌تان می‌کند تا سپید شوید.
ورزتان می‌دهد تا نرم شوید.
آنگاه شما را به آتش مقدس خود می‌سپارد، تا برای ضیافت مقدس خداوند، ‌نانی شوید.

جبران خلیل جبران





تیر
۰۷

فقط ماییم که میریم بهشت !

توریستی از ایران که به اسپانیا سفر کرده بود، خاطره جالبی رو تعریف کرد:
می گفت : در یکی از روستاهای اسپانیا وارد قهوه خانه ای شدم و برای خود و همراهم قهوه سفارش دادم .
در حالی که روی میز منتظر سفارشمان بودیم، در کمال تعجب دیدیم که بعضی از مشتریان جلوی پیشخوان آمده و در حالی که خودشان تنها بودند سفارش دوتا چایی و یا دوتا قهوه می داند و می گفتند: یکی برای خودم و یکی برای دیوار !
از نوع سفارش در حیرت ماندیم !
متوجه شدیم که بعد از هر اینگونه سفارش پیشخدمت یک برگه کوچک که روی آن چای و یا قهوه نوشته است به دیوار پشت سرمان چسپاند !
و جالب اینکه دیوار پشت سرما پر از این برگه ها بود !
در ذهنمان هزاران فکر به وجود آمد که دلیل اینکار چیست و این حرکت یعنی چه ؟ !
در افکار خود غوطه ور بودیم
آدم فقیر و ژنده پوشی وارد قهوه خانه شد و سفارش یک قهوه داد.
اما با این جمله : ” ببخشید بی زحمت یک قهوه از حساب دیوار ” !
و پیشخدمت یکی از کاغذها را روی آن قهوه نوشته بود از روی دیوار برداشت و پاره کرد و یک قهوه به آن مرد فقیر داد، بدون آنکه از آن مرد پولی بگیرد.
ظاهرا این فقط ماییم که میریم بهشت …….





تیر
۰۴

دلم برای یه نفر تنگ شده

Burnt Matches

کبریت های سوخته هم
روزی درخت های شادابی بودند
مثل ما
که روزگاری می خندیدیم
قبل از اینکه عشق روشنمان کند.





تیر
۰۳

ما فقط نمی دانستیم …..

ﻣﺎ ﻓﮑﺮ ﻣﯽﮐﺮﺩﯾﻢ ﮐﻪ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﻣﯽﮐﻨﺪ ﻭ ﺑﺎ ﺷﺎﺩﮐﺎﻣﯽ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﯽﮐﻨﺪ؛
ﻧﻤﯽﺩﺍﻧﺴﺘﯿﻢ ﮐﻪ ﺣﻔﻆ ﺭﻭﺍﺑﻂ ﮐﺎﺭ ﺳﺨﺘﯽ ﺍﺳﺖ …
ﻣﺎ ﻓﮑﺮ ﻣﯽﮐﺮﺩﯾﻢ ﻧﺒﺎﯾﺪ ﺧﻮﺍﺳﺘﻪﻫﺎﯼ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﯿﺎﻥ ﮐﻨﯿﻢ؛
ﻧﻤﯽﺩﺍﻧﺴﺘﯿﻢ ﮐﻪ ﻫﯿﭻﮐﺲ ﻧﻤﯽﺗﻮﺍﻧﺪ ﻓﮑﺮ ﻣﺎ ﺭﺍ ﺑﺨﻮﺍﻧﺪ …
ﻣﺎ ﻓﮑﺮ ﻣﯽﮐﺮﺩﯾﻢ ﻫﻤﻪﯼ ﻧﯿﺎﺯ ﻣﺎ ﺑﺎﯾﺪ ﺍﺯ ﻃﺮﯾﻖ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﺑﺮﻃﺮﻑ ﺷﻮﺩ؛
ﻧﻤﯽﺩﺍﻧﺴﺘﯿﻢ ﻣﻬﻢﺗﺮﯾﻦ ﻧﯿﺎﺯ ﻣﺎ ﭼﻪ ﺑﻮﺩ؛ ﭘﯿﺪﺍ ﮐﺮﺩﻥ ﺧﻮﺩ …
ﻣﺎ ﻓﮑﺮ ﻣﯽﮐﺮﺩﯾﻢ ﺑﺎ ﯾﮑﯽ ﺷﺪﻥ ﺑﺎ ﻫﻤﺴﺮﻣﺎﻥ ﮐﺎﻣﻞ ﻣﯽﺷﻮﯾﻢ؛
ﻧﻤﯽﺩﺍﻧﺴﺘﯿﻢ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺍﺑﺘﺪﺍ ﺑﻪ ﺩﻭ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﮐﺎﻣﻞ ﻧﯿﺎﺯ داشتیم…
ما فکر می کردیم مرد باید قوی باشد و از زن مراقبت کند؛
نمی دانستیم قرار است که ما از یک دیگر مراقبت کنیم….
ما فکر می کردیم اگر به دنبال اهداف شخصی و رشد خود باشیم بی وفایی است؛
نمی دانستیم بیش از حد به حریم یک دیگر وارد شدن چقدر می تواند خفقان آور باشد…
ما فکر می کردیم وقتی طرف مقابل رشد کند،
تهدیدی برای دیگری است؛
نمی دانستیم هر کدام آن قدر خوب هستیم،
که احساس تهدید شدن نکنیم…
فکر می کردیم هر کس در خواست کمک کند ضعیف است؛
نمی دانستیم همه به کمک نیاز دارند.. ..
فکر می کردیم پول ما را ایمن می کند؛
نمی دانستیم که امنیت؛
یعنی بدانید که می توانید زندگی تان را بسازید،
و در کنارش مادیات هم قرار دارد.. ..
فکر می کردیم دیگری به ما عشق نمی ورزد؛
نمی دانستیم که ما عشق او را احساس نمی کنیم و نمی پذیریم… ..
او گمان می کرد من خوشحالم، نمی دانست چقدر ترسیدم… ..
من گمان می کردم او خوشحال است؛
نمی دانستم چقدر ترسیده است…
ما نمی دانستیم… ..
ما فقط نمی دانستیم… ..
خیلی چیزها بود که نمی دانستیم.





تیر
۰۲

کاویدن در غم ها

روزی کسی به خیام خردمند ، که دوران کهنسالی را پشت سر می گذاشت گفت :
شما به یاد دارید دقیقا پدر بزرگ من ، چه زمانی درگذشت ؟
خیام پرسید : این پرسش برای چیست ؟
آن جوان گفت : من تاریخ درگذشت همه خویشانم را بدست آورده‌ام و می‌خواهم روز وفات آنها بروم گورستان برایشان دعا کنم و خیرات دهم و …
خیام خندید و گفت : آدم بدبختی هستی !
خداوند تو را فرستاده تا شادی بیافرینی و دست زندگان و مستمندان را بگیری تا نمیرند؛ تو به دنبال مردگانت هستی ؟!
بعد پشتش را به او کرد و گفت مرا با مرده‌پرستان کاری نیست و از او دور شد.
اندیشمند کشورمان ارد بزرگ می گوید : “کاویدن در غم ها ما را به خوشبختی نمی رساند”.
امیدوارم همه ما ارزش زندگی را بدانیم و برای شادی هم بکوشیم.





خرداد
۲۸

کاش نمی فهمیدیم ! ! !

می خواهم کمی بفصیل برایت بنویسم،
اگر حال خواندن نداری….از همین سطر نخست بی خیال شو!
دیروز حال غریبی داشتم عصر،
پای پیاده از منزل دور شدم به جایی شلوغ و پر ازدحام رفتم چه ها می شود دید؟
بدون شک تو هم تجربه کرده ایی و می دانی!
اما من دیدم که آفتاب عصر بر ژنده پوش و شیک پوش یکسان می تابید،
بعد باد شروع به وزیدن کرد،
شال گرانقیمت خانم جوان و زیبا و چادر مندرس مادری پیر….. به یک اندازه درگیر باد شد.
باران شروع به باریدن کرد و پراید و پورشه در خیابان به یک اندازه خیس شد!!
کمی آب نبات در جیبم بود، به کودکان دادمشان،
دخترکی که قلمدوش پدرش بود … شاید برای رهایی از شدت ازدحام …. آبنبات را گرفت …. لبخند زد.
پسرکی که محکم دست مادرش را گرفته بود ….. لبخند زد ….. نه با لبهایش …. با نگاهش،
و کودکی که در میانه چهار راه اسفند دود می کرد، نیز با گرفتن آبنبات … نه دست … بلکه دلش را با لبخند برایم تکان داد.
وارد ایستگاه مترو شدم،
بعضی با تحکم و اعتماد بنفس خاصی مشغول مکالمه با تلفن همراه بودند!
چون کودکی حیرت زده نگاهشان کردم !
می دانی!
آخر پیشرفت تکتولوژی خیلی شتابان شده.
حالا می شود از زیرِ زمین هم با آدمهایی که گاه ندیده ایی ….. یا آنها که دلواپس تواند …. مکالمه کنی !!!!
پیشترها، سخن گفتن آدمها آداب و قواعد دیگری داشت.
نگاه ها، منتظر! مضطرب ! بعضی خسته و مایوس !
بعضی در کمین و جستجو گر بنظر می رسید.
می دانی!
برخی جستجو می کنند کسی را بیابند که مستعصل و یاریخواه است،
خوب بلدند به این آدمها درِ باغ سبز را نشان بدهند !
بهره ایی را که می خواهند بگیرند و آن تنهای بیچاره را ،
بیچاره تر از قبل بحال خود رها کنند !
شکلکی در آوردم!
بعضیها لبخند زدند،
بعضی هم اخم کردند،
عده ایی هم بی اعتنا گذشتند!!!
و کسی نپرسید ترا چه می شود !؟
آخر آدمهای امروزی،
یک عالمه دیتا در حافظه شان ذخیره دارند،
با هر تصویری که ببینند،
اطلاعات مربوطه فراخوان می شود،
تیک می خورد،
و قضاوت …..
نتیجه و فایل شناسایی شده بسته می شود!
هیچکس دیگر این روزها بیسواد نیست !!!!
همه قضاوت را بخوبی آموخته اند،
فرار از خود و تحقیر سایرین را خوب بلدند،
اما نگاهها،
هنوز جستجوگر و پر از تمناست.
به خانه باز گشتم،
همچنان پیاده و با خود می گفتم:
‌کاش هرگز از منزل بیرون نمی آمدم ! ! !
جایی برای گریه کردن، ندارم….
هیچ کجا آنقدر که باید، دنج، پاک و مقدس نیست،
که شایسته گریستن برای انسانیت از دست رفته باشد……؛
کاش نمی فهمیدیم ! ! !





خرداد
۲۶

آدمها ….

آدمها باعث می شن از یه سری رفتارهای قشنگت دست بکشی،
باعث می شن از داشتن یه سری رفتارهای قشنگت ناراحت بشی،
آدمها باعث می شن با یه سری احساسات قشنگت بجنگی،
باعث می شن از یه سری فکرهای قشنگت پشیمون بشی،
آدمها باعث می شن که خودتو مجبور کنی دنبال حس های قشنگت نری،
تا اینکه یه روز،
اونقدر از حس های قشنگت ناراحت می شی،
که می خوای نباشن،
که از بین ببریشون،
آدمها یهو میان می گن : آخی ، چرا اینجوری شدی؟
پس کو اون حس ها و فکرها و حرفای قشنگت ! ؟





خرداد
۲۵

عشق میل به خود ویرانگری دارد

وقتی کسی در زندگی ات نباشد،
همه ش یک دغدغه داری،
غصه ی نبودن کسی در حیاط خلوت زندگی.
اما وقتی کسی می آید،
هزار دغدغه همراه ش می آید سراغت،
همه ش دلهره داری،
می ترسی،
ترس از دست دادنش،
دلهره نبودنش،
رفتن و برنگشتنش.
آدمیزاد اما همیشه دومی را می خواهد،
که کسی باشد،
هرجور بودنش را ترجیح می دهد به اصلا نبودنش.
کجا خواندم یادم نیست که “عشق میل به خود ویرانگری دارد”





خرداد
۱۹

نمایشگاه GeSec – دبی

بزودی ……





خرداد
۱۸

و یک سال بعد ….

My Father Tombstone & Me





خرداد
۱۳

گاهی ….

گاهی دلت بهانه هایی می گیرد که خودت انگشت به دهان می مانی !
گاهی دلتنگی هایی داری که فقط باید فریادشان بزنی، اما سکوت می کنی !
گاهی پشیمانی از کرده و ناکرده ات !
گاهی دلت نمی خواهد، دیروز را به یاد بیاوری انگیزه ای برای فردا نداری و حال هم که !
گاهی فقط دلت میخواهد زانو هایت را تنگ در آغوش بگیری و گوشه ای گوشه ترین گوشه ای که می شناسی بنشینی و”فقط” نگاه کنی !
گاهی چقدر دلت برای یک خیال راحت تنگ می شود!
گاهی دلگیری …
شاید از خودت …
شاید …





خرداد
۱۲

بچه که بودیم …..

شاید ما به سرعت از بچگی هامون دورشدیم،
کوچیک که بودیم چه دلای بزرگی داشتیم،
حالا که بزرگیم چه دلای کوچیکی…
کاش دلامون به بزرگیه بچگی بود،
کاش برای حرف زدن نیازی به صحبت کردن نداشتیم،
کاش برای حرف زدن فقط نگاه کافی بود،
کاش قلبها در چهره بود،
حالا اگر فریاد هم بزنیم کسی نمیفهمه وما به همین سکوت دلخوش کردیم،
اما یک سکوت پر بهتر ازیک فریاده توخالیه !
سکوتی رو که یک نفر بفهمه بهتر از هزار فریادیه که هیشکی نفهمه.
سکوتی که سرشار از ناگفته هاست.
ناگفته هایی که گفتنش یک درد و نگفتنش هزاران درد.
دنیا روببین بچه بودیم بارون همیشه از آسمون می اومد،
اما حالا از چشامون میاد.
بچه بودیم،
همه چشمای خیسمون رو می دیدن،
بزرگ شدیم هیچ کس اونا رو نمی بینه !
بچه بودیم همه رو به اندازه ۱۰ تا دوس داشتیم،
بزرگ شدیم بعضی ها رو اصلا دوس نداریم !
بعضی ها رو کم بعضی ها رو بی نهایت.
بچه که بودیم قضاوت نمی کردیم،
همه یکسان بودن.
بزرگ که شدیم،
قضاوتهای درست وغلط باعث شد،
اندازه دوس داشتنمون تغییر کنه !
کاش هنوز هم همه رو به اندازه ی همون بچگی ۱۰ تا دوس داشتیم …..





خرداد
۱۱

گاهی خودت را زندگی کن

ساده باش اما ساده قضاوت نکن، نیمه ی پنهان آدم ها را !
ساده زندگی کن، اما ساده عبور نکن، از دنیایی که تنها یکبار تجربه اش می کنی !
ساده لبخند بزن، اما ساده نخند به کسی که، عمق معنایش را نمی فهمی !
ساده بازگرد، اما هرگز برنگرد به دنیای کسی که به زخم زدنت عادت کرده، حتی اگر شاهرگ حیاتت را در دستانش یافتی !
و به یاد داشته باش : هیچکس ارزش زانو زدن و شکسته شدن ارزش هایت را ندارد … گاهی خودت را زندگی کن.





خرداد
۱۰

کمی انــــــــــــــــسان باشیم …

کمی دنبال نگاه های معصوم و پاک باشیم.
کمی دنبال دست ها و صورت های خسته و رنج کشیده باشیم.
کمی هم دنبال حرف های ساده باشیم…
بیایید بجای سوق دادن نگاه ها و ذهن یکدیگر به سمت های نامشخص و هرز،
دلهای یکدیگر را به سمت مهربانی،
صداقت،
سادگی و تمام خوبی هایی که باید به آنها برسیم، آشنا کنیم.
برای یکدیگر از انسانیت بگیم،
از صداقت بگیم،
از معصومیت،
از گذشت ها،
از یکدلی ها،
از احترام به یکدیگر،
از مهربانی دیگران،
از همه خوبی ها،
از خداوند بگیم.
ما انسان هستیم و باید اصـــــــــــالت انسان بودنمان را حفظ کنیم،
و بدانیم که با رسیدن به خوبی هاست، که به تکامل خواهیم رسید.
در غیر اینصورت زیستن ما بیهوده خواهد بود….





خرداد
۰۹

بعضی ها ….

بعضی ﻫﺎ ﺍﺻﻼ می آیند، ﮐﻪ ﺑﻌﺪﺍ ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ ﺷﻮﻧﺪ.
ﺑﻌﻀﯽ ﻫﺎ ﺍﺻﻼ می آیند، ﮐﻪ ﺑﻌﺪﺍ ﺩﻟﺖ ﺳﺨﺖ ﺑﮕﯿﺮﺩ ﺍﺯ ﺣﺮﻑ ﻫﺎﯼِ ﻧﺴﺒﺘﺎ ﺧﻮﺏُ ﺯﯾﺎﺩﯼ ﺭﻭﯾﺎ ﭘﺮﺩﺍﺯﺍﻧﻪ ﺷﺎﻥ.
ﺑﻌﻀﯽ ﻫﺎ می آیند، ﮐﻪ ﺑﻌﺪﺍ ﻫﻮﺍﯼ ﺩﻟﺖ ﺭﺍ ﺍﺑﺮﯼ ﮐﻨﻨــﺪ می آیند،
ﻭ ﺑﻌﺪﺍ ﺗﻮ ﺧﻮﺩﺕ ﻧﯿﺴﺘﯽ می آیند،
ﻭ ﺗﻮ ﺑﻌﺪﺍ ﻣﺠﺒﻮﺭﯼ ﮐﻪ ﭘﺎ ﺭﻭﯼِ ﺑﻌﻀﯽ ﺑﺎﻭﺭﻫﺎﯾﺖ ﺑﮕﺬﺍﺭﯼ.
ﻫﻤﯿﻦ ﺑﻌﻀﯽ ﻫﺎ ﺗﺤﺖ ﺍﻟﺸﻌﺎﻉ ﻗﺮﺍﺭ میﺪﻫﻨﺪ،
ﻓﮑﺮﺕ ﺭﺍ،
ﺩﻟﺖ ﺭﺍ،
ﻧﮕﺎﻫﺖ ﺭﺍ ﮐﻪ ﺳﻨﮓ ﺑﺎﺷﺪ،
ﺳﻨﮓ ﺑﺎ ﺍﺣﺴﺎﺱ،
ﺑﺎ ﻏﺮﻭﺭ ﻫﻤﯿﻦ ﺑﻌﻀﯽ ﻫﺎ ﺑﺎ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺩﻭﺳﺘﺖ ﺩﺍﺭﻧﺪ.
ﺍﻣﺎ می آیند ﮐﻪ ﺩﻟﺖ ﺭﺍ ﻓﻘﻂ ﺑﮕﯿﺮﺍﻧﻨﺪ، ﮐﻪ ﻓﻘﻂ ﺩﺭﺩ ﺑﮑﺎﺭﻧـﺪ، ﺑﻐﺾ ﺣﺘﯽ ﻭ ﺑﻌﺪﺍ ﺑﺮﻭﻧـﺪ.
ﻣﻦ ﮐﻪ ﻫﯿﭻ، ﺩﻝِ ” ﺣﺮﻑ ” ﻫﺎ ﻫﻢ می گیرﺩ ﺍﺯﺣﺮﻑ ﺯﺩﻧﺸﺎﻥ.
ﺣﺮﻣﺖ ﺩﻝِ ﻣﻦ ﮐﻪ ﻫﯿﭻ، ﺣﺮﻣﺖ ﺩﻝِ ﺣﺮﻑ ﻫﺎ ﺭﺍ ﻫﻢ ﻧﮕﻪ ﻧمیﺪﺍﺭﻧﺪ.
ﺁﻩ ﻣﻦ ﮐﻪ ﻫﯿﭻ، فقط ﺧﺪﺍ ﮐﻨﺪ ﺁﻩ ” ﺣﺮﻑ ” ﻫﺎ ﺩﺍﻣﺎﻧﺸﺎﻥ ﺭﺍ ﻧﮕﯿﺮﺩ ……





خرداد
۰۸

وقتی‌ هیچ‌ کسی نبودم …..

کتابش رو بستم.
جامدادی رو که چند دقیقه پیش از شدتِ عصبانیت پرت کرده بودم برداشتم.
مداد هاش رو یکی‌ یکی‌ گذاشتم سر جاش.
کنارش نشستم، بغلش کردم.
بوسیدمش.
سرش رو بوسیدم، موهای عرق کرده‌اش رو، پیشونیش رو، گونه ی بر افروخته‌اش رو.
گفتم : نمیخوام هیچی‌ بشی‌ !
نمی‌خوام دکتر و مهندس بشی‌ !
می‌خوام یاد بگیری مهربون باشی‌.
نمی‌خوام خوشنویسی یا چند تا زبون یاد بگیری!
می‌خوام تا وقت داری کودکی کنی‌.
شاد باش و سر زنده.
قوی باش حتی اگر ضعیف‌ترین شاگردِ کلاس باشی‌.
پشتِ همون میز آخر هم می‌شه از زندگی‌ لذت برد.
بهش گفتم: تو بده بستون درس و امتحان و نمره هر چی‌ تونستی یاد بگیر، ولی‌ حواست باشه از دنیای قشنگِ خودت چیزی مایه نگذاری.
کنارِ هم نشستیم، پاپکورن خوردیم و فیلم دیدیم و من تمام مدتِ به خودم و به یک زندگی‌ فکر می‌‌کردم که آنقدر جدی گرفته بودم.
زندگی‌ که برای من مثل یک مسابقه بود و من در رویای مدال‌هایش تمام روز هاش رو دویده بودم.
هیچکس حتی برای لحظه‌ای مرا متوقف نکرده بود.
هیچکس نگفته بود لحظه‌ای بایستم و کودکی کنم.
هیچکس نگفته بود زرنگ‌ترین شاگردان، خوشبخت‌ترین‌ها نیستند.
گفتنش از باورش هم سخت تره، اما من حتی نمی‌‌دونستم، دنیای من هم می‌‌تونسته قشنگ باشد….
چطور باید بزرگ می‌‌شدم، وقتی‌ کودک نبودم؟؟
… وقتی‌ هیچ‌ کسی نبودم ؟؟؟





خرداد
۰۷

گاهی بعضی ها …..

گاهی بعضی ها با ما جور در می آیند، اما همراه نمی شوند، گاهی نیز آدم هایی را می یابیم که با ما همراه می شوند اما جور در نمی آیند.
برخی وقت ها ما آدم هایی را دوست داریم که دوستمان نمی دارند، همان گونه که آدم هایی نیز یافت می شوند که دوستمان دارند، اما ما دوستشان نداریم.
به آنانی که دوست نداریم اتفاقی در خیابان بر می خوریم و همواره بر می خوریم، اما آنانی را که دوست می داریم همواره گم می کنیم و هرگز اتفاقی در خیابان به آنان بر نمی خوریم.
گاه ما برای یافتن گمشده خویش، خود را می آراییم، گاه برای یافتن «او» به دنبال پول، علم، مقام، قدرت و همه چیز می رویم و همه چیز را به کف می آوریم و اما «او» را از کف می دهیم.
گاهی اویی را که دوست می داری احتیاجی به تو ندارد، زیرا تو او را کامل نمی کنی.
تو قطعه گمشده او نیستی، تو قدرت تملک او را نداری.
گاه نیز چنین کسی تو را رها می کند و گاهی نیز چنین کسی به تو می آموزد، که خود نیز کامل باشی، خود نیز بی نیاز از قطعه های گم شده.
او شاید به تو بیاموزد، که خود به تنهایی سفر را آغاز کنی، راه بیفتی، حرکت کنی.
او به تو می آموزد و تو را ترک می کند، اما پیش از خداحافظی می گوید: ” شاید روزی به هم برسیم…”، می گوید و می رود، و آغاز راه برایت دشوار است.
این آغاز،‌ برایت سخت دردناک است ، ‌کامل شدن دردناک است، اما گریزی نیست !
و تو آهسته آهسته بلند می شوی،
و راه می افتی و می روی،
و در این راه رفتن دست و بالت بارها زخمی می شود،
اما آبدیده می شوی و می آموزی که از جاده های ناشناس نهراسی،
از مقصد بی انتها نهراسی،
از نرسیدن نهراسی،
و تنها بروی
و
بروی
و
بروی ….





خرداد
۰۶

زندگی را نخواهیم فهمید اگر ….

زندگی را نخواهیم فهمید اگر از همه گل‌های سرخ دنیا متنفر باشیم، فقط چون در کودکی وقتی خواستیم، گل ‌سرخی را بچینیم، خاری در دستمان فرو رفته است !
زندگی را نخواهیم فهمید، اگر دیگر آرزو کردن و رویا دیدن را از یاد ببریم و جرات زندگی بهتر داشتن را لب تاقچه به فراموشی بسپاریم فقط به این خاطر که در گذشته یک یا چند تا از آرزوهایمان اجابت نشدند !
زندگی را نخواهیم فهمید، اگرعزیزی را برای همیشه ترک کنیم، فقط به این خاطر که در یک لحظه خطایی از او سر زد و حرکت اشتباهی انجام داد !
زندگی را نخواهیم فهمید، اگر دیگر درس و مشق را رها کنیم و به سراغ کتاب نرویم، فقط چون در یک آزمون نمره خوبی به دست نیاوردیم و نتوانستیم یک سال قبول شویم !
زندگی را نخواهیم فهمید، اگر دست از تلاش و کوشش برداریم، فقط به این دلیل که یک بار در زندگی سماجت و پیگیری ما بی‌نتیجه ماند !
زندگی را نخواهیم فهمید، اگر همه دست‌هایی را که برای دوستی به سمت ما دراز می‌شوند، پس بزنیم فقط به این دلیل که یک روز، یک دوست غافل به ما خیانت کرد و از اعتماد ما سوء استفاده کرد !
زندگی را هرگز نخواهیم فهمید، اگر فقط چون یکبار در عشق شکست خوردیم، دیگر جرات عاشق شدن را از دست بدهیم و از دل‌بستن بهراسیم !
زندگی را نخواهیم فهمید، اگر همه شانس‌ها و فرصت‌های طلایی همین الان را نادیده بگیریم، فقط به این خاطر که در یک یا چند تا از فرصت‌ها موفق نبوده‌ایم !
فراموش نکنیم، که بسیاری اوقات در زندگی وقتی به در بسته‌ای می‌رسیم و یک‌صد کلید در دستمان است، هرگز نباید انتظار داشته باشیم که کلید در بسته همان کلید اول باشد.
شاید مجبور باشیم، صبر کنیم و همه صد کلید را امتحان کنیم، تا یکی از آنها در را باز کند.
گاهی اوقات کلید صدم کلیدی است که در را باز می‌کند و شرط رسیدن به این کلید امتحان کردن نود‌ و نه کلید دیگر است.
یادمان باشد که زندگی را هرگز نخواهیم فهمید، اگر کلید صدم را امتحان نکنیم، فقط به این خاطر که نود و نه کلید قبلی جواب ندادند.
از روی همین زمین خوردن‌ها و دوباره بلندشدن‌هاست، که معنای زندگی فهمیده می‌شود و ما با توانایی‌ها و قدرت‌های درون خود بیشتر آشنا می‌شویم.
زندگی را نخواهیم فهمید اگر از ترس زمین خوردن هرگز قدم در جاده نگذاریم.