اردیبهشت
۰۶

هبوط

فهمیده ام که معمولی بودن شجاعت می خواهد.
آدم اگر یاد بگیرد معمولی باشد،
نه نقاشی را می گذارد کنار،
نه دماغش را اگر معمولی است عمل می کند،
نه غصه می خورد که ماشینش معمولی است،
نه حق غذا خوردن در یک سری از رستوران های معمولی را از خودش می گیرد،
نه حق لبخند زدن به یک سری آدمها را،
نه حق پوشیدن یک سری لباس ها را. ..
حقیقت این است که “ترین” ها همیشه در هراس زندگی می کنند.
هراس از هبوط (سقوط) در لایه ی آدم های “معمولی”
و این هراس می تواند حتی لذت زندگی،
نوشتن، درس خواندن، نقاشی کشیدن، ساز زدن، خوردن، نوشیدن و پوشیدن را،
از دماغشان دربیاورد.
تصمیم گرفته ام خودِ معمولی ام را پرورش دهم.
نمی خواهم دیگر آدم ها مرا فقط با “ترین”هایم به رسمیت بشناسند.
از حالا خودِ معمولی ام را به معرض نمایش می گذارم،
و به خود معمولی ا م عشق می ورزم،
و به آدم ها هم اجازه دهم به منِ معمولی عشق بورزند.

تهمینه میلانی





اردیبهشت
۰۵

ما جزیی از طبیعت هستیم ….

بخشى از ادراکات (عرفان) سرخ پوستی در مورد طبیعت و هستى:

ما جزیی از طبیعت هستیم نه رئیس آن.
ما هیچگاه گیاهى را با ریشه از خاک نمى کنیم.
ما موقع ساختن خانه، خاک را زیاد جابه جا نمى کنیم.
ما در فصل بهار، آرام روى زمین قدم بر مى داریم، چون (مادر طبیعت) باردار است.
ما هرگز به درختان آسیب نمى رسانیم،
ما فقط درختان پیر و خشک را قطع مى کنیم و قبل از قطع کردن،
براى آرامش روحش دعا مى کنیم.
حتى حیواناتى که براى مایحتاج غذایى در حد نیاز از آنها استفاده مى کنیم را نیز،
با اجازه و دعا براى آرامش روحش او را از چرخه ى هستى جدا می‌کنیم،
و به اندازه ى مصرفمان درخت مى بریم،
و گوشت تهیه مى کنیم،
هرگز هیزم ها را اسراف نمى کنیم،
اگر حتى یک درخت جوان و سرسبز را قطع کنیم،
همه ى درختان دیگر جنگل،
اشک مى ریزند،
و اشک آنها در دل ما نفوذ مى کند،
و وجودمان را مجروح مى کند و قلبمان،
آرام آرام تاریک مى شود.
خاک مادر ما و آسمان پدر ماست.
باران عاشقانه ترین سرود هستی ست.
طبیعت روح دارد و مهربانى را مى فهمد،
ما جزئى از طبیعت هستیم نه رئیس آن…





اردیبهشت
۰۴

زنده باد

ناظم تو میکروفون پرسید:
کی میدونه پایتخت آمریکا کجاست؟
داد زدیم:
واشینگتن.
گفت: یه مرگ بر امریکایی بگین که تو واشینگتن بشنون !
ماهم یه داد زدیم که فتق و حلقمون پاره شد!
ناظم پرسید کی می دونه حرم آقا امام حسین کجاس؟
داد کشیدیم: کربلا.
گفت: حالا یه صلوات بفرستین که آقا تو کربلا بشنون.
ماهم یه فریاد کشیدیم که نزدیک بود قالب تهی کنیم!

گذشت اون روزا،
خیلی طول کشید که بفهمیم لس آنجلس تاریخ سینماست،
نیو اورلئان مهد موسیقیه،
نیویورک مهد درس و اقتصاد.
یاد گرفتیم باید از اون همسایه ای که ساعت هفت صبح با صدای عربدمون بیدارشون کردیم عذر بخوایم.
یاد گرفتیم به هر کس و ناکسی نگیم مرگ بر تو !
یادگرفتیم بی احترامی به پرچم یک کشوری نکنیم.
ولی نفهمیدیم آیا تو واشنگتن و کربلا صدامونو شنیدن ؟ !
واشنگتنیا فهمیدن چیزی تو دل این بچه ١١ساله نبوده؟

چرا فکر نکردیم به جای این حرفا باید داد بزنیم:
مرگ بر بیسوادی !
مرگ بر عقب افتادگی !
مرگ بر گشنگی !
مرگ بر خونریزی و دشمنی !
اصلا چرا مرگ ؟ !
بگیم زنده باد باسوادی.
زنده باد صلح و دوستی.
زنده باد مردم کشور من و دنیا.
زنده باد.





اردیبهشت
۰۳

….ترین کلمه

سازنده‌ترین کلمه گذشت است، آن را تمرین کن.
پرمعنی ترین کلمه «ما» است، آن را به کار ببر.
عمیق‌ترین کلمه «عشق» است، به آن ارج بنه.
بی‌رحم‌ترین کلمه “تنفر” است، از بین ببرش.
خودخواهانه‌ترین کلمه “من” است، از آن حذر کن.
ناپایدارترین کلمه “خشم” است، آن را فرو ببر.
بازدارنده‌ترین کلمه “ترس” است، با آن مقابله کن.
با نشاط ترین کلمه “کار” است، به آن بپرداز.
پوچ‌ترین کلمه “طمع” است، آن را بکش.
سازنده‌ترین کلمه “صبر” است، برای داشتنش روشن‌ترین کلمه ” امید” است، به آن امیدوار باش.
ضعیف‌ترین کلمه “حسرت” است، آن را نخور
تواناترین کلمه ” دانش ” است، آن را فراگیر. ..





اردیبهشت
۰۲

خوشبختی

آب جوشی که سیب زمینی را نرم می کند،
همان آب جوشی است که تخم مرغ را سفت می کند.
مهم نیست چه شرایطی پیرامون شماست.
مهم این است درون خود چه داری…!!!!

هیچکس نمی‌داند تنها فرمول خوشحالی این است:
“قدر داشته‌هایت را بدان و از آنها لذت ببر”

قانون های ذهنی می‌گویند:
خوشبختی یعنی ” رضایت”
مهم نیست چه داشته باشی یا چقدر،
مهم این است که از همانی که داری راضی باشى،
آنوقت “خوشبختی”.





اردیبهشت
۰۱

همیشه انسان

ﮐﻨﻔﻮﺳﯿﻮﺱ ﺑﺎ ﺷﺎﮔﺮﺩﺍﻧﺶ ﺩﺭ ﺳﻔﺮ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺷﻨﯿﺪ ﺩﺭ ﺩﻫﯽ، ﭘﺴﺮ ﺑﭽﻪ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﺑﺎﻫﻮﺷﯽ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ.
ﮐﻨﻔﻮﺳﯿﻮﺱ ﺑﻪ ﺁﻥ ﺩﻩ ﺭﻓﺖ ﺗﺎ ﺑﺎ ﺍﻭ ﺻﺤﺒﺖ ﮐﻨﺪ.
ﭘﺴﺮﮎ ﻣﺸﻐﻮﻝ ﺑﺎﺯﯼ ﺑﻮﺩ. ﮐﻨﻔﻮﺳﯿﻮﺱ ﭘﺮﺳﯿﺪ:
ﭼﻪ ﻃﻮﺭ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﯽ ﮐﻤﮑﻢ ﮐﻨﯽ ﺗﺎ ﻧﺎﺑﺮﺍﺑﺮﯼ ﻫﺎ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺑﯿﻦ ﺑﺒﺮﻡ ؟
ﮐﻮﺩﮎ ﭘﺮﺳﯿﺪ: ﭼﺮﺍ ﻧﺎﺑﺮﺍﺑﺮﯼ ﻫﺎ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺑﯿﻦ ﺑﺒﺮﯾﻢ ! ؟
ﺍﮔﺮ ﮐﻮﻩ ﻫﺎ ﺭﺍ ﺻﺎﻑ ﮐﻨﯿﻢ، ﭘﺮﻧﺪﮔﺎﻥ ﺩﯾﮕﺮ ﭘﻨﺎﻫﮕﺎﻫﯽ ﻧﺪﺍﺭﻧﺪ !
ﺍﮔﺮ ﺍﻋﻤﺎﻕ ﺭﻭﺩﺧﺎﻧﻪ ﻫﺎ ﻭ ﺩﺭﯾﺎﻫﺎ ﺭﺍ ﭘﺮ ﮐﻨﯿﻢ، ﺗﻤﺎﻡ ﻣﺎﻫﯽ ﻫﺎ ﻣﯽ ﻣﯿﺮﻧﺪ !
ﺍﮔﺮ ﮐﺪﺧﺪﺍ ﻫﻤﺎﻥ ﺍﺧﺘﯿﺎﺭﺍﺕ ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ ﺭﺍ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﺪ، ﻫﯿﭻ ﮐﺲ ﺑﻪ ﺣﺮﻓﺶ ﺗﻮﺟﻪ ﻧﻤﯽ ﮐﻨﺪ !
ﺩﻧﯿﺎ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﺑﺰﺭﮒ ﺍﺳﺖ، ﺑﻬﺘﺮ ﺍﺳﺖ ﺑﺎ ﺗﻔﺎﻭﺕ ﻫﺎﯾﺶ ﺑﻪ ﺣﺎﻝ ﺧﻮﺩﺵ ﺑﮕﺬﺍﺭﯾﻢ.
ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﺩﻧﯿﺎ …
ﮔﺎﻫﯽ ﺑﺮﻭ …
ﮔﺎﻫﯽ ﺑﻤﺎﻥ .
ﮔﺎﻫﯽ ﺑﺨﻨﺪ …
ﮔﺎﻫﯽ ﮔﺮﯾﻪ ﮐﻦ .
ﮔﺎﻫﯽ ﺣﺮﻑ ﺑﺰﻥ …
ﮔﺎﻫﯽ ﻓﺮﯾﺎﺩ ﺑﺰﻥ.
ﮔﺎﻫﯽ ﻗﺪﻡ ﺑﺰﻥ …
ﮔﺎﻫﯽ ﺳﮑﻮﺕ ﮐﻦ.
ﮔﺎﻫﯽ ﺭﻫﺎ ﺷﻮ …
ﮔﺎﻫﯽ ﺑﺒﺨﺶ.
ﮔﺎﻫﯽ ﯾﺎﺩ ﺑﮕﯿﺮ …
ﮔﺎﻫﯽ ﺳﻔﺮ ﮐﻦ.
ﮔﺎﻫﯽ ﺍﻋﺘﻤﺎﺩ ﮐﻦ …
ﮔﺎﻫﯽ ﺑﺎﺯﯼ ﮐﻦ.
ﮔﺎﻫﯽ ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ ﮐﻦ …
ﮔﺎﻫﯽ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﻦ.
ﮔﺎﻫﯽ ﺑﺎﻭﺭ ﮐﻦ.
ﮔﺎﻫﯽ ﺑﺰﺭﮒ ﺑﺎﺵ …
ﮔﺎﻫﯽ ﮐﻮﭼﮏ ﺑﺎﺵ.
ﮔﺎﻫﯽ ﭼﺘﺮ ﺑﺎﺵ …
ﮔﺎﻫﯽ ﺑﺎﺭﺍﻥ ﺑﺎﺵ.
ﮔﺎﻫﯽ ﺩﺭﯾﺎ …
ﮔﺎﻫﯽ ﺑﺮﮐﻪ .
ﮔﺎﻫﯽ ﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰ …
ﮔﺎﻫﯽ ﻫﯿﭻ ﭼﯿﺰ.
ﻭﻟﯽ،
ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﺑﻤﺎﻥ …





فروردین
۳۱

بعضی ها…..

بعضی از آدمها مثل یه آپارتمان هستند !
مُبله ، شیک ، راحت …
اما دو روز که توش می شینی ،
دلت تا سرحد مرگ می گیره …
بعضی ها مثل یه قلعه هستند !
خودت رو می کُشی تا بری توش ،
بعد می بینی اون تو هیچی نیست ،
جُز چند تا سنگ کهنه و رنگ و رو رفته !
اما بعضی ها مثل دیوارِ قدیمی یه باغند ؛
میری تو و مُدام قدم می زنی …
نگاه می کنی … عطرها رو بو می کشی ،
رنگ ها رو تماشا می کنی …
میری و میری … آخری در کار نیست …
به دیوار که رسیدی ، بن بستی نیست !
میتونی دور باغ بگردی …
چه آرامشی داره همنفس بودن با کسی ،
که عمق سینه اش …
سرشارِ از عطر گلهای سُرخ و بهارِ نارنج است.





فروردین
۳۰

دین

متنى از “لئوناردو باف” پژوهشگر دینى معروف برزیلى:

در میزگردى که درباره «دین و آزادى» برپا شده بود از دالایى‌لاما، با کنجکاوى و البته کمى بدجنسى پرسیدم:
عالیجناب، بهترین دین کدام است؟
فکر کردم که او لابد خواهد گفت: «بودایى» یا «ادیان شرقى که خیلى قدیمى‌تر از مسیحیت هستند. »
دالایى‌لاما کمى درنگ کرد، لبخندى زد و به چشمان من خیره شد و آنگاه گفت:
بهترین دین، آن است که از شما آدم بهترى بسازد.
من که از چنین پاسخ خردمندانه‌اى شرمنده شده بودم، پرسیدم:
آنچه مرا انسان بهترى مى‌سازد چیست ؟
پاسخ داد:
هر چیز که شما را دل ‌رحم‌تر، فهمیده‌تر، مستقل‌تر، بى‌طرف‌تر، بامحبت‌تر، انسان دوست‌تر، با مسئولیت‌تر و اخلاقى‌تر سازد، دینى که این کار را براى شما بکند، بهترین دین است.
من لحظه‌اى ساکت ماندم و به حرف‌هاى خردمندانه او اندیشیدم. به نظر من پیامى که در پشت حرف‌هاى او قرار دارد چنین است:
دوست من! اینکه تو به دینى اعتقاد دارى یا نه، اهمیت ندارد، آنچه اهمیت دارد، رفتار تو در خانه، در خانواده، در محل کار، در جامعه و … در کلّ جهان است.
به یاد داشته باش، عالم هستى بازتاب اعمال و افکار ماست.





فروردین
۲۹

آدمیزاد

ﺣﮑﺎﯾﺖ ﻋﺠﯿﺒﯽ ﺳﺖ…
ﻣﯿﮕﻦ ﺍﮔﻪ ﯾﻪ ﮔﺮﮒ ﺧﻮﺍﺳﺖ ﺑﻬﺖ ﺣﻤﻠﻪ ﮐﻨﻪ، ﺳﺮﯾﻊ ﻋﺮﯾﺎﻥ ﺷﻮ !
ﺍﻭﻧﻮﻗﺖ، ﻓﻘﻂ ﻣﯿﺎﺩ ﺗﻨﺖ ﺭﻭ ﺑﻮ می کشه
ﻭ ﺭﺍﻫﺸﻮ می کشه ﻭ می ره،
ﻭ ﺗﺎ ﺁﺧﺮ ﻋﻤﺮﺵ بوﯼ ﺗﻨﺖ ﺭﻭ ﺍﺯ ﯾﺎﺩ ﻧﻤﯽ ﺑﺮﻩ،
ﻭ ﺍﮔﻪ ﺑﺎﺯ ﻫﻢ ﺗﻮﺭﻭ ﺑﺒﯿﻨﻪ، ﺍﺯ ﺑﻮﯼ ﺗﻨﺖ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺑﻪ ﯾﺎﺩ ﻣﯿﺎﺭﻩ،
ﻭ ﺑﻬﺖ ﺣﻤﻠﻪ نمی کنه…!!!
ﺍﻣﺎ؛
ﺍﻣﺎﻥ ﺍﺯ ﺁﺩﻣﯿﺰﺍﺩ…
ﻋﺮﯾﺎﻥ ﻧﺸﺪﻩ،
ﺗﻮﺭﺍ ﭼﻨﺎﻥ ﻣﯽ ﺩﺭﺩ،
ﮐﻪ ﺗﺎ ﺁﺧﺮ ﻋﻤﺮﺕ ﻓﺮﺍﻣﻮﺷﺖ ﻧﺸﻮﺩ…

“ﻓﺮﻭﻍ ﻓﺮﺧﺰﺍﺩ”





فروردین
۲۹

همیشه ….

همیشه باید کسى باشد…
تا بغض هایت را قبل از لرزیدن چانه ات، بفهمد…
باید کسى باشد…
که وقتى صدایت لرزید، بفهمد …
که اگر سکوت کردى، بفهمد …
کسى باشد که اگر بهانه گیر شدى، بفهمد …
کسى باشد که اگر سردرد را بهانه آوردى براى رفتن و نبودن، بفهمد …
بفهمد تو به او احتیاج دارى … که زندگى درد دارد … که دلگیرى بفهمد …
که دلت برایش تنگ شده است …
بفهمد که دلت براى در کنارش قدم زدن “تنگ شده” است …
همیشه باید کسى باشد…
همیشه…!





فروردین
۲۸

هشت سطح آگاهی

در سطح آگاهی اول، شخصی که عملی اشتباه را انجام می دهد؛ اصرار دارد که عمل او درست بوده و دیگران را محکوم می کند. این شخص به خاطر اعتقاد عمیق برای انجام عمل اشتباه خود از انجام هیچ کاری پروا نداشته و دست به انجام هر کاری می زند تا عملش را به کرسی نشاند.

در دومین سطح آگاهی شخص پس از انجام عمل اشتباه خود، پی به اشتباه خود برده و از درون احساس پشیمانی می کند ولی این پشیمانی را بروز نمی دهد.

در سومین سطح آگاهی شخصی در حین انجام عمل اشتباه خود، پی به اشتباه خود برده و دیگر آن را ادامه نمی دهد. شخص قادر به کنترل احساسات و افکار خود می باشد.

در چهارمین سطح آگاهی شخص قبل از انجام عملی اشتباه متوجه آن عمل شده و آن را انجام نمی دهد.

در پنجمین سطح آگاهی شخص خود عمل اشتباهی انجام نمی دهد ولی اعمال اشتباه دیگران موجب آزار و خشم او می شوند.

در سطح آگاهی ششم شخص عمل اشتباهی انجام نمی دهد و با دیدن اعمال اشتباه دیگران احساس ترحم و دلسوزی نسبت به آنها می کند.

در سطح آگاهی هفتم، شخص عمل اشتباهی انجام نمی دهد و دیگران را نیز قضاوت نمی کند.

سطح آگاهی هشتم همان عشق است.





فروردین
۲۷

تولد ۱۲۵ سالگی

امسال تولد ١٢۵ سالگى چارلى چاپلین است. روز خوبى است براى یادآورى ٣ جمله تاثیر گذار او:

١. هیچ چیز در این جهان جاودانه نیست، حتى مشکلات و بد بیارى هاى ما.
٢. من قدم زدن تو بارون را دوست دارم چون کسى نمی تونه اشکامو ببینه.
٣. بیهوده ترین روز در زندگى اون روزیه که ما نخندیم.

چارلى می گوید:
پس از کلى فقر، به ثروت و شهرت رسیدم.
آموخته ام که با پول می توان ساعت خرید، ولى زمان نه …
می توان مقام خرید، ولى احترام نه …
می توان کتاب خرید، ولى دانش نه…
می توان دارو خرید ولى سلامتى نه……

به نظرم، چارلی بعد از ۱۲۵ سال هنوز زنده ست….





فروردین
۲۶

بودن

اگر در زندگی از بالا به هر چیزی بنگری تنها سر انسانها را خواهی دید.
در زندگی همیشه به انسانها از مصافتی یکسان بنگر;
در آن زمان خواهی توانست هم چهره انسانها، هم قلبشان را ببینی…
تماشای زندگی از بلندی ها اهمیتی ندارد،
مهم در اوج بلندی نگاه برابر به انسانهاست…
در زندگی می توانی به هر غالبیتی دست یابی،
ولی ارجحیت زندگی انسان بودن توست…
یک گل زیبا ،
یک شب بیادماندنی،
یک دوست وفادار را هر شخصی دوست می دارد.
مهم گل را با خارش، شب را با تمامی راز و رمزش،
و دوستت را با دردهایش دوست بداری.

شمس تبریزی





فروردین
۲۵

با آن‌ها که بالای دیوار نشسته‌اند

نان از سفره و کلمه از کتاب،
چراغ از خانه و شکوفه از انار،
آب از پیاله و پروانه از پسین،
ترانه از کودک و تبسم از لبانمان گرفته‌اید،
با رویاهامان چه می‌کنید!

ما رویا می‌بینیم و شما دروغ می‌گویید …
دروغ می‌گویید که این کوچه، بُن‌بست و
آن کبوترِ پَربسته، بی‌آسمان و
صبوریِ ستاره بی‌سرانجام است.
ما گهواره به دوش از خوفِ خندق و
از رودِ زمهریر خواهیم گذشت.
ما می‌دانیم آن سوی سایه‌سارِ این همه دیوار
هنوز علائمی عریان از عطر علاقه و
آواز نور و کرانه‌ی ارغوان باقی‌ست.
سرانجام روزی از همین روزها برمی‌گردیم
پرده‌های پوسیده‌ی پرسوال را کنار می‌زنیم
پنجره تا پنجره … مردمان را خبر می‌دهیم
که آن سوی سایه‌سارِ این همه دیوار
باغی بزرگ از بلوغ بلبل و فهم آفتاب و
نم‌نمِ روشنِ باران باقی‌ست.

ستاره از آسمان و باران از ابر،
دیده از دریا و زمزمه از خیال،
کبوتر از کوچه و ماه از مغازله،
رود از رفتن و آب از آوازِ آینه گرفته‌اید،
با رویاهامان چه می‌کنید؟

ما رویا می‌بینیم و شما دروغ می‌گویید …
دروغ می‌گویید که فانوسِ خانه شکسته و
کبریتِ حادثه خاموش و
مردمان در خوابِ گریه‌اند،
ما می‌دانیم آن سوی سایه‌سارِ این همه دیوار،
روزنی روشن از رویای شبتاب و ستاره روییده است
سرانجام روزی از همین روزها
دیده‌بانانِ بوسه و رازدارانِ دریا می‌آیند
خبر از کشفِ کرانه‌ی ارغوان و
آواز نور و عطر علاقه می‌آورند.

حالا بگو که فرض
سایه از درخت و ری‌را از من،
خواب از مسافر و ری‌را از تو،
بوسه از باران و ری‌را از ما،
ریشه از خاک و غنچه از چراغِ نرگس گرفته‌اید،
با رویاهامان چه می‌کنید ! ؟

از: سید علی صالحی





فروردین
۲۴

دکتر نیستم

دکتر نیستم… اما برایت ۱۰ دقیقه راه رفتن،
روى جدول کنار خیابان را تجویز می کنم،
تا بفهمى عاقل بودن چیز خوبیست،
اما دیوانگى قشنگ تر است..
برایت لبخند زدن به کودکان وسط خیابان را تجویز می کنم،
تا بفهمى هنوز هم،
می شود بى منت محبت کرد..
به ﺗﻮ پیشنهاد می کنم گاهى بلند بخندى،
هرکجا که هستى،
یک نفر همیشه منتظر خنده هاى توست…
دکتر نیستم،
اما به ﺗﻮ پیشنهاد می کنم که شاد باشى!
خورشید، هر روز صبح، بخاطر زنده بودن من و تو طلوع می کند!
هرگز، منتظر” فرداى خیالى” نباش.
سهمت را از” شادى زندگى”، همین امروز بگیر.
فراموش نکن “مقصد”، همیشه جایى در “انتهاى مسیر” نیست!
“مقصد” لذت بردن از قدمهاییست، که برمى داریم!
چایت را بنوش!
نگران فردا مباش،
از گندم زار من و تو مشتی کاه می ماند برای بادها……
پس زندگی کن و امیدوار باش وشکر گذار باش.

“نیما یوشیج”





فروردین
۲۳

تیمارستان ….

ﺑﺮﺍﯼ ﻣﻼﻗﺎﺕ ﺷﺨﺼﯽ ﺑﻪ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ مراکز درمان روانی ﺭﻓﺘﻢ !
ﺑﻴﺮﻭﻥ مرکز ﻏُﻠﻐﻠﻪ ﺑﻮﺩ.
ﭼﻨﺪ ﻧﻔﺮ ﺳﺮ ﺟﺎﯼ ﭘﺎﺭﮎ ﻣﺎﺷﯿﻦ ﺩﺳﺖ ﺑﻪ ﯾﻘﻪ ﺑﻮﺩﻧﺪ !
ﭼﻨﺪ ﺭﺍﻧﻨﺪﻩ ﻣﺴﺎﻓﺮﮐﺶ ﺳﺮ ﻣﺴﺎﻓﺮ ﺑﺎ ﻫﻢ ﺩﻋﻮﺍ ﺩﺍﺷﺘﻨﺪ ﻭ ﺑﺴﺘﮕﺎﻥ ﻫﻤﺪﯾﮕﺮ ﺭﺍ ﻣﻮﺭﺩ ﻟﻄﻒ ﻗﺮﺍﺭ ﻣﯽﺩﺍﺩﻧﺪ !
دو نفر بدون ملاحظه جوکی زشت ﺭﺍ از موبایلشان برای هم می خواندند و نعره زنان می خندیدند !
تعدادی دیگر مشغول چشم چرانی نوامیس هم بودند !
ﻭﺍﺭﺩ ﺣﯿﺎﻁ ﺗﯿﻤﺎﺭﺳﺘﺎﻥ ﮐﻪ ﺷﺪﻡ، ﺩﯾﺪﻡ ﺟﺎﯾﯽ ﺍﺳﺖ ﺁﺭﺍﻡ ﻭ ﭘﺮﺩﺭﺧﺖ.
ﺑﯿﻤﺎﺭﺍﻥ ﺭﻭﯼ ﻧﯿﻤﮑﺘﻬﺎ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﻭ ﺑﺎ ﻣﻼﻗﺎﺕﮐﻨﻨﺪﮔﺎﻥ ﮔﻔتگو می کردند.
ﺑﯿﻤﺎﺭﯼ ﺍﺯ ﮐﻨﺎﺭﻡ ﺑﻠﻨﺪ ﺷﺪ ﻭ ﮔﻔﺖ :ﻣﻦ ﻣﯽﺭﻭﻡ ﺭﻭﯼ ﻧﯿﻤﮑﺖ ﺩﯾﮕﺮﯼ می نشینم ﮐﻪ ﺷﻤﺎ ﺭﺍﺣﺖ ﺗﺮ ﺑﺘﻮﺍﻧﯿﺪ با هم ﺻﺤﺒﺖ ﮐﻨﯿﺪ !
ﭘﺮﻭﺍﻧﻪ ﺯﯾﺒﺎﯾﯽ ﺭﻭﯼ ﺯﻣﯿﻦ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩ، ﺑﯿﻤﺎﺭﯼ ﭘﺮﻭﺍﻧﻪ ﺭﺍ ﻧﮕﺎﻩ ﻣﯽ ﮐﺮﺩ ﻭ ﻧﮕﺮﺍﻥ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﻣﺒﺎﺩﺍ ﺯﯾﺮ ﭘﺎ ﻟﻪ ﺷﻮﺩ !
ﺁﻣﺪ و ﺁﻫﺴﺘﻪ ﭘﺮﻭﺍﻧﻪ ﺭﺍ ﺑﺮﺩﺍﺷﺖ ﻭ ﮐﻒ ﺩﺳﺘﺶ ﮔﺬﺍﺷﺖ ﺗﺎ ﭘﺮﻭﺍﺯ ﮐﻨﺪ ﻭ ﺑﺮﻭﺩ !
ﻭ ﻣﻦ ﻫﻨﻮﺯ ﻧﻤﻲ ﺩﺍﻧﻢ ” ﺗﯿﻤﺎﺭﺳﺘﺎﻥ ” ﺍﯾﻨﻮﺭ ﺩﯾﻮﺍﺭ ﺍﺳﺖ ﯾﺎ ﺁﻧﻮﺭ ﺩﯾﻮﺍﺭ … !؟





فروردین
۲۲

غم و شادی

بعضی گویند چنین نیست بلکه غم بر شادی چیرگی دارد.
اما من با تو می‌گویم که غم و شادی از هم جدایی ناپذیرند.
آنها با هم نزد تو می‌آیند و هنگامی که یکی از آن دو در کنارت نشسته است،
بیاد آر که آن دیگری نیز در بستر تو به خواب رفته است،
و همانا که تو چون دو کفه‌ی ترازو میان شادی و غم آویخته‌ای،
و تنها هنگامی که به کلی تهی باشی دو کفه در حال توازن کنار هم خواهند بود.
اما وقتی که خزانه دار هستی،
تو را برمی‌دارد تا زر و نقره‌ی خویش را بسنجد،
در آن هنگام بناچار دو کفه‌ی غم و شادی تو بالا و پایین می‌رود.

جبران خلیل جبران





فروردین
۲۱

آرزو

وقتی بچه بودم کنار مادرم می‌خوابیدم و هرشب یک آرزو می‌کردم.
مثلاً آرزو می‌کردم برایم اسباب بازی بخرد؛ می‌گفت: «می‌خرم به شرط اینکه بخوابی.»
یا آرزو می‌کردم برم بزرگترین شهربازیِ دنیا؛ می‌گفت: «می‌برمت به شرط اینکه بخوابی.»
یک شب پرسیدم: «اگر بزرگ بشوم به آرزوهایم می‌رسم؟»
گفت: «می‌رسی به شرط اینکه بخوابی.»
هر شب با خوشحالی می‌خوابیدم.
اِنقدر خوابیدم که بزرگ شدم و آرزوهایم کوچک شدند.
دیشب مادرمو خواب دیدم؛ پرسید: «هنوز هم شب‌ها قبل از خواب به آرزوهایت فکر می‌کنی؟»
گفتم: «شب‌ها نمی‌خوابم.»
گفت: «مگر چه آرزویی داری؟»
گفتم: «تو اینجا باشی و هیچ آرزویی نداشته باشم.»
گفت: «سعی خودم را می‌کنم به خوابت بیایم به شرط آنکه بخوابی.»

حسین پناهی





فروردین
۲۰

تلفن مادر

دیروز به مادرم زنگ زدم.
بعد از مرگش تلفن ثابت خانه اش را جمع نکردیم.
نمی خواهم ارتباطمان قطع شود !
هر وقت دلم هوایش را می کند بهش زنگ می زنم !
تلفنش بوق می زند، بوق می زند، بوق می زند !
وقتی جواب نمی دهد با خودم فکر می کنم یا برای خرید رفته بیرون یا خانه همسایه است !
آلان یک سال می شود، هر وقت دلم هوایش را می کند، دوباره زنگ می زنم !
شماره بیرون را هم ندارم ! زنگ بزنم بگویم: ” به مادرم بگید بیاد خونه اش دلم براش تنگ شده ” ! ! !
دوست من اگر مادر تو هنوز خانه است و نرفته بیرون،
امروز بهش زنگ بزن،
برو پیشش،
باهاش حرف بزن،
یک عالمه بوسش کن،
صورتتو بچسبون به صورتش،
محکم بغلش کن،
بگو که دوستش داری و گرنه وقتی بره بیرون خیلی باید دنبالش بگردی …..
باور کنید بیرون شماره ندارد ……





فروردین
۱۹

تصمیم

روزی با دوستم از کنار دکه روزنامه فروشی رد می شدیم.
دوستم روزنامه ای خرید و مودبانه از مرد روزنامه فروش تشکر کرد، اما آن مرد هیچ پاسخی به تشکر او نداد !
همانطور که دور می شدیم به دوستم گفتم: “چه مرد عبوس و ترشرویی بود !”
دوستم گفت: او همیشه این طور است !
پرسیدم: پس چرا تو به او احترام می گذاری ؟!
دوستم با تعجب گفت: “چراباید به او اجازه دهم که برای رفتار من تصمیم بگیرد ؟”





فروردین
۱۸

یک حرف ساده….

ﭘﯿﺮﻣﺮﺩ ﺍﺯ ﺩﺧﺘﺮبچه ﭘﺮﺳﯿﺪ :
ﻏﻤﮕﯿﻨﯽ ؟
ﻧﻪ !
ﻣﻄﻤﺌﻨﯽ ؟
ﻧﻪ !
ﭼﺮﺍ ﮔﺮﯾﻪ ﻣﯽ ﮐﻨﯽ ؟
ﺩﻭﺳﺘﺎﻡ ﻣﻨﻮ ﺩﻭﺳﺖ ﻧﺪﺍﺭﻥ !
ﭼﺮﺍ ؟
ﭼﻮﻥ ﻗﺸﻨﮓ ﻧﯿﺴﺘﻢ !
ﻗﺒﻼ ﺍﯾﻨﻮ ﺑﻪ ﺗﻮ ﮔﻔﺘﻦ ؟
ﻧﻪ !
ﻭﻟﯽ ﺗﻮ ﻗﺸﻨﮓ ﺗﺮﯾﻦ ﺩﺧﺘﺮﯼ ﻫﺴﺘﯽ ﮐﻪ ﻣﻦ ﺗﺎ ﺣﺎﻻ ﺩﯾﺪﻡ.
ﺭﺍﺳﺖ ﻣﯽ ﮔﯽ ؟
ﺍﺯ ﺗﻪ ﻗﻠﺒﻢ ﺁﺭﻩ .
ﺩﺧﺘﺮﮎ ﺑﻠﻨﺪ ﺷﺪ ﭘﯿﺮﻣﺮﺩ ﺭﻭ ﺑﻮﺳﯿﺪ ﻭ ﺑﻪ ﻃﺮﻑ ﺩﻭﺳﺘﺎﺵ ﺩﻭﯾﺪ، ﺷﺎﺩ ﺷﺎﺩ.
ﭼﻨﺪ ﺩﻗﯿﻘﻪ ﺑﻌﺪ ﭘﯿﺮﻣﺮﺩ ﺍﺷﮏ ﻫﺎﺷﻮ ﭘﺎﮎ ﮐﺮﺩ، ﮐﯿﻔﺶ ﺭﻭ ﺑﺎﺯ ﮐﺮﺩ، ﻋﺼﺎﯼ ﺳﻔﯿﺪﺵ ﺭﻭ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺁﻭﺭﺩ ﻭ ﺭﻓﺖ..
پیرمرد نابینا بود !
ﺑﻪ ﺭﺍﺣﺘﯽ می شه ﺩﻝ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﺭﻭ ﺷﺎﺩ ﮐﺮﺩ ﺣﺘﯽ ﺑﺎ ﯾﮏ ﺣﺮﻑ ﺳﺎﺩﻩ..
ﻫﯿﭻ ﻭﻗﺖ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﺣﺮﻑ ﻣﺮﺩﻡ ﺯﻧﺪﮔﯿﺖ ﻭ ﺧﺮﺍﺏ ﻧﮑﻦ.
ﺩﻫﻦ ﺍﯾﻦ ﻣﺮﺩﻡ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺑﺎﺯﻩ !
ﭘﻮﻟﺪﺍﺭ ﺑﺎﺷﯽ ﻣﯿﮕﻦ ﺩﺯﺩﻩ !
ﺳﺎﺩﻩ ﺑﺎﺷﯽ ﻣﯿﮕﻦ ﺑﺪ ﺑﺨﺘﻪ !
ﺯﯾﺎﺩ ﮔﺮﺩﺵ ﺑﺮﯼ ﻣﯿﮕﻦ ﻭﻟﻪ !
ﺗﻮ ﺧﻮﻧﻪ ﺑﺎﺷﯽ ﻣﯿﮕﻦ ﺍﻓﺴﺮﺩﺱ !
ﺧﻮﺷﮕﻞ ﺑﺎﺷﯽ ﻣﯿﮕﻦ ﺧﺮﺍﺑﻪ !
ﻣﺮﺍﻣﺖ ﻣﺮﺩﻭﻧﻪ ﺑﺎﺷﻪ ﻣﯿﮕﻦ ﺩﻧﺒﺎﻝ ﻓﻼﻧﻪ !
ﭘﺲ ﺑﺬﺍﺭ ﻫﺮ ﭼﯽ ﻣﯿﺨﻮﺍﻥ ﺑﮕﻦ ! ! !
ﺧﺪﺍﯼ ﺗﻮﺳﺖ ﮐﻪ ﺑﺎﯾﺪ ﺗﻮ ﺭﻭ ﻗﻀﺎﻭﺕ ﮐﻨﻪ ﻭ ﺑﺲ.
ﭘﺲ ﻟﺬّﺕ ﺑﺒﺮ ﺍﺯ ﺯﻧﺪﮔﯿﺖ که ﺩﯾﮕﻪ ﺑﻪ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺑﺮ ﻧﺨﻮﺍﻫﯽ ﮔﺸﺖ.





فروردین
۱۷

بخشیدن

دو قطره آب که به هم نزدیک شوند، تشکیل یک قطره بزرگتر می دهند…
اما دوتکه سنگ هیچگاه با هم یکی نمی شوند !
پس هر چه سخت تر و قالبی تر باشیم، فهم دیگران برایمان مشکل تر،
و در نتیجه امکان بزرگتر شدنمان نیز کاهش می یابد…
آب در عین نرمی و لطافت در مقایسه با سنگ،
به مراتب سر سخت تر،
و در رسیدن به هدف خود لجوجتر و مصمم تر است.
سنگ، پشت اولین مانع جدی می ایستد.
اما آب… راه خود را به سمت دریا می یابد.
گاهی لازم است کوتاه بیایی…
گاهی نمی توان بخشید و گذشت…
اما می توان چشمان را بست و عبور کرد.
گاهی مجبور می شوی نادیده بگیری…
گاهی نگاهت را به سمت دیگر بدوز که نبینی….
آنگاه بخشیدن را خواهی آموخت.





فروردین
۱۶

رفیق

ﺭﻓﯿﻖ ﮐﻪ ﺑﺎﺷﯽ ﻓﺮﻗﯽ ﻧﻤﯽ ﮐﻨﺪ ﮐﻪ ﺯﻥ ﺑﺎﺷﯽ ﯾﺎ ﻣﺮﺩ،
ﺩﻭﺭ ﺑﺎﺷﯽ ﯾﺎ ﻧﺰﺩﯾﮏ،
ﺭﻓﺎﻗﺖ ﻓﺎﺻﻠﻪ ﻫﺎ ﺭﺍ ﭘﺮ ﻣﯽ کند،
ﮔﺎﻫﯽ ﺑﺎ ﺣﺮﻑ،
ﮔﺎﻫﯽ ﺑﺎ ﺳﮑﻮﺕ..
ﻧﺴﺒﺖ ﻫﺎ ﺑﯽ ﻣﻌﻨﯽ ﻣﯽ ﺷﻮﻧﺪ،
ﻓﺮﻗﯽ ﻧﻤﯽ ﮐﻨﺪ ﻣﺎﺩﺭ ﺑﺎﺷﯽ ﯾﺎ ﻓﺮﺯﻧﺪ یا ﻫﻤﺴﺮ،
ﺭﻓﯿﻖ ﮐﻪ ﺑﺎﺷﯽ ﻓﺮﻗﯽ ﻧﻤﯽ ﮐﻨﺪ ﮐﺪﺍﻡ ﺧﻮﻥ ﺩﺭ ﺭﮔﻬﺎﯾﻤﺎﻥ ﺍﺳﺖ،
ﺍﺯ ﮐﺪﺍﻡ ﻧﺴﻠﯿﻢ ﯾﺎ ﮐﺪﺍﻡ ﻓﺼﻞ،
ﮐﺪﺍﻡ ﺳﻘﻒ ﺑﺎﻻﯼ ﺳﺮﻣﺎﻥ،
ﮐﺪﺍﻡ ﺧﺎﮎ ﻗﻠﻤﺮﻭﻣﺎﻥ..
ﺭﻓﯿﻖ ﺑﻮﺩﻥ ﻟﻔﻆ ﻇﺮﯾﻔﯿﺴﺖ،
ﻧﻪ ﻣﻘﺪﺱ ﻣﺜﻞ ﻋﺸﻖ،
ﻧﻪ ﺳﺮﺳﺮﯼ ﻣﺜﻞ ﻫﻤﺴﺎﯾﻪ..
ﯾﮏ ﺳﻮﺩ ﺩﻭ ﺳﻮﯾﻪ،
ﻧﻪ ﺗﻨﻬﺎ ﻣﯿﺎﻥ ﻣﻦ ﻭ ﺗﻮ،
ﻣﯿﺎﻥ ﻣﻦ ﻭ ﻣﻦ!
ﺭﻓﯿﻖ ﮐﻪ ﺑﺎﺷﯽ ﺍﻧﺘﻈﺎﺭﻫﺎ ﺗﻬﺪﯾﺪ ﻧﯿﺴﺘﻨﺪ،
ﯾﮏ ﺑﺎﺯﯼ ﺑﺪﻭﻥ ﺑﺎﺯﯾﭽﻪ،
ﻓﺮﻗﯽ ﻧﻤﯽ ﮐﻨﺪ ﺟﯿﺐ ﻫﺎﯾﺖ ﭘﺮ ﺍﺳﺖ ﯾﺎ ﺧﺎﻟﯽ…
ﻫﺮ ﭼﻪ ﻫﺴﺖ ﻣﯿﺎﻥ ﺩﺳﺖ ﻫﺎﯼ ﺗﻮﺳﺖ،
ﺩﺭ ﻓﮑﺮﺕ، ﺩﺭ ﻗﻠﺒﺖ، ﺩﺭ ﻋﻤﻠﺖ…
ﺭﻓﺎﻗﺖ ﻧﻪ ﻭﺻﻞ ﺍﺳﺖ ﻭ ﻧﻪ ﻓﺼﻞ،
ﮔﺮه ای ﻣﯿﺎﻥ ﻣﻦ ﻭ ﺩﻧﯿﺎ…
ﻣﺮﺍ ﮐﻪ ﺭﻓﯿﻖ ﺧﻮﺍﻧﺪﯼ ﺍﻋﺘﻤﺎﺩ ﻫﺎ ﺑﺎ ﻟﻔﻆ ﺗﻮ ﺭﻧﮓ ﻣﯽ ﮔﯿﺮﻧﺪ..
ﻣﯽ ﺷﻮﯼ ﻫﻤﺴﻔﺮ، ﻫﻢ ﺳﻔﺮﻩ، ﻫﻢ ﮐﺎﺳﻪ، ﻫﻢ ﺣﺮﻑ…
با تو هستم رفیق،
همیشه باش..





فروردین
۱۵

عادت های منفی

خارپشتی از یک مار تقاضا کرد که بگذار من نیز در لانه تو مأوا گزینم و همخانه تو باشم.
مار تقاضای خارپشت را پذیرفت و او را به لانه تنگ و کوچک خویش راه داد!
چون لانه مارتنگ بود خارهای تیز خارپشت هر دم به بدن نرم مار فرو می رفت و وی را مجروح می ساخت.
اما مار از سر نجابت دم بر نمی آورد سرانجام مار گفت :
نگاه کن ببین چگونه مجروح و خونین شده ام می توانی لانه من را ترک کنی ! ؟
خارپشت گفت: من مشکلی ندارم اگر تو ناراحتی می توانی لانه دیگری برای خود بیابی!
عادت ها ابتدا به صورت مهمان وارد می شوند، اما دیری نمی گذرد که خود را صاحبخانه می کنند و کنترل ما را به دست می گیرند.
مواظب خارپشت عادتهای منفی زندگیمان باشیم.





فروردین
۱۴

این صحبت زرتشت چقدر تاثیر گذاره

ﺍﮔﺮ ﮐﻠﯿﺪ ﻗﻠﺒﯽ ﺭﺍ ﻧﺪﺍﺭﯼ، ﻗﻔﻠﺶ ﻧﮑﻦ.
ﺍﮔﺮ ﮐﺴﯽ ﺭﺍ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﯼ، ﺧﺮﺩﺵ ﻧﮑﻦ.
ﺍﮔﺮ ﺩﺳﺘﯽ ﺭﺍ ﮔﺮﻓﺘﯽ، ﺭﻫﺎﯾﺶ ﻧﮑﻦ.
ﻋﺎﺷﻖ ﻋﺎﺷﻘﯽ ﺑﺎﺵ ﻭ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻦ ﺭﺍ ﺩﻭﺳﺖ ﺑﺪﺍﺭ.
ﺍﺯ ﺗﻨﻔﺮ، ﻣﺘﻨﻔﺮ ﺑﺎﺵ.
ﺑﻪ ﻣﻬﺮﺑﺎﻧﯽ، ﻣﻬﺮ ﺑﻮﺭﺯ.
ﺑﺎ ﺁﺷﺘﯽ، ﺁﺷﺘﯽ ﮐﻦ.
ﺍﺯ ﺟﺪﺍﯾﯽ، ﺟﺪﺍ ﺑﺎﺵ.
ﻣﺮﺍﻗﺐ ﮔﺮﻣﺎﯼ ﺩﻟﺖ ﺑﺎﺵ ﺗﺎ ﮐﺎﺭﯼ ﮐﻪ ﺯﻣﺴﺘﺎﻥ ﺑﺎ ﺯﻣﯿﻦ ﮐﺮﺩ، ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺑﺎ ﺩﻟﺖ ﻧﮑﻨﺪ.





فروردین
۱۳

ساده

ساده که می شوی همه چیز خوب می شود.
برایت فرقی نمی کند تجمل چیست، قیمت تویوتا لندکروزچند است.
مهم نیست نیاوران کجاست.
همیشه لبخند بر لب داری روی جدولهای کنار خیابان راه می روی،
زیر باران دهانت را باز می کنی ..
آدم برفی که درست می کنی؛
شال گردنت را به او می بخشی.
ساده که باشی آدم های ساده را دوست داری.
ساده که می شوی فرمول نمی خواهی،
ایکس تو همیشه مساوی ایگرگ توست،
ساده که می شوی،
حجم نداری،
جایی نمی گیری،
زود به یاد دوستان می آیی و… دیر از خاطر می روی.
ساده که می شوی کوچک می شوی…
توی دل همه جا می شوی…





فروردین
۱۲

وجوه منفی

شکارچی پرنده سگ جدیدی خریده بود، سگی که ویژگی منحصر به فردی داشت.
این سگ می توانست روی آب راه برود.
شکارچی وقتی این را دید نمی توانست باور کند و خیلی مشتاق بود که این را به دوستانش بگوید.
برای همین یکی از دوستانش را به شکار مرغابی در برکه ای آن اطراف دعوت کرد.
او و دوستش شکار را شروع کردند و چند مرغابی شکار کردند.
بعد به سگش دستور داد که مرغابی های شکار شده را جمع کند.
در تمام مدت چند ساعت شکار، سگ روی آب می دوید و مرغابی ها را جمع می کرد.
صاحب سگ انتظار داشت دوستش درباره این سگ شگفت انگیز نظری بدهد یا اظهار تعجب کند، اما دوستش چیزی نگفت !
در راه برگشت، او از دوستش پرسید آیا متوجه چیز عجیبی در مورد سگش شده است؟
دوستش پاسخ داد: آره، در واقع، متوجه چیز غیرمعمولی شدم. سگ تو نمی تواند شنا کند !
بعضی از افراد همیشه به ابعاد و نکات منفی توجه دارند.
وجوه منفی تیم های کاری متمرکز نشوید.
با توجه به جنبه های مثبت و نقاط قوت، در کارکنان و تیم های کاری ایجاد انگیزه کنید.





فروردین
۱۱

در لحظه شاد باشید

حرص نخورید.
ناراحتی را نبلعید.
همانطور که از خوردن غذای مانده و فاسد پرهیز می کنید از جذب کردن و بلعیدن حرف های بیهوده پرهیز کنید.
نگذارید حرف هایی که به نظر خودتان صحیح نمی آید، ذهن تان را خراب کند و باعث شود که دچار تهوع فکری شوید.
اگر دلخورید بیان کنید.
اگر می ترسید ترس تان را به زبان بیاورید.
اگر عصبانی هستید عصبانیت تان را نشان دهید.
گریه دارید؟
گریه کنید.
مفاهیمی مثل خویشتن داری و سکوت و بردباری را بگذارید کنار.
ناراحتی ها را باید ابراز کرد و گرنه بعدها می شود کابوس.
می شود تیک عصبی،
تنگی نفس،
خارشِ تن،
می شود دسیسه چینی و بهانه جویی،
ناخن و لب جویدن و تند تند پاها را تکان دادن،
نگذارید کسی اعتماد به نفس شما را خدشه دار کند،
با نگاه،
با لبخند معنی دار،
با کنایه،
با حرف و طعنه،
سعی کنید به خودتان ایمان بیاورید.
با خودتان صلح کنید.
خودتان را همانطور که هستید دوست داشته باشید.
چهره تان را،
اندام تان را،
صلح کردن با خود آغاز زندگی ست.
از گذشته فرار نکنید و آن را بپذیرید.
با خود مهربان باشید و اشتباهات و غفلت ها را به خودتان ببخشید.
در لحظه شاد باشید.





فروردین
۱۰

تلنگر به خود !

لازم است گاهی از خانه بیرون بیایی و خوب فکر کنی ببینی باز هم می‌خواهی به خانه برگردی یا نه؟
لازم است گاهی ازمذهب و دینت بیرون بیایی و ببینی پشت سر اعتقادت چه می بینی ، ترس یا حقیقت؟
لازم است گاهی از ساختمان اداره بیرون بیایی، فکر کنی که چه ‌قدر شبیه آرزوهای نوجوانیت است؟
لازم است گاهی درختی، گلی را آب بدهی، حیوانی را نوازش کنی، یا غذا بدهی و ببینی هنوز از طبیعت چیزی در وجودت مانده یا نه؟!
لازم است گاهی پای کامپیوترت نباشی، وایبر و فیسبوک ، ویچت و لاینت را بی‌خیال شوی، با خانواده ات دور هم بنشینید، یا گوش به درد دل رفیقت بدهی و ببینی زندگــــــی فقط همیـــــــــن گوشی و لپ تاپت است یا نه؟!
لازم است گاهی بخشی از حقوقت را بدهی به یک انسان محتاج، تا ببینی در تقسیم عشق در نهایت تو برنده ای یا بازنده؟!
لازم است گاهی مولانا باشی، بودا باشی، انسان باشی ببینی می‌شود یا نه؟!
و بالاخره لازم است گاهی از خود بیرون آمده و از فاصله ای دورتر به خودت بنگری….
و از خود بپرسی که آیا سالهای عمرم سپری شد تا این کسی بشوم که اکنون هستم؟





فروردین
۰۹

اندازه گیری

در نزدیکی ده ملا نصرالدین مکان مرتفعی بود که شبها باد می آمد و فوق العاده سرد می شد.
دوستان ملا گفتند: ملا اگر بتوانی یک شب تا صبح بدون آنکه از آتشی استفاده کنی در آن تپه بمانی،
ما یک سور به تو می دهیم و گرنه توباید یک مهمانی مفصل به همه ما بدهی !
ملا قبول کرد.
شب در آنجا رفت وتا صبح به خود پیچید و سرما را تحمل کرد و صبح که آمد گفت: من برنده شدم و باید به من سور دهید.
گفتند: ملا از هیچ آتشی استفاده نکردی؟
ملا گفت: نه، فقط در یکی از دهات اطراف یک پنجره روشن بود و معلوم بود شمعی در آنجا روشن است.
دوستان گفتند: همان آتش تورا گرم کرده و بنابراین شرط را باختی و باید مهمانی بدهی !
ملا قبول کرد و گفت: فلان روز ناهار به منزل ما بیایید. دوستان یکی یکی آمدند، اما نشانی از ناهار نبود !
گفتند: ملا، انگار نهاری در کار نیست !
ملا گفت: چرا ولی هنوز آماده نشده، دو سه ساعت دیگه هم گذشت باز ناهار حاضر نبود !
ملا گفت: آب هنوز جوش نیامده که برنج را درونش بریزم !
دوستان به آشپزخانه رفتند ببینند چگونه آب به جوش نمی آید !
دیدند ملا یک دیگ بزرگ به طاق آویزان کرده دو متر پایین تر یک شمع کوچک زیر دیگ نهاده ! !
گفتند: ملا این شمع کوچک نمی تواند از فاصله دو متری دیگ به این بزرگی را گرم کند !
ملا گقت: چطور از فاصله چند کیلومتری می توانست مرا روی تپه گرم کند ! ؟
شما بنشینید تا آب جوش بیاید و غذا آماده شود ! ! !

نکته:
با همان متری که دیگران را اندازه گیری می کنید اندازه گیری می شوید. (قابل توجه طرفداران هتک حرمت و توهین و احترام و ادیان و معیارهای روشنفکری و عقب ماندگی و ..)