آری باورم می شود…
آری باورم می شود…
آری ، آری باورم می شود که عاشق هستی …
آری باورم می شود که مثل رود زلالی …
آری باورم می شود حرفهایت حرف دل است …
آری باورم می شود دستهایت گرم است …
آری باورم می شود قلبت با عشق می تپد …
آری باورم می شود که نگاهت پاک است …
آری باورم می شود که آینه قلبت با زنگار غریبه است …
آری باورم می شود که خنده هایت خنده است و گریه هایت گریه …
آری باورم می شود گرمی تنت از عشق است …
آری باورم می شود که نگاهت فقط با یک نگاه درهم است …
آری باورم می شود وقتی از پشت گوشی قبل از سلامت آهنگ پیانو یانی را می شنوم …
آری باورم می شود که با غم هایم محزونی ، و باشادی ام مسرور …
آری باورم می شود …
آری باورم می شود …
اما می دانی چه باورم نــــــمی شود ، یا دلم نمی خواهد باور کنم ؟؟؟؟
که چقدر انسان ها متغیرند …
از سردی دستهایشان می ترسم …
از نگاه حریصشان می ترسم …
از آینه ای که زنگار آن را پوشانده که نمی توانند خود را در آن ببینند می ترسم …
از خنده های تصنعی ، از گریه های مصلحتی می ترسم …
کدام دوست است و کدام دشمن می ترسم …
از گرگهای کمین کرده به مسافر می ترسم …
از کتک مرد به زن می ترسم …
از بی مهرشدن مـــــــادر ها می ترسم …
از بی خــــــــدا شدن آدم ها می ترسم ….
می ترسم …
می ترسم…
کاش باران بودم ، باران زلال ، بدون هیچ آلاینده ای آن قدر بر دل های آدم ها می باریدم که آینه دلشان مانند گلی که شبنم در آن خانه کرده شود …
مگر می شود ؟؟؟
بگذار اینجور بگویم …
کاش هرکس باران دل خود باشد …
بارانی که دل را جلا دهد و صبحی پر از پاکی خاک باران خورده نثار کند …
یا شاید آفتاب … گرمی را از خورشیدی بگیریم که بی ریا می تابد …
یا شاید ….
یا شاید …..
کاش دلمان طبیعت خدا شود مثل یک درخت شکوفه بزند و بهار شود و گاهی هم از درد ،پاییز شود تا قدر بهار را بداند …
آری همه این ها باورم می شود
ولــــــــــی
چرا سیاه و سپید …
چه روزگاریست …
” شیطان فریاد میزند : انسان بیاورید سجده کنم ! ! ! ”

سالها این وضع ادامه یافت تا اینکه یک روز همسایگان جدیدی در نزدیکی پیرمرد سکنی گزیدند آنها خانواده ی خوشبختی بودند که دختر جوان و زیبایی داشتند.یک روز دخترک که از ماجرای پیرمرد آگاهی نداشت از کنار خانه ی او گذشت اتفاقا همزمان با عبور او از کنار خانه ، پیرمرد هم بیرون آمد و دیدگان دخترک با وی برخورد نمود. اما ناگهان اتفاق تازه ای رخ داد پیرمرد با کمال تعجب مشاهده کرد که دخترک بر خلاف سایر مردم با دیدن صورت او احساس انزجار نکرد و به جای اینکه متنفر شده و از آنجا بگریزد به او لبخند زد.
