اسفند
۳۰

چهارشنبه سوری و تصادف و دگرش . . . .

چهارشنبه ‌سوری یکی از جشن‌های ایرانی است که در شب آخرین چهارشنبهٔ سال (سه‌شنبه شب) برگزار می‌شود. در شاهنامهٔ فردوسی اشاره‌هایی درباره بزم چهارشنبه‌ای در نزدیکی نوروز وجود دارد که نشان‌دهندهٔ کهن بودن این جشن است. مراسم سنّتی مربوط به این جشن ملّی، از دیرباز در فرهنگ سنّتی مردمان ایران زنده نگاه داشته شده ‌است.
واژهٔ «چهارشنبه‌سوری» از دو واژهٔ چهارشنبه نام یکی از روزهای هفته و سوری که در زبان کُردی و پشتو و چند زبان دیگر ایرانی به معنی «سرخ» است ساخته شده، که اشاره به سرخی آتش دارد. آتش بزرگی که تا صبح زود و برآمدن خورشید روشن نگه داشته می‌شود که این آتش معمولاً در بعد از ظهر زمانی که مردم آتش روشن می‌کنند و از روی آن می‌پرند آغاز می‌شود و در زمان پریدن می‌خوانند: زردی من از تو، سرخی تو از من. این جمله نشانگر مراسمی برای تطهیر و پاک ‌سازی مذهبی است که واژه «سوری» به معنی «سرخ» به آن اشاره دارد. به بیان دیگر مردم خواهان آن هستند که آتش تمام رنگ پریدیگی و زردی، بیماری و مشکلاتشان را بگیرد و بجای آن سرخی و گرمی و نیرو به آنها بدهد. چهارشنبه ‌سوری جشنی نیست که وابسته به دین یا قومیّت افراد باشد و در میان بیشتر ایرانیان رواج دارد.
سنت چهارشنبه‌ سوری نشانگر اخلاق، منش و خرد اجداد ایرانیان است، اما این سنت با گذر زمان تغییر شکل یافته و تحریف شده است. ایرانیان در همه دوره‌ها مردمانی شاد بوده‌اند و چهارشنبه ‌سوری همانطور که از نامش پیدا است، سور و جشنی بزرگ بوده است. تأثیر این رسوم و اندیشه‌ها در فرهنگ برای باستان‌ شناسان و مردم‌شناسان ثابت شده است، چرا که در همه کشورها برنامه‌های مشابهی در طول قرن‌ها انجام می‌شود، ولی زمانی که بحث سنت پیش می‌آید، باید گفت که این امر به مرور زمان تغییر پیدا می‌کند، این در حالی است که حفظ سنت و تاریخ باستانی ایرانیان بسیار مهم است، چرا که به هویت مردم این سرزمین مربوط است و معرف اندیشه‌های آن‌هاست.
سنت‌ها جزیی از فرهنگ یک ملت هستند، اما اجزای هر فرهنگ ثابت نمی‌ماند و در طول زمان تغییر می‌کند، به همین دلیل است که سنت چهارشنبه ‌سوری یا دیگر سنت‌های دیرینه دست‌خوش تغییر می‌شوند و نسل جدید ضرورتی برای انجام این مراسم نمی‌داند یا در انجام این مراسم دچار اشتباه و تحریف می‌شوند. در مراسم چهارشنبه‌ سوری که به شکل تحریف یافته انجام می‌شود یکسری اعمال خشونت ‌آمیز از سوی جوانان انجام می‌شود که با این سنت منافات دارد. این سنت‌ها اگر در فرهنگ‌های جدید به حال خود رها شوند، ممکن است تحریف شده و دردسرساز شوند، بنابراین ضروری است تا به زبان نسل جدید بازگویی شوند.

در تمام اساطیر جهان عناصر چهارگانه آب، خاک، هوا و آتش جزو مهم‌ترین عناصر در اسطوره‌ها محسوب می‌شوند و آتش برای ایرانیان بسیار مهم و با ارزش تلقی می‌شود، زیرا به زندگی گرما و روشنی می‌بخشد ، اما در حال حاضر این سنت و مراسم آن به هیچ وجه ارتباطی با مراسمی که امروزه توسط جوانان و نوجوانان انجام می‌شود، ندارد، مراسمی که از سوی عده‌ای سودجو هدایت می‌شود و درحال حاضر به یک بحران اجتماعی تبدیل شده است.

ایرانیان آخرین سه‌شنبه سال را جشن گرفته و با انجام مراسم مختلفی از جمله پریدن از هفت بوته آتش به استقبال سال نو می‌رفتند، این رسم به این صورت بود که مردم پیش از غروب آفتاب، خارهای جمع آوری شده را روی بام یا حیاط خانه جمع می‌کردند و پس از غروب آفتاب و تاریک شدن آسمان دور هم جمع می‌شدند و بوته‌ها را آتش می‌زدند و از روی بوته‌ها می‌پریدند تا ضعف و زردی ناشی از بیماری و غم را از خود دور کنند و سرخی و شادی به هستی خود ببخشند، همه رسوم، برگرفته از یک ریشه مذهبی است و سنت چهارشنبه‌ سوری مراسمی است که به واسطه آن مردم از خدای یکتا طلب سلامتی و شادی می‌کردند، آنان در این مراسم سعی می‌کردند فضای خانه را شاد کرده و مشکلات را دور ریخته تا به یک شرایط بهتر وارد شوند، اسپند دود کردن، آجیل خوردن و فال حافظ گرفتن از دیگر رسوم جشن آخر سال بوده است، اما در حال حاضر این سنت تحریف شده و جوانان با آتش زدن کوچه‌ها و خیابان‌ها مردمان را بدخلق و عصبانی می‌کنند.
حدود ساعت پنج بعدازظهر، بعد از تبریک سال نو و خداحافظی با همکاران از شرکت خارج و به طرف منزل روانه شدم. حدود ساعت شش به منزل رسیدم و برای خرید به طرف سوپرمارکت محل حرکت کردم. سوپرمارکت دقیقا روبروی یک پارک واقع و منم از پیاده رو عازم ، چراغ روشن یک پراید و جوانکی موبایل به گوش و صدای تند موسیقی توجهم رو به خودش جلب کرد و چون هیچ چراغ گردش به راست و چپ از ماشین فوق ندیدم، اقدام به قطع عرض خیابان کم عرض کردم. صدای ترقه که نه ! انفجار از محوطه پارک گوش آزار بود ! هنوز یک سوم خیابان را طی نکرده بودم که ناگهان خودم رو معلق دیدم ! از صدای خوردنم به زمین و درد ناشی از آن به خود آمدم ! سعی در بلند شدن از زمین را داشتم که مجددا سپر این ماشین پراید خاطی با سر من برخورد کرد ! مجددا نقش زمین شدم ! ! صدای لرزان و چهره ترسان راننده خاطی که هم خودش و هم صداش می لرزید باعث توجه من شد، سعی مجدد در بلندشدن کردم که از حال رفتم و نقش زمین شدم و متوجه داغ شدن پلک و سمت راست صورتم شدم ! با دست زدن به صورتم متوجه خونریزی قسمت ناحیه آسیب خورده بالای ابروی راست شدم ! با دستم سعی در جلوگیری از خونریزی کردم و از راننده تقاضای دستمال کاغذی کردم که با سرعت برای تهیه دستمال به سوپرمارکت دوید و منم سعی در بلندشدن کردم که متوجه شکستگی انگشت کوچیک دست چپ و پارگی شلوار پای راست شدم ! با زحمت تونستم خودم رو به صندلی عقب پراید برسونم و با دستمال مجددا سعی در جلوگیری از خونریزی کردم که برای چند لحظه از حال رفتم !
نداشتن حال طبیعی راننده کاملا مشهود بود که بخشی مربوط به ترس و بخشی هم شاید ناشی از مصرف مواد بود ! ! !
آنچه که در اون لحظه منو به خودم آورد این بود که : درست در آخرین روز سال و با توجه به شلوغ بودن محوطه پارک هیچکس برای کمک اصلا نیومد ! ! !
آیا این رو باید به حساب پیامدهای روز آخر سال و هیجانات کاذب ناشی از شب چهارشنبه سوری دانست ؟
واقعا این تعویض سال اینهمه ملت رو نسبت به همنوع خودشون بی توجه می کنه ؟
توی افکارم غوطه ور بودم که جوانکی به ماشین نزدیک شد و با یک گفتگوی مختصر با راننده، از داشبورد ماشین چیزی رو برداشت و با خودش برد ! ! !
راننده اصرار داشت که منو به درمانگاه محل برسونه که ازش درخواست گواهینامه کردم ولی هرچه گشت پیدا نکرد ! تقاضای کارت ملی و کارت ماشین رو کردم و سپس خواستم منو به منزل برسونه . به محض رسیدن به درب منزل، راننده از من پرسید : شما چه نسبتی با فرشاد (پسر دومم) دارین ؟
منم با حال خیلی بد بهش گفتم : من پدرش هستم.
گفت : منم دوستش هستم.
گفتم : سن و سال تو به پسر من نمیخوره ! (حدود ۷ سال بزرگتر)
با حال خیلی بدی تونستم خودم رو از پله های ساختمان بالا بکشم ! احساس ضعف شدیدی داشتم ! مستقیم به طرف یخچال رفتم و یک بطری نوشابه سرد برداشتم و در همین حین به زحمت تونستم کت و شلوار سرمه ای پاره شده رو تعویض کنم که متوجه زخم باز در ناحیه زانوی راست شدم ! بخاطر ضعف شدید فقط تونستم روی مبل بشینم و شروع به خوردن نوشابه کنم. چند دقیقه بعد از سرد شدن بدنم متوجه درد بسیار شدید در زانو و ساق و مچ پای چپم شدم که کمی متورم شده بود ! جعبه دستمال کاغذی خونه هم کفاف خونریزی رو نمی کرد و مجبور بودم از همان دستمالها مجددا استفاده کنم !
همسرم و پسرهایم و پدر و مادر زنم برای عیادت پدر بیمارم به شهرستان سبزوار رفته بودند و در مسیر بازگشت به مشهد بودند. با همسرم تماس گرفتم و بهش اعلام کردم که تصادف کردم ! اول باورش نشد و تصور کرد که قضیه زیاد مهم نیست !
راننده خاطی با تماس با پسرم و اعلام تصادف ، نگرانی همسرم رو بیشتر کرد و باعث زنگهای متمادی شد که مرتبا جویای حال من بود و تقریبا بعد از دو ساعت و نیم خانواده با چهره خونین من مواجه شدند و بسرعت دست به کار شدند و در یک شب بسیار شدید بارانی همراه راننده منو به اورژانس بیمارستان امام رضا (ع) رسوندند.
در اون شب بارانی شدید جلو درب اورژانس بیمارستان امام رضا (ع) می بایست کارت شناسایی گرو بگذاری تا بتوانی یک ویلچیر تهیه کنی !
تهیه ویلچیر خودش زمانبر و اصلا تناسبی با وضعیت یک بیمار بدحال ندارد ! ! !
با اولین چشم به چشم شدن با عوامل بیمارستان ، نگاه کاملا غیرحرفه ای مشهود بود !
از سر وظیفه پاسخگو بودند نه از سر عشق و محبت انسانی !
بی‌شک برای هر کدام از ما پیش آمده که برای درمان بیماری های سرپایی و یا طی کردن مراحل درمانی که نیاز به بستری شدن در بیمارستان و عمل جراحی داشته باشد، مراجعه کنیم و احتمالا برای یک بار اتفاق افتاده است که با برخورد نامناسب پرسنل بیمارستان روبروشده باشیم. در چنین مواقعی بیمار و همراهان او علاوه بر اینکه درگیر بیماری خود هستند و ازنظر روحی و جسمی شرایط خوبی ندارند با برخورد نامناسب پرسنل نیز مواجه می شوند و اینجاست که مشکلات چندین برابر می شود. در این شرایط افراد سردرگم می مانند که چرا بیمارستانی را با کادر پزشکی و تجهیزات بهتر و کادرخدماتی مناسب تری انتخاب نکردند ! شاید در برخورد نامناسب پرسنل بیمارستانی در مراکز دولتی مهمترین چیزی که در در وهله اول به نظر می آید، همان لحن توهین‌آمیز و رفتار دور از انتظار کادر درمانی است.
نارضایتی مردم ازبیمارستان‌های دولتی دلایل مختلفی دارد که مهمترین علت آن احترام نگذاشتن به بیماران دراین مراکز است. بخش زیادی از رضایت بیماران در بیمارستان‌ها به کار درمان و بالین برنمی‌گردد، به خصوص بیمارانی که تحصیلکرده هم نباشند نمی‌توانند داروهای مختلف و کیفیت درمانی‌ مختلف را متوجه بشوند و البته این موضوع نسبی است، لذا بیماران به خاطر شرایط خاصی که دارند، فضای بیمارستان و سلام دادن و نحوه برخورد و رفتار کارکنان را بسیار خوب متوجه می‌شوند به همین دلیل با توجه به ضعف بیمارستان های دولتی در برقراری ارتباط با بیماران متأسفانه بسیاری از بیماران به بخش خصوصی می‌روند که مهمترین دلیل آن این است که بخش خصوصی رفتاری معقولی با بیماران خود دارند.
در بیمارستان‌های خصوصی از همراه بیمار و خود بیمار استقبال خوبی انجام می‌شود و از آنها پذیرایی مناسبی صورت می‌گیرد. هرچند که دو برابر آن در صورتحساب، این هزینه را از بیمار دریافت می‌شود اما همراه بیمار و بیمار آنچنان به هزینه اهمیتی نمی‌دهند اگرچه ممکن است پرداخت این هزینه برای آنها مشکل باشد اما این احترام و برخورد است که در نزد آنها اهمیت بالایی پیدا می کند.
سازمان جهانی بهداشت در ابعاد مشتری‌ مداری که در گزارش سال۲۰۰۰ که هنوز هم به آن استناد می‌شود هفت مسئله برای مشتری ‌مداری مطرح می‌کند که بخش عمده‌ای از این ابعاد به احترام به بیمار و دادن استقلال برای تصمیم‌گیری او مربوط می‌‌شود و البته این موارد هزینه‌ آنچنانی برای سیستم ندارد، اما بخش دولتی متاسفانه کمتر به ابعاد مشتری مداری می‌پردازد و یکی از دلایل آن این است که نوک پیکانی که با بیمار ارتباط دارد یعنی پذیرش و نگهبانی در ورودی بیمارستان از وضع خود ناراضی‌اند و این نارضایتی را به بیمار و همراه او منتقل می‌کند، بنابراین اولین کار برای رضایتمندی مشتری این است که کارمند سیستمی که با ارباب رجوع برخورد دارد راضی باشد و اگر کارمند عصبانی یا ناراحت باشد طبیعی است که برخورد خوبی از خود بروز نمی‌دهد. متاسفانه چنین سیاستی در بیمارستان‌های دولتی کشورمان تاکنون وجود نداشته و جلب رضایت مردم در این بخش بسیار کمرنگ بوده است.
می توان گفت اگر کوتاهی یا برخورد سردی از سوی پزشک پرستار و دیگرکارکنان در بیمارستان های دولتی صورت می گیرد، تنها به دلیل زیاد بودن کار و تعداد زیاد بیماران است. باید پذیرفت که به علت پایین بودن هزینه های درمانی در بیمارستان های دولتی مجهز، بیشتر بیماران شهری و شهرستانی مایل به پیگیری مراحل درمانی در این بیمارستان ها هستند، لذا این مسئله موجب شلوغی همیشگی بیمارستان های دولتی می شود، اما اینجاست که برای بسیاری ازما این سوال پیش می آید که، بیماران بابت دفترچه بیمه خود هزینه پرداخت می کنند پس چرا باید با مشکلاتی همچون بی احترامی، توهین وسرزنش روبرو شوند؟ و یا با این دید که رایگان مداوا می شوند پس حق اعتراض ندارند ! بنابراین اگر اعتراضی هم از سوی بیمار صورت بگیرد در جواب او می‌گویند اگر ناراحتی می توانید به مراکز خصوصی مراجعه کنید !
تجربه ثابت کرده که حضور همراهان در کنار بیمار علاوه بر ایجاد نوعی رضایت مندی در خود آنها موجب آرامش بیمار نیز می شود و این امکان را فراهم می کند تا در صورت نیاز به برخی مراقبت های خاص درمانی مانند تهیه دارو از این همراهان کمک گرفت و بتوانند با ارتباط نزدیک تری که با بیمار دارند در درمان وی تاثیر مستقیم و موثری داشته باشند. البته نباید فراموش کرد برخی از انتظارات که از سوی همراهان بیمار نیزمطرح می شود با توجه به امکانات اندک در بسیاری از بیمارستان های دولتی تا حدی نابجا و غیرقابل برآوردن است.
بعد از چند پاسخ کوتاه به پزشک کشیک برای تهیه عکس رادیولوژی ، به بخش مربوطه هدایت شدم. توی نوبت یاد خبری افتادم !
مدتها قبل خبری از رسانه های داخلی انتشار یافت که دل هر انسانی را بدرد آورد، که “دو بیماری که یکی پایش شکسته و دیگری بدنش سوخته، بعلت عدم توانائی پرداخت هزینه درمان، با آمبولانس بیمارستان، در بیابانهای اطراف تهران، رها می شوند ! ! !”
هر انسانی با شنیدن این خبر اگر قالب تهی کند، بر او حرجی نیست ! اصلا برای من غیر قابل تصور است، نمی دانم چه بگویم. زبان و قلمم قاصر است از بیان این رفتار غیر انسانی. ادعاهایی می کنیم که منطبق بر واقعیات نیست ! نتیجه این همه ادعا باید چنین باشد؟ !!!!!!!! ولله بالله این رسوائیست !!! با این عمل غیر انسانی نه تنها آبروی پزشکان را بردند بلکه ضربه مهلکی بر اعتقادات مان نیز افزودند.
حال نیز چنین است. دنیا تمام اعمال مارا زیر زره بین دارد. تمام خطا ها و اعمال غیر انسانی ما را می بیند و انعکاس می دهد و آنرا به حساب دین و ایران می گذارند و نتیجه اش این می شود که جوانهای ما گریزان می شوند و حتی هویت ایرانی بودن خودشان را نیز در آنسوی مرزها مخفی می کنند.
کمی قبل تر در یک بولتن پزشکی خبری خواندم مبنی بر : ما وقتی ببینیم که شما بعنوان بیماری که پایتان شکسته و در طبقه هفتم آپارتمانتان به تنهائی زندگی می کنید و کسی نیست که به شما برسد، شما را آنقدر در بیمارستان نگه می داریم که خوب شوید وقتی مطمئن شدیم که خود می توانید به کارهایتان برسید آنوقت مرخص تان خواهیم کرد ! ! !
این عملکرد آن کافران گوشت خوک خور وزهرماری خور اهل جهنم است و این دو بیمار پا شکسته و بدن سوخته را مثل یک زباله در بیابان انداختن ،عمل کرد من مسلمان شیعه اهل بهشت و تبعۀ تنها کشور جمهوری اسلامی واقعی در دنیاست !!!!
ببینید فرق از کجاست تا به کجا!!!
مدتی بعد دوستم در محیط مجازی از ینگه دنیا با من چت می کرد و پرسید :
” محمود این چه وضعیه آیا واقعیت داره این مسائلی که در ایران می گذره؟ یا دروغ است !!! تو که از ایران و ایرانی بودن چیز دیگری تعریف می کردی !!!
دلم می خواست زمین باز می شد و مرا می بلعید. چه بگویم !! چه دارم که بگویم !!!
به محض ورود به اتاق رادیولوژی احساس سرگیجه کردم و از حال رفتم !
ظاهرا همسر و فرزندم در مدت بیهوشی منو با سرعت و مسافت زیادی به قسمت حاد اورژانس برگردونده بودند که پس از طبیعی شدن ظاهری حالم، از اینکه در فضای دیگه ای قرارگرفته بودم ، متعجب بودم !
با پاسخ به چندتا سوال پزشک خانم و تعدادی آزمایش و با توجه به خونریزی زخم باز روی پیشونی، احتمال آسیب مغزی قوی تر شد و دستور سی تی اسکن مغز صادر شد و با اعلام موافقت جهت عکسبرداری متوجه خراب بودن سیستم سی تی اسکن بیمارستان بزرگ امام رضا (ع) شدیم ! ! ! و ما رو به بیمارستان امدادی مشهد معرفی کردند ! ! !
پزشک کشیک متخصص بیمارستان امداد در حین مشاهده عکسها در حال گفتگو با همکاران خویش درباب پذیرفته شدن خواهر خود در لاتاری آمریکا ، اعلام می کرد که خواهرش برای مصاحبه به ترکیه رفته ! ! ! من و سایرین بیماران و همراهان، هاج و واج و انگشت به دهان از این گفتار و رفتار در حضور ارباب رجوع . . . ! ! !
پس از کلی مراحل عکسبرداری از دست ، پا ، سر و معاینه های متعدد ساعت حدود پنج صبح با دست گچ گرفته و سر و پای پانسمان شده به منزل اومدیم !
و اما دگرش . . .
در لحظه تصادف حال عجیبی رو تجربه کردم و قصد داشتم کمی به آن بپردازم ولی دوست گرانمهری توصیه ای کرد :

هر که را اسرار حق آموختند                               قفل کردند و دهانش دوختند

فقط اینو می تونم بگم : تغییر تفکر، حاصل تکامل مغز است.





اسفند
۲۹

نگاهی به وبلاگ شش ساله

———





اسفند
۲۸

بدون شرح ۱

Help





اسفند
۲۷

وطن

گروهی به حکیم ارد بزرگ گفتند : وطن تکه زمینی است بی ارزش ، آنچه در آن ارزش دارد آدمهاست و آدمها از دیوار بیزار هستند .
حکیم سکوت نمود و خواست از آنها دور شود و آنها باز گفتند : حکیم شما در این تکه زمین زیر پای ما چه دیده اید که ما در آن نمی بینیم ؟!
حکیم به آنها نگاهی کرد و به آرامی گفت : میهن پرستی ، همچون دلبستگی فرزند است به مادر .
و آنها گفتند : چطور ؟
و حکیم ادامه داد : روزی که میهن و کشور خویش را از یاد ببریم ، امنیت خویش را از دست داده ایم .
و باز فرمود : دلدادگی به میهن ، نشان پاکی روان آدمیست .
گروه خموش بودند که حکیم ادامه داد : فداکاری در راه میهن ، خوی بزرگان و جاودانه هاست . اگر ارزش های میهنی کمرنگ شوند یکپارچگی کشورها به چالش کشیده می شود . خودخواه ترین آدمیان ، آنانی هستند که چشمان خود را بر سرنوشت هم میهنانشان بسته اند . شایسته نیست گفتاری را بر زبان جاری سازیم که به همبستگی کشور آسیب می رساند .
یکی از میان آن گروه گفت : حکیم در ایران چه افتخاری دیده اید که به آن می بالید ؟
حکیم ارد بزرگ به او خیره شد و گفت : ایران بهشت ماست ، ایران تنها بهانه بودن است . با ارزشترین نشان اُرُد ، ایرانی بودن است .
گروه سر فرود آوردند و از حکیم دور شدند .





اسفند
۲۶

مجلس عروسی یکی از بزرگان

چه تلخ است روابطمان این روزها که چیزی نیست جز حسابگری !

مجلس عروسی یکی از بزرگان بود و ملا نصرالدین را نیز دعوت کرده بودند . وقتی می خواست وارد شود،در مقابل او دو درب وجود داشت با اعلانی بدین مضنون: از این درب عروس و داماد وارد می شوند و از درب دیگر دعوت شدگان. ملا از درب دعوت شدگان وارد شد. در انجا هم دو درب وجود داشت و اعلانی دیگر : از این درب دعوت شدگانی وارد می شوند که هدیه آورده اند و از درب دیگر دعوت شدگانی که هدیه نیاورده اند. ملا طبعا از درب دو می وارد شد. ناگهان خود را در کوچه دید،همان جایی که وارد شده بود.

این داستان حکایت زندگی ماست.کسانی را به زندگی مان دعوت می کنیم (رابطه هایی را آغاز می کنیم) اما وقتی متوجه می شویم از آنها چیزی عایدمان نمی شود ، رابطه را قطع و افراد را به حال خودشان رها می کنیم.

روابط عاطفی ما چیزی بیشتر از الگوی حاکم بر مناسبات تجاری و اقتصادی نیست.
عشق بر مبنای ترس و ضعف محاسبه گر است. اگر محبتی می کنیم توقع جبران داریم دوست داشتن های ما قید و شرط و تبصره دارد.حساب و کتاب دارد . اگر کسی را دوست داریم به خاطر این است که لیوان نیازمان پر شود. اگر رابطه ای سود آور نباشد آن را ادامه نمی دهیم.

چه ستمگر است آنکه از جیبش به تو می بخشد،تا از قلب تو چیزی بگیرد ! ! !





اسفند
۲۵

آدم های مهم زندگی ما

من دانشجوى سال دوم بودم . یک روز سر جلسه امتحان وقتى چشمم به سوال آخر افتاد ، خنده ‌ام گرفت . فکر کردم استاد حتماً قصد شوخى کردن داشته است . سوال این بود : ” نام کوچک زنى که محوطه دانشکده را نظافت می ‌کند چیست ؟ ”
من آن زن نظافتچى را بار ها دیده بودم . زنى بلند قد ، با مو هاى جو گندمى و حدوداً شصت ساله بود. امّا نام کوچکش را از کجا باید می ‌دانستم ؟
من برگه امتحانى را تحویل دادم و سوال آخر را بی‌ جواب گذاشتم.
درست قبل از آن که از کلاس خارج شوم دانشجویى از استاد سوال کرد آیا سوال آخر هم در بارم ‌بندى نمرات محسوب می ‌شود ؟
استاد گفت : حتماً و ادامه داد : شما در حرفه خود با آدم‌ هاى بسیارى ملاقات خواهید کرد . همه آن‌ ها مهم هستند و شایسته توجه و ملاحظه شما می‌ باشند ، حتى اگر تنها کارى که می ‌کنید لبخند زدن و سلام کردن به آن ‌ها باشد .
من این درس را هیچگاه فراموش نکرده ‌ام.





اسفند
۲۴

مشکل انسانها

واقعا مشکل خیلی از ما انسانها این است :

همانقدر که مسخره می کنیم احترام نمی گذاریم
همانقدر که اشتباه می کنیم تفکر نمی کنیم
همانقدر که عیب می بینیم برطرف نمی کنیم
همانقدر که از رونق می اندازیم رونق نمی بخشیم
همانقدر که کینه به دل می گیریم محبت نمی کنیم
همانقدر که حرف میزنیم عمل نمی کنیم
همانقدر که می گریانیم شاد نمی کنیم
همانقدر که ویران می کنیم آباد نمی کنیم
همانقدر که کهنه می کنیم تازگی نمی بخشیم
همانقدر که دور می شویم نزدیک نمی کنیم
همانقدر که آلوده می کنیم پاک نمی کنیم
همیشه دیگران مقصرند ما گناه نمی کنیم





اسفند
۲۳

تو باید بفهمی

باید بفهمی وقتی دلت می گیره … تنهایی !
باید عادت کنی که با کسی درددل نکنی !!
باید درک کنی که هر کس مشکلات خودشو داره !!
باید بفهمی وقتی ناراحتی … دلتنگی … یا بی حوصله ای … هیچ کس حوصله ی تو رو نداره !!
دیگه باید فهمیده باشی همه رفیق وقتای خوشی اند !!
همه خودشون اینقدر دردسر دارن که حوصله ی تو رو ندارن !!
همه اینقدر کار دارن که وقت ندارن واسه تو وقت بذارن !
که به حرفات گوش بدن یا وقتایی که تنهایی کنارت باشن !!
ولی تو نباید اینجوری باشی !!
تو باید رفیق غم و کم همه باشی !!
تو باید سنگ صبور باشی !!
تو باید سنگ باشی !!
دردای تو پیش دردای اونا هیچی نیست !!
تو اصلا سختی نکشیدی …! تو اصلا تنها نموندی …!
تو هیچ وقت غصه دار و گریه دار نیستی !

نباید باشی !!





اسفند
۲۲

تفاوت

شیوانا در گوشه ای از بازار مشغول خرید بود. پسر جوانی با لباس رنگی و سر و صورتی که آرایشی عجیب داشت، در کنار او ایستاد و در حالی که سعی می کرد توجه دیگران را به خود جلب کند با صدای بلند به شیوانا گفت:
استاد ! من می خواهم مثل بقیه نباشم . یعنی وقتی مثل بقیه باشم به چشم نمی آیم و کسی به من توجه نمی کند. برای همین خودم را متفاوت کرده ام. لباسم را به صورت عجیب و غریب رنگی کرده ام و سر و صورتم را به این صورت آرایش داده ام. به هر حال به عنوان یک انسان حق دارم هر طور دلم می خواهد خودم را آرایش کنم آیا شما موافق نیستید؟

شیوانا نگاهی به پسر جوان انداخت و با تبسم گفت:
موافقت یا مخالفت من دردی از توهمات ذهنی تو دوا نمی کند. اما نصیحتی دارم و آن این است که اگر می خواهی متفاوت باشی لااقل قشنگ متفاوت باش! نظر مردم همانطور که به چیزهای قشنگ و جذاب جلب می شود، به سمت چیزهای زشت و بد منظر و هراس انگیز نیز به صورت مقطعی جلب می شود. دلیلی ندارد که برای جلب نظر مردم آن ها را بترسانی و یا حسی چندش آور و ناخوشایند در دل آن ها زنده کنی! تو متفاوت باش! اما تفاوتی قشنگ و زیبا و کاری کن که اطرافیان از تفاوت تو شاد شوند و آرامش یابند نه این که بترسند و احساس نا امنی و وحشت بر آن ها غالب شود. اگر می بینی بعضی نسبت به قیافه تو احساس خطر می کنند و جبهه می گیرند و علیه تو اقدام می کنند دلیلش آن نیست که تو زیبا و خیره کننده شده ای. دلیلش فقط این است که می ترسند به آن ها یا خانواده شان یا زیبایی های فرهنگ و سنتشان آسیب برسانی. به عنوان یک انسان حق داری متفاوت باشی ، اما قشنگ متفاوت باش!





اسفند
۲۱

زندگی به تدریج اتفاق می افتد

اگر یک قورباغه تیزهوش و شاد را بردارید و داخل یک ظرف آب جوش بیندازید،قورباغه چکار می کند؟
بیرون می پرد! در واقع قور باغه فورا به این نتیجه می رسد که لذتی در کار نیست و باید برود!
حالا اگر همین قورباغه یا یکی از فامیل هایش را بردارید و داخل یک ظرف آب سرد بیندازید و بعد ظرف را روی اجاق بگذارید و به تدریج به آن حرارت بدهید،قورباغه چکار می کند؟
استراحت می کند…..چند دقیقه بعد به خودش می گوید: ظاهرا آب گرم شده است و تا چشم به هم بزنید یک قورباغه آب پز آماده است…!
نتیجه اخلاقی داستان!
زندگی به تدریج اتفاق می افتد. ما هم می توانیم مثل قورباغه داستانمان ابلهی کنیم و وقت را از دست بدهیم و ناگهان ببینیم کار از کار گذشته است.
همه ما باید نسبت به جریانات زندگیمان آگاه و بیدار باشیم.
سوال:
اگر فردا صبح از خواب بیدار شوید و ببینید که بیست کیلو چاق شده اید، نگران نمی شوید؟
البته که می شوید! سراسیمه به بیمارستان تلفن می زنید:” الو،اورژانس،کمک،کمک من چاق شده ام! ”
اما اگر همین اتفاق به تدریج رخ بدهد، یک کیلو این ماه،یک کیلو ماه آینده و….آیا باز هم همین عکس عمل را نشان می دهید؟
نه! با بی خیالی از کنارش می گذرید.
برای کسانی که ورشکست می شوند، اضافه وزن می آوررند یا طلاق می گیرند، یا آخر ترم مشروط می شوند!
این حوادث دفعتا اتفاق نمی افتد. یک ذره امروز،یک ذره فردا و سرانجام یک روز هم انفجار.. و سپس ……..
می پرسیم: “چرا این اتفاق افتاد؟”
زندگی ماهیت انبار شوندگی دارد. هر اتفاقی به اتفاق دیگر افزوده می شود، مثل قطره های آب که صخره های سنگی را می فرساید.
اصل قورباغه ای به ما هشدار می دهد، که مراقب تمایلات خود باشیم . ما باید هر روز این پرسش را برای خود مطرح کنیم: دارم به کجا می روم؟ آیا من سالمتر،مناسب تر، شادتر و ثروتمندتر از سال گذشته ام هستم؟
و اگر پاسخ منفی است، بی درنگ باید در کارهای خود تجدید نظر کنیم.

(برگرفته از کتاب آخرین راز شاد زیستن- اندرو متیون)





اسفند
۲۰

حاج آقا

حاج آقا در راه بازگشت از حج بود که در خیابان کودک فقیری را دید که غذایش را با سگی گرسنه تقسیم می کند!
نزدیک رفت و پرسید :چرا غذایت را به این حیوان نجس می دهی ?
کودک سگ را بوسید و گفت :از نظر من هیچ حیوانی نجس نیست !
این سگ نه خانه دارد، نه غذا دارد، هیچ کس را ندارد، اگر من کمکش نکنم می میرد.

حاج آقا گفت :
سگ بی خانمان در همه جا وجود دارد،
آیا تو می توانی همه آنها را از مرگ نجات دهی؟
آیا تو می توانی جهان را تغییر دهی؟

پسر نگاهی به سگ کرد و گفت :
کاری که من برای این سگ می کنم تمام جهانش را تغییر میدهد . . .





اسفند
۱۹

یکم مهربونی

چقدر دل ِ آدم میگیره وقتی حرفاش فهمیده نمیشه ..
.. چقدر دل ِ آدم میگیره وقتی از خودگذشتگی هاش نادیده گرفته میشه ..
.. چقدر دل ِ آدم میگیره وقتی احساس میکنه تلاش ِ بی نتیجه بوده همه کارهاش ..
… چقدر سخته که نه راه پیش داشته باشی و نه پس..
… کاش یه کم با من مهربون بودی (با خودِ خودتم) ..
… کاش تو هم اندازه من احساس داشتی ..
خدایا چقدر خوبه که همیشه هستی..
چقدر خوبه می دونستی باید قلبمو خیلی خیلی بزرگ بیافرینی ..
که با اینهمه دلتنگی ..
بازم بزرگ بمونه..
اما با همه بزرگیش این روزها احساس می کنم جایی برایِ احساس های خوب نمونده توی این دلِ من.





اسفند
۱۸

فرصت عشق ورزیدن

به شیوانا خبر دادند که یکی از شاگردان قدیمی اش در شهری دور از طریق معرفت دور شده و راه ولگردی را پیشه کرده است. شیوانا چندین هفته سفر کرد تا به شهر آن شاگرد قدیمی رسید. بدون اینکه استراحتی کند مستقیماً سراغ او را گرفت و پس از ساعتها جستجو او را در یک محل نامناسب یافت.
مقابلش ایستاد؛ سری تکان داد و از او پرسید: تو اینجا چه می کنی دوست قدیمی؟ !!
شاگرد لبخند تلخی زد و شانه هایش را بالا انداخت و گفت: من لیاقت درسهای شما را نداشتم استاد! حق من خیلی بدتر از اینهاست! شما این همه راه آمده اید تا به من چه بگویید؟
شیوانا تبسمی کرد و گفت: من هنوز هم خودم را استاد تو می دانم. آمده ام تا درس امروزت را بدهم و بروم.
شاگردِ مأیوس و ناامید، نگاهش را به چشمان شیوانا دوخت و پرسید: یعنی این همه راه را به خاطر من آمده اید؟ !!
شیوانا با اطمینان گفت: البته! لیاقت تو خیلی بیشتر از اینهاست .
درس امروز این است: هرگز با خودت قهر مکن.
هرگز مگذار دیگران وادارت کنند با خودت قهر کنی.
و هرگز اجازه مده دیگران وادارت کنند خودت، خودت را محکوم کنی.
به محض اینکه خودت با خودت قهر کنی دیگر نسبت به سلامت ذهن و روان و جسم خود بی اعتنا می شوی و هر نوع بی حرمتی به جسم و روح خودت را می پذیری.
همیشه با خودت آشتی باش و همیشه برای جبران خطاها به خودت فرصت بده.
تکرار می کنم: خودت آخرین نفری باش که در این دنیا با خودت قهر می کنی …
درس امروز من همین است.
شیوانا پیشانی شاگردش را بوسید و بلافاصله بدون اینکه استراحتی کند به سمت دهکدهاش بازگشت. چند هفته بعد به او خبر دادند که شاگرد قدیمی اش وارد مدرسه شده و سراغش را می گیرد. شیوانا به استقبالش رفت و او را دید که سالم و سرحال در لباسی تمیز و مرتب مقابلش ایستاده است.
شیوانا تبسمی کرد و او را در آغوش گرفت و آرام در گوشش گفت: اکنون که با خودت آشتی کرده ای یاد بگیر که از خودت طرفداری کنی.
به هیچکس اجازه نده تو را با یادآوری گذشته ات وادار به سرافکندگی کند.
همیشه از خودت و ذهن و روح و جسم خودت دفاع کن.
هرگز مگذار دیگران وادارت سازند، دفاع از خودت را فراموش کنی و به تو توهین کنند.
خودت اولین نفری باش که در این دنیا از حیثیت خودت دفاع میکنی.
درس امروزت همین است!
گرچه گذر زمان فرصت عشق ورزیدن را دریغ نمیکند؛ اما مرگ را استثنایی نیست.





اسفند
۱۷

و خدا دید

دختری را دید
آهنگی را گوش میکرد که می گفت . . .
دنیا اگه تنهام گذاشت تو من و انتخاب کن . . .
نزیک تر بهش شد
آهسته آهسته قدم بر می داشت
زیر لب پوس خندی می زد و چشمانش پر از اشک می شد
دوباره محو آهنگش شد
باور نمیکنم ولی انگار غرور من شکست
اگه میخوای بری اصرار من بیفایدست
رفتم نزیکتر
صورتش پر از اشک بود
پر از یاس و نا امیدی
در گوشش گفتم
آن بنده من لایق تو نبوده است
که چشمانت را پر از اشک کرده است
و حال او در آغوش دیگری خفته است
بدان بدان که هر بار کسی را در آغوش می گیرد
چشمان درشت و پر اشکت جلوی چشمانش است
او دیگر شرم دارد
شرم دارد بگوید مانند گذشته
آرام باش !!
تنها هستی اما بدان
او از تو تنها تر است ای بنده من !





اسفند
۱۶

قدرت ذهنی

روزی کشاورزی متوجّه شد ساعتش را در انبار علوفه گم کرده است. ساعتی معمولی امّا با خاطره ای از گذشته و ارزشی عاطفی بود. بعد از آن که در میان علوفه بسیار جستجو کرد و آن را نیافت از گروهی کودکان که در بیرون انبار مشغول بازی بودند مدد خواست و وعده داد که هر کسی آن را پیدا کند جایزه ای دریافت نماید.
کودکان به محض این که موضوع جایزه مطرح شد به درون انبار هجوم آوردند و تمامی کپّه های علف و یونجه را گشتند امّا باز هم ساعت پیدا نشد. کودکان از انبار بیرون رفتند و درست موقعی که کشاورز از ادامۀ جستجو نومید شده بود، پسرکی نزد او آمد و از وی خواست به او فرصتی دیگر بدهد. کشاورز نگاهی به او انداخت و با خود اندیشید، “چرا که نه؟ به هر حال، کودکی صادق به نظر میرسد.”
پس کشاورز کودک را به تنهایی به درون انبار فرستاد. بعد از اندکی کودک در حالی که ساعت را در دست داشت از انبار علوفه بیرون آمد. کشاورز از طرفی شادمان شد و از طرف دیگر متحیّر گشت که چگونه کامیابی از آنِ این کودک شد. پس پرسید، “چطور موفّق شدی در حالی که بقیه کودکان ناکام ماندند؟”
پسرک پاسخ داد، “من کار زیادی نکردم؛ روی زمین نشستم و در سکوت کامل گوش دادم تا صدای تیک تاک ساعت را شنیدم و در همان جهت حرکت کردم و آن را یافتم.”
ذهن وقتی که در آرامش باشد بهتر از ذهنی که پر از مشغله است فکر میکند. هر روز اجازه دهید ذهن شما اندکی آرامش یابد و در سکوت کامل قرار گیرد و سپس ببینید چقدر با هوشیاری به شما کمک خواهد کرد زندگی خود را آنطور که مایلید سر و سامان بخشید.





اسفند
۱۵

زندگی

امروز صبح که از خواب بیدار شدم از خودم پرسیدم :
زندگی چه می گوید؟
جواب را در اتاقم پیدا کردم.
کولر گفت : خونسرد باش.
سقف گفت : اهداف بلند داشته باش.
پنجره گفت : دنیا را خوب بنگر.
ساعت گفت : هر ثانیه با ارزش است.
آیینه گفت : قبل از هرکاری، به بازتاب آن بیندیش.
تقویم گفت : به روز باش.
در گفت : در راه هدفهایت، سختی ها را هُل بده و کنار بزن.
زمین گفت : با فروتنی نیایش کن.





اسفند
۱۴

مشکل انسانها

واقعا مشکل خیلی از ما انسانها این است :

همانقدر که مسخره می کنیم احترام نمی گذاریم
همانقدر که اشتباه می کنیم تفکر نمی کنیم
همانقدر که عیب می بینیم برطرف نمی کنیم
همانقدر که از رونق می اندازیم رونق نمی بخشیم
همانقدر که کینه به دل می گیریم محبت نمی کنیم
همانقدر که حرف می زنیم عمل نمی کنیم
همانقدر که می گریانیم شاد نمی کنیم
همانقدر که ویران می کنیم آباد نمی کنیم
همانقدر که کهنه می کنیم تازگی نمی بخشیم
همانقدر که دور می شویم نزدیک نمی کنیم
همانقدر که آلوده می کنیم پاک نمی کنیم
همیشه دیگران مقصرند ما و گناه نمی کنیم …





اسفند
۱۳

نصایح زرتشت به پسرش

آنچه را گذشته است فراموش کن و بدانچه نرسیده است رنج و اندوه مبر
قبل از جواب دادن فکر کن
هیچکس را تمسخر مکن
نه به راست و نه به دروغ قسم مخور
خود برای خود، زن انتخاب کن
به شرر و دشمنی کسی راضی مشو
تا حدی که می توانی، از مال خود داد و دهش نما
کسی را فریب مده تا دردمندنشوی
از هرکس و هرچیز مطمئن مباش
بیگناه باش تا بیم نداشته باشی
سپاس دار باش تا لایق نیکی باشی
راستگو باش تا استقامت داشته باشی
متواضع باش تا دوست بسیار داشته باشی
دوست بسیار داشته باش تا معروف باشی
معروف باش تا زندگانی به نیکی گذرانی
دوستدار دین باش تا پاک و راست گردی
مطابق وجدان خود رفتار کن که بهشتی شوی
سخی و جوانمرد باش تا آسمانی باشی
روح خود را به خشم و کین آلوده مساز
در انجمن نزد مرد نادان منشین که تو را نادان ندانند
اگر خواهی از کسی دشنام نشنوی کسی را دشنام مده
دورو و سخن چین مباشانجمن نزدیک دروغگو منشین
چالاک باش تا هوشیار باشی
سحر خیز باش تا کار خود را به نیکی به انجام رسانی
اگرچه افسون مار خوب بدانی ولی دست به مار مزن تا تو را نگزد و نمیری
با هیچکس و هیچ آیینی پیمان شکنی مکن که به تو آسیب نرسد
مغرور و خودپسند مباش، زیرا انسان چون مشک پرباد است و اگر باد آن خالی شود
چیزی باقی نمی ماند





اسفند
۱۲

ای ستاره ها

ای ستاره ها که بر فراز آسمان
با نگاه خود اشاره گر نشسته اید
ای ستاره ها که از ورای ابرها
بر جهان ما نظاره گر نشسته اید

آری این منم که در دل سکوت شب
نامه های عاشقانه پاره می کنم
ای ستاره ها اگر بمن مدد کنید
دامن از غمش پر از ستاره می کنم

با دلی که بوئی از وفا نبرده است
جور بی کرانه و بهانه خوشتر است
در کنار این مصاحبان خودپسند
ناز و عشوه های زیرکانه خوشتر است

ای ستاره ها چه شد که در نگاه من
دیگر آن نشاط و نغمه و ترانه مرد؟
ای ستاره ها چه شد که بر لبان او
آخر آن نوای گرم عاشقانه مرد؟

جام باده سرنگون و بسترم تهی
سر نهاده ام بروی نامه های او
سر نهاده ام که در میان این سطور
جستجو کنم نشانی از وفای او

ای ستاره ها مگر شما هم آگهید
از دو روئی و جفای ساکنان خاک
کاینچنین بقلب آسمان نهان شدید
ای ستاره ها، ستاره های خوب و پاک

من که پشت پا زدم به هر چه هست و نیست
تا که کام او ز عشق خود روا کنم
لعنت خدا به من اگر بجز جفا
زین سپس بعاشقان باوفا کنم

ای ستاره ها که همچو قطره های اشک
سر بدامن سیاه شب نهاده اید
ای ستاره ها کز آن جهان جاودان
روزنی بسوی این جهان گشاده اید

رفته است و مهرش از دلم نمی رود
ای ستاره ها، چه شد که او مرا نخواست؟
ای ستاره ها، ستاره ها، ستاره ها
پس دیار عاشقان جاودان کجاست؟

شعر از : فروغ فرخزاد





اسفند
۱۱

دوچرخه سواری با خدا

من در ابتدا خداوند را یک ناظر ، مانند یک رئیس یا یک قاضی می دانستم که دنبال شناسائی خطاهائی است که من انجام داده ام و بدین طریق خداوند می داند وقتی که من مردم ، شایسته بهشت هستم و یا مستحق جهنم …!
وقتی قدرت فهم من بیشتر شد ، به نظرم رسید که گویا زندگی تقریبا مانند دوچرخه سواری با یک دوچرخه دو نفره است و دریافتم که خدا در صندلی عقب در پا زدن به من کمک میکند…
نمی دانم چه زمانی بود که خدا به من پیشنهاد داد جایمان را عوض کنیم… از آن موقع زندگی ام بسیار فرق کرد ، زندگی ام با نیروی افزوده شده او خیلی بهتر شد ، وقتی کنترل زندگی دست من بود من راه را می دانستم و تقریبا برایم خسته کننده بود ولی تکراری و قابل پیش بینی و معمولا فاصله ها را از کوتاهترین مسیر می رفتم…
اما وقتی خدا هدایت زندگی مرا در دست گرفت ، او بلد بود…
از میانبرهای هیجان انگیز و از بالای کوهها و از میان صخره ها و با سرعت بسیار زیاد حرکت کند و به من پیوسته می گفت : “تو فقط پا بزن ”
من نگران و مضطرب بودم پرسیدم : مرا به کجا می بری ؟
او فقط خندید و جواب نداد و من کم کم به او اطمینان کردم !
وقتی می گفتم : « می ترسم » ، او به عقب برمی گشت و دستم را می گرفت و می فشرد و من آرام می شدم …
او مرا نزد مردم می برد و آنها نیاز مرا به صورت هدیه می دادند و این سفر ما ، یعنی من و خدا ادامه داشت تا از آن مردم دور شدیم …
خدا گفت : هدیه را به کسانی دیگر بده و آنها بار اضافی سفر زندگی است و وزنشان خیلی زیاد است ، بنابراین من بار دیگر هدیهها را به مردمانی دیگر بخشیدم و فهمیدم “دریافت هدیه ها بخاطر بخشیدن های قبلی من بوده است”
و با این وجود بار ما در سفر سبکتر است …
من در ابتدا در کنترل زندگی ام به خدا اعتماد نکردم ، فکر میکردم او زندگی ام را متلاشی میکند ، اما او اسرار دوچرخه سواری « زندگی » را به من نشان داد
خدا می دانست چگونه از راههای باریک مرا رد کند و از جاهای پر از سنگلاخ به جاهای تمیز ببرد و برای عبور از معبرهای ترسناک ، پرواز کند…
و من دارم یاد می گیرم که ساکت باشم و در عجیبترین جاها فقط پا بزنم
من دارم ازدیدن مناظر و برخورد نسیم خنک به صورتم در کنار همراه دائمی خود « خدا » لذت می برم و من هر وقتی نمی توانم از موانع بگذرم
او فقط لبخند میزند و میگوید : پا بزن…





اسفند
۱۰

عشق در نظر جبران خلیل جبران

آنگاه المیترا گفت:با ما از عشق سخن بگوی.
پیامبر سر بر آورد و نگاهی به مردم انداخت’ و سکوت و آرامش مردم را فرا گرفته بود.سپس با صدایی ژرف و رسا گفت:
هر زمان که عشق اشارتی به شما کرد در پی او بشتابید’
هر چند راه او سخت و نا هموار باشد.
و هر زمان بالهای عشق شما را در بر گرفت خود را به او بسپارید’
و هر چند که تیغهای پنهان در بال و پرش ممکن است شما را مجروح کند.
و هر زمان که عشق با شما سخن گوید او را باور کنید.
هر چند دعوت او رویاهای شما راچون باد مغرب در هم کوبد و باغ شما را خزان کند.
زیرا عشق چنانکه شما را تاج بر سر می نهد ‘ به صلیب نیز میکشد.
و چنانکه شما را می رویاند شاخ و برگ شما را هرس می کند.
و چنانکه تا بلندای درخت وجودتان بالا میرود و ظریف ترین شاخه های شما را که در آفتاب می رقصند نوازش می کند .
همچنین تا عمیق ترین ریشه های شما پایین می رود و آنها را که به زمین چسبیده اند تکان می دهد.
عشق شما را چون خوشه های گندم دسته می کند.
آنگاه شما را به خرمن کوب از پرده ی خوشه بیرون می آورد.
و سپس به غربال باد دانه را از کاه می رهاند.
و به گردش آسیاب می سپارد تا آرد سپید از آن بیرون آید.
سپس شما را خمیر می کند تا نرم و انعطاف پذیر شوید.
و بعد از آن شما را بر آتش می نهد تا برای ضیافت مقدس خداوند نان مقدس شوید.
عشق با شما چنین رفتارها می کند تا به اسرار قلب خود معرفت یابید.و. بدین معرفت با قلب زندگی پیوند کنید و جزیی از آن شوید.
اما اگر از ترس بلا و آزمون’ تنها طالب آرامش و لذتهای عشق باشید ‘
خوشتر آنکه عریانی خود بپوشانید.
و از دم تیغ خرمن کوب عشق بگریزید.
به دنیایی که از گردش فصلها در آن نشانی نیست’
جایی که شما می خندید اما تمامی خنده ی خود را بر لب نمی آورید.
و می گر یید اما تمامی اشکهای خود را فرو نمی ریزید.
عشق هدیه ای نمی دهد مگر از گوهر ذات خویش.
و هدیه ای نمی پذیرد مگر از گوهر ذات خویش.
عشق نه مالک است و نه مملوک.
زیرا عشق برای عشق کافی است.
وقتی که عاشق می شوید مگویید:” خداوند در قلب من است.” بلکه بگویید ” من در قلب خداوند جای دارم.”
و گمان مکنید که زمام عشق در دست شماست ‘ بلکه این عشق است که اگر شما را شایسته بیند حرکت شما را هدایت می کند.
عشق را هیچ آرزو نیست مگر آنکه به ذات خویش در رسد.
اما اگر شما عاشقید و آرزویی می جویید’
آرزو کنید که ذوب شوید و همچون جویباری باشید که با شتاب می رود و برای شب آواز می خواند.
آرزو کنید که رنج بیش از حد مهربان بودن را تجربه کنید.
آرزو کنید که زخم خورده ی فهم خود از عشق باشید و خون شما به رغبت و شادی بر خاک ریزد.
آرزو کنید سپیده دم بر خیزید و بالهای قلبتان را بگشایید
و سپاس گویید که یک روز دیگر از حیات عشق به شما عطا شده است.
آرزو کنید که هنگام ظهر بیارامید و به وجد و هیجان عشق بیاندیشید.
آرزو کنید که شب هنگام به دلی حق شناس و پر سپاس به خانه باز آیید.
و به خواب روید. با دعایی در دل برای معشوق و آوازی بر لب در ستایش او.

برگرفته از :: کتاب “پیامبر” اثر ارزنده ی جبران خلیل جبران





اسفند
۰۹

پسرک فقیر

در زمانهای قدیم پسرک فقیری در شهری زندگی می کرد که برای گذران زندگی و تامین مخارج تحصیلش دستفروشی می کرد. از این خانه به آن خانه می رفت تا شاید بتواند پولی بدست آورد. روزی متوجه شد که تنها یک سکه ۱۰ سنتی برایش باقیمانده است و این درحالی بود که شدیداً احساس گرسنگی می کرد. تصمیم گرفت از خانه ای مقداری غذا تقاضا کند. بطور اتفاقی درب خانه ای را زد. دختر جوان و زیبائی در را باز کرد. پسرک با دیدن چهره زیبای دختر خجالت زده و دستپاچه شد و بجای غذا، فقط یک لیوان آب درخواست کرد!
دختر که متوجه گرسنگی شدید پسرک شده بود بجای آب برایش یک لیوان بزرگ شیر آورد.
پسر با دقت و آهستگی شیر را سر کشید و پس از تشکر گفت : “چقدر باید به شما بپردازم؟ ” دختر پاسخ داد: “چیزی نباید بپردازی، مادرم به ما آموخته که نیکی ما به دیگران ازائی ندارد”پسرک گفت: “پس من از صمیم قلب از شما سپاسگذاری می کنم”
سالهای سال از این ماجرا گذشت تا اینکه آن دختر جوان که حالا برای خودش خانمی شده بود به شدت بیمار شد. پزشکان محلی از درمان بیماری او اظهار عجز نمودند و او را برای ادامه معالجات به شهر دیگری فرستادند تا در بیمارستانی مجهز، متخصصین بهتری نسبت به درمان او اقدام کنند.
دکتر هوارد کلی، جهت بررسی وضعیت بیمار و ارائه مشاوره فراخوانده شد. هنگامیکه متوجه شد بیمارش از چه شهری به آنجا آمده برق عجیبی در چشمانش درخشید. بلافاصله بلند شد و بسرعت بطرف اطاق بیمار حرکت کرد. لباس پزشکی اش را بر تن کرد و برای دیدن بیمارش وارد اطاق شد. در اولین نگاه او را شناخت.
سپس به اطاق مشاوره بازگشت تا هر چه زود تر برای نجات جان بیمارش اقدام کند.
از آن روز به بعد آن زن بیمار را مورد توجهات خاص خود قرار داد و سر انجام پس از یک تلاش طولانی علیه بیماری، پیروزی از آن دکتر کلی و تیم بزشکی بیمارستانش گردید.
آخرین روز بستری شدن زن جوان در بیمارستان بود. به درخواست دکتر صورتحساب پرداخت هزینه درمان زن جهت تائید نزد او برده شد. آن پزشک گوشه صورتحساب چند کلمه ای نوشت و آنرا درون پاکتی گذاشت و برای آن زن جوان ارسال نمود.
زن جوان از باز کردن پاکت و دیدن مبلغ صورتحساب واهمه داشت. مطمئن بود که باید تمام عمر را بدهکار باشد. سرانجام تصمیم گرفت و پاکت را باز کرد. چیزی توجه اش را جلب کرد. چند کلمه ای روی قبض نوشته شده بود. آهسته آنرا زیر لب خواند : “بهای این صورتحساب قبلاً با یک لیوان شیر پرداخت شده است” امضاء. دکتر هوارد کلی





اسفند
۰۸

الفباء زندگی

الف
اشتیاق برای رسیدن به نهایت آرزوها

ب
بخشش برای تجلی روح و صیقل جسم

پ
پویایی برای پیوستن به خروش حیات

ت
تدبیر برای دیدن افق فرداها

ث
ثبات برای ایستادن در برابر بازدارنده ها

ج
جسارت برای ادامه زیستن

چ
چاره اندیشی برای یافتن راهی در گرداب اشتباه

ح
حق شناسی برای تزکیه نفس

خ
خودداری برای تمرین استقامت

د
دور اندیشی برای تحول تاریخ

ذ
ذکر گویی برای اخلاص عمل

ر
رضایت مندی برای احساس شعف

ز
زیرکی برای مغتنم شمردن دم ها

ژ
ژرف بینی برای شکافتن عمق درد ها

س
سخاوت برای گشایش کارها

ش
شایستگی برای لبریز شدن در اوج

ص
صداقت برای بقای دوستی

ض
ضمانت برای پایبندی به عهد

ط
طاقت برای تحمل شکست

ظ
ظرافت برای دیدن حقیقت پوشیده در صدف

ع
عطوفت برای غنچه نشکفته باورها

غ
غیرت برای بقای انسانیت

ف
فداکاری برای قلب های دردمند

ق
قدر شناسی برای گفتن ناگفته های دل

ک
کرامت برای نگاهی از سر عشق

گ
گذشت برای پالایش احساس

ل
لیاقت برای تحقق امیدها

م
محبت برای نگاه معصوم یک کودک

ن
نکته بینی برای دیدن نادیده ها

و
واقع گرایی برای دستیابی به کنه هستی

ه
هدفمندی برای تبلور خواسته ها

ی
یک رنگی برای گریز از تجربه دردهای مشترک





اسفند
۰۷

قانون بازگشت

مردی از یکی از دره های پیرنه در فرانسه می گذشت ، که به چوپان پیری برخورد. غذایش را با او تقسیم کرد و مدت درازی درباره ی زندگی صحبت کردند . بعد صحبت به وجود خدا رسید .
مرد گفت : اگر به خدا اعتقاد داشته باشم باید قبول کنم که آزاد نیستم و مسوول هیچ کدام از اعمالم نیستم . زیرا مردم می گویند که او قادر مطلق است و اکنون و گذشته و آینده را می شناسد.
چوپان زیر آواز زد و پژواک آوازش دره را آکند . بعد ناگهان آوازش را قطع کرد و شروع کرد به ناسزا گفتن به همه چیز و همه کس . صدای فریادهای چوپان نیز در کوهها پیچید و به سوی آن دو بازگشت .
سپس چوپان گفت : زندگی همین دره است ، آن کوهها ، آگاهی پروردگارند ؛ و آوای انسان ، سرنوشت او . آزادیم آواز بخوانیم یا ناسزا بگوئیم ، اما هر کاری که می کنیم ، به درگاه او می رسد و به همان شکل به سوی ما باز می گردد .
“خداوند پژواک کردار ماست .”

از : پائولو کوئیلو





اسفند
۰۶

شــــــــــرط عــشــــق!! …

دختر جوانی چند روز قبل از عروسی آبله سختی گرفت و بستری شد.
نامزد وی به عیادتش رفت و در میان صحبتهایش از درد چشم خود نالید.
بیماری زن شدت گرفت و آبله تمام صورتش را پوشاند.
مرد جوان عصازنان به عیادت نامزدش میرفت و از درد چشم می نالید.
موعد عروسی فرا رسید.
زن نگران صورت خود که آبله آنرا از شکل انداخته بود و شوهر هم که کور شده بود.
مردم می گفتند چه خوب عروس نازیبا همان بهتر که شوهرش نابینا باشد.
۲۰ سال بعد از ازدواج زن از دنیا رفت، مرد عصایش را کنار گذاشت و چشمانش را گشود.
همه تعجب کردند. مرد گفت: “من کاری جز شرط عشق را به جا نیاوردم”





اسفند
۰۵

اصل موضوع را فراموش نکن ! …

مرد قوی هیکل ، در چوب بری استخدام شد و تصمیم گرفت خوب کار کند .
روز اول ۱۸ درخت برید، رئیسش به او تبریک گفت و او را به ادامه کار تشویق کرد.
روز بعد با انگیزه بیشتری کار کرد ، ولی ۱۵ درخت برید .
روز سوم بیشتر کار کرد ، اما فقط ۱۰ درخت برید . به نظرش آمد که ضعیف شده است . نزدیکش رفت و…
عذر خواست و گفت : نمی دانم چرا هر چه بیشتر تلاش می کنم ، درخت کمتری می برم !
رئیس پرسید : آخرین بار کی تبرت را تیز کردی ؟
او گفت : برای این کار وقت نداشتم . تمام مدت مشغول بریدن درختان بودم.!!





اسفند
۰۴

رعیت و عتیقه فروش !! …

عتیقه فروشی در روستایی به منزل رعیتی ساده وارد شد.
دید کاسه ای نفیس و قدیمی دارد که در گوشه ای افتاده و گربه در آن آب میخورد.
دید اگر قیمت کاسه را بپرسد رعیت ملتفت مطلب میشود و قیمت گرانی بر آن می نهد.
لذا گفت: عموجان چه گربه قشنگی داری آیا حاضری آن را به من بفروشی؟
رعیت گفت: … چند می خری؟
گفت: یک درهم.
رعیت گربه را گرفت و به دست عتیقه فروش داد و گفت: خیرش را ببینی.
عتیقه فروش پیش از خروج از خانه با خونسردی گفت: عموجان این گربه ممکن است در راه تشنه اش شود بهتر است کاسه آب را هم به من بفروشی.
رعیت گفت: قربان من به این وسیله تا به حال پنج گربه فروخته ام !
کاسه فروشی نیست !





اسفند
۰۳

بز ! ! !

روزگاری مرید ومرشدی خردمند در سفر بودند. در یکی از سفر هایشان در بیابانی گم شدند وتا آمدند راهی پیدا کنند شب فرا رسید. نا گهان از دور نوری دیدند وبا شتاب سمت آن رفتند. دیدند زنی در چادر محقری با چند فرزند خود زندگی می کند.آن ها آن شب را مهمان او شدند. واو نیز از شیر تنها بزی که داشت به آن ها داد تا گرسنگی راه بدر کنند.
روز بعد مرید و مرشد از زن تشکر کردند و به راه خود ادامه دادند. در مسیر، مرید همواره در فکرآن زن بود و این که چگونه فقط با یک بز زندگی می گذرانند و ای کاش قادر بودند به آن زن کمک می کردند،تا این که به مرشد خود قضیه را گفت.مرشد فرزانه پس از اندکی تامل پاسخ داد:”اگر واقعا می خواهی به آن ها کمک کنی برگرد و بزشان را بکش!”.
مرید ابتدا بسیار متعجب شد ولی از آن جا که به مرشد خود ایمان داشت چیزی نگفت وبرگشت و شبانه بز را در تاریکی کشت واز آن جا دور شد….
سال های سال گذشت و مرید همواره در این فکر بود که بر سر آن زن و بجه هایش چه آمد.
روزی از روزها مرید ومرشد قصه ما وارد شهری زیبا شدند که از نظر تجاری نگین آن منطقه بود.سراغ تاجر بزرگ شهر را گرفتند و مردم آن ها را به قصری در داخل شهر راهنمایی کردند.صاحب قصر زنی بود با لباس های بسیار مجلل و خدم و حشر فراوان که طبق عادتش به گرمی از مسافرین استقبال و پذیرایی کرد، و دستور داد به آن ها لباس جدید داده و اسباب راحتی و استراحت فراهم کنند. پس از استرا حت آن ها نزد زن رفتند تا از رازهای موفقیت وی جویا شوند. زن نیز چون آن ها را مرید و مرشدی فرزانه یافت، پذیرفت و شرح حال خود این گونه بیان نمود:
سال های بسیار پیش من شوهرم را از دست دادم و با چند فرزندم و تنها بزی که داشتیم زندگی سپری می کردیم. یک روز صبح دیدیم که بزمان مرده و دیگر هیچ نداریم. ابتدا بسیار اندوهگین شدیم ولی پس از مدتی مجبور شدیم برای گذران زندگی با فرزندانم هر کدام به کاری روی آوریم.ابتدا بسیار سخت بود ولی کم کم هر کدام از فرزندانم موفقیت هایی در کارشان کسب کردند.فرزند بزرگ ترم زمین زراعی مستعدی در آن نزدیکی یافت. فرزند دیگرم معدنی از فلزات گرانبها پیدا کرد ودیگری با قبایل اطراف شروع به داد و ستد نمود. پس از مدتی با آن ثروت شهری را بنا نهادیم و حال در کنار هم زندگی می کنیم.
مرید که پی به راز مسئله برده بود از خوشحالی اشک در چشمانش حلقه زده بود….
نتیجه:
هر یک از ما بزی داریم که اکتفا به آن مانع رشدمان است، و باید برای رسیدن به موفقیت و موقعیت بهتر آن را فدا کنیم.





اسفند
۰۲

آرزوهای ویــکتور هوگو برای شما! …

اول از همه برایت آرزومندم که عاشق شوی،
و اگر هستی، کسی هم به تو عشق بورزد،
و اگر اینگونه نیست، تنهائیت کوتاه باشد،
و پس از تنهائیت، نفرت از کسی نیابی.
آرزومندم که اینگونه پیش نیاید، اما اگر پیش آمد،
بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کنی.
برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی،
از جمله دوستان بد و ناپایدار،
برخی نادوست، و برخی دوستدار
که دست کم یکی در میانشان
بی تردید مورد اعتمادت باشد.
و چون زندگی بدین گونه است،
برایت آرزومندم که دشمن نیز داشته باشی،
نه کم و نه زیاد، درست به اندازه،
تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهد،
که دست کم یکی از آنها اعتراضش به حق باشد،
تا که زیاده به خودت غرّه نشوی.
و نیز آرزومندم مفیدِ فایده باشی
نه خیلی غیرضروری،
تا در لحظات سخت
وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است
همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سرِ پا نگهدارد.
همچنین، برایت آرزومندم صبور باشی
نه با کسانی که اشتباهات کوچک میکنند
چون این کارِ ساده ای است،
بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر میکنند
و با کاربردِ درست صبوری ات برای دیگران نمونه شوی.
و امیدوام اگر جوان که هستی
خیلی به تعجیل، رسیده نشوی
و اگر رسیده ای، به جوان نمائی اصرار نورزی
و اگر پیری، تسلیم ناامیدی نشوی
چرا که هر سنّی خوشی و ناخوشی خودش را دارد
و لازم است بگذاریم در ما جریان یابند.
امیدوارم حیوانی را نوازش کنی
به پرنده ای دانه بدهی، و به آواز یک سَهره گوش کنی
وقتی که آوای سحرگاهیش را سر می دهد.
چرا که به این طریق
احساس زیبائی خواهی یافت، به رایگان.
امیدوارم که دانه ای هم بر خاک بفشانی
هرچند خُرد بوده باشد
و با روئیدنش همراه شوی
تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجود دارد..
بعلاوه، آرزومندم پول داشته باشی
زیرا در عمل به آن نیازمندی
و برای اینکه سالی یک بار
پولت را جلو رویت بگذاری و بگوئی: این مالِ من است.
فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان اربابِ دیگری است!
و در پایان، اگر مرد باشی، آرزومندم زن خوبی داشته باشی
و اگر زنی، شوهر خوبی داشته باشی
که اگر فردا خسته باشید، یا پس فردا شادمان
باز هم از عشق حرف برانید تا از نو بیاغازید.
اگر همه ی اینها که گفتم فراهم شد
دیگر چیزی ندارم برایت آرزو کنم !





اسفند
۰۱

ایــــــــمــــــــان ! …

دو مرد در کنار دریاچه ای مشغول ماهیگیری بودند.
یکی از آنها ماهیگیر با تجربه و ماهری بود اما دیگری ماهیگیری نمیدانست.
هر بار که مرد با تجربه یک ماهی بزرگ می گرفت، آنرا در ظرف یخی که در کنار دستش بود می انداخت تا ماهی ها تازه بمانند ، اما دیگری به محض گرفتن یک ماهی بزرگ آنرا به دریا پرتاب می کرد.
ماهیگیر با تجربه از اینکه می دید آن مرد چگونه ماهی را از دست می دهد بسیار متعجب بود.
لذا پس از مدتی از او پرسید : چرا ماهی های به این بزرگی را به دریا پرت می کنی ؟
مرد جواب داد : آخر تابه من کوچک است !
گاهی ما نیز همانند همان مرد، شانس های بزرگ، شغل های بزرگ، رویاهای بزرگ و فرصت های بزرگی را که خداوند به ما ارزانی می دارد را قبول نمی کنیم.
چون ایمانمان کم است .
ما به یک مرد که تنها نیازش تهیه یک تابه بزرگتر بود می خندیم، اما نمی دانیم که تنها نیاز ما نیز، آنست که ایمانمان را افزایش دهیم .
خداوند هیچگاه چیزی را که شایسته آن نباشی به تو نمی دهد.
این بدان معناست که با اعتماد به نفس کامل از آنچه خداوند بر سر راهت قرار می دهد استفاده کنی.
هیچ چیز برای خدا غیر ممکن نیست .
به یاد داشته باش :
به خدایت نگو که چقدر مشکلاتت بزرگ است،
به مشکلاتت بگو که چقدر خدایت بزرگ است.