مرداد
۲۷

هرچه….

هرچه انسان تر باشیم زخم‌ها عمیق تر خواهند بود.

هرچه بیشتر دوست بداریم بیشتر غصه خواهیم داشت.

بیشتر فراق خواهیم کشید و تنهایی هایمان بیشتر خواهد شد.

شادی ها لحظه ای و گذرا هستند.

شاید خاطرات بعضی از آن‌ها تا ابد در یاد بماند.

اما رنج‌ها داستانش فرق می کند تا عمق وجود آدم رخنه می کند و ما هر روز با آن‌ها زندگی می کنیم.

انگار که این خاصیت انسان بودن است.

 

از کتاب: نامه به کودکی که هرگز زاده نشد

اثر: اوریانا فالاچی





مرداد
۲۵

دست کوتاه و دست دراز…

دن پائولو می گوید:
شنیده ام که در این کوه معدن هست.

بونیفاتسیو جواب می دهد:
خدا نکند که معدن باشد…

دن پائولو نمی فهمد که چرا ؟!

چوپان توضیح می دهد:
مادام که کوه فقیر است از آن ماست؛ اما همین که معلوم شد غنی است، دولت آن را تصاحب خواهد کرد. دولت یک دست دراز دارد و یک دست کوتاه. دست دراز به همه جا می رسد و برای گرفتن است و دست کوتاه برای دادن است و فقط به کسانی می رسد که خیلی نزدیکند…!

 

از کتاب: نان و شراب
اثر: اینیاتسیو سیلونه





مرداد
۰۱

سقف آزادی و قامت فکری…

سقف آزادی رابطه مستقیم با قامت فکری مردمان دارد.                         

در جامعه ای که قامت تفکر و همت مردم کوتاه باشد، سقف آزادی هم به همان نسبت کوتاه می شود.

وقتی سقف کوتاه باشد آدم های بزرگ سرشان آنقدر به سقف می خورد که حذف می شوند، آدم های کوتوله اما راحت جولان می دهند.

مردم عوام هم برای بقاء آنقدر سرشان را خم می کنند که کوتوله می شوند و سقف ها پائین و پائین تر می آید و مردم بیشتر و بیشتر قوز می کنند تا اینکه کمر خم می شود و دیگر نمی توانند قد راست کنند.

 

از کتاب: بیچارگان

اثر: فئودور داستایفسکی





تیر
۱۱

دو روز…

دو روز مهم در زندگی شما وجود دارد:

روزی که متولد می شوید و روزی که می فهمید چرا متولد شده اید…

 

 

مارک تواین





خرداد
۱۵

تمثیل غار افلاطونی

افلاطون نظریه شناخت شناسی خود را به وسیله تمثیل مشهور غار در کتاب هفتم جمهوری شرح بیشتر داده و روشن ساخته است. به اختصار این تمثیل را شرح خواهم داد.

افلاطون از ما می خواهد که یک غار زیر زمینی تصوّر کنیم که دهانه ای به طرف روشنایی دارد. در این غار آدمیانی زندگی می کنند که از زمان کودکی پاها و گردنهاشان طوری زنجیر شده است که پشت به دهانه غار و روی به دیوار درونی آن دارند و هرگز نور خورشید را ندیده اند. پشت سرشان، یعنی بین زندانیان و دهانه غار، بر یک بلندی آتشی هست و بین آنها و آتش راهی مرتفع و دیواری کوتاه، مانند پرده ای، وجود دارد. در سراسر این راه مرتفع آدمیانی که مجسّمه ها و پیکرهای حیوانات و چیزهای دیگر را با خود حمل می کنند می گذرند، به طوری که آنچه با خود حمل می کنند بالای آن دیوار کوتاه ظاهر می شود. زندانیان که رویشان به دیوار درونی غار است نمی توانند یکدیگر و چیزهای پشت سرشان را ببیند، امّا سایه های خود و سایه های این اشیاء را که روی دیوار غار افتاده است می بینند. آنها فقط سایه ها را می بینند. این زندانیان نماینده اکثریّت نوع بشرند، یعنی عامّه مردمی که زندگی خود را در حالت خیال و پندار (ایکونِس) می گذرانند و تنها انعکاسات صورت حقیقی را می شنوند. نظر آنها درباره عالَم بسیار ناقص است.





اردیبهشت
۰۴

اهل حقیقت

اهلِ حقیقت نزدِ من آن کس است که سر در صحراهایِ بی‌خدا می‌نهد و دلِ حرمت‌گزارِ خود را می‌شکند.
او در ریگزارِ زرد، تافته در تَفِ خورشید، چه بسا تشنه کام به جزایرِ پُرچشمه‌سار نیم‌نگاهی می‌افکند؛ آن‌جا که زندگان در زیرِ درختانِ سایه‌گُستر آرمیده‌اند.
اما تشنگی‌اش او را بر آن نمی‌دارد که در خیل این آسودگان درآید. زیرا هرجا که واحه‌ها باشند، بُت ها نیز هستند.
اراده‌یِ شیرانه خود را چنین می‌خواهد: گرسنه، شَرزه، تنها، بی‌خدا.
آزاد از نیکبختیِ بندگان، رها از خدایان و پرستش‌ها، بی‌ترس و ترسناک، سِتُرگ و تنها: چنین است اراده‌ اهلِ حقیقت.
 
 
فردریش نیچه




فروردین
۰۲

خانمها، آقایان، من خوبم!

ما مهربان نیستیم، ما مهرطلب هستیم.

ما جلوی آدمها تعریفشان را می کنیم ولی پشت سرشان همه جور حرف می زنیم!

ما وقتی به کسی می رسیم برای اینکه خودمان را خوب جلوه بدهیم همه چیز را تحمل می کنیم اما حاضر نمی شیم درد و رنجِ ایستادن پای حق خودمان و آنچه را که درست است بپذیریم!

برای همین دروغ می گوییم،

تعارف می کنیم،

سازش می کنیم،

پنهان می کنیم و غرق در فریب و تزویر و تظاهر و تعارف می شویم،

تا به همه بگوئیم:

خانمها، آقایان، من خوبم!

 

 

فرهنگ هلاکویی





اسفند
۲۴

پنج چیز…

پنج چیز است که پنج چیز از آن نزاید:
 
دلی که خانه غرور است کانون محبت نشود.
یاران دوران فرومایگی، نکو خویی ندانند و تنگ نظران ره به بزرگی نبرند.
حسودان بر جمال و کمال جز به چشم کین ننگرند و دروغگویان از کسی وفا و اعتماد نبینند.
 
 
یوهان ولفگانگ گوته




دی
۰۷

مسئول

تا وقتی به این فکر چسبیده اید که دلیل خوب زندگی نکردنتان، بیرون از وجودتان است، هیچ تغییر مثبتی در زندگیتان رخ نمی دهد. تا وقتی مسئولیت خود را به دوش دیگران بیاندازید که با شما بی انصافی می کنند، (یک شوهر لات، یک کارفرمای زیاده طلب، که از کارمندانش حمایت نمی کند، ژنهای ناجور، اجبارهای مقاومت ناپذیر) وضع شما همچنان در بن بست می ماند. تنها خود شما مسئول جنبه های قطعی موقعیت زندگی خود هستید و فقط خودتان قدرت تغییر دادن آن را دارید. حتی اگر با محدودیتهای بیرونی همه جانبه ای درگیرید، هنوز آزادی و حق انتخاب پذیرش برخوردهای مختلف، نسبت به این محدودیتها را دارید.

 

اروین دیوید یالوم





آذر
۱۹

برنده تنهاست

 
پائلو کوئیلو




مرداد
۰۲

آرزو کنید

آرزو کنید که ذوب شوید و همچون جویباری باشید که با شتاب می رود و برای شب آواز می خواند.

آرزو کنید که رنج بیش از حد مهربان بودن را تجربه کنید.

آرزو کنید که زخم خورده فهم خود از عشق باشید و خون شما به رغبت و شادی بر خاک ریزد.

آرزو کنید سپیده دم برخیزید و بالهای قلبتان را بگشائید و سپاس گوئید که یک روز دیگر از حیات عشق به شما عطا شده است.

آرزو کنید که هنگام ظهر بیارآمید و به وجد و هیجان عشق بیاندیشید.

آرزو کنید که شب هنگام با دلی حق شناس و پرسپاس به خانه بازآئید و به خواب روید، با دعایی در دل برای معشوق و آوازی بر لب در ستایش او.

 

جبران خلیل جبران





خرداد
۰۵

زنان ایران

ما همان دخترانی هستیم که به بر پشتی موهای پشت لبمان بالیدیم و مهر ” نجابت ” و ” عفت ” خوردیم.
همان دخترانی که برای ابروهای نامرتب و اصلاح نشده مان ” محبوب ” و ” معصوم ” شناخته شدیم و انضباط بیست گرفتیم…
ما دختران جوجه اردک زشتیم، که تا شب عروسی برای زیبا شدن صبر کردیم…
ما همان دخترانی هستیم که همیشه برای “مردانه حرف زدن” ، “مردانه راه رفتن” و ” مردانه کار کردنمان” آفرین گرفتیم و با این همه مردانگی از آتش جهنم گریختیم…
آتش…یادش بخیر!
چه شبها که از ترس آویزان شدن از یک تار موی شعله ور در جهنم، خواب بر کودکیهایمان حرام شد!
چه روزهایی که از ترس ماشین های کمیته، نفس زن بودن در گلویمان حبس شد و کوچه های بلوغ را تند تند دویدیم…
ما نسل ترسیم، زاده ی ترسیم، هم خواب ترسیم !
ترس… تعریف تمام آنچه بود که از زن بودنمان می دانستیم و آتش… پاسخ تمام سوالهایی که جراُت نکردیم بپرسیم !
چقدر آرزو داشتیم پسر باشیم تا ما هم با دوچرخه به مدرسه برویم، تا ما هم کلاه سرمان کنیم، تا حق داشته باشیم بخندیم، تا حق داشته باشیم بخندیم با صدای بلند، بدویم و بازی کنیم بی آنکه مانتوی بلندمان در دست و پایمان بپیچد و زمین بخوریم، تا حق داشته باشیم کفش سفید بپوشیم لباس های رنگی به تن کنیم تا حق داشته باشیم کودکی کنیم…
ما بزرگ شدیم… خیلی زود بزرگ شدیم… زود تر از آنکه وقتش باشد… سرهای زنانگیمان در قوز پشتمان پنهان…
ترس، گناه، آتش، ابلیس…
چقدر زن بودن پرمعنا بود برایمان !
هر چه زنانگی ما زشت تر، مردانگی مردها جذاب تر…
زن معنای نبایدها و ناممکن ها و ناهنجارها و مرد معنای بایدها و ممکن ها و هنجارها !
ما دختران زنانگی های ممنوعه ایم…
ما وزن حجاب را خوب می فهمیم…
ما کف زدن های دو انگشتی را خوب یادمان هست و جشن تکلفهایی که همیشه روی دوشمان سنگینی می کرد…
اسطوره زندگی ما اوشین سانسور شده زحمتکش بود و هانیکویی که با چتری های روی پیشانی اش، همیشه از پدرش کوجیرو می ترسید !
ما بزرگ شدیم، جنگ تمام شد…
پدر هایی که زنده ماندند به جنگ با زندگی رفتند و مادرها از پدرها هم مرد تر شدند…
کم کم گوگوش و هایده از ویدِیوهای ممنوعه بیرون آمدند و ما هنوز منتظر بودیم صاعقه ای بزند و خشکشان کند !
اما خیلی زود فهمیدیم صاعقه، زنانگی ما رو خشک کرده !
وقتی روی تخت عروسی نشستیم در حالی که هنوز گمان می کردیم فقط باید غذاهای خوشمزه بپزیم و خانه تمیز کنیم و از کودکانی که “خدا !” در شکممان بار می زند نگهداری کنیم…
وقتی از شوهرمان وحشت کردیم و خجالت کشیدیم از تمام آنچه به زن بودنمان معنا می داد…
وقتی تمام آن ترسها، نبایدها و ناهنجاریها را با خود به رختخواب بردیم صاعقه خشکمان کرد!!!
ما زنهایی بودیم مرد و مردهایی که زن …
به ما فقط آموختند که چگونه شکم مردانمان را سیر کنیم، کسی نگفت چشمانشان هم گرسنه است و شهوتشان تشنه…
ما باختیم …
روزهای عشق بازیمان را باختیم…
طراوت جوانیمان را باختیم…
ما نسل زنان خسته ایم…
خسته از تکلیف هایی که بر دوشمان سنگینی می کند…
خسته از محارمی که هرگز محرم رازهای دلمان نشدند…
خسته از نامحرمانی که بارها بخاطرشان از پدرها و برادرهایمان کتک خوردیم…
خسته از ترس هایی که با ما زاده شدند، در ما ریشه دواندند، در باورهایمان جوانه زدند و آنقدر شاخ و برگ گرفتند که سایه شان تمام زنانگی مان را پوشاند !
ما خسته ایم و با تمام خستگیمان حالا در آستانه سی سالگی و چهل به دنبال شعله خاموش زنانگی هایی می گردیم…
شعله ای که کم آوردیمشان…
و حال، دماغ عمل می کنیم…
ایمپلنت می کاریم…
پروتز می کنم…
کلاس رقص می رویم تا با داف های توی خیابان و خواننده های ماهواره ای رقابت کنیم، تا شوهرمان را نگیرند، از ما با سلاح زنانگی…
سلاح زنانگی هایی که کم آوردیمشان و هنوز گیجیم که چطور هم آشپز خوبی باشیم،
هم خانه دار خوبی،
هم مادر نمونه،
هم کمک خرج زندگی برای چرخ زندگی ای که مردمان به تنهایی نمی تواند بچرخاند،
هم به جامعه خدمت کنیم،
هم فرزند تربیت کنیم،
هم زیبا و خوش اندام و شاداب باشیم تا مردانمان را سیراب کیم از زنانگی مان و ما هنوز لبخند می زنیم…
نجیب می مانیم…
به مردمان وفا می کنیم…
مادر می شویم برای فرزندمان مادری می کنیم…
خانه مان را گرم و پر مهر می کنیم،
و برای زناشوییمان سنگ تمام می گذاریم…
درس می خوانیم، کار می کنیم، به جامعه خدمت می کنیم…
خرجی می آوریم…
صبوری می کنیم…
برای سختی ها سینه سپر می کنیم…
ظلم ها و تبعیض ها را طاقت می آوریم…
در راهروهای دادگاه دنبال حق های نداشته مان می دویم !
و با این همه فقط…
گاهی در تنهاییمان اشک می ریزیم…
گاهی پای سجاده مان به خدا شکایت می کنیم…
گاهی گوشه ای می خزیم و بغض هایمان را می تکانیم…
گاهی می خندیم به عکس های ۶ سالگی مان با مقنعه چانه دار توی مهد کودک !
گاهی افسوس می خوریم برای زنانگی هایی که سنگسار شدند…
و هنوز زن می مانیم و به زن بودنمان می بالیم…

” زنان ایران خسته تاریخند”

هما وثوق





اردیبهشت
۲۹

درسی از سهراب

سخت آشفته و غمگین بودم به خودم می گفتم:
بچه ها تنبل و بد اخلاقند دست کم می گیرند درس ومشق خود را…
باید امروز یکی را بزنم، اخم کنم و نخندم اصلا تا بترسند از من و حسابی ببرند…
خط کشی آوردم، در هوا چرخاندم…
چشم ها در پی چوب، هر طرف می غلطید مشق ها را بگذارید جلو، زود، معطل نکنید!
اولی کامل بود، دومی بد خط بود بر سرش داد زدم… سومی می لرزید… خوب، گیر آوردم!
صید در دام افتاد و به چنگ آمد زود…
دفتر مشق حسن گم شده بود این طرف، آنطرف، نیمکتش را می گشت تو کجایی بچه؟
بله آقا، اینجا
همچنان می لرزید… پاک تنبل شده ای بچه بد !
به خدا دفتر من گم شده آقا، همه شاهد هستند. ما نوشتیم آقا !
بازکن دستت را…
خط کشم بالا رفت، خواستم بر کف دستش بزنم او تقلا می کرد چون نگاهش کردم ناله سختی کرد…
گوشه ی صورت او قرمز شد هق هقی کرد و سپس ساکت شد… همچنان می گریید…
مثل شخصی آرام، بی خروش و ناله ناگهان حمدالله، در کنارم خم شد زیر یک میز، کنار دیوار، دفتری پیدا کرد…
گفت: آقا ایناهاش !
دفتر مشق حسن چون نگاهش کردم، عالی و خوش خط بود غرق در شرم و خجالت گشتم !
جای آن چوب ستم، بر دلم آتش زده بود.
سرخی گونه او، به کبودی گروید…
صبح فردا دیدم که حسن با پدرش و یکی مرد دگر سوی من می آیند…
خجل و دل نگران، منتظر ماندم من تا که حرفی بزنند شکوه ای یا گله ای، یا که دعوا شاید. سخت در اندیشه ی آنان بودم.
پدرش بعدِ سلام، گفت: لطفی بکنید و حسن را بسپارید به ما !
گفتمش، چی شده آقا رحمان؟
گفت: این خنگ خدا وقتی از مدرسه برمی گشته به زمین افتاده بچه ی سر به هوا یا که دعوا کرده قصه ای ساخته است ! زیر ابرو و کنار چشمش، متورم شده است درد سختی دارد، می بریمش دکتر با اجازه آقا….
چشمم افتاد به چشم کودک… غرق اندوه و تاثر گشتم !
منِ شرمنده معلم بودم لیک آن کودک خرد و کوچک این چنین درس بزرگی می داد بی کتاب و دفتر…
من چه کوچک بودم او چه اندازه بزرگ …
به پدر نیز نگفت آنچه من از سر خشم، به سرش آوردم !
عیب کار ازخود من بود و نمی دانستم من از آن روز معلم شده ام…
او به من یاد بداد درس زیبایی را…
که به هنگامه ی خشم نه به دل تصمیمی،
نه به لب دستوری،
نه کنم تنبیهی،
یا چرا اصلا من عصبانی باشم ؟
با محبت شاید، گرهی بگشایم،
با خشونت هرگز… با خشونت هرگز… با خشونت هرگز…

“سهراب سپهری”





اردیبهشت
۲۴

توقع

ﺍﺯ ﻫﺮ کسی،
ﺑﻪ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﺧﻮﺩﺵ ﺗﻮﻗﻊ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺵ.
ﺍﺯ ﻋﻘﺮﺏ ﺗﻮﻗﻊ ﻣﺎﭺ ﻭ ﺑﻮﺳﻪ ﻭ ﺑﻐﻞ ﻧﺪﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺵ‌‌‌‌‌ !
ﺍﻻﻍ ﮐﺎﺭﺵ ﺟﻔﺘﮏ ﺍﻧﺪﺍﺧﺘﻦ ﺍﺳﺖ،
ﺳﮓ ﻫﻢ ﮔﺎﻫﯽ ﮔﺎﺯ ﻣﯽ ﮔﯿﺮﺩ،
ﮔﺎﻫﯽ ﺩﻣﯽ ﺗﮑﺎﻥ ﻣﯽ ﺩﻫﺪ…
ﮔﺮﺑﻪ ﻫﻢ ﺗﮑﻠﯿﻔﺶ ﺭﻭﺷﻦ ﺍﺳﺖ…!
ﺣﺎﻻ تو هی ﺑﯿﺎ ﺩﺳﺘﺖ ﺭﺍ ﺗﺎ ﻣﭻ ﺑﮑﻦ ﺗﻮﯼ ﮐﻮﺯﻩ ﻋﺴﻞ،
ﺑﮕﺬﺍﺭ ﺩﻫﻦ ﺁﺩﻡ ﻧﺎﻧﺠﯿﺐ…
ﺭﺍﺳﺖ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﺪ،
ﺗﻮﻗﻌﺖ ﺭﺍ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺁﺩﻣﻬﺎ ﮐﻢ ﮐﻨﯽ،
ﻏﺼﻪ ﻫﺎﯾﺖ ﻫﻢ ﮐﻢ ﻣﯽ ﺷﻮﻧﺪ…
ﺭﺍﺣﺘﺘﺮ ﻫﻢ ﺯﻧﺪﮔﯽ می کنی.

سیمین بهبهانی





اردیبهشت
۲۰

نرم و خشک

هیچ چیز در این جهان چون آب، نرم و انعطاف پذیر نیست و برای حل کردن آنچه سخت است باز چاره ساز آب است.
نرمی بر سختی غلبه می کند و لطافت بر خشونت.
همه این را می دانند ولی کمتر کسی به آن عمل می کند.
انسان، نرم و لطیف زاده می شود و به هنگام مرگ خشک و سخت می شود.
گیاهان هنگامی که سر از خاک بیرون می آورند نرم و انعطاف پذیرند،
و به هنگام مرگ خشک و شکننده.
پس هر که سخت و خشک است، مرگش نزدیک شده،
و هر که نرم و انعطاف پذیر، سرشار از زندگی است.

آرام زندگی کنید!
هرگز با طبیعت‌ و همنوعان خود ستیزه مکنید،
قضاوت درمورد دیگران را به تاخیر بیندازید و گزند را با مهربانی تلافی کنید.

برگرفته از کتاب : «تائو ت ِ چنگ»
نوشته: لائوتسه





اردیبهشت
۱۷

یک با یک برابر نیست … !

معلم پای تخته نوشت یک با یک برابر است….
یکی از دانش آموز ها بلند شد و گفت:
آقا اجازه یک با یک برابر نیست…
معلم که بهش بر خورده بود گفت:
بیا پای تخته ثابت کن یک با یک برابر نیست… اگه ثابت نکنی پیش بچه ها به فلک میبندمت….
دانش آموز با پای لرزون رفت پای تخته و گفت:
آقا من هشت سالمه علی هم هشت سالشه…. شب وقتی پدر علی میاد خونه با علی بازی میکنه اما پدر من شبها هر شب من و کتک میزنه….
چرا علی بعد از اینکه از مدرسه میره خونه میره تو کوچه بازی میکنه اما من بعد از مدرسه باید برم ترازومو بر دارم برم رو پل کار کنم….
محسن مثل من ۸سالشه چرا از خونه محسن همیشه بوی برنج میاد اما ما همیشه شب ها گرسنه میخوابیم….
شایان مثل من ۸سالشه چرا اون هر ۳ماه یک بار کفش میخره و اما من ۳سال یه کفش و میپوشم…
حمید مثل من ۸سالشه چرا همیشه بعد از مدرسه با مادرش میرن پارک اما من باید برم پاهای مادر مریضم و ماساژ بدم و…
معلم اشکهاش و پاک کردو رفت پای تخته و تخته رو پاک کرد و نوشت…
یک با یک برابر نیست.

خسرو گلسرخی





اردیبهشت
۱۶

جواب

ابولحسن خرقانی گفت: جواب ۴ نفر مرا سخت تکان داد !

اول: مرد فاسدی از کنارم گذشت و من گوشه لباسم را جمع کردم تا به او نخورد !
او گفت: ای شیخ ! خدا می داند که فردا حال ما چه خواهد شد !

دوم: مستی دیدم که افتان و خیزان در جاده های گل آلود می رفت. به او گفتم: قدم ثابت بردار تا نلغزی !
گفت: من بلغزم باکی نیست… بهوش باش تو نلغزی شیخ ! که جماعتی از پی تو خواهند لغزید !

سوم: کودکی دیدم که چراغی در دست داشت. گفتم: این روشنایی را از کجا آورده ای ؟!
کودک چراغ را فوت کرد و آنرا خاموش ساخت و گفت: تو که شیخ شهری بگو که این روشنایی کجا رفت ؟

چهارم: زنی بسیار زیبا که در حال خشم از شوهرش شکایت می کرد ! گفتم: اول رویت را بپوشان بعد با من حرف بزن !
گفت : من که غرق خواهش دنیا هستم ! چنان از خود بی خود شده ام که از خود خبرم نیست ! تو چگونه غرق محبت خالقی که از نگاهی بیم داری ! ! !

تذکره اولیاء





اردیبهشت
۱۴

گره

بافتن را از یک فامیل خیلی دور یاد گرفتم که نه اسمش خاطرم است نه قیافه اش…
اما حرفش هیچوقت از یادم نمی رود می گفت:
زندگی مثل یک کلاف کامواست…
از دستت که در برود می شود کلاف سردر گم !
بعد باید صبوری کنی گره را به وقتش با حوصله وا کنی.
زیاد که کلنجار بروی گره بزرگتر می شود،
کورتر می شود،
یک جایی دیگر کاری نمی شود کرد !
باید سر و ته کلاف را برید،
یک گره ی ظریف کوچک زد،
بعد آن گره را توی بافتنی یک جوری قایم کرد،
محو کرد،
یک جوری که معلوم نشود !
یادت باشد….
گره های توی کلاف همان دلخوری های کوچک و بزرگند،
همان کینه های چند ساله باید یک جایی تمامش کرد سر و تهش را برید…

دلنوشته ای از مهربانو: سیمین بهبهانی





اردیبهشت
۰۹

خوشحالم ….

ﺯﻧﯽ ﻋﺎﺩﺕ ﺩﺍﺷﺖ هر شب قبل از خواب، ﺑﺎﺑﺖ ﭼﯿﺰﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ دارد خوشحالیهایش را بنویسد…
یکی ﺍﺯ شبها ﺍﯾﻨﮕﻮﻧﻪ ﻧﻮﺷﺖ:
ﺧوشحالم :ﻛﻪ ﺗﻤﺎﻡ ﺷﺐ ﺻﺪﺍﯼ ﺧﺮﺧﺮ ﺷﻮﻫﺮﻡ ﺭﺍ ﻣﯽﺷﻨﻮﻡ، ﺍﯾﻦ ﯾﻌﻨﯽ ﺍﻭ ﺯﻧﺪﻩ ﺍﺳﺖ! و در کنار من…
ﺧوشحالم: ﻛﻪ ﺩﺧﺘﺮﻢ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺍﺯ ﺷﺴﺘﻦ ﻇﺮﻓﻬﺎ شکایت می کند ﺍﯾﻦ ﯾﻌﻨﯽ ﺍﻭ ﺩﺭ ﺧﺎﻧﻪ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺩﺭ ﺧﯿﺎﺑﺎﻧﻬﺎ ﭘﺮﺳﻪ نمی زند !
ﺧوشحالم: ﻛﻪ ﻣﺎﻟﯿﺎﺕ ﻣﯽﭘﺮﺩﺍﺯﻡ، ﺍﯾﻦ ﯾﻌﻨﯽ ﺷﻐﻞ ﻭ ﺩﺭ ﺁﻣﺪﯼ ﺩﺍﺭﻡ ﻭ ﺑﯿﻜﺎﺭ ﻧﯿﺴﺘﻢ!
ﺧوشحالم: که ﻟﺒﺎﺳﻬﺎﯾﻢ ﻛﻤﯽ ﺑﺮﺍﯾﻢ ﺗﻨﮓ ﺷﺪﻩ ﺍﻧﺪ، ﺍﯾﻦ ﯾﻌﻨﯽ ﻏﺬﺍﯼ ﻛﺎﻓﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﺧﻮﺭﺩﻥ ﺩﺍﺭﻡ!
ﺧوشحالم: ﻛﻪ ﺩﺭ ﭘﺎﯾﺎﻥ ﺭﻭﺯ ﺍﺯ ﺧﺴﺘﮕﯽ ﺍﺯ ﭘﺎ ﻣﯽﺍﻓﺘﻢ، ﺍﯾﻦ ﯾﻌﻨﯽ ﺗﻮﺍﻥ ﺳﺨﺖ ﻛﺎﺭ ﻛﺮﺩﻥ ﺭﺍ ﺩﺍﺭﻡ!
خوشحالم: ﻛﻪ ﺑﺎﯾﺪ ﺯﻣﯿﻦ ﺭﺍ ﺑﺸﻮﯾﻢ ﻭ ﭘﻨﺠﺮﻩﻫﺎ ﺭﺍ ﺗﻤﯿﺰ ﻛﻨﻢ، ﺍﯾﻦ ﯾﻌﻨﯽ ﻣﻦ خاﻧﻪ ﺍﯼ ﺩﺍﺭﻡ!
ﺧوشحالم: ﻛﻪ ﮔﺎﻫﯽ ﺍﻭﻗﺎﺕ ﺑﯿﻤﺎﺭ می شوم، ﺍﯾﻦ ﯾﻌﻨﯽ ﺑﻪ ﯾﺎﺩ ﺁﻭﺭﻡ ﻛﻪ ﺍﮐﺜﺮ ﺍﻭﻗﺎﺕ ﺳﺎﻟﻢ ﻫﺴﺘم!
ﺧوشحالم :که ﺧﺮﯾﺪ ﻫﺪﺍﯾﺎﯼ ﺳﺎﻝ، ﺟﯿﺒﻢ ﺭﺍ ﺧﺎﻟﯽ می کند، ﺍﯾﻦ ﯾﻌﻨﯽ ﻋﺰﯾﺰﺍﻧﯽ ﺩﺍﺭﻡ ﻛﻪ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﻢ ﺑﺮﺍﯾﺸﺎﻥ ﻫﺪﯾﻪ ﺑﺨﺮﻡ!
ﺧوشحالم: که ﻫﺮ ﺭﻭﺯ ﺻﺒﺢ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﺎ ﺯﻧﮓ ﺳﺎﻋﺖ ﺑﯿﺪﺍﺭ ﺷﻮﻡ، ﺍﯾﻦ ﯾﻌﻨﯽ ﻣﻦ ﻫﻨﻮﺯ ﺯﻧﺪﻩ ﺍﻡ ..

توضیح: این زن سعیده قدس بنیانگزار موسسه خیره محک (حمایت از کودکان سرطانی ) و جزء ۱۰ زن برتر جهان در سال ۲۰۱۳ می باشد.





اردیبهشت
۰۶

هبوط

فهمیده ام که معمولی بودن شجاعت می خواهد.
آدم اگر یاد بگیرد معمولی باشد،
نه نقاشی را می گذارد کنار،
نه دماغش را اگر معمولی است عمل می کند،
نه غصه می خورد که ماشینش معمولی است،
نه حق غذا خوردن در یک سری از رستوران های معمولی را از خودش می گیرد،
نه حق لبخند زدن به یک سری آدمها را،
نه حق پوشیدن یک سری لباس ها را. ..
حقیقت این است که “ترین” ها همیشه در هراس زندگی می کنند.
هراس از هبوط (سقوط) در لایه ی آدم های “معمولی”
و این هراس می تواند حتی لذت زندگی،
نوشتن، درس خواندن، نقاشی کشیدن، ساز زدن، خوردن، نوشیدن و پوشیدن را،
از دماغشان دربیاورد.
تصمیم گرفته ام خودِ معمولی ام را پرورش دهم.
نمی خواهم دیگر آدم ها مرا فقط با “ترین”هایم به رسمیت بشناسند.
از حالا خودِ معمولی ام را به معرض نمایش می گذارم،
و به خود معمولی ا م عشق می ورزم،
و به آدم ها هم اجازه دهم به منِ معمولی عشق بورزند.

تهمینه میلانی





اردیبهشت
۰۱

همیشه انسان

ﮐﻨﻔﻮﺳﯿﻮﺱ ﺑﺎ ﺷﺎﮔﺮﺩﺍﻧﺶ ﺩﺭ ﺳﻔﺮ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺷﻨﯿﺪ ﺩﺭ ﺩﻫﯽ، ﭘﺴﺮ ﺑﭽﻪ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﺑﺎﻫﻮﺷﯽ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ.
ﮐﻨﻔﻮﺳﯿﻮﺱ ﺑﻪ ﺁﻥ ﺩﻩ ﺭﻓﺖ ﺗﺎ ﺑﺎ ﺍﻭ ﺻﺤﺒﺖ ﮐﻨﺪ.
ﭘﺴﺮﮎ ﻣﺸﻐﻮﻝ ﺑﺎﺯﯼ ﺑﻮﺩ. ﮐﻨﻔﻮﺳﯿﻮﺱ ﭘﺮﺳﯿﺪ:
ﭼﻪ ﻃﻮﺭ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﯽ ﮐﻤﮑﻢ ﮐﻨﯽ ﺗﺎ ﻧﺎﺑﺮﺍﺑﺮﯼ ﻫﺎ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺑﯿﻦ ﺑﺒﺮﻡ ؟
ﮐﻮﺩﮎ ﭘﺮﺳﯿﺪ: ﭼﺮﺍ ﻧﺎﺑﺮﺍﺑﺮﯼ ﻫﺎ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺑﯿﻦ ﺑﺒﺮﯾﻢ ! ؟
ﺍﮔﺮ ﮐﻮﻩ ﻫﺎ ﺭﺍ ﺻﺎﻑ ﮐﻨﯿﻢ، ﭘﺮﻧﺪﮔﺎﻥ ﺩﯾﮕﺮ ﭘﻨﺎﻫﮕﺎﻫﯽ ﻧﺪﺍﺭﻧﺪ !
ﺍﮔﺮ ﺍﻋﻤﺎﻕ ﺭﻭﺩﺧﺎﻧﻪ ﻫﺎ ﻭ ﺩﺭﯾﺎﻫﺎ ﺭﺍ ﭘﺮ ﮐﻨﯿﻢ، ﺗﻤﺎﻡ ﻣﺎﻫﯽ ﻫﺎ ﻣﯽ ﻣﯿﺮﻧﺪ !
ﺍﮔﺮ ﮐﺪﺧﺪﺍ ﻫﻤﺎﻥ ﺍﺧﺘﯿﺎﺭﺍﺕ ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ ﺭﺍ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﺪ، ﻫﯿﭻ ﮐﺲ ﺑﻪ ﺣﺮﻓﺶ ﺗﻮﺟﻪ ﻧﻤﯽ ﮐﻨﺪ !
ﺩﻧﯿﺎ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﺑﺰﺭﮒ ﺍﺳﺖ، ﺑﻬﺘﺮ ﺍﺳﺖ ﺑﺎ ﺗﻔﺎﻭﺕ ﻫﺎﯾﺶ ﺑﻪ ﺣﺎﻝ ﺧﻮﺩﺵ ﺑﮕﺬﺍﺭﯾﻢ.
ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﺩﻧﯿﺎ …
ﮔﺎﻫﯽ ﺑﺮﻭ …
ﮔﺎﻫﯽ ﺑﻤﺎﻥ .
ﮔﺎﻫﯽ ﺑﺨﻨﺪ …
ﮔﺎﻫﯽ ﮔﺮﯾﻪ ﮐﻦ .
ﮔﺎﻫﯽ ﺣﺮﻑ ﺑﺰﻥ …
ﮔﺎﻫﯽ ﻓﺮﯾﺎﺩ ﺑﺰﻥ.
ﮔﺎﻫﯽ ﻗﺪﻡ ﺑﺰﻥ …
ﮔﺎﻫﯽ ﺳﮑﻮﺕ ﮐﻦ.
ﮔﺎﻫﯽ ﺭﻫﺎ ﺷﻮ …
ﮔﺎﻫﯽ ﺑﺒﺨﺶ.
ﮔﺎﻫﯽ ﯾﺎﺩ ﺑﮕﯿﺮ …
ﮔﺎﻫﯽ ﺳﻔﺮ ﮐﻦ.
ﮔﺎﻫﯽ ﺍﻋﺘﻤﺎﺩ ﮐﻦ …
ﮔﺎﻫﯽ ﺑﺎﺯﯼ ﮐﻦ.
ﮔﺎﻫﯽ ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ ﮐﻦ …
ﮔﺎﻫﯽ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﻦ.
ﮔﺎﻫﯽ ﺑﺎﻭﺭ ﮐﻦ.
ﮔﺎﻫﯽ ﺑﺰﺭﮒ ﺑﺎﺵ …
ﮔﺎﻫﯽ ﮐﻮﭼﮏ ﺑﺎﺵ.
ﮔﺎﻫﯽ ﭼﺘﺮ ﺑﺎﺵ …
ﮔﺎﻫﯽ ﺑﺎﺭﺍﻥ ﺑﺎﺵ.
ﮔﺎﻫﯽ ﺩﺭﯾﺎ …
ﮔﺎﻫﯽ ﺑﺮﮐﻪ .
ﮔﺎﻫﯽ ﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰ …
ﮔﺎﻫﯽ ﻫﯿﭻ ﭼﯿﺰ.
ﻭﻟﯽ،
ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﺑﻤﺎﻥ …





فروردین
۳۰

دین

متنى از “لئوناردو باف” پژوهشگر دینى معروف برزیلى:

در میزگردى که درباره «دین و آزادى» برپا شده بود از دالایى‌لاما، با کنجکاوى و البته کمى بدجنسى پرسیدم:
عالیجناب، بهترین دین کدام است؟
فکر کردم که او لابد خواهد گفت: «بودایى» یا «ادیان شرقى که خیلى قدیمى‌تر از مسیحیت هستند. »
دالایى‌لاما کمى درنگ کرد، لبخندى زد و به چشمان من خیره شد و آنگاه گفت:
بهترین دین، آن است که از شما آدم بهترى بسازد.
من که از چنین پاسخ خردمندانه‌اى شرمنده شده بودم، پرسیدم:
آنچه مرا انسان بهترى مى‌سازد چیست ؟
پاسخ داد:
هر چیز که شما را دل ‌رحم‌تر، فهمیده‌تر، مستقل‌تر، بى‌طرف‌تر، بامحبت‌تر، انسان دوست‌تر، با مسئولیت‌تر و اخلاقى‌تر سازد، دینى که این کار را براى شما بکند، بهترین دین است.
من لحظه‌اى ساکت ماندم و به حرف‌هاى خردمندانه او اندیشیدم. به نظر من پیامى که در پشت حرف‌هاى او قرار دارد چنین است:
دوست من! اینکه تو به دینى اعتقاد دارى یا نه، اهمیت ندارد، آنچه اهمیت دارد، رفتار تو در خانه، در خانواده، در محل کار، در جامعه و … در کلّ جهان است.
به یاد داشته باش، عالم هستى بازتاب اعمال و افکار ماست.





فروردین
۲۹

آدمیزاد

ﺣﮑﺎﯾﺖ ﻋﺠﯿﺒﯽ ﺳﺖ…
ﻣﯿﮕﻦ ﺍﮔﻪ ﯾﻪ ﮔﺮﮒ ﺧﻮﺍﺳﺖ ﺑﻬﺖ ﺣﻤﻠﻪ ﮐﻨﻪ، ﺳﺮﯾﻊ ﻋﺮﯾﺎﻥ ﺷﻮ !
ﺍﻭﻧﻮﻗﺖ، ﻓﻘﻂ ﻣﯿﺎﺩ ﺗﻨﺖ ﺭﻭ ﺑﻮ می کشه
ﻭ ﺭﺍﻫﺸﻮ می کشه ﻭ می ره،
ﻭ ﺗﺎ ﺁﺧﺮ ﻋﻤﺮﺵ بوﯼ ﺗﻨﺖ ﺭﻭ ﺍﺯ ﯾﺎﺩ ﻧﻤﯽ ﺑﺮﻩ،
ﻭ ﺍﮔﻪ ﺑﺎﺯ ﻫﻢ ﺗﻮﺭﻭ ﺑﺒﯿﻨﻪ، ﺍﺯ ﺑﻮﯼ ﺗﻨﺖ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺑﻪ ﯾﺎﺩ ﻣﯿﺎﺭﻩ،
ﻭ ﺑﻬﺖ ﺣﻤﻠﻪ نمی کنه…!!!
ﺍﻣﺎ؛
ﺍﻣﺎﻥ ﺍﺯ ﺁﺩﻣﯿﺰﺍﺩ…
ﻋﺮﯾﺎﻥ ﻧﺸﺪﻩ،
ﺗﻮﺭﺍ ﭼﻨﺎﻥ ﻣﯽ ﺩﺭﺩ،
ﮐﻪ ﺗﺎ ﺁﺧﺮ ﻋﻤﺮﺕ ﻓﺮﺍﻣﻮﺷﺖ ﻧﺸﻮﺩ…

“ﻓﺮﻭﻍ ﻓﺮﺧﺰﺍﺩ”





فروردین
۲۶

بودن

اگر در زندگی از بالا به هر چیزی بنگری تنها سر انسانها را خواهی دید.
در زندگی همیشه به انسانها از مصافتی یکسان بنگر;
در آن زمان خواهی توانست هم چهره انسانها، هم قلبشان را ببینی…
تماشای زندگی از بلندی ها اهمیتی ندارد،
مهم در اوج بلندی نگاه برابر به انسانهاست…
در زندگی می توانی به هر غالبیتی دست یابی،
ولی ارجحیت زندگی انسان بودن توست…
یک گل زیبا ،
یک شب بیادماندنی،
یک دوست وفادار را هر شخصی دوست می دارد.
مهم گل را با خارش، شب را با تمامی راز و رمزش،
و دوستت را با دردهایش دوست بداری.

شمس تبریزی





فروردین
۲۵

با آن‌ها که بالای دیوار نشسته‌اند

نان از سفره و کلمه از کتاب،
چراغ از خانه و شکوفه از انار،
آب از پیاله و پروانه از پسین،
ترانه از کودک و تبسم از لبانمان گرفته‌اید،
با رویاهامان چه می‌کنید!

ما رویا می‌بینیم و شما دروغ می‌گویید …
دروغ می‌گویید که این کوچه، بُن‌بست و
آن کبوترِ پَربسته، بی‌آسمان و
صبوریِ ستاره بی‌سرانجام است.
ما گهواره به دوش از خوفِ خندق و
از رودِ زمهریر خواهیم گذشت.
ما می‌دانیم آن سوی سایه‌سارِ این همه دیوار
هنوز علائمی عریان از عطر علاقه و
آواز نور و کرانه‌ی ارغوان باقی‌ست.
سرانجام روزی از همین روزها برمی‌گردیم
پرده‌های پوسیده‌ی پرسوال را کنار می‌زنیم
پنجره تا پنجره … مردمان را خبر می‌دهیم
که آن سوی سایه‌سارِ این همه دیوار
باغی بزرگ از بلوغ بلبل و فهم آفتاب و
نم‌نمِ روشنِ باران باقی‌ست.

ستاره از آسمان و باران از ابر،
دیده از دریا و زمزمه از خیال،
کبوتر از کوچه و ماه از مغازله،
رود از رفتن و آب از آوازِ آینه گرفته‌اید،
با رویاهامان چه می‌کنید؟

ما رویا می‌بینیم و شما دروغ می‌گویید …
دروغ می‌گویید که فانوسِ خانه شکسته و
کبریتِ حادثه خاموش و
مردمان در خوابِ گریه‌اند،
ما می‌دانیم آن سوی سایه‌سارِ این همه دیوار،
روزنی روشن از رویای شبتاب و ستاره روییده است
سرانجام روزی از همین روزها
دیده‌بانانِ بوسه و رازدارانِ دریا می‌آیند
خبر از کشفِ کرانه‌ی ارغوان و
آواز نور و عطر علاقه می‌آورند.

حالا بگو که فرض
سایه از درخت و ری‌را از من،
خواب از مسافر و ری‌را از تو،
بوسه از باران و ری‌را از ما،
ریشه از خاک و غنچه از چراغِ نرگس گرفته‌اید،
با رویاهامان چه می‌کنید ! ؟

از: سید علی صالحی





فروردین
۲۴

دکتر نیستم

دکتر نیستم… اما برایت ۱۰ دقیقه راه رفتن،
روى جدول کنار خیابان را تجویز می کنم،
تا بفهمى عاقل بودن چیز خوبیست،
اما دیوانگى قشنگ تر است..
برایت لبخند زدن به کودکان وسط خیابان را تجویز می کنم،
تا بفهمى هنوز هم،
می شود بى منت محبت کرد..
به ﺗﻮ پیشنهاد می کنم گاهى بلند بخندى،
هرکجا که هستى،
یک نفر همیشه منتظر خنده هاى توست…
دکتر نیستم،
اما به ﺗﻮ پیشنهاد می کنم که شاد باشى!
خورشید، هر روز صبح، بخاطر زنده بودن من و تو طلوع می کند!
هرگز، منتظر” فرداى خیالى” نباش.
سهمت را از” شادى زندگى”، همین امروز بگیر.
فراموش نکن “مقصد”، همیشه جایى در “انتهاى مسیر” نیست!
“مقصد” لذت بردن از قدمهاییست، که برمى داریم!
چایت را بنوش!
نگران فردا مباش،
از گندم زار من و تو مشتی کاه می ماند برای بادها……
پس زندگی کن و امیدوار باش وشکر گذار باش.

“نیما یوشیج”





فروردین
۲۲

غم و شادی

بعضی گویند چنین نیست بلکه غم بر شادی چیرگی دارد.
اما من با تو می‌گویم که غم و شادی از هم جدایی ناپذیرند.
آنها با هم نزد تو می‌آیند و هنگامی که یکی از آن دو در کنارت نشسته است،
بیاد آر که آن دیگری نیز در بستر تو به خواب رفته است،
و همانا که تو چون دو کفه‌ی ترازو میان شادی و غم آویخته‌ای،
و تنها هنگامی که به کلی تهی باشی دو کفه در حال توازن کنار هم خواهند بود.
اما وقتی که خزانه دار هستی،
تو را برمی‌دارد تا زر و نقره‌ی خویش را بسنجد،
در آن هنگام بناچار دو کفه‌ی غم و شادی تو بالا و پایین می‌رود.

جبران خلیل جبران





فروردین
۲۱

آرزو

وقتی بچه بودم کنار مادرم می‌خوابیدم و هرشب یک آرزو می‌کردم.
مثلاً آرزو می‌کردم برایم اسباب بازی بخرد؛ می‌گفت: «می‌خرم به شرط اینکه بخوابی.»
یا آرزو می‌کردم برم بزرگترین شهربازیِ دنیا؛ می‌گفت: «می‌برمت به شرط اینکه بخوابی.»
یک شب پرسیدم: «اگر بزرگ بشوم به آرزوهایم می‌رسم؟»
گفت: «می‌رسی به شرط اینکه بخوابی.»
هر شب با خوشحالی می‌خوابیدم.
اِنقدر خوابیدم که بزرگ شدم و آرزوهایم کوچک شدند.
دیشب مادرمو خواب دیدم؛ پرسید: «هنوز هم شب‌ها قبل از خواب به آرزوهایت فکر می‌کنی؟»
گفتم: «شب‌ها نمی‌خوابم.»
گفت: «مگر چه آرزویی داری؟»
گفتم: «تو اینجا باشی و هیچ آرزویی نداشته باشم.»
گفت: «سعی خودم را می‌کنم به خوابت بیایم به شرط آنکه بخوابی.»

حسین پناهی





فروردین
۱۴

این صحبت زرتشت چقدر تاثیر گذاره

ﺍﮔﺮ ﮐﻠﯿﺪ ﻗﻠﺒﯽ ﺭﺍ ﻧﺪﺍﺭﯼ، ﻗﻔﻠﺶ ﻧﮑﻦ.
ﺍﮔﺮ ﮐﺴﯽ ﺭﺍ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﯼ، ﺧﺮﺩﺵ ﻧﮑﻦ.
ﺍﮔﺮ ﺩﺳﺘﯽ ﺭﺍ ﮔﺮﻓﺘﯽ، ﺭﻫﺎﯾﺶ ﻧﮑﻦ.
ﻋﺎﺷﻖ ﻋﺎﺷﻘﯽ ﺑﺎﺵ ﻭ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻦ ﺭﺍ ﺩﻭﺳﺖ ﺑﺪﺍﺭ.
ﺍﺯ ﺗﻨﻔﺮ، ﻣﺘﻨﻔﺮ ﺑﺎﺵ.
ﺑﻪ ﻣﻬﺮﺑﺎﻧﯽ، ﻣﻬﺮ ﺑﻮﺭﺯ.
ﺑﺎ ﺁﺷﺘﯽ، ﺁﺷﺘﯽ ﮐﻦ.
ﺍﺯ ﺟﺪﺍﯾﯽ، ﺟﺪﺍ ﺑﺎﺵ.
ﻣﺮﺍﻗﺐ ﮔﺮﻣﺎﯼ ﺩﻟﺖ ﺑﺎﺵ ﺗﺎ ﮐﺎﺭﯼ ﮐﻪ ﺯﻣﺴﺘﺎﻥ ﺑﺎ ﺯﻣﯿﻦ ﮐﺮﺩ، ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺑﺎ ﺩﻟﺖ ﻧﮑﻨﺪ.





فروردین
۰۷

به قومی مبتلا شدیم که …..

دکتر خلیل رفاهی در کتاب گردش ایام می گوید :

زمانی در قم طلبه بودم به علت خامی و بی ارتباطی با جامعه معتقد بودم، فقط کسی که در قم باشد و روحانی نیز باشد، با فضیلت است !
اما وقتی در دوره ای که دانشگاه تهران بودم با اشخاص با فضیلت رو به رو شدم.
فهمیدم که در خارج از قم و در افراد غیر روحانی افراد ارزشمند وجود دارد ، اما !!!
باز شیعه بودن را شرط اصلی می دانستم !
بعد با سفر به کشورهای عربی فهمیدم که بین سایر فرقه اسلامی هم انسان ارزشمند یافت می شود.
پس از سفر به اروپا به این نکته واقف شدم که در بین سایر ادیان نیز انسان ارزشمند هست
ولی در چین حادثه ای برایم رخ داد که فهمیدم فضیلت و انسانیت به زبان و مکان و نژاد و مذهب و رنگ نیست.
برای غذا به رستورانی بزرگ و شلوغ در هنگ کنگ رفتم و به جاهای دیگر سری زدم.
چند ساعت بعد ناگهان یادم آمد که ساکم را که تمام زندگیم داخل آن بود در آن رستوران جا گذاشته ام !
با عجله برگشتم و با کمال ناباوری دیدم ساکم همانجاست و پیرمردی کنار آن نشسته ! !
او گفت : وقتی دیدم ساکت را فراموش کردی با اینکه وقت دندانپزشکی داشتم ماندم تا برگردی ! ! !
از او تشکر کردم ولی او به مذهب اعتقادی نداشت.
او به انسانیت معتقد بود.
اینکه ما معابد خود را مقدس می دانیم و معابد دیگران را جاهلانه !
تنها به دلیل اینکه در معبد خود با احساس وارد می شویم و در معبد دیگران با عقل ! !
به قومی مبتلا شدیم که فکر می کنند خدا جز آنها کسی دیگر را هدایت نکرده ! ! !